عوامل شکست
۱) غرور
۲) انزوا
۳) کنترل نکردن شهوت
۱) غرور
۲) انزوا
۳) کنترل نکردن شهوت
مواظب اعمالمان باشیم آنها عادات مارا میسازند
مواظب عاداتمان باشیم آنها شخصیت ما را میسازند
مواظب شخصیتمان باشیم آن سرنوشت ما را میسازد
انسان بنده تایید است
بخش بیستم
سفر به ایختلان
دون گنارو نزدیک ظهر بخانه آمد . دون خوان پیشنهاد کرد که با ماشین بسوی کوهستانی که من روزهای گذشته را در آنجا گذرانده بودم برویم . آنجا پیاده شدیم و از همان مسیری که دو روز قبل طی کرده بودم بالا رفتیم ولی بدون توقف روی جلگه مرتفع از سربالائی تندی به قله سلسله جبالی کم ارتفاع صعود کردیم و از آنجا بطرف دره فراخی پائین رفتیم .
در راه بر قله تپه ای توقف کردیم . دون گنارو آن محل را انتخاب کرده بود . من بی اراده نشستم و مثل هر بار که ما سه نفر با هم بودیم دون خوان طرف راست و دون گنارو طرف چپ من نشست و هر سه با هم مثلثی را تشکیل دادیم .
بارانی بهاری گیاهان صحرائی را شسته و درخششی مطبوع به آنها بخشیده بود .
دون خوان بی مقدمه اعلام کرد :
- دون گنارو می خواهد چیزی برایت تعریف کند . او اولین برخوردش را با مواصل خود برایت شرح می دهد . اینطور نیست گنارو ؟ در صدایش فریبی بود .
دون گنارو مرا نگاه کرد و لب هایش را به هم فشار داد تا اینکه دهانش تبدیل به سوراخ گردی شد . زبانش را خم کرد و به سق دهانش چسباند ، آنوقت دهانش در همان حال انگار که تشنج گرفته باشد باز و بسته می شد .
دون خوان به او نگاه کرد و قهقهه خنده را سر داد . نمی دانستم چه فکری بکنم . پرسیدم :
- دون خوان او دارد چه کار می کند ؟
- او مرغ شده است .
- مرغ !؟
- نگاه کن ، دهانش را نگاه کن . مانند مقعد مرغ است و می خواهد تخم بگذارد .
انقباضات دهان دون گنارو سریع تر شدند . نگاه عجیبی داشت مثل نگاه دیوانه ها . دهانش باز شد ، گوئی این انقباض ها باعث باز شدن سوراخ شده بود . صدائی شبیه غار غار از گلویش بیرون آمد ، بازوهایش را روی سینه گذاشت در حالی که دست هایش رو به بدنش بودند و آن وقت بدون تشریفات اضافی خلطی را به بیرون تف کرد و با حالتی متاسف گفت :
- لعنت بر شیطان ! تخم مرغ نبود .
وضعیت بدن و حالتش بقدری مضحک بودند که نتوانستم از خنده خودداری کنم . دون خوان اصرار کرد :
- شاید حالا که دون گنارو تقریبا تخم گذاشته اولین برخوردش را با مواصل خود برایت تعریف کند .
دون گنارو بدون شور و شوق گفت :
- شاید .
بعد بلند شد ، خستگی بازوها و پشتش را در کرد . مفاصلش صدا کردند . نشست و گفت :
- وقتی من اولین بار با مواصل گلاویز شدم جوان بودم . در خاطرم هست که بعد از ظهر بود . از صبح خیلی زود در مزرعه کار کرده بودم و داشتم بخانه بر می گشتم . ناگهان مواصل از پشت درختچه ای بیرون پرید و راهم را سد کرد . منتظر من شده بود و مرا به پیکار با خود دعوت کرد . تصمیم گرفتم که از کنارش بگذرم و او را بحال خودش رها کنم ولی ناگهان بنظرم رسید که باندازه کافی قوی هستم و می توانم با او گلاویز شوم . معذالک می ترسیدم . پشتم بلرزه افتاد و گردنم مثل چوب خشک شده بود . در ضمن بگویم که این علامت ٱمادگی است یعنی اینکه گردن سفت می شود .
دون گنارو پیراهنش را گشود و گردنش را به من نشان داد . عضلات پشت ،گردن و بازوهایش را منقبض کرد . متوجه پر عضله بودن بدن و قدرت عضلاتش شدم . گوئی یادآوری این برخورد همه عضلات بالا تنه اش را منقبض کرده بود .
ادامه داد :
- در چنین موقعیتی باید حتما دهانت را ببندی .
رو به دون خوان کرد و گفت :
- اینطور نیست خوان ؟
- بله همینطور است . ضربه ای که در پیکار با مواصل دریافت می کنی ممکن است باعث گاز گرفتن زبان یا شکستن دندان ها شود . باید بدن صاف و کاملا متعادل و پاها محکم بر زمین استوار باشد .
دون گنارو از جا برخاست تا این وضعیت را به من نشان دهد . زانوها مختصر خم شد . دست ها از دو طرف آویخته با انگشت های کمی خم ،بنظر راحت می آمد . معذالک محکم در زمین استوار بود . چند لحظه در این وضع ایستاد و وقتی که فکر کردم خواهد نشست جهش شگفت انگیزی به جلو کرد . انگار که زیر پاهایش فنر کار گذاشته بودند . حرکتش بقدری سریع بود که من به پشت افتادم و بنظرم رسید که او مردی یا چیزی را که شکل انسان داشت محکم گرفت .
نشستم . در بدن گنارو انقباض عضلانی بی نظیری بچشم می خورد . بعد عضلاتش رها شدند و تا محلی که نشسته بود عقب رفت و سر جایش نشست .
دون خوان آرام گفت :
- کارلوس درست همین حالا مواصل خود را " دید " ولی هنوز ضعیف است . به همین دلیل هم پس افتاد .
دون گنارو با زود باروی تصنعی در حالی که پره های بینی اش را باز کرده بود پرسید :
- راست است ؟
دون خوان تاکیدکرد که من مواصل را دیده ام .
دون گنارو دوباره به جلو جست زد و با آنچنان نیروئی که من به پهلو افتادم . جهش او بقدری سریع اتفاق افتاده بود که من نتوانستم بفهمم چطور از حالت نشسته به این سرعت برخاسته و به جلو پریده بود .
هر دو به قهقهه خندیدند و خنده دون گنارو کم کم تبدیل به زوزه گرگ شد .
دون خوان بعنوان توضیح گفت :
- فکر نکن که برای گرفتن مواصل لازم باشد بتوانی بخوبی گنارو جست بزنی . اگر دون گنارو به این خوبی می جهد برای این است که مواصلش او را کمک می کند . برای دریافت ضربه مواصل فقط کافیست محکم بر زمین استوار باشی ، باید در وضعی که گنارو بتو نشان داد بایستی آن وقت باید جست بزنی و مواصل را بچنگ آوری .
دون گنارو گفت :
- قبل از آن باید مدالش را ببوسد .
دون خوان با وقار و ابهتی تصنعی گفت :
- ولی او مدال ندارد .
دون گنارو اصرار کرد :
- پس دفترچه های یادداشتش چی ؟ او باید قبل از جست زدن آنها را جائی بگذارد . مگر اینکه بخواهد با دفترچه ها توی سر مواصل بزند .
دون خوان با تعجبی مسلم فریاد زد :
- خاک بر سرم ! هرگز به عقلم نرسیده بود . این اولین باری خواهد بود که یک مواصل با ضربات دفتر به خاک خواهد افتاد .
پس از خنده های دون خوان و زوزه های گنارو همگی خیلی سرحال آمدیم . پرسیدم :
- دون گنارو وقتی مواصل خود را بچنگ آوردید چه کردید ؟
پس از چند لحظه تردید و منظم کردن افکارش گفت:
- یک تخلیه الکتریکی وحشتناک از بدنم عبور کرد . هرگز نمی توانستم تصور کنم که اینطور خواهد بود . مثل یک ... مثل یک ... مثل ... نه شبیه هیچ چیز دیگری نبود . وقتی او را گرفتم شروع به چرخیدن کردیم . مواصل مرا می چرخاند ولی من او را رها نکردم . با هم در هوا چرخ می زدیم ، با چنان شدت و سرعتی که دیگر هیچ نمی دیدم . همه چیز مه آلود شده بود . چرخش پایان نمی گرفت . ناگهان حس کردم که دوباره روی پاهایم ایستاده ام . به بدنم نگاه کردم . مواصل مرا نکشته بود . یکپارچگی من حفظ شده بود . خودم بودم ! آن وقت فهمیدم که موفق شده ام . بالاخره من هم مواصلی داشتم . از خوشحالی جست و خیز می کردم . چه احساسی ! چه احساس عجیبی بود !
آن وقت باطرافم نظر انداختم تا ببینم کجا هستم . همه چیز برایم ناشناس بود . فکر کردم که مواصل مرا بر فراز آسمان تا دور دست ها آورده و از محلی که آغاز به چرخیدن کردیم خیلی دور شده ام . سعی کردم جهت یابی کنم . فکر می کردم خانه من در طرف شرق واقع است و به همین دلیل به آن سو به راه افتادم . هنوز وقت داشتم . برخورد با مواصل مدت زیادی طول نکشیده بود . خیلی سریع راهی پیدا کردم و دیدم که گروهی زن و مرد سرخپوست از مقابل می آیند . سرخپوست بودند ، بنظرم آمد که سرخپوستان " مازاتک " هستند . مرا دوره کردند و پرسیدند کجا می روی ؟ گفتم :
- من به ایختلان می روم .
یکی پرسید :
- راهت را گم کرده ای ؟
گفتم :
- بله چطور مگر ؟
- زیرا ایختلان از طرفی که تو می روی نیست . ایختلان معکوس است .
یکی دیگر گفت :
- ما به آنجا می رویم .
همگی گفتند :
- با ما بیا ، ما غذا هم داریم .
دون گنارو ساکت شد ، گوئی منتظر پرسشی بود .
پرسیدم :
- خوب چطور شد ؟ آیا همراه آنها رفتید ؟
- نه ، ابدا ، زیرا آنها واقعی نبودند . من از اول این را می دانستم ، از لحظه ای که آنها را دیدم . در رفتارشان ، در محبتشان چیزی بود که آنها را لو می داد ، مخصوصا وقتی از من خواستند که با آنها بروم . بنابر این دوان دوان از آنها گریختم . آنها مرا صدا زدند والتماس کردند که باز گردم ، تقاضاهایشان مرا بستوه آورده بود ولی من به فرار ادامه دادم .
پرسیدم :
- آنها که بودند ؟
با لحن خشکی پاسخ داد :
- مردم . مضافا اینکه واقعی هم نبودند .
دون خوان توضیح داد :
- مثل اشباح بودند ،موهوم بودند .
دون گنارو ادامه داد :
- پس از مدتی اعتماد بنفسم را باز یافتم . می دانستم که ایختلان در مسیریست که من می رفتم . آنگاه دو مرد را دیدم که بطرف من می آمدند . آنها هم شبیه سرخپوستان " مازاتک " بودند . خری که بار چوب داشت همراهشان بود . به من رسیدند و زیرلبی گفتند :
- عصر بخیر .
من همینطور که براهم ادامه می دادم گفتم :
- عصر بخیر .
آنها به من توجهی نکردند و راهشان را ادامه دادند . من قدم هایم را آهسته کردم ، برگشتم آنها را نگاه کردم . بدون توجه به من راهشان را می رفتند ،خیلی واقعی بنظر می رسیدند .
برگشتم و بطرفشان دویدم وفریاد زدم :
- صبر کنید ! صبر کنید !
آنها خرشان را متوقف کردند و هر کدام یک طرف او ایستادند تا از بارش محافظت کنند . به آنها گفتم :
- من در این کوهستان گم شده ام . به من بگوئید ایختلان کدام طرف است . راهی را که خودشان می رفتند به من نشان دادند و یکی از آنها گفت :
- تو خیلی دور شده ای ، آن طرف کوه هاست و چهار یا پنج روز راه است .
بعد براه افتادند . بنظرم آمد که سرخپوستان واقعی بودند و از آنها تقاضا کردم اجازه بدهند همراهیشان کنم .
مدتی با هم راه رفتیم . سپس یکی از آنها بسته غذایش را درآورد و کمی هم به من داد . درجا خشکم زد . طریقه غذا تعارف کردنش خیلی عجیب بود ، بطور وحشتناکی عجیب بود . جسم من ترسیده بود . بعقب پریدم و دوان دوان از آنها گریختم . آنها فریاد زدند که اگر با ما نیائی در این کوهستان تلف خواهی شد . بعد هم اصرار کردند و ناز مرا کشیدند ، فریادهایشان مرا به ستوه آورده بود ولی من فرار را بر قرار ترجیح دادم .
دوباره براه افتادم . می دانستم که بطرف ایختلان می روم و این صور خیالی می خواهند مرا از راه بدر کنند . تا آن موقع هشت نفر آنها را دیده بودم . آنها فهمیده بودند که عزم و اراده ای تزلزل ناپذیر داشتم . کنار جاده ایستاده بودند و با نگاه های تضرع آمیز مرا دنبال می کردند . بیشترشان سخنی نمی گفتند ولی زن ها گستاخ تر بودند و استغاثه می کردند که همراهشان بروم . برخی از آنها اغذیه و اشیائی را که مانند فروشنده هائی معصوم در کنار جاده می فروختند به من نشان می دادند تا مرا جلب کنند ولی من توقف نکردم ، حتی نگاهی هم به آنها نیانداختم .
نزدیک غروب به دره ای که بنظرم آشنا می آمد رسیدم . فکر کردم که قبلا هم آنجا آمده ام و اگر اشتباه نمی کردم آنجا در جنوب ایختلان واقع شده بود . دنبال علائم و نشانه هائی برای جهت یابی می گشتم که چشمم به پسر بچه سرخپوستی افتاد که بز می چراند ، حدود هفت سال داشت . درست همان طور لباس پوشیده بود که من در آن سن می پوشیدم . در واقع مرا به یاد خودم می انداخت که وقتی بچه بودم از بزهای پدرم نگهداری می کردم . مدتی او را نگاه کردم . با خودش حرف می زد . همانطور که من در سن او این کار را می کردم . با بزهایش هم حرف می زد . به این نتیجه رسیدم که چوپان خیلی خوبیست ، دقیق و موشکاف بود . نه بزها را نوازش می کرد و نه با آنها خشن بود .
تصمیم گرفتم با او حرف بزنم ، وقتی صدایم را شنید از جا جست و گریخت . پشت تخته سنگ ها پنهان شده بود ولی می توانست از آنجا مرا ببیند . حاضر بود برای نجات جانش همه کار بکند . از او خوشم می آمد . در عین اینکه ترسیده بود معذالک می کوشید بزهایش را از جلو چشم من دور کند .
چندین بار او را صدا کردم . گفتم که گم شده ام و نمی دانم چگونه به ایختلان باز گردم . اسم محلی را که در آن بودیم پرسیدم و او همان اسمی را که من فکر می کردم بزبان آورد ، خیلی خوشحال شدم . دانستم که گم نشده ام و از اقتدار مواصلم که توانسته بود در مدتی کوتاه تر از یک چشم بر هم زدن جسم مرا به چنین مسافت دوری بیاورد در شگفت شده بودم .
از کودک تشکر کردم و براه افتادم . انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است . از مخفی گاه خود خارج شد ، بزهایش را جمع آوری کرد و آنها را بطرف راهی تقریبا نامرئی در انتهای دره راهنمائی کرد . او را صدا زدم . فرار نکرد . بطرفش رفتم و وقتی خیلی باو نزدیک شدم پرید رفت لای درختچه ها . از این همه احتیاط باو تبریک گفتم و از او پرسیدم :
- این راه به کجا می رود ؟
- آنجا ، آن پائین .
- آنجا خانه های زیادی هست ؟
- نه فقط یک خانه هست .
- خانه های دیگر کجا هستند ؟
با حرکتی بی تفاوت آنسوی دره را به من نشان داد و بعد با بزهایش براه افتاد .
گفتم :
- کمی صبر کن ،من خیلی خسته و گرسنه هستم . مرا نزد پدر و مادرت ببر .
- من پدر و مادر ندارم .
خیلی تعجب کردم . نمی دانم چرا در صدایش چیزی بود که مرا به تردید وا می داشت . پسرک متوجه تردید من شد ، ایستاد و بسوی من برگشت و گفت :
- هیچ کس درخانه ما نیست ، عموی من رفته و زنش در مزرعه است اما غذا زیاد است . خیلی زیاد ، دنبال من بیائید .
متاثر شدم . این بچه هم موهوم بود ، لحن صدا و شتابزدگی اش او را لو داده بود . این صور خیالی می خواستند مرا فریب دهند ولی دیگر نمی ترسیدم . بدلیل برخوردم با مواصل هنوز کرخت بودم . دلم می خواست علیه مواصل یا علیه این صور خیالی خشمگین بشوم ولی موفق نمی شدم مثل سابق خشمگین بشوم . پس کوششی هم نکردم . بعد خواستم غمگین بشوم چون من از این پسر بچه خوشم آمده بود ولی نتوانستم ، پس از این هم گذشتم .
ناگهان متوجه شدم که مواصلی دارم و این اشکال نمی توانند هیچ کاری علیه من انجام دهند . پسر بچه را دنبال کردم . صور دیگری بی مقدمه ظاهر می شدند و می کوشیدند که تعادل مرا بر هم بزنند و مرا به پرتگاه فرو اندازند ولی اراده من قوی تر از اراده آنان بود و آنها این را احساس کردند و از شکنجه و آزار من دست برداشتند .
بعد فقط در کنار راه ایستادند و گه گاه تنی چند از آنان بسوی من خیز بر می داشتند ولی من با اراده ام آنها را متوقف می کردم و بالاخره بکلی دست از ایجاد مزاحمت برداشتند .
دون گنارو مدتی مدید ساکت ماند .
دون خوان مرا نگریست .
پرسیدم :
- دون گنارو بعد چطور شد ؟
خیلی ساده گفت :
- به راه رفتن ادامه دادم .
بنظر می رسید حکایت خود را تمام کرده و میل ندارد چیزی به آن بیافزاید . از او پرسیدم آیا چون به او غذا تعارف کردند فهمیده بود که "خیال " هستند ؟ پاسخی نداد . بعد پرسیدم که آیا سرخپوستان مازاتک عادت دارند که بگویند غذا ندارند یا به غذا علاقمند هستند ؟ گفت :
- لحن صدا ، شتابزدگی آنها ، جلب کردن من و حالتی که داشتند وقتی در باره غذا حرف می زدند علائمی بودند که چون مواصل به من کمک می کرد آنها را دریافتم . مطمئن باش که اگر تنها بودم هرگز متوجه این ویژگی ها نمی شدم .
- آیا این صور مواصلان بودند ؟
- نه مردم بودند .
- مردم ؟ ولی شما الان گفتید که اشکال خیالی بودند .
- گفتم که دیگر واقعی نبودند . پس از برخورد با مواصل دیگر هیچ چیز واقعی نبود .
سکوتی طولانی حکمفرما شد .
بالاخره من پرسیدم :
- دون گنارو نتیجه نهائی این تجربه چه بود ؟
- نتیجه نهائی ؟
- منظورم این است که شما بالاخره کی و چگونه به ایختلان رسیدید ؟
هر دو با هم قهقهه خنده را سر دادند .
دون خوان گفت :
- پس نتیجه نهائی برای تو این است !؟ در این صورت باید بگویم که سفر دون گنارو نتیجه نهائی نداشت . هرگز نتیجه نهائی نخواهد داشت . گنارو هنوز در راه ایختلان است .
دون گنارو نگاه نافذی به من انداخت و بعد سرش را برگرداند و به دور دست ها به جنوب نگاه کرد و گفت :
- من هرگز به ایختلان نخواهم رسید .
صدایش محکم ولی آرام بود . به زمزمه ای می مانست . ادامه داد :
- با این وصف بنظر می رسد ... گاهی بنظر می رسد که در یک قدمی آن هستم . معذالک من هرگز به آنجا نخواهم رسید . در این سفر من حتی علائم و نشانه ای مانوس را که می شناختم پیدا نمی کنم ، هیچ چیز مثل سابق نیست .
دون خوان و دون گنارو بهم نگاه می کردند . غمی در نگاهشان بود . دون گنارو آهسته تکرار کرد :
- در سفر به ایختلان من فقط مسافران موهوم می بینم .
به دون خوان نگاه کردم . چیزی نفهمیده بودم .
دون خوان توضیح داد :
- همه کسانی که دون گنارو در راه ایختلان با آنها برخورد می کند موجوداتی گذرا هستند . مثلا تو ، تو یک شبح هستی . احساسات تو ، بی صبری تو ، همه تو را به این مردم شبیه می کند . به همین دلیل است که او می گوید که در راه سفرش به ایختلان فقط با مسافرانی موهوم برخورد می کند .
ناگهان متوجه شدم که سفر گنارو یک استعاره است . پرسیدم :
- پس سفر شما به ایختلان واقعی نیست ؟
- چرا واقعیست . مسافران واقعی نیستند .
با اشاره سر دون خوان را نشان داد و با طمطراق گفت :
این تنها کسی است که واقعیست . فقط وقتی با او هستم جهان واقعی است .
دون خوان لبخندی زد و گفت :
- گنارو داستانش را برای تو تعریف کرد چون تو دیروز توانستی " دنیا را متوقف کنی " و او فکر می کند که تو توانستی " ببینی " . اما آن قدر احمقی که خودت هم این را نمی دانی . من دائم به او می گویم که تو آدم عجیبی هستی و بالاخره دیر یا زود " خواهی دید ". در هر صورت در برخود آینده ات با مواصل ، اگر برخوردی وجود داشته باشد تو باید با او پیکار کنی و او را رام سازی . اگر از ضربه او جان سالم بدر ببری که من اطمینان دارم اینطور خواهد شد ، چون تو قوی هستی و مانند یک جنگجو زندگی می کنی ، آن وقت خودت را زنده روی زمینی ناشناس خواهی یافت . آنوقت ، طبیعتا مثل همه ما اولین چیزی که انجام خواهی داد این است که به خانه ات در لوس آنجلس برگردی . ولی بازگشت به لوس آنجلس وجود نخواهد داشت . آنچه تو در آنجا رها کرده ای برای همیشه مرده است . آنگاه تو یک جادوگر خواهی بود . ولی این کمکی به تو نخواهد کرد . آنچه در آن لحظه برای ما اهمیت دارد این است که هرچه را دوست می داشتیم ، از هرچه متنفر بودیم و هر چه را آرزو می کردیم پشت سر گذاشته ایم . معذالک احساسات یک انسان نه می میرد و نه تغییر می کند پس جادوگر قدم در راه بازگشت می گذارد با علم به اینکه هرگز به آن محل نخواهد رسید ، با علم به اینکه هیچ اقتداری در روی زمین ،حتی مرگ ، او را به محل ، به اشیاء و به افرادی که دوست داشته رهنمون نخواهد شد . گنارو این چیزها را برایت تعریف کرد .
توضیحات دون خوان مرا روشن کرد . وقتی داستان دون گنارو را با زندگی من مقایسه کرد اهمیت آن را دریافتم . پرسیدم :
- پس آنهائی که دوستشان می دارم چه می شوند ؟
- همه پشت سر گذاشته می شوند .
- راهی نیست که بشود آنها را یافت ؟ آیا می توانم آنها را نجات دهم ، آنها را همراه ببرم ؟
- نه . مواصل تو ، تو را پرتاب می کند ، تو را تنها به دنیاهائی ناشناس .
- ولی من خواهم توانست به لوس آنجلس برگردم . اینطور نیست ؟ می توانم با اتوبوس یا هواپیما به آنجا بروم ؟ لوس آنجلس سر جایش خواهد بود ؟
دون خوان درحالی که می خندید گفت :
- مسلم است ! و " متکا " ، " ته مه کولا " و " توکسن " هم همینطور .
دون گنارو خیلی جدی اضافه کرد :
- " تکاته " هم همینطور .
دون خوان با لبخند گفت :
- و " پیدراس نگراس " و " ترانکویتاس " .
دون گنارو و دون خوان به نام بردن اسامی شهرها پرداختند و مضحک ترین و باور نکردنی ترین شهرها و روستاها را نام بردند . دون خوان بالاخره رو به من کرد و گفت :
- چرخیدن با مواصلت تصوری را که از دنیا داری تغییر خواهد داد . این تصور همه چیز است و وقتی عوض می شود دنیا عوض می شود .
به من یادآوری کرد که روزی شعری برایش خوانده بودم . از من خواست که دوباره آن را بخوانم . کلمات اولش را خواند و بخاطرم آمد که اشعاری چند از " خوان رامون جیمنز "را برایش خوانده بودم . شعری که به آن اشاره می کرد سفر قطعی نام داشت . آن را برایش خواندم :
" ... و من خواهم رفت اما پرندگان بر جا خواهند ماند و آواز خواهند خواند .
و باغچه من بر جا خواهد ماند ، با درخت سبزش ،
با چاه آبش .
روزهای بسیاری آسمان روشن و آبی خواهد بود ،
و در برج ، ناقوس ها خواهند نواخت .
همان طور که امروز می نواختند .
آنها که دوستم می دارند از بین خواهند رفت ،
و شهر ، هر سال ، خود را احیا خواهد کرد .
اما روح من همواره محزون
درگوشه ای پنهان از باغچه پر گل من
به ولگردی ادامه خواهد داد . "
دون خوان گفت :
- دون گنارو از چنین احساسی صحبت می کند ، برای جادوگر بودن انسان باید شیفته باشد ،یک انسان شیفته علائق دنیوی دارد و چیزهای ارزشمندی برایش وجود دارد ، حداقل به مسیری که می رود معتقد است .
آنچه گنارو برایت تعریف کرد دقیقا همین است که او شیفتگی خود را در ایختلان رها کرد و خانه اش را ، ملتش را ، و همه زیبائی هائی را که مورد علاقه اش بودند در آنجا گذاشت و حالا او در احساساتش ولگردی می کند . گاهی همان طور که گفت تقریبا به ایختلان می رسد . ما همه این احساس را داریم . برای گنارو ایختلان است ، برای تو لوس آنجلس خواهد بود و برای من ...
دوست نداشتم از خودش حرف بزند و دون خوان که این را دریافته بود ساکت شد . دون گنارو آهی کشید و مصرع اول آن شعر را اینطور خواند .
- من رفتم ، و پرندگان برجا ماندند و آواز خواندند .
لحظه ای چند احساس کردم که موجی از حزن و تنهائی وصف ناپذیری هر سه ما را در بر گرفت .
دون گنارو را نگاه کردم و دانستم که با روحیه مجذوب و شیفته ای که داشته علائق عاطفی متعددی با افراد و چیزهای مختلف داشته و همه آنها را ناچارا پشت سر گذاشته است . بوضوح حس کردم که در آن لحظه خاطره آنها بقدری شدید به او هجوم آورده بود که چیزی نمانده بود بگریه بیافتد .
چشم از او برداشتم . شیفتگی دون گنارو و تنهائی مفرط او اشک از چشمانم سرازیر کرد .
نگاهی به دون خوان انداختم . به من زل زده بود . گفت :
- فقط یک جنگجو می تواند از مسیر شناخت زنده بیرون آید زیرا هنر جنگجو در این است که بین وحشت انسان بودن و شکوه انسان بودن تعادل برقرار کند .
به آنها نگاه کردم . چشمانشان روشن و آرام بود . آنها موج وحشتناکی از نوستالژی برانگیخته بودند و در لحظه ای که بنظر می آمد غرق در شیفتگی خود خواهند بود ، فوران آن را مانع می شدند . لحظه ای چند فکر کردم که " می بینم " ، تنهائی انسان را شبیه به موجی عظیم " دیدم " که مقابل من منجمد شده بود و دیوار نامرئی استعاره ای آن را نگه داشته بود . حزن من بحدی مضمحل کننده بود که احساس منگی می کردم . برخاستم و آنها را بوسیدم .
دون گنارو لبخند زد و از جا برخاست . دون خوان هم بلند شد و دستش را روی شانه ام گذشت و گفت :
- ما تو را اینجا تنها خواهیم گذاشت . آنچه صلاح می دانی انجام بده . مواصل در حاشیه این جلگه در انتظار تو خواهد بود .
با دست به دره تاریک و دور اشاره کرد . ادامه داد :
- اگر احساس می کنی که هنوز وقت آن فرا نرسیده این ملاقات را لغو کن . هیچ فضیلتی در تسریع کردن رهائی نیست . اگر می خواهی از برخود با مواصل زنده بیرون بیائی باید روشنائی یک بلور را داشته باشی ، یعنی از بصیرت تبلور برخودار باشی و کاملا از خودت مطمئن باشی .
دون خوان بی آنکه به من نگاه کند دور شد ولی دون گنارو دو بار برگشت ، چشمکی زد و با سر مرا تشویق کرد که پیش بروم . تا هنگامی که از نظر مخفی شدند آنها را با نگاه بدرقه کردم . بعد بسراغ ماشینم رفتم و براه افتادم .
می دانستم که هنوز برای من هنگام آن فرا نرسیده است ، هنوز نه .
بخش نوزدهم
متوقف کردن دنیا
صبح روز بعد از لحظه ای که بیدار شدم پرسش هایم را مطرح کردم ، دون خوان پشت منزل داشت چوب می شکست . دون گنارو در خانه نبود . دون خوان گفت که هیچ حرفی برای زدن ندارد معذالک نظرش را در چند مورد که روز پیش اتفاق افتاده بود بیان کرد .
- وقتی دون گنارو روی زمین " شنا می کرد " توانستی در حاشیه بمانی و او را نگاه کنی بی آنکه توقع توضیح داشته باشی ولی نفهمیدی قضیه از چه قرار است چون خودت را کنترل می کردی . بعد از ناپدید شدن ماشین تو خود را در جستجوی توجیهات منطقی زندانی کردی و این بتو کمکی نکرد .
به او گفتم :
- اصرار من در جستجوی توجیه منطقی رفتاری نیست که آزادانه انتخاب کرده باشم تا همه چیز را دشوار کنم . این چیزیست که عمیقا در من ریشه دارد و بر نحوه اندیشیدن من حاکم است . در واقع مثل یک بیماری می ماند .
دون خوان به آرامی گفت :
- بیماری وجود ندارد . تنها خود را ول کردن وجود دارد . تو در برابر میل به توجیه کردن چیزها تمکین می کنی . توضیح و توجیه دیگر برایت بی فایده است .
- ذهن من فقط در شرایطی که نظم و تفاهم برقرار باشد می تواند فعالیت کند . بعلاوه شخصیت من در این سال ها که با شما بوده ام خیلی تغییر کرده است و چیزی که موجب این تغییر شده دلایل و توجیهاتی است که برای لزوم تغییر به من ارائه داده اید .
خنده ای پنهانی کرد و مدت مدیدی ساکت ماند . بالاخره گفت :
- تو خیلی باهوشی . همیشه به نقطه آغاز بر می گردی ولی این بار به آخر رسیده ای . دیگر جائی که به آن بازگردی نداری . من دیگر هیچ چیز را برای تو توضیح نخواهم داد . کاری که دون گنارو دیروز با تو کرد به ذهنت مربوط نبود او با جسم تو کار داشت . پس بگذار جسمت در این مورد تصمیم بگیرد .
هر چند که لحن صدایش دوستانه بود معذالک بطوری غیر عادی بی تفاوت بنظر می رسید . احساس تنهائی مرا فرا گرفت . به او گفتم که غمگین هستم . لبخندی زد و دستش را روی دست من گذاشت و گفت :
- ما هر دو خواهیم مرد . دیگر برای کارهائی که تا بحال انجام داده ایم وقت نداریم . حالا تو باید از تمامی " بی عملی " که به تو آموخته ام استفاده کنی و " دنیا را متوقف کنی " .
دوباره دستم را گرفت . دستش محکم و دوستانه بود .
گوئی می خواست به من اطمینان بدهد که باز هم مراقب من خواهد بود و علاقه اش به من کاستی نخواهد گرفت . در عین حال عزم راسخ خود را به من گوشزد می کرد . در حالی که دست مرا می فشرد گفت :
- این لطفی بود که من در حق تو کردم . حالا دیگر تو باید تنها بسوی این کوه های آشنا بروی .
اشاره ای به کوه های دور دست جنوب شرقی کرد و افزود :
- تو آنقدر باید آنجا بمانی تا جسم تو فرمان بازگشت بدهد و آنوقت می توانی به خانه من بازگردی . نمی خواهم که دیگر حرفی بزنی یا بیش از این تاخیر کنی .
با محبت مرا تا اتومبیلم همراهی کرد .
پرسیدم :
- آنجا چه کاری باید بکنم .
جوابی نداد ، سری تکان داده و مرا نگریست . بالاخره گفت :
- دیگر کافیست !
بعد با انگشت بطرف جنوب شرقی اشاره کرد و با لحن خشم و جدی گفت :
- برو آنجا !
از جاده هائی که بارها و بارها با دون خوان طی کرده بودیم گذشتم . اول بطرف جنوب و از آنجا بسوی مشرق رفتم . ماشینم را در انتهای جاده خاکی رها کردم و راه همیشگی را بسوی جلگه مرتفع در پیش گرفتم . واقعا نمی دانستم چه باید بکنم . همینطور که قدم می زدم محلی برای استراحت جستجو کردم . ناگهان سمت چپ منطقه ای توجهم را جلب کرد . ترکیبات شیمیائی زمین بنظر متفاوت می رسید . ولی وقتی نگاهم را روی آن متمرکز می کردم هیچ تفاوتی دیده نمی شد . چند متر آنطرف تر توقف کردم و کوشیدم " حس کنم "همانطور که دون خوان همیشه به من توصیه می کرد .
ساعتی بی حرکت نشستم . افکارم کم کم آرام شدند . گفتگوی درونی ام متوقف شد . فقط احساس ناخوشایندی داشتم و این احساس فقط در معده ام بود و وقتی به آن محل که توجهم را جلب کرده بود نگاه می کردم شدید تر می شد . از آنجا بیزار بودم . دلم می خواست از آن محل دور شوم . برخاستم ، در حالی که چشمهایم را چپ می کردم آن اطراف را زیر نظر گرفتم . پس از طی مسافت کوتاهی مقابل تخته سنگ پهن و صافی رسیدم . ایستادم ، نه رنگ و نه درخشش خاصی بچشمم خورده بود معذالک از آنجا خوشم می آمد . جسمم احساس رضایت می کرد . واقعا احساس آسایش جسمی می کردم . مدتی نشستم .
چون نمی دانستم چه باید بکنم تمام روز را بالای جلگه و کوه های اطراف گذراندم . هنگام غروب بسوی تخته سنگ مسطح بازگشتم . می دانستم که می توانم در کمال امنیت شب را آنجا بگذرانم .
روز بعد بسوی کوهستان های شرقی تر براه افتادم و هنگام عصر به جلگه ای مرتفع تر رسیدم . بنظر می آمد که آنجا را می شناسم .
همه طرف را با دقت بررسی کردم ولی هیچکدام از قلل اطراف بنظرم آشنا نبود . پس از جستجوئی دقیق محل مناسبی در حاشیه منطقه سنگی و بی گیاه انتخاب کردم ، نشستم که استراحت کنم . هوا مطبوع بود و من غرق در آرامش بودم . خواستم غذا بخورم دیدم دیگر غذا ندارم . چند جرعه آب خوردم . ولرم و شور مزه بود . می بایست به خانه دون خوان بر می گشتم ، چاره دیگری نداشتم . در این فکر بودم که آیا فورا راه بیافتم یا نه ؟ به شکم دراز کشیدم . چانه ام را روی دست هایم گذاشتم . احساس کردم ناراحت هستم ، چندین بار تغییر وضع دادم تا اینکه رو به مغرب نشستم . خورشید پائین آمده بود . چشمانم خسته بودند . به زمین نگاه کردم . یک سرگین غلطان سیاه را دیدم که از پشت سنگی بیرون آمد . پشگلی دو برابر هیکل خودش را روی زمین می غلطاند . بنظر نمی آمد که حضور من مزاحم او باشد . او به غلطاندن سرگین از روی سنگریزه ها و ریشه ها و از پستی و بلندی زمین ادامه می داد . بعقیده من سرگین غلطان از وجود من بی اطلاع بود . ناگهان فکر کردم که هیچ دلیلی ندارد از این موضوع مطمئن باشم و بر این مبنا یک سلسله ارزشیابی منطقی در باره طبیعت جهان حشرات و تفاوت آن با جهان ما از ذهنم عبور کرد . ما هر دو در یک جهان بودیم ولی بی شک جهان برای هر دوی ما یکسان نبود . نظاره سرگین غلطان مرا کاملا مجذوب کرده بود و از نیروی عظیمی که می بایست صرف غلطاندن آن پشگل از روی سنگها و از میان شکاف ها بکند در شگفتی بودم .
مدت زیادی او را نگاه کردم تا اینکه متوجه شدم سکوت عمیقی در اطراف حکمفرما شده است . فقط صدای باد در شاخ و برگ های درختان می پیچید . سرم را بلند کردم و با حرکتی غیر ارادی و سریع بسمت چپ پیچیدم . در یک چشم بهم زدن سایه ای رنگ باخته یا ارتعاشی را روی تخته سنگ مجاور دیدم . اول اهمیتی به این تصویر گریزان ندادم ولی ناگهان متوجه شدم که این سایه در طرف چپ من ظاهر شده است . خیلی سریع به طرف چپ پیچیدم و آن وقت بوضوح آن سایه را روی تخته سنگ دیدم . بنظر می رسید که سایه بسوی زمین غلطید و زمین آن را بخود جذب کرد . مانند جوهری که بر کاغذ خشک کن بریزد . لرزشی تیره پشتم را لرزاند . فکر کردم که مرگ مرا نظاره می کرد و هم چنین سرگین غلطان را . با نگاه به جستجوی جانور پرداختم . شاید به مقصد رسیده بود و بارش را در سوراخی انداخته بود . سرم را روی سنگی کاملا صیقلی گذاشتم . سرگین غلطان از سوراخ عمیقی بیرون آمد و در چند سانتی متری صورت من توقف کرد . لحظه ای به من نگاه کرد ، حس کردم که حضور مرگ مرا احساس کرده است . ارتعاشات متعددی بدنم را بلرزه در آورد . بطور قطع هیچ تفاوتی بین من و سرگین غلطان نبود . از پشت تخته سنگ مرگ مانند سایه ای ما را می پائید . وجد و جذبه خارق العاده ای مرا در بر گرفت . سرگین غلطان و من با هم برابر بودیم ، هیچکدام بر دیگری ارجح نبود و این مرگ بود که ما را با هم برابر می کرد .
این وجد و جذبه بقدری مرا منقلب کرد که بگریه افتادم . دون خوان حق داشت . او همیشه حق داشت . من در دنیائی اسرار آمیز زندگی می کردم و مانند همه انسانها موجود اسرار آمیزی بودم و با وجود این مهم تر از یک سرگین غلطان نبودم . اشک هایم را خشک کردم و در حالی که چشم هایم را با پشت دست می مالیدم یک آدم یا چیزی که شکل انسانی داشت دیدم . راست من ایستاده بود و تقریبا پانزده متر با من فاصله داشت . صاف نشستم و سعی کردم بهتر ببینم . خورشید به افق چسبیده بود و نور زردش مانع می شد که بوضوح ببینم . غرش بخصوصی شنیدم ، مثل صدای هواپیمای جت که از دور بگذرد . حواسم را روی صدا متمرکز کردم . غرش به سوتی گوشخراش و بعد به صدائی آهنگین و جذاب تبدیل شد . آهنگی شبیه به ارتعاشات الکتریکی ، تصویری خودش را به من تحمیل کرد . دو گوی یا درست تر بگویم دو مکعب به هم سائیده می شدند و صدای مبهمی بگوش می رسید تا اینکه کم کم کاملا در یک سطح قرار گرفتند ، بی حرکت شدند . کوشیدم دوباره آن شخص را ببینم ولی بنظر می رسید که از نگاه من می گریزد . فقط سایه ای سیاه نزدیک درختچه ها دیده می شد . دستم را مثل سایبان بالای چشم هایم گذاشتم . ناگهان درخشش خورشید عوض شد و متوجه شدم که دچار یک خطای باصره شده بودم و بازی سایه ها را در برگ ها بشکل انسان دیده بودم . سرم را تکان دادم . ناگهان گرگی را دیدم که آرام راه می رفت . به محلی که من خیال کرده بودم مردی ایستاده است رسید . بطرف جنوب پانزده متر پیش رفت و بعد ایستاد . برگشت و بطرف من آمد ، دوبار فریاد زدم تا او را بترسانم ولی بدون مکث به من نزدیک شد . پریشان شدم . فکر کردم شاید مرض هاری داشته باشد پس باید چند تا سنگ جمع کنم که اگر خواست به من حمله کند بتوانم ازخودم دفاع کنم . وقتی به چند متری من رسید متوجه شدم که اصلا بی قرار نیست . بر عکس آرامش و اعتماد کاملی در او دیده می شد . آهسته جلو آمد و در یک متری من متوقف شد . نگاهی رد و بدل کردیم و او نزدیک تر شد . چشم های قهوه ای اش درخششی دوستانه داشت . روی تخته سنگ نشستم و گرگ تقریبا مرا لمس کرد . متحیر مانده بودم . تا آنموقع یک گرگ وحشی را از نزدیک ندیده بودم . تنها واکنش من این بود که با او حرف زدم . همان طور که ممکن بود با یک سگ حرف بزنم با او شروع به صحبت کردم . اما بنظرم رسیدکه گرگ به من " پاسخ می داد " . مطمئن بودم که چیزی به من گفته بود .
پریشان شدم ولی فرصت اینکه در باره واکنش هایم بیاندیشم پیدا نکردم چون او دوباره " حرف زد " . نه آنکه کلماتی را ادا کند مثل کلماتی که از دهان یک انسان خارج می شود ، بیشتر " احساس " می کردم که حرف می زند . ولی این هیچ تشابهی با ارتباط برقرار کردن حیوانی اهلی با صاحبش نداشت . گرگ واقعا چیزی گفت . فکر کرد و فکرش بشکل یک جمله به من انتقال داده شد . من از او پرسیده بودم :
- گرگ کوچولو حالت چطوره ؟
و بنظرم رسید که شنیدم او گفت :
- خیلی خوب هستم ، تو چطوری ؟
وقتی گرگ پاسخش را تکرار کرد . از جا پریدم و ایستادم . حیوان تکان نخورد . پریدن ناگهانی هم او را متعجب نکرده بود . نگاهش روشن و دوستانه بود . خوابید ، سرش را خم کرد و پرسید :
- چرا می ترسی ؟
مقابلش نشستم و به عجیب ترین گفتگوی زندگی ام پرداختم . از من پرسید : برای چه کاری به آنجا آمده ام و من پاسخ دادم که آمده ام "دنیا را متوقف کنم " . گرگ به زبان اسپانیولی گفت :
- چه خوب .
و من متوجه شدم که به دو زبان حرف می زند . فاعل و فعل جملاتش را به انگلیسی می گفت و حرف ربط و تعجب را بزبان اسپانیولی ادا می کرد . با خودم فکر کردم که این گرگ " چیکانو " ( لقبی است که در آمریکا به مکزیکی های مقیم آنجا می دهند ) است و از این فکر مسخره خنده شدیدی مرا فرا گرفت . آنوقت ناممکن بودن آنچه که اتفاق افتاده بود با خشونت به ذهنم حمله ور شد . افکارم متزلزل شد . گرگ از جا بلند شد . نگاه ما با هم تلاقی کرد . چشم در چشمش دوختم . احساس کردم بطرف او کشیده می شوم و ناگهان حیوان شروع کرد به درخشیدن و پرتوافکندن . انگار تصاویر خاطره ای متعلق به ده سال پیش از جلو چشمم می گذشت ، آن موقع تحت تاثیر "پیوتل " شاهد استحاله سگی به موجودی درخشان و فراموش نشدنی بودم . گرگ باعث آزاد شدن این تصاویر شده بود . خاطره واقعه گذشته بر آنچه مقابلم می دیدم منطبق شده بود . گرگ تبدیل به موجودی سیال ، مایع و درخشنده شده بود . درخشندگی اش مرا خیره می کرد . می خواستم چشمانم را با دست هایم بپوشانم و آنها را از خیرگی حفظ کنم ولی در جا خشکم زده بود و موجود درخشان با قسمت هائی نامعلوم از وجود من تماس پیدا می کرد . احساس گرمائی مطبوع و غیر قابل توصیف و آسایش باور نکردنی به من دست داده بود . گوئی تماس او موجب انفجار و اشتعال من شده بود . سوراخ شده بودم . پاها و دست ها و هیچ یک از اعضای بدنم را احساس نمی کردم معذالک صاف نشسته بودم .
نمی دانم چه مدت اینطور برجا ماندم . گرگ درخشان وقله تپه ناپدید شدند . هیچ احساس یا اندیشه ای نداشتم . همه چیز متوقف شده بود و من آزادانه در هوا معلق بودم . ناگهان احساس کردم که چیزی جسم مرا مشتعل کرد . متوجه شدم که خورشید در افق پائین رفت . به آن چشم دوختم و ناگهان "خطوط جهان " را دیدم . کثرت وافری از خطوط سفید و نورانی همه چیز را در اطراف من قطع می کردند . فکر کردم شاید انعکاس و انکسار انوار خورشید بر مژه هایم این کیفیت را بوجود آورده است . چشم هایم را بستم و دوباره گشودم . خطوط پا برجا بودند و برهر چیزی که وجود داشت منطبق بودند یا از آن عبور می کردند . پشت به خورشید کردم ، حتی در این وضعیت هم خطوط پایدار و قابل مشاهده بودند . من شاهد جهانی تازه و خارق العاده بودم .
در حالت جذبه و شور مدتی مدید و بی نهایت بر فراز تپه ایستادم . این واقعه شاید فقط چند دقیقه طول کشیده بود ، شاید فقط مدت زمانی که آخرین اشعه های خورشید قبل از غروب کامل بر فراز زمین تابیده بود . معذالک برای من ابدیت را در بر داشت . احساس می کردم چیزی پر حرارت و آرام بخش از دنیا و از جسم من ساطع بود . فهمیدم که رازی را کشف کرده ام . خیلی ساده بود . جریانی از احساسات ناشناخته از وجودم گذر کردند . در تمام زندگی ام هرگز چنین جذبه ملکوتی ، چنین صلح و دریافتی چنین کامل از اشیاء را تجربه نکرده بودم . معذالک نمی توانستم این راز را با کلمات یا اندیشه ها توصیف کنم . جسم من آن را می دانست .
بخواب رفتم . یا از حال رفتم چون وقتی بخود آمدم روی زمین دراز کشیده بودم . برخاستم ، دنیا همان طوری بود که همیشه بود . شب نزدیک بود . بی اراده قصد بازگشت کردم .
صبح روز بعد وقتی به خانه دون خوان رسیدم او تنها بود . از حال دون گنارو پرسیدم ، گفت که درهمان حوالی به کارهایش می رسد . بی درنگ به نقل تجربیات خارق العاده ام پرداختم . با علاقه و توجه به حرف هایم گوش داد و فقط گفت :
- تو " دنیا را متوقف کردی " .
پس از سکوتی طولانی به من یادآوری کرد که باید از دون گنارو برای زحماتش تشکر کنم . دون خوان بیشتر از هر وقت دیگری از موقعیت من خوشحال بنظر می رسید . چند بار در حالی که پنهانی می خندید دستی به شانه ام زد .
پرسیدم :
- چطور می شود قبول کرد که یک گرگ حرف بزند ؟ این غیر ممکن است .
- ولی این حرف زدن نبود .
- پس چی بود ؟
- برای اولین بار بدن تو فهمید . معذالک تو موفق نشدی فورا دریابی که او یک گرگ نیست و در هر صورت مثل من و تو حرف نمی زند .
- ولی دون خوان گرگ واقعا حرف زد !
- حالا داری مثل یک احمق حرف می زنی . پس از این همه سال که صرف آموختن کرده ای می بایست خیلی بیش از اینها می فهمیدی . دیروز تو " دنیا را متوقف کردی " و حتی شاید " دیدی " . موجودی سحرآمیز چیزی بتو گفت و چون جهان فرو ریخته بود جسم تو قادر به فهمیدن آن شد .
- آیا جهان مثل امروز بود .
- نه ، امروز گرگها چیزی به تو نخواهند گفت و تو نخواهی توانست خطوط دنیا را " ببینی " . دیروز تو این کارها را کردی چون چیزی در تو متوقف شد .
- چه چیز در من متوقف شد ؟
- آن چیزی که در تو متوقف شد همان جهانی است که بر اساس گفته های دیگران بنا شده بود . می دانی ، از لحظه تولد ما آدمها برایمان تعریف می کنند که دنیا اینطور است و آنطور نیست و مسلما راهی نداریم جز اینکه دنیا را همانطور که دیگران گفته اند ببینیم .
به هم نگاه کردیم و ادامه داد :
- دیروز دنیا آنطوری بود که جادوگرها می گویند هست . در آن دنیا گرگها حرف می زنند ، قوچ ها هم همینطور و حتی مارهای زنگی ، درختان و همه موجودات زنده حرف می زنند . ولی من می خواهم که تو " دیدن " را بیاموزی . شاید حالا می دانی که " دیدن " وقتی ممکن است که انسان در مرز دو جهان قرار بگیرد . جهان مردم عادی و جهان جادوگران . تو الان بین این دو جهان گیر کرده ای . دیروز تو فکر کردی که گرگ با تو حرف می زند . هر جادوگری که " ببیند " اینطور گمان می کند ولی کسی که " می بیند " می داند که باور کردن این مطلب یعنی گیر کردن در قلمرو جادوگران همانطور که حرف زدن گرگ ها را باور نکردن یعنی گیر کردن در دنیای آدم های عادی .
- دون خوان آیا منظورتان این است که نه دنیای عادی واقعی است و نه جهان جادوگران ؟
- این دنیاها واقعی هستند و می توانند انسان را تحت تاثیر قرار دهند . اگر تو از آن گرگ در هر موردی که می خواستی سئوال می کردی او ناچار بود جواب دهد . فقط گرفتاری اینجاست که نمی شودبه گرگ ها اعتماد کرد . اهل شوخی هستند . سرنوشت تو این است که حیوان همراهی داشته باشی که نمی شود رویش حساب کرد .
بعد برایم توضیح داد که مقدر شده گرگ همراه دائمی من باشد و در دنیای جادوگران گرگی به عنوان همراه داشتن موقعیت آرزو کردنی بحساب نمی آید . کمال مطلوب این بود که با یک مار زنگی حرف می زدم چون مارهای زنگی همراهان شگفت انگیزی هستند . اگر من جای تو بودم هیچ وقت به یک گرگ اعتماد نمی کردم ولی تو متفاوت هستی ، شاید تبدیل به یک جادوگر – گرگ بشوی .
- منظور از جادوگر – گرگ چیست ؟
- کسی که می تواند چیزهای زیادی از برادران گرگ خود بدست آورد . می خواستم باز هم سوال کنم ولی مرا متوقف کرد و گفت :
- تو خطوط دنیا را دیدی . تو یک موجود درخشان دیدی . تو تقریبا برای ملاقات با مواصل خود آماده ای . بی شک متوجه نشدی که مردی که در درختچه ها دیدی مواصل بود . تو صدای غرش او را که مثل غرش هواپیمای جت است شنیدی . او در حاشیه یک دشت انتظار تو را خواهد کشید . من تو را به آن دشت خواهم برد .
مدت زیادی ساکت ماندیم . دون خوان دست هایش را به حالت ضربدر روی شکمش گذاشته بود و انگشتان شستش حرکت بسیار خفیفی داشتند . ناگهان گفت :
- باید دون گنارو با ما به این دره بیاید . این او بود که تو را در " متوقف کردن دنیا " کمک کرد .
نگاه نافذی به من انداخت . بعد خندان گفت :
- فقط یک چیز را باید به تو بگویم . البته حالا اهمیتی ندارد . آن روز دون گنارو ماشین تو را از دنیای مردم عادی خارج نکرده بود . او فقط تو را وادار کرده بود که دنیا را مثل جادوگران ببینی و در دنیای جادوگران اتومبیل تو وجود نداشت . گنارو می خواست اطمینان تو را از بین ببرد . دلقک بازی هایش ، پوچی و بیهودگی کوشش برای درک و فهم همه چیز را به جسم تو نشان دادند . وقتی بادبادک را به هوا برد تو تقریبا می دیدی . وقتی ماشینت را یافتی در هر دو دنیا بودی . اگر ما از خنده منفجر شدیم برای این بود که تو گمان می کردی واقعا داری رانندگی می کنی تا ما را به خانه برسانی.
- او چطور توانست مرا وادار کند دنیا را مثل جادوگران ببینم ؟
- من به او کمک کردم . ما هر دو آن دنیا را خوب می شناسیم . وقتی کسی آن دنیا را بشناسد برای حاضر کردن آن کافیست از حلقه اقتداری که جادوگران دارند استفاده کند . قبلا هم این را به تو گفته بودم . برای گنارو بسادگی یک بشکن زدن است . او تو را به زیر و رو کردن سنگ ها مشغول کرده بود تا حواست پرت شود و بدنت بتواند "ببیند " .
اعتراف کردم که وقایع سه روز اخیر شکاف های جبران ناپذیری به تصور من از دنیا وارد آورده بود . در ده سالی که او را می شناختم هیچ وقت تا این حد منقلب نشده بودم . حتی هنگامی که از گیاهان توهم زا استفاده کرده بودم . گفت :
- گیاهان اقتدار فقط کمک می کنند . آنچه مهم است لحظه ایست که بدن متوجه می شود می تواند ببیند . آن وقت انسان قادر می گردد دریابد که آنچه هر روز می بیند چیزی جز یک توصیف نیست . قصد من نشان دادن این مطلب به تو بود . متاسفانه قبل از آنکه مواصل تو را بچنگ آورد وقت زیادی نمانده است .
- آیا واقعا لازم است که مواصل مرا به چنگ آورد ؟
- هیچ را ه گریزی نیست . برای "دیدن " باید طریقه نگاه کردن دنیا را از چشم جادوگران یاد بگیری و مواصلان باید در آن دنیا شرکت داشته باشند . وقتی که هنگام آن فرا می رسد مواصل می آید .
- نمی توانید بدون دخالت مواصل " دیدن " را به من بیاموزید ؟
- نه برای " دیدن " باید طریقه نگاه کردن دیگری را یاد بگیری و تنها طریقه دیگری که من می شناسم مال جادوگران است .
بخش هجدهم
حلقه اقتدار جادوگر
در ماه مه سال 1971 نزد دون خوان رفتم ، این آخرین ملاقات من بعنوان شاگرد جادوگر بود . این بار هم من مثل دفعاتی که در طی ده سال گذشته بنزدش رفته بودم هدفم در درجه اول لذت بردن از مصاحبت او بود .
دوست او دون گنارو آنجا بود . شش ماه قبل هم که به منزل دون خوان رفته بودم گنارو را آنجا دیده بودم و فکر کردم که شاید در این مدت دون خوان را ترک نکرده است امادون گنارو به من توضیح داد که چون صحرای شمالی ( منظور شمال آمریکای جنوبی است ) را بسیار دوست می دارد به اینجا بازگشته و درست به موقع رسیده تا بتواند مرا هم بببیند . بعد هر دو خندیدند ، گوئی رازی را از من پنهان می کردند . دون گنارو تاکید کرد :
- من فقط بخاطر تو آمده ام .
دون خوان تاکید کرد :
- راست است .
به دون گنارو یادآوری کردم که طی ملاقات گذشته من کوشش ها و کمک های او برای اینکه مرا موفق به " متوقف کردن دنیا " نماید اثرات وحشتناکی روی من گذاشته بود . در واقع می خواستم به طریقی دوستانه به او بفهمانم که موجب وحشت من می شد . خنده شدیدی او را فرا گرفت بطوری که مثل بچه های کوچک از جا می پرید و پاهایش را به همه طرف تکان می داد . دون خوان هم می خندید و از نگاه کردن به من طفره می رفت . پرسیدم :
- دون گنارو این بار امیدوارم که نخواهید به من کمک کنید . اینطور نیست ؟
دوباره هر دو خندیدند . دون گنارو روی زمین می غلطید . به شکم دراز کشید و حرکات یک شناگر را تقلید کرد . فهمیدم که از دست رفته ام . جسمم بنوعی احساس می کرد که انجام کار نزدیک است ولی هنوز نمی دانستم که این عاقبت و انجام چه می تواند باشد . آمادگی شخصی من در فاجعه آمیز کردن وقایع باضافه تجربیات گذشته ام با دون گنارو موجب شدند به این نتیجه برسم که انجام شاید پایان زندگی من باشد .
دفعه قبل دون گنارو مرا تا مرز " متوقف کردن دنیا "پیش رانده بود . کوشش های او بقدری عجیب و مستقیم بودند که دون خوان خودش به من توصیه کرده بود آنجا را ترک کنم . تظاهرات اقتدار توسط دون گنارو بقدری خارق العاده و حیرت انگیز بودند که مرا وادار کردند نقش و جایگاه خود را مجددا ارزیابی کنم . وقتی به لوس آنجلس بازگشتم همه یادداشت هائی را که در اوائل شاگردی برداشته بودم دوباره خواندم و آنگاه بطور اسرار آمیزی احساسی کاملا تازه در من راه یافت ولی فقط هنگامی که دیدم دون گنارو دارد روی زمین شنا می کند به این احساس تازه واقعا خود آگاه شدم . این عمل روی زمین شنا کردن کاملا در توافق با سایر کارهای عجیب و غافلگیر کننده ای بود که او قبلا جلوی چشمان من انجام داده بود . در حالی که رویش به زمین بود شروع به شنا کردن نمود ! آن قدر می خندید که بدنش تکان می خورد . کم کم حرکاتش آرام شد ، حرکات پاها و دست ها با هم هماهنگ شدند و دون گنارو شروع کرد به لغزیدن روی زمین . انگار روی تخته ای که بر گلوله های کوچکی می لغزید قرار داشت . چند بار تغییر مسیر داد و شنا کنان دور من و سپس دور دون خوان چرخید و به این شکل تمام محوطه جلوی خانه را شنا کنان پیمود .
دون گنارو بارها از این دلقک بازی ها کرده بود و هر بار دون خوان به من اطمینان داده بود که به " دیدن " بسیار نزدیک شده ام و آنچه که مانع از " دیدن "می شد اصرار من در توجیه منطقی همه چیز ها بود . معذالک این بار من هیچ تلاشی برای فهمیدن یا توجیه کردن کردار دون گنارو نکردم . فقط او را نگاه می کردم . نمی توانستم حیرت زده نباشم ، او روی سینه و شکمش می لغزید . در حالی که نگاهش می کردم چشم هایش چپ شد . موجی از دلواپسی مرا فرا گرفت . اطمینان داشتم که اگر در جستجوی توجیه آنچه می دیدم نباشم موفق به " دیدن " خواهم شد . این امر موجب اضطراب عمیقی در من شد . این احساس پیش از موقع آنچنان مرا عصبی کرد که دوباره به موضوع سابق خودم یعنی کوشش برای توجیه منطقی بازگشتم .
بی شک دون خوان مراقب من بود چون دستی به شانه ام زد ، بی اراده بسوی او برگشتم و لحظه ای چشمانم ار دون گنارو منفک شد . وقتی دوباره برگشتم دیدم که کنار من ایستاده است . سینه اش تقریبا با شانه من تماس داشت و سرش را کمی به یک طرف خم کرده بود . واکنش غافلگیری من خیلی دیر ظاهر شد ، مدتی به او نگاه کردم و سپس ناگهان به عقب پریدم . حالت تصنعی تعجبش بقدری مضحک بود که خنده ای عصبی به من دست داد . کاملا متوجه بودم که چیزی غیر عادی در خنده ام وجود دارد . بدنم از تکان های شدید عصبی که از معده ام آغاز می شد بلرزه در می آمد . دون گنارو دستش را درست روی معده ام گذاشت و تشنج هایش قطع شدند ، بعد با حالت بیزاری دروغی گفت :
- این کارلوس کوچولو همیشه بطرز افراطی مبالغه می کند !
بعد در حالی که صدا و حرکات دون خوان را تقلید می کرد گفت :
- مگر نمی دانی که یک جنگجو هرگز اینطور نمی خندد ؟
تقلیدش بقدری عالی بود که خنده من شدت گرفت .
آن وقت آنها مرا بمدت دو ساعت تنها گذاشتند . نزدیک ظهر بازگشتند و جلوی خانه نشستند . هیچ حرفی نمی زدند ، بنظر می آمد که خسته ، خالی از هر اندیشه و خواب آلود هستند . مدت زیادی این بی حرکتی مطلق را که در عین حال توام با رهائی و راحتی جسم بود حفظ کردند . دهان دون خوان کمی باز بود ، گوئی واقعا در خواب بود ولی دست هایش را روی ران هایش گذاشته بود و انگشت های شستش را با حرکتی منظم تکان می داد .
مضطرب بودم ، تغییر جا دادم و احساس آرامش مطلوبی به من دست داد . بخواب رفتم . خنده دون خوان مرا بیدار کرد . چشم هایم را گشودم . دو نفری چشم به من دوخته بودند .
دون خوان در حالی که می خندید گفت :
- تو اگر حرف نزنی بخواب می روی .
گفتم :
- گمان می کنم که هیمنطور باشد .
دون گنارو گفت :
- تو اگر حرف نزنی حتما داری غذا می خوری .
بعد به پشت دراز کشید و پاهایش را در هوا تکان داد . فکر کردم که باز هم دلقک بازی در می آورد ولی او خیلی زود بلند شد و دوباره چهار زانو نشست .
دون خوان گفت :
- مطلبی هست که گمان می کنم از آن اطلاع داشته باشی . من آن را یک سانتی متر مکعب شانس می نامم . هر یک از ما خواه جنگجو باشد و خواه نباشد یک سانتی متر مکعب شانس دارد که گه گاه جلوی چشمش ظاهر می شود . تفاوت یک فرد عادی و یک جنگجو در این است که یک جنگجو متوجه آن می شود و می کوشد آماده باشد ، آگاهانه انتظار می کشد تا بتواند به موقع از سرعت انتقال لازم برخوردار باشد ، یعنی قادر باشد هنگامی که شانس به او رو می کند آن را بچنگ آورد و برای این کار جرات و شجاعت کافی هم داشته باشد . شانس ، اقبال ، بخت ، اقتدار شخصی یا هر اسمی که می خواهی بر آن بگذاری ، مساله ویژه ایست . مثل گلی است که جلوی ما ظاهر می شود و ما را به چیدن خود دعوت می کند . در این موقع اکثر آدم ها یا خیلی گرفتار و مشغول هستند یا خیلی احمق و تنبل و متوجه نمی شوند که این بخت آنهاست که بسراغشان آمده است . یک جنگجو برعکس ، همواره هوشیار و آماده است و انگیزه و ابتکار لازم را نیز برای گرفتن بخت دارد .
دون گنارو بی مقدمه از من پرسید :
- آیا زندگی تو با خود آگاهی همراه است ؟
با اطمینان گفتم :
- بله ، اینطور فکر می کنم .
دون خوان با ناباوری پرسید :
- فکر می کنی بتوانی اقبال خود را بچنگ آوری ؟
- فکر می کنم این کاریست که در هر لحظه انجام می دهم .
دون خوان گفت :
- بگمان من تو فقط نسبت به آن چه خوب می شناسی خودآگاهی .
بدون تردید و صادقانه پاسخ دادم :
- شاید من اشتباه می کنم ولی فکر می کنم که در حال حاضر خیلی بیش از گذشته خودآگاه هستم .
دون گنارو سرش را بعلامت تائید تکان داد و با حالتی که انگار با خودش حرف می زد گفت :
- بله کارلوس واقعا خودآگاه است . او واقعا هوشیار است .
بنظرم رسید که مرا مسخره می کنند . فکر کردم مطالبی که در باره نحوه زندگی کردنم گفتم آنها را ناراحت کرده است . گفتم :
- ولی من لاف نمی زنم ، این حقیقت دارد .
دون گنارو ابروهایش را بصورت دو کمان درآورد و پره های بینی اش را باز کرد . به دفتر یادداشت من چشم دوخت و ادای نوشتن مرا در آورد . دون خوان به دون گنارو گفت :
- من معتقدم که رفتار کارلوس از همیشه بهتر است .
دون گنارو با لحن خشکی گفت :
- شاید رفتارش زیادی خودآگاهانه باشد .
دون خوان تائید کرد :
- شاید همینطور باشد .
نمی دانستم چه بگویم ، برای همین ساکت ماندم .
دون خوان خیلی عادی پرسید :
- روزی که موتور ماشینت را متوقف کردم بخاطر داری ؟
سوالش مرا غافلگیر کرد چون هیچ ارتباطی به گفتگوی ما نداشت . او به ماجرائی اشاره می کرد که طی آن من موفق به روشن کردن ماشینم نشده بودم به این دلیل که دون خوان اینطور اراده کرده بود و تا زمانی که او نخواست نتوانستم ماشینم را روشن کنم . گفتم که چنین وقایعی بدشواری فراموش می شود . دون خوان خیلی ساده گفت :
- اینکه چیزی نبود . هیچ چیز مهمی نبود . اینطور نیست گنارو ؟
دون گنارو با لحن بی تفاوتی گفت :
- بله درست است . گفتم :
- یعنی چه ! کاری که شما آن روز انجام دادید برای من کاملا غیر قابل درک بود .
دون گنارو گفت :
- خوب این چیزی را ثابت نمی کند و هر دو زدند زیر خنده .
دون خوان دستی به شانه ام زد و گفت:
- گنارو می تواند کارهای خیلی مهم تر از متوقف کردن ماشین را انجام دهد ، اینطور نیست گنارو ؟
دون گنارو در حالی که مثل بچه ها لبهایش را غنچه می کرد گفت :
- درست است .
در حالی که می کوشیدم آرامش خود را حفظ کنم پرسیدم :
- چه کاری می تواند بکند .
دون خوان با صدای بلند گفت :
- گنارو می تواند ماشین تو را تمام و کمال از میان بردارد . اینطور نیست گنارو ؟
دون گنارو با بلندترین صدای بشری ای که تا آن موقع شنیده بودم فریاد زد :
درست است !!
از جا پریدم . چند تشنج عصبی بدنم را تکان داد . پرسیدم :
- منظور شما چیست ؟ او می تواند ماشین مرا از میان بردارد ؟
دون خوان پرسید :
- منظور من چه بود گنارو ؟
دون گنارو با لحنی جدی و قانع کننده گفت :
- منظورت این بود که می توانم بروم توی ماشین بنشینم ، موتور را روشن کنم و دور شوم .
دون خوان بشوخی اصرار کرد :
- گنارو ماشین را بردار .
دون گنارو اخمهایش را در هم کشید ، نگاه استفهام آمیز و شیطنت باری به من انداخت و گفت :
- برداشتم !
دون خوان گفت :
- بسیار خوب برویم سراغ ماشین .
دون گنارو تکرار کرد :
- بله برویم ماشین را ببینیم .
آهسته از جا برخاستند . لحظه ای مردد ماندم ولی دون خوان به من اشاره کرد که آنها را همراهی کنم . از سر بالائی کمی که مقابل خانه بود بالا رفتیم . دون خوان طرف راست و دون گنارو طرف چپ راه می رفت و هر دو بفاصله دو متر جلوتر از من گام بر می داشتند و در تمام مدت آنها را می دیدم . دون گنارو تکرار کرد :
- برویم ماشین را ببینیم .
دون خوان شروع کرد به تکان دادن دست هایش ، انگار نخی نامرئی را می ریسد . دون گنارو هم در حالی که همان کار را می کرد مکررا می گفت :
- برویم ماشین را ببینیم .
طوری راه می رفتتند که انگار جست می زدند . قدم هایشان بلندتر از معمول بود و دست هایشان تکان می خورد . گوئی به اشیائی نامرئی که سر راهشان قرار داشت دست می زدند یا آنها را جابجا می کردند ، هیچ وقت دون خوان را درحال انجام چنین دلقک بازی هائی ندیده بودم . احساس سرگشتگی می کردم . وقتی بالای برجستگی زمین رسیدیم نگاهی به پائین انداختم . صبح آن روز اتومبیلم را حدود پانزده متر آنطرف تر پائین برجستگی پارک کرده بودم ولی حالا اثری از آن نبود !! معده ام منقبض شد . با سرعت پائین رفتم ولی ماشینم را ندیدم . سرگشتگی من به حداکثر رسیده بود . کاملا حیران بودم . نیم ساعت قبل آمده بودم دفتر یادداشت دیگری از داخل ماشین بردارم و چون داخل آن خیلی گرم شده بود بفکرم رسید که پنجره ها را باز کنم ولی از این کار صرفنظر کردم چون ترسیدم پشه ها و حشرات موذی دیگر داخل ماشین بشوند و بالاخره طبق عادت همه درها را قفل کردم . همه جا اتومبیلم را جستجو کردم تا منتهی الیه منطقه بی درخت پیش رفتم . نمی توانستم بپذیرم که اتومبیلم ناپدید شده است . دون خوان و دون گنارو به من پیوستند و در کنار من و به تقلید از من همه اطراف را جستجو کردند . مدتی واقعا گیج بودم ، بعد احساس تغییر به من دست داد . آنها متوجه حال من شدند و شروع کردند به چرخیدن دور من ، در حالی که دست هایشان را مثل کسی که خمیر باز می کند تکان می دادند . دون خوان با لحن تمسخر آمیزی پرسید :
- گنارو بعقیده تو چه بر سر اتومبیل آمده است ؟
دون گنارو در حالی که شروع کرد به تقلید از شخصی که رانندگی می کند گفت :
- من آن را بجای دیگری بردم .
اول زانوهایش را خم کرد ، درست مثل اینکه نشسته باشد و چند لحظه با تکیه بر عضلات ران هایش در این وضع باقی ماند . سپس وزنش را روی پای راستش منتقل کرد و پای چپ را مانند اینکه روی کلاچ باشد دراز کرد و ماشین را روشن کرد و با لب هایش صدای موتور را تقلید کرد و سپس از همه جالب تر مثل کسی که در دست اندازی بیافتد به هوا پرید و مدتی مانند راننده ناشی که به فرمان می چسبد از همه طرف تکان می خورد . پانتومیم شگفت انگیزی بود . دون خوان از خنده نفسش بند آمده بود . من هم می خواستم در شادی آنها شرکت کنم ولی احساس راحتی نمی کردم . معذب بودم ، خودم را در خطر می دیدم . اضطرابی که کاملا برایم تازگی داشت مرا فرا گرفت . احساس می کردم که از درون می سوزم . با نوک کفش شروع به پرتاب سنگ ریزه ها کردم و خشم غیر قابل پیش بینی و ناخودآگاهی بر من مسلط شد . گوئی این خشم بیرونی بود و ناگهان مرا در بر گرفته بود . احساس رنجشی که می کردم بطور اسرار آمیزی از بین رفت . درست همان طور که آمده بود . نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم حالم خیلی بهتر است . جرات نمی کردم به دون خوان نگاه کنم . از این که خشمگین شده بودم شرمگین بودم و از طرفی هم نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم . بسوی من آمد و دستی به پشت ام زد . دون گنارو دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :
- خوب ! راحت باش . مشتی به دماغت بزن تا خون بیاید . بعد می توانی یک سنگ برداری و با آن دندان هایت را بشکنی . حالت را جا می آورد ! و اگر کافی نبود می توانی با همان سنگ تخم هایت را هم له کنی .
دون خوان از خنده به خود می پیچید . اعتراف کردم که از رفتار ناشی از ضعف خودم شرمنده هستم و نمی دانم چه عاملی باعث این رفتار من شده است . دون خوان گفت :
- تو کاملا واقفی که چه اتفاقی افتاده است ولی ادعا می کنی نمی دانی واین ادعای توست که موجب خشمت شده است .
دون گنارو توجهی غیرعادی بمن ابراز می کرد . چند بار دست به پشتم زد .
دون خوان گفت :
- این اتفاقی است که برای همه ما می افتد .
دون گنارو در حالی که صدای مرا تقلید می کرد گفت :
- دون خوان منظور شما چیست ؟
دون خوان حرف های بی سر و تهی از این قبیل به او تحویل داد :
- " وقتی دنیا وارونه است ما سرجایمان هستیم و وقتی دنیا سرجاست ما وارونه هستیم و همینطور وقتی که هم ما و هم دنیا سر جایمان هستیم فکر میکنیم که وارونه هستیم ... "
مدتی به حرف زدن ادامه داد در حالی که دون گنارو تقلید یادداشت برداشتن مرا می کرد . روی دفتر نامرئی می نوشت ، سوراخ های بینی اش را باز کرده بود و چشمانش را کاملا به دون خوان دوخته بود . معلوم بود که کوشش مرا برای نوشتن بدون نگاه کردن به دفترم دقیقا زیر نظر گرفته است . من چون نمی خواستم جریان عادی مکالمه قطع شود این کار را می کردم . تقلید او نشان می داد که هنرپیشه کمدی درجه یکی است . ناگهان خودم را کاملا راحت و خشنود احساس کردم . خنده های آنها مرا تسکین می داد . مدتی خود را به خنده ای که از اعماق وجودم بر می خواست رها کردم ، بعد دوباره ذهنم دچار احساس پریشانی ، تغییر و نگرانی شد . فکر کردم که آنچه اتفاق افتاده بود محال بود و از دید منطقی ای که من معمولا دنیای اطرافم را با آن می سنجیدم غیر ممکن می نمود و مانند هر بار که دون خوان مرا در برابر پدیده ای غیر قابل توجیه قرار داده بود بفکرم آمد که شاید صحنه سازی کرده و مرا فریب داده است . همان افکار همیشگی دائما و بطور غیر ارادی در لحظات تنش و اضطراب به ذهنم هجوم می آوردند . فکر کردم که برای از جا بلند کردن و بردن ماشین به محلی دور دون خوان و دون گنارو به چند نفر همراه نیاز داشته اند ، مطمئن بودم که درها را قفل کرده ام و کسی نمی توانسته سوار آن شود و برود ، بعلاوه فرمان آن را نیز قفل کرده بودم و ترمز دستی را هم کشیده بودم و برای انتقال آن چاره ای جز از جا بلند کردنش نبود و دون خوان و دون گنارو نمی توانستند تعداد لازم افراد برای این کار را پیدا کنند . فقط یک راه حل وجود داشته و آن اینکه کسی یکی از شیشه های اتومبیل را بشکند و موتور را به هر وسیله ای شده روشن کند و ماشین را از آن جا دور نماید . ولی چنین کاری مستلزم شناخت ویژه ای از مکانیک ماشین بود که آنها نداشتند ، پس فقط یک گزینه دیگر باقی می ماند و آن اینکه مرا هیپنوتیزم کرده باشند . حرکات عجیبی که در مسیر و سپس دور و بر من انجام داده بودند بی سابقه و مشکوک بود و مرا در گردابی از توجیهات منطقی فرو برد . اگر مرا هیپنوتیزم کرده بودند پس به خودآگاهی من لطمه وارد شده بود و با تجربه ای که داشتم می دانستم در چنین حالتی شخص مفهوم زمان را از دست می دهد . در همه حالات واقعیت غیر متعارف که در مدت شاگردی دون خوان تجربه کرده بودم هرگز نظم و ترتیب زمانی وجود نداشت . به این نتیجه رسیدم که باید بطور مدام در حالت هوشیاری باشم تا اگر لحظه ای درک توالی وقایع را از دست دادم متوجه شوم که هیپنوتیزم شده ام . مثلا در چنین حالاتی اگر شخص دارد کوهی را نگاه می کند لحظه بعد می بیند که در حال نگاه کردن به دره ای درست پشت سرش است بدون اینکه بخاطر بیاورد که دور زده یا سرش را برگردانده است . پس در صورتی که اتفاقی از این قبیل می افتاد می توانستم مساله ناپدید شدن اتومیبل را فقط ناشی از هیپنوتیزم بدانم . تصمیم گرفتم که بدقت همه جزئیات را زیر نظر بگیرم و بخاطر بسپارم . از آنها پرسیدم :
- ماشین کجاست ؟
دون خوان با لحن کاملا جدی گفت :
- گنارو ماشین کجاست ؟
گنارو شروع کرد به زیر و رو کردن سنگ های روی زمین و با هیجان تمام ، همه سنگ های منطقه ای را که ماشین من آنجا پارک شده بود زیر و رو کرد تا شاید آن را بیابد ! یکی یکی سنگ ها را بر می داشت و گاه با خشمی تصنعی یکی از آنها را با غیظ بطرف درختچه ها پرت می کرد . این جستجو باعث سرگرمی و شعف دون خوان شده بود که می خندید و مرا بکلی فراموش کرده بود .
دون گنارو با حالت ناامیدی سنگی را دور انداخته بود که به یک تخته سنگ بزرگ رسید ، در واقع تنها سنگ بزرگی که در محل پارک ماشین من وجود داشت . کوشید آن را برگرداند ولی تخته سنگ خیلی سنگین بود و بعلاوه در خاک فرو رفته بود . آنقدر کوشش کرد که عرق از سر و صورتش چکیدن گرفت . بالاخره به زمین نشست و دون خوان را بکمک خواست .
دون خوان لبخند زنان بطرف من برگشت و گفت :
- برویم به گنارو کمک کنیم .
- چکار دارد می کند ؟
- دنبال ماشین تو می گردد !
- تو را به خدا بس کنید ! چطور ممکن است آن را زیر سنگ ها پیدا کنید ؟
دون گنارو گفت :
- تو را بخدا چرا نه ؟ و غرش خنده آنها به آسمان برخاست .
با همه تلاشی که کردیم تخته سنگ از جایش تکان نخورد .
دون خوان پیشنهاد کرد برویم از خانه او چوبی بیاوریم و آن را زیر تخته سنگ اهرم کنیم .
در راه خانه به آنها گفتم که کار بیهوده ای می کنند و آنچه که بسر من می آورند نیز بی فایده بود . دون گنارو نگاهی نافذ به من انداخت . دون خوان خیلی جدی گفت :
- گنارو آدمی وظیفه شناس است . او به اندازه تو موشکاف و دقیق است . تو خودت گفتی که برای یافتن ماشینت همه جا را زیر و رو خواهی کرد . او هم دارد همین کار را می کند . دون گنارو دستی به شانه ام زد و گفت :
- دون خوان کاملا حق دارد ، من خیلی دلم می خواهد مثل تو باشم .
آنوقت نگاهی مجنون وار بمن انداخت و پره های بینی اش را گشود .
پس از جستجوئی طولانی در اطراف خانه دون گنارو تنه بلند و ضخیمی پیدا کرد ، قسمتی از یک تیر سقف بود . آن را روی شانه اش گذاشت و به محل تجسس باز گشتیم . وقتی بالای کپه خاک رسیدیم در جائی که محل توقف ماشین دیده می شد ناگهان به من الهام شد که خودم زودتر ماشین را خواهم یافت ، نگاه کردم ، هیچ چیز ندیدم . مثل اینکه افکار مرا حدس زدند چون در حالی که به قهقهه می خندیدند خود را به من رساندند .
به محض رسیدن شروع به کار کردند مدتی آنها را تماشا کردم . اصلا از کارشان سر در نمی آوردم . آنها ادای کار کردن را در نمی آوردند ، نه آنها واقعا در کار پوچی که می کردند غرق بودند ، یعنی می کوشیدند تا تخته سنگ را برگردانند تا ببینند آیا ماشین من زیر آن هست یا نه ؟ ماتم برده بود ولی تصمیم گرفتم به آنها کمک کنم . نفس نفس می زدند و گاهی هم فریادی می زدند . دون گنارو صدائی شبیه به زوزه گرگ در آورد . تمام بدنشان از عرق پوشیده بود . متوجه نیرومندی بدن شان شدم . مخصوصا دون خوان . در برابر آنها من جوانک نحیفی بودم .
پس از چند دقیقه من هم شروع کردم به عرق ریختن . بالاخره موفق شدیم سنگ را برگردانیم . دون گنارو بی درنگ با توجه و حوصله فراوان به بررسی هر یک از قسمت های پشت آن پرداخت . عاقبت گفت :
- نه اینجا نیست .
حرف او باعث خنده آنها شد و از خنده زمین افتادند . من هم می خندیدم ولی خنده ام عصبی بود . دون خوان از شدت خنده به خود می پیچید . بشکم دراز کشید . چهره اش روی بازوهایش بود و تمام بدنش از خنده می لرزید . وقتی آرام شدند دون گنارو پرسید :
- حالا در چه جهتی حرکت خواهیم کرد ؟
دون خوان با سر اشاره ای کرد . پرسیدم :
- کجا می رویم ؟
دون خوان بی آنکه لبخند بزند گفت :
- می رویم به جستجوی ماشین تو !
در دو طرف من براه افتادند . چند قدمی بین درختچه ها راه رفته بودیم که دون گنارو ما را متوقف کرد . آهسته و آرام بطرف درختچه گردی که چند قدم آنطرف تر بود براه افتاد . لای برگ ها را گشت و به این نتیجه رسید که ماشین آنجا نیست. دوباره به راه افتادیم . پس از مدتی دون گنارو با دست اشاره کرد که ساکت باشیم . پشتش را خم کرد ، روی پنجه پا ایستاد و بازوهایش را بالای سرش گذاشت . انگشت هایش را مثل پنجه حیوانات خم کرد . بدنش شبیه حرف S بود . لحظه ای بی حرکت در این حالت ایستاد و سپس با سر روی یک شاخه بلند که برگ های خشک داشت شیرجه رفت . آن را برداشت و با دقت فراوان از زوایای مختلف بررسی کرد و به این نتیجه رسید که اتومبیل آنجا هم نیست .
در حالی که میان منطقه ای پر گیاه راه می رفتیم او دائم پشت درختچه ها را نگاه می کرد و در جستجوی ماشین من بود .
در تمام این مدت می کوشیدم که جزئیات همه چیز هائی را که می دیدم و لمس می کردم بخاطر بسپارم . دریافت من از جهان خارج طبق معمول مداوم و منظم بود . به تخته سنگ ها ، درختچه ها و در خت ها دست می زدم . نگاهم را از آنچه مقابلم بود به دور دست ترین منظره می بردم و دید هر چشمم را جداگانه آزمایش می کردم . بعلاوه مثل همیشه خیلی راحت در این صحرای پر خار و گیاه راه می رفتم .
دون گنارو به شکم دراز کشید و به ما گفت که از او پیروی کنیم . روی آرنج هایش تکیه کرده بود و چانه اش را در دست هایش گرفته بود . دون خوان هم همان کار را کرد و دو نفری به بررسی تعدادی برجستگی خیلی کوچک که شبیه تپه های خیلی ریزی بودند پرداختند . ناگهان دست راست دون گنارو حرکتی دورانی و سریع کرد و چیزی را از هوا گرفت . از جا برخاست ، دون خوان هم بلند شد . دست دون گنارو بسته بود ، به ما اشاره کرد که نزدیک شویم تا بهتر ببینیم . وقتی دستش را نیمه باز کرد موجود بزرگ و سیاهی از آن پرواز کرد . بقدری این موجود بزرگ بود و حرکتش غافلگیر کننده که من به عقب پریدم و بزمین افتادم .
دون خوان مرا کمک کرد تا از جا برخیزم .
دون گنارو نالان گفت :
- ماشین تو نبود . یک مگس کثیف بود . متاسفم !
هر دو مرا نگاه می کردند . مقابل من ایستاده بودند و از گوشه چشم به من می نگریستند . دون گنارو پرسید :
- یک مگس بود . مگر نه ؟
گفتم :
- بله همینطور فکر می کنم .
دون خوان آمرانه گفت:
- فکر نکن ، بگو چه دیدی ؟
پاسخ دادم :
- من دیدم چیزی به بزرگی کلاغ از دست او بیرون آمد .
من شوخی نمی کردم و عینا آنچه را که دیده بودم شرح دادم ولی انگار حرف من مضحک ترین چیزی بود که از زمان آشنائی مان تا حال از من شنیده بودند . از خنده در جا جست می زدند و آنقدر به خود پیچیدند که نفسشان بند آمد .
دون خوان با صدائی که از آن همه خندیدن خراشیده شده بود گفت :
- فکر می کنم که طاقت کارلوس تمام شده باشد .
دون گنارو گفت که بزودی ماشین مرا خواهد یافت چون حس می کند که دستش گرم شده است . دون خوان اعلام کرد که پیدا کردن یک اتومبیل در این بیابان بهترین اتفاقی نیست که ممکن است روی بدهد . دون گنارو کلاهش را برداشت ، یک تکه نخ از جیبش بیرون کشید ، نخ کلاه را شل کرد ، کمربند پشمی اش را باز کرد و به تکه زردی که روی لبه کلاه بود بست . به من گفت :
- می خواهم یک بادبادک درست کنم .
به او نگاه کردم ، فکر کردم شوخی می کند . من خودم را در این کار متخصص می دانستم زیرا از زمان کودکی انواع بادبادک های ظریف و زیبا را می ساختم و می دانستم که لبه کلاه حصیری شکننده است و نمی تواند در مقابل باد مقاومت کند ، بعلاوه بالای کلاه گود بود و باعث می شد که باد داخل آن شود و از پروازش جلوگیری کند .
دون خوان از من پرسید :
- فکر می کنی نمی تواند پرواز کند ؟
- اطمینان دارم که نمی تواند .
دون گنارو بی تفاوت به حرف من بادبادک خود را ساخت و نخ بلندی به آن وصل کرد . باد می وزید . در حالی که دون گنارو دوان دوان از سرازیری پائین می رفت دون خوان کلاه را نگه داشته بود . وقتی دون گنارو نخ را کشید این بادبادک لعنتی به پرواز درآمد . دون گنارو فریاد زد :
- نگاه کن ، بادبادک را نگاه کن !
کلاه دو سه بار در هوا بالا و پائین رفت ولی نیافتاد . دون خوان آمرانه به من دستور داد :
- چشم از بادبادک برندار .
چند لحظه سرم گیج رفت . این بادبادک خاطره روشنی از ایام گذشته را در ذهنم جان داد . انگار خودم بادبادکی هوا کرده بودم همانطور که هر وقت در شهر محل تولدم باد می وزید روی تپه ها می رفتم و این کار را می کردم . لحظه کوتاهی غرق در این خاطره شدم و متوجه گذشت زمان نشدم .
صدای فریاد دون گنارو را شنیدم و در این لحظه کلاه از بالا به پائین آمد و درست در جائی که ماشین من قرار داشت افتاد . بقدری همه چیز بسرعت اتفاق افتاده بود که نتوانستم تصویر روشنی از این اتفاق بگیرم . یا کلاه دون گنارو تبدیل شد به ماشین من یا کلاه روی ماشین افتاد . ترجیج می دادم که این تصویر اخیر را باور کنم ، یعنی فکر کنم که دون گنارو برای نشان دادن محل اتومبیل من از کلاهش استفاده کرده بود ولی فرقی نمی کرد . هر دو آنها اسرار آمیز بود و اگر ذهن من یکی را ترجیح می داد برای این بود که تعادل روانی من کاملا در هم نریزد . دون خوان گفت :
- با خودت کلنجار نرو .
احساس کردم چیزی در درونم دارد رو می آید . افکار و تصاویر در موج های پیاپی و غیر قابل کنترلی بذهنم می آمدند درست مثل اینکه در آستانه خواب باشم با دهان باز به ماشین خیره شده بودم . در حدود سی متر آنطرف تر روی زمین سنگی و مسطح قرار داشت ، انگار کسی تازه آن را آنجا گذاشته بود . دویدم تا آن را از نزدیک معاینه کنم . دون خوان فریاد زد :
- لعنت بر شیطان ! ماشینت را نگاه نکن ! دنیا را متوقف کن !
بعد گوئی در خواب صدایش را می شنیدم که فریاد زد :
- کلاه دون گنارو ، کلاه گنارو !!
به آنها نگاه کردم . به من چشم دوخته بودند و نگاه هایشان نافذ بود . دردی در معده ام احساس کردم ، سرم ناگهان درد گرفت و حال تهوع به من دست داد . بطرز عجیبی مرا نگاه می کردند . کنار ماشین بزمین نشستم ، بعد بدون اندیشیدن بی اراده کلیدها را از جیبم بیرون آوردم ، درها را باز کردم ، دون گنارو روی صندلی عقب نشست و دون خوان هم پهلوی من بود . احساس می کردم در مه رانندگی می کنم . بسوی خانه دون خوان حرکت کردیم . حالم خوش نبود ، حالت تهوع داشتم و این باعث شد که حداقل حضور ذهنی که برایم باقی مانده بود از دست بدهم . بی اراده رانندگی می کردم .
دون گنارو و دون خوان مثل بچه ها می خندیدند .
دون خوان پرسید :
- آیا بزودی خواهیم رسید ؟
آن وقت تازه متوجه شدم که روی چه جاده ای رانندگی می کنم .
گفتم :
- تقریبا رسیده ایم .
فریاد خنده اشان برخاست . دست می زدند و دست هایشان را به ران هایشان می کوبیدند . وقتی رسیدیم پیاده شدم و مثل یک آدم مصنوعی در را برای آنها باز کردم . دون گنارو اول پیاده شد و بمن تبریک گفت و اعلام کرد که این مطبوع ترین و بی تکان ترین سفر زندگیش بوده است !! دون خوان هم این کار را کرد . به حرف هایشان اعتنائی نکردم . درهای ماشین را بستم وبه دشواری خودم را به خانه رساندم . قبل از آنکه بخواب روم صدای خنده های دون گنارو و دون خوان بگوشم می رسید .
بخش هفدهم
یک حریف ارزنده اقتدار
سه شنبه 11 دسامبر 1962
تله هائی که گذاشته بودم عالی بودند و آنها را در مکان های مناسبی تعبیه کرده بودم . در تمام مدت روز خرگوش ها ، سنجاب ها و انواع جونده های دیگر را دیدم و کبک ها و پرنده های مختلف را ، ولی هیچ کدام در تله من نیافتادند .
آن روز صبح وقتی از خانه خارج شدیم دون خوان گفته بود که می بایست آن روز منتظر " هدیه اقتدار " باشم . حیوانی استثنائی که آن روز بدام من می افتاد و می بایست گوشت آن را خشک کنم تا " خوراک – اقتدار " من باشد .
بنظر می رسید که در افکارش غرق است . هیچ تفسیر و تعبیری از بد اقبالی من نکرد . وقتی روز به پایان رسید بالاخره گفت :
- کسی مزاحم شکار تو می شود .
با شگفتی پرسیدم :
- چه کسی ؟
مرا نگاه کرد ، لبخندی زد و سرش را تکان داد ، انگار فکر نمی کرد که من گول خورده باشم . گفت :
- طوری سئوال می کنی که انگار نمی دانی چه کسی است در حالی که تمام مدت روز این را می دانستی .
اعتراض کردن بیهوده بود . می دانستم منظورش کیست : " کاتالینا " . اگر منظور از دانستن این بود بله من می دانستم .
- یا بر می گردیم و یا تا شب منتظر می شویم تا در تاریکی شامگاه او را گیر بیاندازیم .
منتظر بود که من تصمیم بگیرم . دلم می خواست به خانه برگردیم . نخ ها را جمع کردم ولی قبل از آنکه اظهار عقیده کنم با لحن قاطعی مرا متوقف کرد :
- بنشین . بی شک رفتن آسان تر و بی خطر تر است ولی من فکر می کنم که با مورد ویژه ای سرو کار داریم و بنظر من بهتر است بمانیم . همه این صحنه سازی برای شخص تو انجام گرفته .
پرسیدم :
- منظورتان چیست ؟
- یک نفر در کار تو اختلال ایجاد می کند و این وضعیت به تو مربوط می شود . من می دانم که این شخص کیست و تو هم می دانی .
- شما مرا می ترسایند .
در حالی که می خندید گفت :
- نه من تو را نمی ترسانم . این زن که اینجا پرسه می زند تو را می ترساند .
برای ارزیابی تاثیر کلماتش لحظه ای سکوت کرد .
به آسانی پذیرفتم که ترسیده ام .
در حدود یک ماه پیش من برخورد وحشتناکی با یک زن جادوگر به نام " کاتالینا " داشتم . برخوردی که می توانست موجب مرگ من باشد . دون خوان به من گفته بود که این زن می کوشد او را از بین ببرد و او نمی تواند در مقابل حملاتش مقاومت کند و من می بایست به او کمک کنم ولی پس از این مبارزه دون خوان اعتراف کرده بود که او هیچ خطری برای دون خوان در بر نداشته و این صحنه سازی ها عمدا برای بدام انداختن من و مبارزه کردن من با او انجام گرفته بود . البته این صحنه سازی ها شوخی نبوده بلکه قسمتی از تعلیمات من بوده است .
طریقه اقدامش بقدری زننده بود که من خیلی عصبانی شده بودم و آن وقت وقتی من خشمگین بودم دون خوان شروع به خواندن تصنیف های مکزیکی از خواننده های مد روز کرده بود و روش تقلیدش بقدری مضحک بود که من بالاخره مثل طفلی به خندیدن پرداخته بودم . آن وقت برای من همه تصنیف هائی که می دانست خوانده بود . هرگز فکر نمی کردم این همه ترانه بی معنی را حفظ باشد . در آن موقع به من گفته بود :
- بگذار مطلبی را به تو بگویم . اگر به ما حقه نمی زدند هیچ وقت چیزی یاد نمی گرفتیم . این اتفاقی است که برای من افتاده و نظیر آن برای همه می افتد . هنر یک راهنما این است که ما را به ساحل برساند . یک راهنما فقط می تواند راه را به ما نشان دهد و بعد حقه بزند . من تا بحال به تو نیرنگ زده ام . بخاطر بیاور چگونه روحیه شکارچی را در تو زنده کردم . خودت اعتراف کردی که شکار باعث می شود گیاهان را فراموش کنی . برای شکارچی شدن تو حاضر بودی تقریبا همه کار بکنی ، کارهائی که هرگز حاضر نبودی بخاطر گیاهان انجام بدهی . حالا باید برای زنده مانده بیش از اینها زحمت بکشی .
مرا نگاه کرد و قهقهه خنده را سر داد .
گفتم :
- این دیوانگی است . ما انسان هائی منطقی هستیم .
پاسخ داد :
- تو منطقی هستی و من منطقی نیستم .
- چرا مسلم است که شما هم منطقی هستید . شما یکی از منطقی ترین افرادی هستید که من می شناسم .
- خیلی خوب ، باشد ! جر و بحث نکنیم . من منطقی هستم . حالا منظور چیست ؟
شروع کردم به بحث کردن در این باره که چرا دو نفر آدم منطقی باید رفتاری بی معنی داشته باشند . مثلا چرا او می بایست آن زن جادوگر را علیه من برانگیخته باشد ؟ با خشونت گفت :
- بسیار خوب ، تو منطقی هستی . یعنی تو خیال می کنی که مطالب زیادی در باره این دنیا می دانی ، اما آیا این راست است ؟ آیا تو واقعا چیز زیادی از دنیا می دانی ؟ تو فقط شاهد اعمال دیگران بوده ای . تجربه تو به آنچه مردم با تو کرده اند محدود می شود . تو هیچ چیز از این دنیای اسرار آمیز و ناشناخته نمی دانی .
برخاست و به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . با ماشین به یکی از شهر های کوچک نزدیک که در خاک مکزیک واقع بود رفتیم . ماشین را نزدیکی یک رستوران متوقف کردم ، پیاده براه افتادیم . از ایستگاه اتوبوسرانی و یک فروشگاه بزرگ گذشتیم . او طرف راست من راه می رفت . ناگهان احساس کردم که کسی طرف چپ من راه می رود ، درست پهلوی من ، اما قبل از آن که او را نگاه کنم دون خوان با حرکتی سریع و ناگهانی حواس مرا پرت کرد . به زمین خم شد گوئی می خواست چیزی را از روی زمین بردارد . این حرکت باعث شد که روی او بیافتم . در این موقع زیر بغل مرا گرفت و چسبید و همینطوری مرا تا ماشین ام برد و حتی برای باز کردن در ماشین هم بازویم را رها نکرد . مدتی با کلید هایم ور رفتم تا این که در ماشین باز شد . دون خوان مرا آرام روی صندلیم نشاند و بعد رفت و خودش سوار شد و گفت :
- آهسته حرکت کن و مقابل فروشگاه توقف کن .
به محض این که ایستادیم با سر به من اشاره کرد . " کاتالینا " ایستاده بود . محکم نشستم . آن زن چند قدم جلو آمد و با نگاهی معارضه جویانه به ما خیره شد . بدقت او را ورانداز کردم . زیبا بود . پوستی تیره و بدنی گوشتالو داشت که از نیروی عضلانی مسلمی حکایت می کرد . چهره اش گرد بود و گونه هایش برجسته و بالا ، موهای قیرگونش را در دو دسته بافته بود . آنچه بیش از همه موجب شگفتی من شد جوانی او بود . حداکثر سی سال داشت .
دون خوان نجوا کرد :
- بگذار اگر دلش می خواهد جلوتر بیاید .
کاتالینا جلوتر آمد و در حدود سه متری ماشین توقف کرد . چشم در چشم هم دوختیم . هیچ چیز خطرناکی در او نمی دیدم . لبخندی زدم و با دست به او اشاره کردم . مانند یک دختر کوچولوی خجالتی دستش را جلوی دهانش گذاشت و شانه هایش را تکان داد . احساس خوشبختی بخصوصی می کردم . به طرف دون خوان پیچیدم تا از او چیزی بپرسم که با فریاد ناگهانی مرا وحشتزده کرد !
- بطرف این زن پشت نکن !
فورا بطرف آن زن برگشتم . باز هم نزدیکتر شده بود و در فاصله یک متر و نیمی من بود . لبخند می زد ، دندان هایش بزرگ سفید و خیلی درخشان بودند . معذالک در این لبخند چیز غریبی نهفته بود . دوستانه نبود . لبخندی اجباری بود . فقط دهانش می خندید . چشمان سیه و سردش بدون مژه زدن مرا ثابت نگاه می کردند .
تیره پشتم لرزید . دون خوان شروع به خندیدن کرد . خنده اش مقطع و موزون بود . زن آرام آرام عقب رفت و بالاخره در جمعیت از نظر پنهان شد .
براه افتادیم . دون خوان گفت :
- اگر قادر نباشی زندگیت را محدود کنی و نتوانی آنچه را باید فرا بگیری این زن تو را از بین خواهد برد ، مانند کسی که سوسکی را زیر پا له می کند . او حریف ارزنده ایست که من برایت پیدا کرده ام .
بعد گفت که قبل از هر اقدامی در مورد این زن باید منتظر یک نشانه باشیم . اگر کلاغی ببینیم و یا صدای کلاغی را بشنویم خواهیم دانست که می توانیم منتظر شویم و همچنین کجا باید برویم .
دور تا دور را با دقت برسی کرد و گفت :
- اینجا محل خوبی برای انتظار کشیدن نیست .
بطرف شرق رفتیم . هوا کاملا تاریک شده بود . ناگهان دو کلاغ از درختچه ای پر کشیدند و پشت تپه ای از نظر پنهان شدند . دون خوان گفت که تپه جای مناسبی برای ما خواهد بود .
وقتی رسیدیم آن را دور زد و نقطه ای را در پای تپه بطرف جنوب شرقی انتخاب کرد . در دایره ای به قطر یک و نیم تا یک متر و هشتاد سانتی متر همه برگ های خشک و شاخه ها و آشغال ها را جمع آوری کرد . می خواستم به او کمک کنم ولی با حرکت صریح دست مرا مانع شد . انگشتش را روی لب هایش گذاشت و مرا دعوت به سکوت کرد . وقتی کارش به پایان رسید مرا به وسط دایره کشید و گفت :
- پشت تپه رو به جنوب بایست و هر کاری من می کنم تو هم تکرار کن . آن وقت به رقصیدن پرداخت . با گام هائی حساب شده و موزون در جا می زد . هفت بار آرام و سه بار سریع پایش را به زمین می کوبید .
پس از این که مدتی کوشیدم بالاخره موفق شدم قدم هایم را با او سازگار کنم . آهسته پرسیدم :
- چرا این کار را می کنیم ؟
آهسته پاسخ داد :
- تو مانند خرگوشی پایکوبی می کنی تا اینکه دیر یا زود زن ولگرد بسوی صدا جلب شود و بیاید ببیند چه خبر است .
وقتی پایم گرم شد و کاملا آهنگ این پایکوبی را فرا گرفتم دون خوان متوقف شد ولی به من گفت که باید ادامه دهم و خودش با دست وزن را یادآوری می کرد . گه گاه در حالی که سرش کمی بطرف راست خم بود دقیقا گوش فرا می داد ، انگار می خواست همه صداهائی را که از طرف درختچه ها می آمد دریابد . ناگهان به من گفت توقف کنم و خودش در حالت بخصوصی ایستاد ، مثل کسی که آماده است روی مهاجم ناشناس و ناپیدائی جست بزند .
بعد دوباره گفت که به پایکوبی ادامه دهم . کمی بعد دوباره مرا متوقف کرد و با چنان توجهی گوش فرا می داد که گوئی همه تارهای وجودش بحد افراط منقبض شده اند .
ناگهان پهلوی من پرید و در گوشم زمزمه کرد :
- شامگاه به لحظه بزرگترین اقتدار خود رسیده است .
به اطراف نگریستم . درختچه ها ، تخته سنگ ها و تپه ها همه با هم توده ای عظیم وسیاه را تشکیل داده بودند . آسمان رنگ آبی سیاهی داشت و ابرها دیده نمی شدند . بنظر می رسید که تمامی دنیا توده متحد الشکلی از اشباح سیاه نامشخص است .
از دور صدای فریاد غریب حیوانی بگوش رسید . شاید گرگ یا پرنده ای شبانه بود . صدا بقدری ناگهانی بود که من توجهی به آن نکردم ولی دون خوان از جا جست . ارتعاش بدنش را احساس می کردم . نجوا کرد :
- شروع کن . دوباره پایکوبی کن و مراقب باش ، او اینجاست .
بطور وحشیانه ای شروع به پایکوبی کردم ولی دون خوان پایش را روی پایم گذاشت و اشاره کرد که باید با آرامش و حفظ آهنگ مناسب پا بزنم . آهسته گفت :
- وحشت نکن ، آرام باش و دست و پایت را گم نکن .
با دست وزن حرکت مرا تنظیم می کرد . در دومین توقف دوباره همان فریاد بگوش رسید . شاید پرنده ای بود که بر فراز تپه پرواز می کرد .
به پایکوبی ادامه دادم و درست در لحظه ای که دون خوان به من فرمان ایست داد صدائی بخصوص از طرف چپ شنیدم ، صدائی که رد شدن حیوانی عظیم الجثه از میان درختچه ها و گیاهان خشک ایجاد می کند . فورا یاد خرس افتادم ولی متوجه شدم که در صحرا خرس پیدا نمی شود . بازوی دون خوان را گرفتم . به من لبخند زد و مرا به سکوت دعوت کرد . می کوشیدم در سیاهی شب چیزی ببینم ولی او اشاره کرد که بی فایده است .
چندین بار با انگشت به بالای سرم اشاره کرد . بعد آرام مرا دور خودم چرخاند تا وقتی که روبروی توده سیاه تپه قرار گرفتم . با انگشت به محلی روی تپه اشاره کرد . به آن نقطه چشم دوختم و ناگهان مانند کابوسی ، سایه ای سیاه بطرف من پرید . فریاد زدم و به زمین افتادم . چند لحظه ای شبح سیاه روی آبی تاریک آسمان دیده شد و به پرواز ادامه داد و سپس در درختچه های پشت ما سقوط کرد . صدای برخورد جسم سنگین با شاخه ها و سپس فریادی غریب بگوش رسید .
دون خوان به من کمک کرد تا برخیزم و مرا در تاریکی به محلی که صبح آن روز تله هایم را گذاشته بودم راهنمائی کرد . از من خواست که با رعایت سکوت آنها را بردارم ، از هم باز کنم و قطعاتشان را به اطراف پراکنده سازم . در راه بازگشت به خانه اش نیز ساکت ماندیم .
چون از او توضیحاتی در باره اتفاقات چند ساعت اخیر خواستم پاسخ داد :
- می خواهی چه چیز به تو بگویم ؟
- چی بود ؟
- تو خوب می دانی کی بود . مطلب را با " چی بود " مغلطه نکن . مهم این است که چه کسی بود .
من برای خودم توضیح قانع کننده ای پیدا کرده بودم . آنچه من دیده بودم خیلی شبیه یک بادبادک بود که کسی از بالای تپه رها کرده بود و شخص دیگری پائین از پشت ما آن را کشیده بود و به زمین انداخته بود . پس شبحی که حدود پانزده تا بیست متر از سر ما گذشته بود همان بادبادک بود .
دقیقا به توضیح من گوش کرد سپس آنقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد . گفت :
- آنقدر طفره نرو . اصل مطلب را ببین . آیا یک زن نبود ؟
قبول کردم که وقتی داشتم می افتادم شبح تیره زنی را با دامنی بلند دیدم که آرام بطرف من پرواز می کرد ولی بعد بنظرم رسید که چیزی آن شبح را کشید زیرا بسرعت از فراز سر من گذشت و در درختچه ها افتاد و این تغییر سرعت موجب شد که فکر کنم شاید یک بادبادک بوده است .
دون خوان نپذیرفت که بیش از این در باره این حادثه حرف بزنیم . صبح روز بعد به تنهائی برای انجام کاری سری بیرون رفت و من هم تصمیم گرفتم که به دیدار دوستان سرخپوستم که در آن ناحیه زندگی می کردند بروم .
چهارشنبه 12 دسامبر 1962
وقتی به دهکده رسیدم صاحب فروشگاه و کافه دهکده که مکزیکی بود به من خبر داد که یک گرامافون و بیست عدد صفحه کرایه کرده تا آن شب جشنی به افتخار " باکره گوادلوپ " برگزار کند . قبلا به همه دهکده های اطراف توسط " خولیو " پیغام داده بود که آن شب جشنی برپا خواهد شد . " خولیو " فروشنده دوره گردی بود که ماهی دو بار به دهکده های سرخپوستان یاکی سری می زد تا وجه قسطی لباس های ارزان قیمتی را که به آنها می فروخت دریافت کند .
بعد از ظهر " جولیو " با گرامافون و صفحه ها از راه رسید . گرام را به مولد برق مغازه وصل کرد . همه چیز را وارسی کرد که سر جای خودش باشد . پیچ صدا را تا حداکثر باز کرد و به صاحب کافه یادآوری کرد که بهیچ کدام از پیچ ها نباید دست بزند . آن وقت شروع به انتخاب صفحه ها کرد و گفت :
- من می دانم که هر کدام از این صفحه ها چند تا خط دارد .
صاحب کافه گفت :
- این را به دخترم بگو .
- مسئول تو هستی نه دخترت .
- فرقی نمی کند بهر حال او وظیفه صفحه گذاشتن را بعهده خواهد گرفت .
جولیو اصرار کرد که فرقی نمی کند چه کسی صفحه را خواهد گذاشت چون بهر حال صاحب کافه موظف است که قیمت صفحه های خراب شده را بپردازد . بحث بالا گرفت ، جولیو سرخ شده بود و گه گاه بطرف سرخپوستان که جلو مغازه جمع شده بودند بر می گشت و با شکلک و ادا خشم و غضب خود را بیان می کرد . بالاخره تصمیم گرفت که مبلغی ودیعه بگیرد و این پیشنهاد مجادله را تشدید کرد . چه چیزی تفاوت بین یک صفحه خراب شده و یک صفحه سالم را نشان می داد ؟ جولیو گفت که برای هر صفحه ای که بشکند باید قیمت یک صفحه نو پرداخت شود .
صاحب کافه عصبانی شد و سیم گرامافون را گرفت که بیرون بکشد و جشن را لغو کند . مشتری ها را شاهد گرفت که هر نوع کوششی کرده تا با جولیو کنار بیاید . بنظر می رسید که جشن پیش از آغاز دارد تمام می شود .
" بلاس " یاکی پیر که من برای دیدن او به آنجا رفته بودم شروع به شکایت و انتقاد از اوضاع تاسف باری کرد که گریبانگیر سرخپوستان یاکی بود به حدی که آنها حتی نمی توانستند مهم ترین جشن مذهبی خود را یعنی روز " باکره گوادلوپ " را برگزار کنند .
می خواستم پا در میانی کنم ولی بلاس مانع شد و گفت که اگر من پول ودیعه را بدهم صاحب کافه خودش همه صفحه ها را خواهد شکست و افزود :
- او از همه بدتر است . بگذار ودیعه را خودش بدهد . او هر چه پول داریم از چنگ ما در می آورد ، پس چرا خودش این همه پول را ندهد ؟
بعد از مجادله ای طولانی که در آن همه طرف جولیو را گرفتند صاحب کافه شرایطی را پیشنهاد کرد که طرفین به توافق رسیدند .
او ودیعه ای پرداخت نکرد ولی مسئولیت شکستن صفحه ها را به عهده گرفت .
جولیو به طرف دورترین خانه های دهکده براه افتاد و در پی موتورش خطی از غبار به هوا بلند شد . بلاس توضیح داد که جولیو با شتاب می رفت تا طلبی را که داشت پیش از آمدن مشتریانش به کافه وصول کند زیرا می دانست که آنها همه ثروتشان را خرج الکل خواهند کرد .
در حالی که بلاس صحبت می کرد گروهی از سرخپوستان از درپشتی وارد شدند . همه قهقهه خنده را سر دادند . این ها همه مشتری های جولیو بودند که پشت کافه پنهان شده بودند و انتظار رفتن او را می کشیدند .
جشن خیلی زود شروع شد . دختر صاحب کافه صفحه ای گذاشت . صداهای گوشخراشی بگوش رسید و بالاخره ترومپت ها و گیتارها شروع به نواختن کردند .
جشن عبارت بود از صفحه گذاشتن به صدای خیلی بلند ، چهار جوان مکزیکی با دو دختر صاحب کافه و سه دختر مکزیکی دیگر می رقصیدند . یاکی ها نمی رقصیدند ولی با لذتی آشکار حرکات رقصنده ها را زیر نظر داشتند . نگاه کردن و نوشیدن " تکیلای " ارزان قیمت موجب خوشوقتی و رضایت خاطرشان شده بود .
برای همه کسانی که می شناختم جداگانه سفارش مشروب دادم زیرا نمی خواستم کسی را برنجانم . میان آنها می چرخیدم چند کلمه ای صحبت می کردم و به مشروب دعوتشان می کردم . همه چیز بخوبی گذشت تا این که متوجه شدند من خودم مشروب نمی خورم . این موضوع خلقشان را تنگ کرد : انگاه همه با هم دریافتند که من در آن جشن زیادی بودم ، دلخور بودند و زیر چشمی مرا نگاه می کردند .
مکزیکی ها که باندازه سرخپوستان مست بودند متوجه شدند که من هنوز نرقصیده ام و این موضوع بنظرشان بیش از مشروب نخوردن من توهین آمیز بود . یکی از آنها با حالتی پرخاشجویانه بازویم را گرفت و مرا پهلوی گرامافون برد . دیگری یک لیوان پر از تکیلا برایم ریخت و گفت که باید آن را به یکباره سر بکشم و نشان بدهم که یک مرد هستم .
سعی کردم وقت تلف کنم ، ابلهانه می خندیدم ، مثل این که از رفتار آنها خوشم می آید گفتم ترجیح می دهم قبل از نوشیدن برقصم . یکی از جوان ها اسم صفحه ای را گفت و دختری که صفحه می گذاشت روی صفحه ها به جستجوی آن پرداخت . هر چند که هیچ زنی در ملاء عام مشروب نخورده بود ولی بنظر می رسید که سرش گرم بود چون نمی توانست صفحه را درست در جایش بگذارد . جوان دیگری صفحه را از دستش کشید ، عنوانش را نگاه کرد و گفت :
- این که " تویست " نیست .
دوباره دخترک به جستجوی صفحه پرداخت و همه او را دوره کردند . من هم از فرصت استفاده کردم و از در پشتی کافه بیرون رفتم و از آنجا پس از مسافت کوتاهی که روشن بود وارد سیاهی شب شدم .
سی متر آنطرف تر لای درختچه ها ایستادم . فکر می کردم چکار کنم . خسته بودم ، وقت آن بود که به سراغ ماشینم که جلوی منزل بلاس گذاشته بودم بروم و به خانه برگردم . اگر آهسته رانندگی می کردم کسی متوجه رفتنم نمی شد . مثل اینکه هنوز در جستجوی صفحه بودند چون فقط صدای خر خر بلندگو بگوش می رسید . ناگهان صدای " تویست " بلند شد . خنده ام گرفت از فکر این که دنبال من می گردیدند تا مرا به رقص وادارند .
اشباح سیاهی به من نزدیک شدند . افرادی بودند که برای جشن می رفتند . به هم شب بخیر گفتیم . آنها را شناختم و به ایشان گفتم که جشن واقعا عالی است .
قبل از پیچ چاده دو نفر دیگر را دیدم که هر چند نمی شناختم سلامشان کردم . صدای موسیقی در جاده همانقدر بلند بگوش می رسید که جلوی کافه . شب سیاه و بی ستاره بود ولی درخشش چراغ های کافه راه را کمی روشن می کرد . نزدیک منزل بلاس بودم . تند کردم . در این موقع متوجه توده سیاهی شدم که در پیچ کنار جاده طرف چپ من نشسته بود یا چمباتمه زده بود . فکر کردم که شاید کسی قبل از من جشن را ترک کرده است . بنظر می رسید که کنار جاده ادرار می کند . تعجب کردم چون در آن جا اغلب افراد برای انجام این کار لای درختچه ها می رفتند . شاید مست بود ؟
به پیچ جاده رسیدم و شب بخیر گفتم . آن شخص با فریادی غیر انسانی ، عجیب و پرخاشگر به من پاسخ داد . موهای سرم سیخ شد و لحظه ای از ترس بر جا میخکوب شدم . بعد بسرعت راه افتادم ، نگاهی به عقب انداختم و دیدم که نیم خیز شده است . یک زن بود . به جلو خم شد ، کمی جلو آمد و سپس بطرف من پرید . فرار را بر قرار ترجیح دادم . آن زن مانند پرنده ای که روی زمین راه برود جست می زد و مرا تعقیب می کرد . وقتی به خانه بلاس رسیدم راهم را سد کرد و تقریبا مرا لمس کرد .
از گودال کوچکی که آب در آن بود پریدم و از در نیمه باز به درون خانه افتادم . بلاس که بخانه بازگشته بود هیچ توجهی به ماجرای من نکرد . فقط گفت :
- خوب تو را مسخره کردند . سرخپوست ها دوست دارند غریبه ها را دست بیاندازند .
عصبانیت ناشی از این حادثه باعث شد که صبح روز بعد به جای اینکه طبق برنامه ام به لوس آنجلس برگردم نزد دون خوان بروم .
عصر بود که به خانه اش برگشت . پیش از آن که دهان باز کند ماجرا را تعریف کردم و جمله بلاس را هم برایش نقل کردم . چهره اش درهم رفت . شاید من خیالاتی شده بودم ولی واقعا بنظرم دلواپس می آمد . بالاخره گفت :
- به جمله ای که بلاس گفت اهمیتی نده . او از مبارزه بین جادوگران هیچ نمی داند . به محض اینکه این سایه را در طرف چپت دیدی می بایست متوجه می شدی که این برخورد موضوعی جدی است .
- می بایست چه کار می کردم ؟ می ایستادم ؟
- کاملا . وقتی جنگجوئی با حریف روبرو می شود اگر این حریف یک انسان عادی نباشد ، جنگجو باید مقاومت کند . این تنها چیزی است که او را روئین تر می کند .
- منظور شما چیست دون خوان ؟
- این سومین برخورد تو با حریف ارزنده ات بود . او تو را دنبال می کند با این امید که یک لحظه ضعف نشان بدهی . این بار او موفق شده است .
مضطرب شدم . او را متهم کردم که مرا بیهوده در معرض خطر قرار می دهد . این یک بازی ظالمانه بود .
- اگر این اتفاق برای یک آدم عادی روی می داد ظالمانه بود ولی از زمانی که انسان شروع می کند مانند یک جنگجو زندگی کند دیگر یک انسان عادی نیست . بعلاوه برای بازی کردن با تو یا دست انداختن تو و یا آزار تو نبود که من حریفی ارزنده برایت پیدا کردم . یک حریف ارزنده می تواند تو را برانگیزد . تحت نفوذ حریفی مانند کاتالینا تو ناچار خواهی بود که از هر چه آموخته ای استفاده کنی . راه دیگری نداری .
مدتی ساکت ماندیم . اظهاراتش موجب هراس من شده بود .
از من خواست فریادی را که درست پس از شب بخیر گفتن شنیده بودم تقلید کنم .
کوشش کردم و عاقبت جیغی غریب کشیدم که خودم را به وحشت انداخت . بنظر دون خوان تقلید من مضحک بود چون شروع به خندیدن کرد .
وقتی ساکت شد از من خواست که جزئیات این اتفاق را برایش تعریف کنم .
مقدار راهی را که دویده بودم ، فاصله من با آن زن در موقع برخورد ، فاصله ما هنگامی که من وارد خانه بلاس شده بودم و همچنین محل دقیقی را که از آنجا آن زن به جست زدن پرداخت . بعد گفت :
- هیچ زن سرخپوست چاقی نمی تواند این طور جست بزند ، آنها حتی نمی توانند چنین مسافتی را بدوند .
مرا وادار به جست زدن کرد . هر بار بیش از یک متر و بیست نمی توانستم بپرم در حالیکه آن زن بطوری که من دیدم هر بار سه متر می جهید .
با لحنی که کمی مضطرب بود گفت :
- یقینا تو اینطور نتیجه می گیری که باید مراقب خودت باشی . او خواهد کوشید که در لحظه ای که مراقب نیستی و ضعیف هستی به شانه چپ تو دست بزند .
پرسیدم :
- چه باید بکنم ؟
- فایده ندارد اینطور ناله کنی ! آنچه بعد از این اهمیت دارد استراتژی زندگی توست .
نمی توانستم ذهنم را روی مطالبی که می گفت متمرکز کنم . بی اراده یادداشت می کردم . پس از سکوتی طولانی از من پرسید که آیا پشت گوش ها و گردنم درد نمی کند ؟
نه ، دردی احساس نمی کردم . گفت که اگر در یکی از این نقطه ها احساس درد می کردم معنایش این بود که کاتالینا موفق شده که بدلیل ناشی گری مرا زخمی کند و اضافه کرد :
- بعلاوه همه کارهائی که تو دیشب کردی ناشیانه بوده است . نخست اینکه تو به جشن رفته بودی تا وقت بگذرانی ، انگار که وقتی برای از دست دادن وجود دارد .
این مطلب موجب تضعیف تو شده است .
- یعنی نباید به جشن و مجلسی بروم ؟
- نه منظورم این نیست . تو هر جا می خواهی می توانی بروی ولی در صورتی که مسئولیت کامل این عمل را بعهده بگیری . یک جنگجو با استراتژی زندگی می کند . اگر از نظر استراتژی لازم نباشد به چنین جشن یا مجلسی نخواهد رفت . معنی این مطلب این است که او کاملا برخودش حاکم است و قادر است همه اعمالی را که لازم بداند انجام دهد .
به من خیره شد و لبخندی زد . بعد چهره اش را پوشاند و خنده ای مقطع او را فرا گرفت . بالاخره گفت :
- در بد وضعی گیر کرده ای . حریفت تو را دنبال می کند و برای اولین بار در زندگی نمی توانی به خودت اجازه بدهی که دیمی اقدام کنی . این بار باید یک " عمل " کاملا متفاوت را فرا بگیری . " عمل " استراتژیکی . مساله را از این زاویه نگاه کن . اگر از حملات " کاتالینا " زنده بیرون آمدی باید روزی از او تشکر کنی که تو را وادار کرده " عمل " خود را تغییر دهی .
- این وحشتناک است و اگر زنده نماندم چی ؟
- یک جنگجو هرگز خود را به چنین افکاری رها نمی کند . هنگامی که یک جنگجو می خواهد در رابطه با همنوعانش یعنی انسان ها اقدامی بکند از " عمل " استراتژیک استفاده می کند . و در این " عمل " نه پیروزی وجود دارد و نه شکست . فقط عمل و اقدام وجود دارد .
از او خواستم که " عمل " استراتژیک را برایم توضیح دهد .
- " عمل " استراتژیک یعنی این که انسان در اختیار دیگران نباشد . مثلا در آن جشن تو یک دلقک بودی ،نه برای اینکه دلقک بودن را برای رسیدن به هدفی و به دلیلی روشن انتخاب کرده بودی ، نه ، تو دلقک بودی چون خودت را در اختیار دیگران گذاشتی . هیچ تسلطی بر اوضاع نداشتی و به همین دلیل ناچار شدی فرار کنی .
- چه کار می بایست بکنم ؟
- به آنجا نروی یا اگر می رفتی با هدف مشخصی می رفتی . تو بعد از این که خودت را با آن مکزیکی ها درگیر کردی ضعیف شدی و کاتالینا از این وضعیت استفاده کرد و در خم جاده به انتظار تو نشست . جسم تو احساس کرده بود که آنجا چیزی غیر عادی وجود داد معذالک تو به او سلام کردی . این واقعا وحشتناک بود . وقتی با حریفت روبرو می شوی هرگز نباید کلمه ای به زبان آوری . بعد هم به او پشت کردی ، این از آن هم بدتر است و برای فرار از او دویدی ! بدتر از این کاری نمی توانستی بکنی ! بنظر من او مهارت کافی ندارد . یک جادوگر واقعی در لحظه ای که برای فرار به او پشت می کردی تو را نابود می کرد . تنها دفاع تو این بودکه بی حرکت می ایستادی و بعد به رقص می پرداختی .
- منظورتان چه رقصی است ؟
- منظورم " پایکوبی خرگوش " است که اولین حرکت رقص است و یک جنگجو آن را به مرور در مدت زندگی خود تلطیف می کند و توسعه می دهد تا هنگام آخرین نبردش در روی زمین فرا رسد .
لحظه ای کاملا از آنچه می گفت فاصله گرفتم و افکار متفاوتی از ذهنم گذشت . از طرفی آنچه که در اولین برخورد من با کاتالینا روی داده بود واقعی بود . کاتالینا حقیقتا وجود داشت و نمی توانستم این تصور را که شاید او مرا تعقیب می کند ندیده بگیرم . از طرفی هیچ نمی دانستم که چرا مرا تعقیب می کند . این بود که حدس می زدم شاید دون خوان به من حقه می زند واین ماجراهائی را که من قربانی آن بودم برایم ایجاد می کند .
دون خوان به آسمان نگریست و گفت که وقت کافی داریم که برویم این زن جادوگر را تحت نظر بگیریم . به من اطمینان داد که خطر مهمی ما را تهدید نمی کند چون ما فقط با ماشین از جلوی خانه اش عبور خواهیم کرد و افزود :
- تو باید از ظاهر او تشخیص بدهی و مطمئن شوی که او بوده یا نه ، هیچ تردیدی نباید برایت باقی بماند .
کف دست هایم از عرق خیس شد بطوری که ناچار شدم آنها را با دستمالی خشک کنم . در ماشین نشستم ، دون خوان مرا به طرف جاده اصلی و از آنجا به جاده ای خاکی و خیلی وسیع هدایت کرد . وسط خیابان رانندگی می کردم چون چرخ کامیون ها و تراکتور ها به مرور در مسیرخود دو فرورفتگی ممتد بوجود آورده بودند و من نه می توانستم از طرف راست بگذرم و نه از طرف چپ چون زیر ماشینم خیلی کوتاه بود . آهسته پیش رفتیم و ابری از گرد و خاک پشت ماشین بلند می شد . نوک سنگ های جاده که بر اثر باران با خاک مخلوط شده و محکم به زمین چسبیده بود با زیر ماشین برخورد کرده و صدای گوشخراشی تولید می کرد .
آهسته کردم ، به یک پل نزدیک می شدم . چهار سرخپوست که آنجا نشسته بودند با حرکت دست به ما سلام دادند . مطمئن نبودم که آنها را می شناسم . وقتی از پل گذشتم جاده پیچ می خورد . دون خوان خانه سفیدی را که پرچین بلندی از خیزران داشت نشان داد و گفت :
- این خانه آن زن است . دور بزن و ماشین را وسط جاده نگه دار . منتظر می شویم ببینیم آیا کنجکاو خواهد شد و چهره اش را نشان خواهد داد . ده دقیقه گذشت ، بنظر من خیلی طولانی بود . دون خوان ساکت و بی حرکت چشم به خانه آن زن دوخته بود . ناگهان از جا پرید و گفت :
- آمد !
شبح سیاه زنی را در چهارچوب خانه دیدم که به ما نگاه می کرد . خانه تاریک بود و سیاهی شبح او بیشتر بچشم می خورد .
چند دقیقه بعد زن از تاریکی بیرون آمد تا از نزدیک ما را ببیند . لحظه ای او را نگاه کردیم ، بعد دون خوان دستور حرکت داد . زبانم بند آمده بود . حاضر بودم قسم بخورم که همان زنی است که شب پیش در کنار جاده جست زنان راه آمده بود .
نیم ساعت بعد وقتی به جاده اصلی رسیدیم دون خوان شروع به صحبت کرد :
- نظرت چیست ؟ آیا ظاهر او را باز شناختی ؟
تردید داشتم چه پاسخی بدهم و مدت مدیدی فکر کردم . پاسخ مثبت من تعهدی را موجب می شد که از آن وحشت داشتم و با دقت کلماتم را انتخاب کردم و گفتم :
- دیشب بقدری تاریک بود که نمی توانم مطمئن باشم .
خندید . آهسته دستی به سرم زد و گفت :
- خودش بود ، نه ؟
به من فرصت نداد پاسخ بدهم ، انگشتش را روی لب هایش گذاشت و در گوشم گفت :
- حرف زدن بیهوده است و برای جان سالم به در بردن از حملات کاتالینا باید از همه آنچه که فرا گرفته ای استفاده کنی .
بخش شانزدهم
حلقه اقتدار
شنبه 14 آوریل 1962
دون خوان به قمقمه های آب و غذا نگاهی انداخت و چون آنها را در شرف اتمام دید اعلام کرد که لحظه بازگشت فرا رسیده است . به او یادآور شدم که تا خانه او دو روز راه داریم . گفت قصد ندارد به سونورا بازگردد بلکه به شهری مرزی که در آن کار دارد خواهیم رفت .
- فکر می کردم در امتداد نهر آب سرازیر خواهیم شد اما او بسوی شمال غربی از میان منطقه ای از سنگهای آتشفشانی براه افتاد . ساعتی بعد به مسیلی عمیق رسیدیم که در محل پیوستن دو قله بن بست شده بود . از آنجا کوره راهی سراشیب به سوی قله ها می رفت . این راه شبیه به پلی معکوس و مقعر بود که دو قله را به هم می پیوست .
دون خوان محلی را روی شیب آن به من نشان داد و گفت :
- به آن نقطه خیره شو . خورشید تقریبا در محل مناسبی است . به هنگام ظهر نور خورشید می تواند تو را در " بی عملی " کمک کند . به من توصیه کرد که همه لباس هایم را شل و آزاد کنم . چهار زانو بنشینم و توجهم را کاملا روی آن نقطه متمرکز کنم .
ابرهای نادری در آسمان به چشم می خوردند ولی در طرف غرب ابری نبود . هوا بسیار گرم بود و نور خورشید سنگ های آتشفشانی را می سوزاند . با دقت آن محل را ورانداز کردم . پس از انتظاری طولانی و بی حاصل از او پرسیدم که دقیقا چه چیز را باید مشاهده کنم . با اشاره دست مرا به سکوت واداشت .
خسته بودم و میل خواب داشتم . چشم هایم را رها کردم که نیم بسته شود . چشم هایم می خارید ، با دست به مالیدن آنها پرداختم اما دست هایم مرطوب بود و عرق چشمانم را سوزاند ، با پلک های نیم باز به قلل آتشفشانی نگاه کردم و ناگهان همه کوهستان روشن شد !
به دون خوان گفتم که با نیم بستن چشمان می توانم سلسله کوهها را مانند مجموعه ای از الیاف درخشان بهم پیچیده ببینم . دون خوان گفت :
- برای حفظ کردن این شهود باید تا حد امکان کمتر تنفس کنی . نباید این الیاف را ثابت نگاه کنی بلکه به نقطه ای ماوراء آن ها نگاه کن . با انجام دادن این کار موفق شدم شهود پهنه ای بی انتها ، پوشیده از تارهای نورانی را مدتی حفظ کنم .
دون خوان آهسته گفت :
- بکوش یکی از قسمت های سیاهی را که در پهنه دید تو ظاهر می شود مجزا کنی و آن وقت فورا چشمت را باز کن تا محل آن را روی دامنه کوه پیدا کنی .
هیچ سیاهی بنظرم نمی رسید . چندین بار چشمها را نیم بسته و کاملا باز کردم . دون خوان به من نزدیک شد و با انگشت محلی را طرف راست و محلی را درست روبروی من نشان داد . خواستم جایم را عوض کنم ، فکر کردم با تغییر جا خواهم توانست منطقه سیاهی را که او می گفت ببینم اما دون خوان خیلی جدی گفت که باید صبور باشم و بی حرکت بمانم .
دوباره چشمانم را تا نیمه بستم و پرده تارهای نورانی را دیدم ، مدتی به آن نگاه کردم سپس چشمانم را گشودم . این لحظه غرش خفیفی شنیدم . مانند صدای هواپیمای جت که از دور بگوش برسد و با چشمان کاملا باز تمامی سلسله کوهها را مانند مزرعه ای از نقطه های کوچک درخشان دیدم . گوئی تمام نقطه های فلزی صخره های آتشفشانی همه با هم در یک لحظه نور خورشید را منعکس کرده بودند . سپس نور خورشید شدت خود را از دست داد و ناگهان خاموش شد ، کوه ها بصورت توده ای از سنگ های قهوه ای تیره در آمدند . هم زمان با این پدیده باد برخاست و هوا سرد شد .
می خواستم سرم را برگردانم و ببینم که آیا ابری خورشید را پنهان کرده است اما دون خوان سر مرا در دستهایش گرفته بود و امکان هیچ حرکتی را بمن نمی داد . گفت :
- اگر سر برگردانی شاید بتوانی شبح کوهستان را لحظه ای ببینی ، همان مواصلی که ما را دنبال می کند ولی تو نیروی کافی برای تحمل چنین ضربه ای را نداری . . و اما غرشی که شنیدی ، طریقه ویژه ایست که مواصل با آن حضور خود را اعلام می کند .
از جا برخاست و اعلام کرد که ما از شیب تندی که مقابلمان است بالا می رویم .
- کجا می رویم ؟
با انگشت به یکی از مکان هائی که قبلا بعنوان نقطه سیاه نشان داده بود اشاره کرد و توضیح داد که " بی عملی " موجب شده است که آن محل را به عنوان مرکز احتمالی اقتدار یا حداقل مکانی که در آن اشیاء اقتدار یافت می شود برگزیند .
به دشواری تا آن محل صعود کردیم . وقتی رسیدیم دون خوان مدتی بی حرکت ایستاد ، از من جلوتر بود خواستم به او نزدیک شوم ولی با اشاره دست به من فهماند که نباید از جایم حرکت کنم . بنظر می رسید جهت یابی می کند . کوهستان را از همه سو دقیقا بررسی کرد . بعد با گامهای مطمئنی بسوی برجستگی مسطحی که به ایوانی می مانست رفت . آنجا نشست و با دست زمین را جارو کرد تا قسمت کوچکی از یک تخته سنگ که در خاک فرو رفته بود ظاهر شد . به من دستور داد آن را از زیر خاک بیرون بیاورم .
به محض این که آن را از زیر خاک خارج کردم به من گفت :
- آن را زیر پیراهنت مخفی کن . این شیئی اقتدار است که حالا به تو تعلق دارد . من آن را به تو می دهم تا آن را نگهداری کنی آن را صیقل دهی و از آن محافظت کنی .
بعد دوباره بلافاصله بطرف دره ای سرازیر شدیم و دو ساعت بعد پای کوههای آتشفشان به صحرائی خشک رسیدیم . دون خوان بسرعت راه می رفت و حدود سه متر جلوتر از من حرکت می کرد . تا قبل از غروب آفتاب بطرف جنوب پیش رفتیم . ابرهای غلیظی خورشید را از نظرمان پنهان می کرد معذالک توقف کردیم و هنگامی که حدس می زدیم خورشید کاملا غروب کرده است دوباره براه افتادیم . آن وقت دون خوان تغییر مسیر داد و به طرف جنوب شرقی براه افتاد . وقتی از روی تپه مسطحی عبور کردیم متوجه شدم که چهار نفر از سمت جنوب بسوی ما می آیند .
نگاهی به طرف دون خوان انداختم . تا آن موقع هرگز در گشت و گذارهایمان با کسی روبرو نشده بودیم و نمی دانستم که در چنین موقعیتی چه واکنشی می بایست نشان بدهم . بنظر نمی رسید که این مطلب دون خوان را پریشان کرده باشد . او همچنان به راه رفتن ادامه می داد گوئی که هیچ اتفاقی نیافتاده است .
مردها با گامهائی آرام و بی شتاب به سوی ما می آمدند . وقتی نزدیک شدند متوجه شدم که چهار مرد سرخپوست هستند . بنظر می رسید که دون خوان را می شناسند . او با آنها به زبان اسپانیولی حرف زد . خیلی کم صحبت کردند ولی پیدا بود که احترام فراوانی برای دون خوان قائل هستند . یکی از آنها سئوالی از من کرد . آهسته از دون خوان پرسیدم که آیا می توانم پاسخش را بدهم . با سر اشاره مثبت کرد .
وقتی مدتی صحبت کردیم متوجه شدم که افراد صمیمی و خوش برخوردی هستند . مخصوصا آن جوانی که سر صحبت را با من باز کرده بود . گفتند که در جستجوی بلور های کوارتز – اقتدار هستند . چندین روز است که آن نواحی آتشفشانی را بدون نتیجه زیر پا گذارده اند .
دون خوان به اطراف نگریست و منطقه ای سنگی را دویست متری آنجا نشان داد و گفت :
- جای خوبی است ، می توانیم چند دقیقه آنجا بنشینیم .
آن منطقه بدون گیاه و پر از نشیب و فراز بود . دون خوان گفت که می رود برای آتش شاخ و برگ جمع کند . خواستم باو کمک کنم ولی آهسته گفت که می خواهد آتشی مخصوص برای این جوان ها بپا کند و نیازی به کمک من ندارد .
همگی دور هم نشستند . یکی از آنها پشت به پشت من نشسته بود . این وضعیت برایم ناخوشایند بود .
وقتی دون خوان با پشته ای از چوب آمد به آنها بخاطر احتیاطی که بخرج داده بودند تبریک گفت و به من توضیح داد که آنها همه شاگردان یک جادوگر هستند و قاعده این است که وقتی به شکار اشیاء اقتدار می روند دایره بزنند و دو نفر پشت به پشت وسط دایره بنشینند .
یکی از آنها از من پرسید که آیا تا بحال خودم بلورهائی پیدا کرده ام . به او پاسخ دادم که دون خوان هرگز چنین چیزی را از من نخواسته است .
دون خوان برای برافروختن آتش محلی را نزدیک تخته سنگ بزرگی انتخاب کرد. هیچکدام از جوان ها برای کمک باو از جا برنخاستند ولی همگی به حرکات او با دقت می نگریستند . وقتی همه شاخه ها آتش گرفت دون خوان پشت به تخته سنگ نشست . آتش طرف راست او بود .
بنظر می رسید که آنها می دانستند قضیه از چه قرار است فقط من هیچ اطلاعی از نحوه رفتار مناسب در حضور شاگردان یک جادو گر نداشتم .
آنها به شکل نیم دایره رو بسوی دون خوان نشسته بودند . متوجه شدم که دو نفر از آنها طرف راست و دو نفر دیگر طرف چپ من قرار گرفته اند و من مستقیما روبروی او هستم .
دون خوان اعلام کرد که من برای فرا گرفتن " بی عملی " به کوهستان های آتشفشانی آمده بودم و مواصلی ما را دنبال کرده بود . این مقدمه بنظرم خیلی تئاتری آمد . شاید حق داشتم چون ناگهان آنها وضع نشستن خود را تغییر دادند و یکی از پاهایشان را زیر بدنشان گذاشتند . متوجه وضعیت قبلی آنها نشده بودم . بی شک آنها هم مانند من پاهایشان را روی هم انداخته بودند . نگاهی به دون خوان انداختم . او هم پای چپش را زیر باسنش گذاشته بود . با حرکت نامشخص چانه به من اشاره کرد و من هم از آنها تقلید کردم .
دون خوان به من گفته بود که این وضع نشستن را جادوگرها موقعی که وضع نامعلوم و نامشخص است بکار می برند . این وضعیت برای من بی اندازه ناراحت بود و فکر کردم که اگر تمام مدت سخنرانی او ناچار شوم اینطور بنشینم ، خیلی زجر خواهم کشید . انگار متوجه ناتوانی من شد چون بطور موجز و مختصر به آنها توضیح داد که در مکان های ویژه ای از آن منطقه بلورهای کوارتز یافت می شوند . وقتی شخص آنها را پیدا کند باید با استفاده از فنون ویژه ای آنها را قانع کند که مقام خود را ترک کنند . آنگاه آنها تبدیل به خود شخص می شوند و اقتدارشان ماورای تصور ماست . تشریح کرد :
- معمولا بلورهای سنگی بطور گروهی یافت می شوند و وقتی انسان آنها را پیدا می کند باید پنج سنگ بلور خیلی بلند و زیبا از میان آنها انتخاب کند و سپس آنها را از قالب خاکیشان خارج کند ، سپس خود آن فرد باید این سنگ ها را تراش دهد و صیقل کند و آنها را به شکل و اندازه پنج انگشت یک دست در آورد .
این بلورها سلاح های جادوگری هستند و برای کشتن از آنها استفاده می شود . جادوگر آنها را بسوی دشمن خویش پرتاب می کند و آنها پس از نفوذ در بدن وی بدست صاحب خود باز می گردند ، گوئی که هرگز دستش را ترک نکرده اند .
سپس در باره جستجوی روحی که بتواند یک بلور ساده را به یک سلاح تبدیل کند صحبت کرد . در درجه اول می بایست محل مناسبی برای جلب او پیدا کرد . این محل باید در قله تپه ها باشد و با دست کشیدن به زمین ، در حالی که کف دست به طرف زمین است در نقطه ای احساس گرما می کند . باید در آن محل آتشی برپا کرد ، مواصل که بطرف شعله ها جلب می شود با یک سری صداهای نامقطع حضور خود را اعلام می کند . باید به سوی صدا رفت تا اینکه مواصل خود را ظاهر سازد . آنوقت برای حاکم شدن بر او باید با وی مبارزه کرد و او را بزمین زد . در این لحظه باید مواصل را وادار کرد که به بلورهای کوارتز دست بزند و آنها را از اقتدار آکنده کند .
ٱنگاه ما را برحذر داشت از نیروهای دیگری که آزادانه در کوهستان های آتشفشانی زندگی می کردند و هیچ شباهتی با یک مواصل نداشتند ، این نیروها بدون هیچ صدائی و فقط بشکل سایه هائی که بتدریج از بین می روند ظاهر می شوند و دارای هیچ اقتداری نیستند . سپس افزود :
- توجه مواصل به پرهای رنگارنگ و مواج یا بلورهائی ظریف و تراشیده جلب می شود ولی به مرور زمان شخص می توانداز هر شیئی دیگری نیز استفاده کند زیرا آنچه مهم است جستجوی اشیاء نیست بلکه نیروئیست که بتواند آنها را آکنده از اقتدار کند . بلورهای صیقلی و درخشان به چه دردی می خورند اگر هرگز روحی را پیدا نکنید که به آنها اقتدار بدمد ؟ بر عکس اگر در لحظه ای که شما روح را کشف می کنید بلورهای آماده ای در اختیار ندارید باید هر چیزی که می توانید سر راهش قرار دهید تا او آنها را لمس کند و اگر هیچ چیز نیافتید می توانید از تخم هایتان استفاده کنید .
جوانان آهسته خندیدند ، فقط آنکه از همه گستاخ تر بود و پیش از دیگران با من حرف زده بود قهقهه خنده را سر داد .
متوجه شدم که دون خوان وضعیت نشستن خود را تغییر داده است و راحت تر مستقر شده است . جوان ها هم از او تقلید کرده بودند . من هم خواستم آرام پایم را از زیر بدنم بیرون بیاورم ولی مثل اینکه عصبی جائی گیر کرده بود و یا عضله ای پیچ خورده بود چون ناچار شدم برخیزم و مدتی درجا جست و خیز کنم تا پایم باز شود .
دون خوان در این مورد بشوخی گفت که من عادت زانو زدن را از دست داده ام چون ماههاست که برای اعتراف نزد کشیش نرفته ام ، یعنی در واقع از وقتی که با او به گشت و گذار پرداخته ام .
این حرف اثر عمیقی بر آن جوانها گذاشت . خنده های مقطعی می کردند و یکی دو نفرشان صورتشان را در دستها پنهان کردند و خنده های شدید عصبی کردند .
وقتی خنده آنها تمام شد دون خوان گفت :
- خوب بچه ها حالا می خواهم چیزی نشانتان بدهم .
حاضر بودم شرط ببندم که می خواهد از کیسه اش چند تا شیئی اقتدار بیرون بیاورد . گمان کردم که آنها بلند می شوند و نزدیک او می روند چون همه با هم به جلو خم شدند ، انگار که می خواهند برخیزند ولی در واقع پای چپشان را زیر بدنشان گذاشتند و این وضعیت اسرار آمیز را که این همه برای زانوهای من شاق بود از سر گرفتند .
من هم از آنها تقلید کردم و متوجه شدم که اگر کاملا روی ساق پای چپم بنشینم و فشارم روی زانویم باشد به مراتب راحت تر خواهم بود .
دون خوان برخاست و پشت تخته سنگ ناپدید شد .
مثل اینکه قبل از رفتن آتش را تقویت کرده بود چون شاخه های تازه ای با سر و صدا شعله ور شده بودند و شعله های بلند به آسمان سر می کشیدند که تاثیر نمایشی مفرطی بر بیننده می گذاشتند . ناگهان دون خوان از پشت تخته سنگ بیرون آمد و در جائی که قبلا نشسته بود ایستاد . مبهوت مانده بودم . کلاه سیاهرنگ مضحکی بسر داشت ، بالای آن گرد و دو طرف آن روی گوشها تیز بود . شبیه کلاه دزدهای دریائی بود . بالا پوشی با دم دراز پوشیده بود که یک دکمه فلزی درخشان داشت و یکی از پاهایش چوبی بود . در دلم خندیدم . دون خوان با لباس دزد دریائی واقعا مضحک شده بود . معذالک از خودم می پرسیدم که این لباس ها را وسط آن بیابان از کجا آورده است . شاید از پیش پشت این تخته سنگ پنهان کرده بود . با خودم فکر کردم که کافی بود نوار سیاهی روی چشمش می بست و طوطی هم بر روی شانه اش می گذاشت تا تصویر مجسم یک دزد دریائی بشود .
یک یک ما را از چپ به راست دقیقا نگاه کرد . بعد به بالای سر ما نگاه کرد ، نگاهش در ظلمت شب گم شد . لحظه ای با این قیافه ایستاد و سپس پشت تخته سنگ برگشت . نمی دانم چطور راه می رفت ، بی شک یکی از پاهایش را از زانو به پشت خم کرده بود و وقتی رفت می بایست بتوانم پایش را ببینم ولی حرکاتش بقدری مرا غافلگیر کرده بود که توجه نکردم .
در لحظه ای که او از نظر ناپدید شد شعله ها تخفیف پیدا کردند و هم زمانی کامل این دو واقعه مرا متعجب کرد . حتما مدت زمان لازم برای سوختن شاخه ها را حساب کرده بود و درست همان مدت آنجا ایستاده بود .
تغییری که در آتش روی داد بر همه گروه اثر مسلمی داشت ، جوان ها جابجا شدند ، وقتی آتش تخفیف پیدا کرد آنها هم پاهایشان را روی هم انداختند و راحت نشستند .
فکر می کردم که دون خوان بر خواهد گشت و دوباره خواهد نشست ولی در اشتباه بودم ، این انتظار مرا کلافه کرد . سرخپوستان جوان با چهره هائی کاملا عادی نشسته بودند .
دلیل این دلقک بازیها را نمی فهمیدم . پس از انتظاری طولانی ، از جوانی که دست راستم نشسته بود پرسیدم که آیا لباسی که دون خوان پوشیده بود ، کلاه ، بالاپوش بلند و پای چوبی او برای وی مفهوم و معنائی داشته است ؟
با حواس پرتی و پریشانی مرا نگاه کرد . سئوالم را تکرار کردم . جوانی که طرف راست او نشسته بود سرش را جلو آورد .
هر دو بدون اینکه پریشانی خود را پنهان کنند مرا می نگریستند . گفتم که با این کلاه لباس و پای چوبی دون خوان خود را بشکل یک دزد دریائی در آورده بود .
همه دور من جمع شدند . می خندیدند و عصبی بودند . بی شک برای پاسخ دادن لغت مناسبی پیدا نمی کردند . آنکه از همه گستاخ تر بود بالاخره تصمیم گرفت که حرفی بزند . به من گفت که دون خوان نه کلاه و نه لباس و نه پای چوبی داشته است بلکه یک باشلق یا روسری سیاه داشته و لباس قیرگون بلندی روی زمین پوشیده بود ، درست مثل یک کشیش .
یکی دیگر آرامتر اعتراض کرد :
- نه ! او باشلق سرش نبود .
دیگران هم گفتند :
- بله همینطور است .
اولی با تعجب و بهت مرا نگریست .
پیشنهاد کردم که آرام و دقیق همه اتفاقاتی را که افتاده بود بررسی کنیم چون اگر دون خوان ما را تنها گذاشته بود بی شک برای این بود که با هم در این باره صحبت کنیم .
جوانی که دومین نفر طرف راست من بود گفت که دون خوان لباس ژنده ای پوشیده بود ،شولا یا بالاپوش سرخپوستی تکه پاره و یک کلاه مکزیکی دور پهن کهنه و ژنده ای هم بر سر داشته است . سبدی هم در دست گرفته که چیزی در آن بود که نفهمیدم چیست . بنظر او دون خوان مثل گداها نبود بلکه فردی بوده که چیزهای عجیبی دارد و در آخر سفری بی انتهاست .
جوانی که او را با باشلق سیاه دیده بود اظهار کرد که چیزی در دستان او ندیده ، او موهائی بلند و درهم داشته و شبیه مردی بوده که کشیشی را کشته باشد و سپس لباس او را پوشیده باشد بی آنکه بتواند حالت راهزنی خود را پنهان کند .
جوانی که طرف چپ من نشسته بود آرام خندید و گفت که واقعا صحنه ای که شاهد آن بودیم شگفت انگیز بوده است . او دون خوان را در لباس فردی بسیارمهم دیده بود که گوئی در آن لحظه از اسب پائین آمد . ساق بندهای بزرگ چرمی روی ساق هایش بوده ، از آنهائی که برای سفر به پا می بندند ، مهمیزهای بزرگ و ترکه ای در دست داشته که آن را مدام به کف دست چپش می کوبیده . کلاهی با لبه بزرگ و بالای مخروطی شکل به سر و دو تپانچه اتوماتیک کالیبر 45 به کمر داشته ، در واقع مثل یک مزرعه دار ثروتمند آمریکائی .
چهارمین نفر خنده شرمگینی کرد و نخواست آنچه را دیده بود برای ما تعریف کند . من به او اصرار کردم ولی دیگران هیچ اهمیتی به این موضوع ندادند . این جوان سرخپوست خیلی خجالتی بنظر می رسید و جرات نمی کرد حرف بزند .
دون خوان از پشت تخته سنگ بیرون آمد ، درست لحظه ای که آتش رو به خاموشی می رفت .
رو یه من کرد و گفت :
- بهتر است بگذاریم آقایان بکارشان برسند . از آنها خداحافظی کن .
حتی نگاهی هم به آنها نیانداخت و برای اینکه فرصت خداحافظی به من بدهد آهسته براه افتاد .
جوانها با من روبوسی کردند .
آتش دیگر شعله نمی کشید ولی نور کافی پخش می کرد . دون خوان مانند سایه سیاهی چند قدم دورتر بود و جوان ها نیم دایره ای از اشباح بی حرکت و مجسم تشکیل داده بودند . گویی مجسمه هائی از کهربای سیاه بودند که روی زمینه تیره بچشم می خوردند .
در آن لحظه بود که همه وقایعی که اتفاق افتاده بود روی من اثر گذاشت . پشتم لرزید . بطرف دون خوان دویدم . با لحن مضطربی از من تقاضا کرد که رو برنگردانم زیرا آن مردان جوان تبدیل به گروهی از سایه ها شده بودند .
فشاری بر معده ام احساس کردم ، انگار دستی از بیرون آمده بود و آن را گرفته بود . بی اراده فریاد کشیدم . دون خوان در گوشم زمزمه کرد که در آن منطقه بقدری اقتدار بود که می توانستیم به راحتی به راه پیمائی اقتدار بپردازیم .
ساعت ها به آن طربق راه رفتیم ، پنج بار افتادم و هر بار دون خوان با صدای بلند دفعات را شمرد . بالاخره ایستاد و در گوش من گفت :
- بنشین و به تخته سنگی تکیه بده ، شکمت را با دست هایت بپوشان .
یک شنبه 15 آوریل 1962
صبح زود به محض این که هوا روشن شد به راه افتادیم . دون خوان مرا بسوی اتومبیلم راهنمائی کرد . هر چند گرسنه بودم ولی احساس می کردم نیرومند و سر حال هستم .
چند شیرینی و آب معدنی که در ماشین بود خوردیم . میخواستم سئوالاتی را که نوک زبانم بودند مطرح کنم ولی دون خوان مرا دعوت به سکوت کرد .
نزدیک عصر به شهر مرزی رسیدیم و او از من خواست که آنجا پیاده اش کنم . با هم به رستوران رفتیم . رستوران خلوت بود . کنار پنجره ای که به خیابان اصلی و پر رفت و آمد باز می شد نشستیم و دستور غذا دادیم .
دون خوان کاملا آرام و سر حال بنظر می رسید ، چشمانش از شیطنت می درخشید . تشویق شدم که سئوالاتم را مطرح کنم . مخصوصا در مورد تغییر لباسش که خیلی عجیب بود .
چشمهایش درخشیدند و گفت :
- من کمی از " بی عملی " خود را نشان دادم .
- ولی هر یک از ما چیز دیگری دیده بود . چگونه موفق شدید این کار را بکنید ؟
- خیلی ساده این لباس های مبدل بود . چون هر چه ما انجام می دهیم در واقع نوعی تبدیل لباس است . همان طور که قبلا هم گفته ام آنچه ما انجام می دهیم از طریق " عمل " است . یک مرد شناخت می تواند با توسل به " عمل " دیگران کارهای عجیبی کند . ولی در واقع هیچ عجیب نخواهد بود . آنها فقط برای کسانی عجیب هستند که به " عمل " چسبیده اند . تو و این جوان ها هیچکدام نسبت به " بی عملی " حساسیت ندارید و بنابر این اغفال کردن شما آسان است .
- شما چطور این کار را کردید ؟
- برای تو نمی تواند مفهومی داشته باشد . به هیچ طریقی نمی شود این موضوع را به تو فهماند .
- دون خوان خواهش می کنم . سعی کنید برایم توضیح بدهید .
- می شود گفت که هر یک از ما در هنگام تولد حلقه ای کوچک از اقتدار باخود به همراه دارد و فورا این حلقه اقتدار مورد استفاده قرار می گیرد . بدین ترتیب ما به محض تولد متصل می شویم ، حلقه اقتدار ما به حلقه های دیگران متصل می شود یا به عبارت دیگر حلقه اقتدار ما به " عمل " دنیا متصل می شود و دنیا را می سازد .
- یک مثال برایم بزنید تا بهتر بفهمم .
- حلقه های اقتدار ما ،مال تو و من ، در این لحظه متصل به " عمل " اطاق این رستوران هستند . ما آن را بوجود می آوریم . حلقه های اقتدار ما موجب می شوند که این اطاق وجود داشته باشد .
- تند نروید . خیلی تند نروید . این اطاق وجود دارد ، من آن را خلق نمی کنم . من هیچ ارتباطی با آن ندارم .
اعتراض های من هیچ تاثیری در دون خوان نکرد و او در این عقیده پابرجا ماند که اطاقی که ما در آن بودیم به نیروی حلقه های اقتدار همه انسانها ایجاد شده است .
سپس گفت :
- می دانی ، هر یک از ما "عمل " یک اطاق را می شناسد زیرا همه ما در هر صورت بیشتر زندگی خود را در اطاقها گذرانده ایم . از طرف دیگر یک مرد شناخت یک حلقه اقتدار دیگر را توسعه می دهد که من آن را حلقه " بی عملی " مینامم . زیرا به " بی عملی " متصل است . در نتیجه او می تواند با آن حلقه دنیای دیگری ایجاد کند .
دختری که غذاهای ما را آورد نگاه مشکوکی به ما انداخت . دون خوان آهسته گفت که بهتر است فورا پولش را بپردازیم چون او اصلا اطمینان ندارد که ما به اندازه کافی پول داشته باشیم . بعد در حالی که به قهقهه می خندید اضافه کرد :
- تو قیافه عجیبی داری ! اگر به تو اعتماد ندارد تقصیر او نیست .
مبلغ صورتحساب را پرداختم و انعام هم دادم . وقتی آن دختر دور شد به دون خوان نگاه کردم . می خواستم صحبت را از سر بگیرم . به کمک من آمد و گفت :
- مشکل تو از اینجا ناشی می شود که هنوز حلقه اقتدار دیگرت را تقویت نکرده ای و جسم تو " بی عملی " را نمی شناسد .
هیچ نمی فهمیدم چه می گوید . افکار من در اطراف مساله ای خیلی زمینی تر دور می زد ، می خواستم بدانم که آیا لباس دزد دریایی را پوشیده بوده یا نه .
پاسخی نداد ولی خنده سهمناکی کرد . از او خواهش کردم مرا روشن کند . جواب داد :
- من به تو توضیح دادم .
- منظورتان این است که شما لباس مبدل نپوشیده بودید ؟
- من جز این که حلقه اقتدارم را به " عمل " تو متصل کنم کاری نکردم . بقیه را خودت انجام دادی ، درست مثل دیگران .
- این باور کردنی نیست !
آرام پاسخ داد :
- ما یاد گرفته ایم که در مورد " عمل " با هم توافق داشته باشیم . تو نمی توانی تصور کنی که چنین توافقی چه اقتداری به همراه داد . ولی خوشبختانه " بی عملی " هم معجزه است و معجزه ای پر قدرت .
معده من به هم ریخت . شکاف غیر قابل عبوری تجربه مرا از توضیحات او جدا می کرد . مثل همیشه دفاع من بشکل شک و تردید ظاهر شد و این سئوال برایم مطرح شد : " شاید دون خوان با این جوان ها همدست بود ؟ و شاید همه چیز را از قبل آماده کرده بود ؟ "
موضوع صحبت را عوض کردم و تصمیم گرفتم در باره آن چهار جوان سوالاتی مطرح کنم :
- شما به من گفتید که آنها سایه بودند ؟
- درست است .
- آیا آنها مواصل بودند ؟
- نه ، شاگردان یکی از دوستان من هستند .
- پس چرا آنها را سایه نامیدید ؟
- زیرا در آن لحظه اقتدار " بی عملی " آنها را لمس کرده بود و چون آنها به اندازه تو احمق نیستند تبدیل شدند به چیزی کاملا متفاوت با آنچه که تو می شناسی . به همین دلیل هم نمی خواستم آنها را نگاه کنی چون باعث می شد زخم بخوری .
دیگر سئوالی نداشتم . گرسنه هم نبودم . دون خوان با اشتها غذا می خورد و کاملا خوش خلق بنظر می رسید . خودم را رانده شده احساس می کردم . ناگهان خستگی مفرطی به من دست داد . متوجه شدم که راهی که دون خوان بروی من باز کرده بود برایم خیلی دشوار و رنج آور است . اعتراف کردم که توانائی روحی جادوگرشدن را ندارم . گفت :
- شاید یک ملاقات دیگر با مسکالیتو به تو کمک کند .
جواب دادم که اصلا قصد ندارم چنین تجربه ای را تکرار کنم .
- برای اینکه بدنت ازهمه آنچه که فرا گرفته ای استفاده کند به اتفاقات شدیدا موثر و قوی نیاز داری .
گفتم که چون سرخپوست نیستم توانائی تحمل زندگی غیر عادی یک جادوگر را ندارم . شاید اگر می توانستم خودم را از قید همه تعهداتی که دارم آزاد کنم می توانستم رفتار بهتری در دنیای آنها داشته باشم . در حالی که من یک پا در هر یک از این دو دنیا داشتم و به همین جهت در هر دو آنها ناتوان بودم .
مدت زیادی به من چشم دوخت . سپس در حالی که خیابان پر آمد و شد و پر فعالیت را از پنجره نشان می داد گفت :
- این دنیای توست . تو متعلق به این دنیا هستی و این دنیا میدان شکار تو هم هست . هیچ راهی برای فرار از " عمل " دنیا نیست . پس یک جنگجو دنیا را تبدیل به میدان شکار می کند . بعنوان شکارچی یک جنگجو می داند که دنیا برای خدمت کردن ساخته شده است . بنابر این او از همه چیز آن استفاده می کند . یک جنگجو مانند یک دزد دریایی بی هیچ ملاحظه ای آنچه را که می خواهد می گیرد واز هر چه می خواهد استفاده می کند با این تفاوت که یک جنگجو از اینکه خودش هم مورد استفاده و تصاحب قرار گیرد هیچ ناراحت و متعجب نمی شود .
بخش پانزدهم
بی عملی
چهارشنبه 11 آوریل 1962
وقتی به خانه دون خوان برگشتیم ، به من توصیه کرد که به مرتب کردن یادداشتهایم بپردازم . انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است و دوباره در باره اتفاقاتی که تجربه کرده بودم نیاندیشم و صحبت نکنم .
پس از اینکه تمام روز استراحت کردیم دون خوان اعلام کرد که ما برای مدت چند روزی از آنجا می رویم چون این " اشباح " روی من اثر قابل ملاحظه ای گذاشته بودند و اگر من متوجه این تاثیر نبودم به این دلیل بود که بدنم باندازه کافی حساس نبود . معذالک احتمال داشت که بزودی بیمار شوم مگر به محل ترجیحی خودم بروم تا دوباره پاک و قوی شوم .
قبل از سحر به طرف شمال براه افتادیم . پس از مدتی رانندگی دشوار و سپس چندین ساعت را ه پیمائی ، هنگام عصر به قله تپه مورد نظر رسیدیم .
مانند بار اول دون خوان محلی را که می بایست دراز بکشم با برگ ها و شاخه ها پوشانید . بعد یک مشت برگ به من داد که روی شکم قرار دهم و به من دستور داد دراز بکشم و استراحت کنم . در محلی در حدود یک متر و نیم فاصله با سر من در طرف چپ جائی برای خودش آماده کرد و دراز کشید .
چند دقیقه بعد احساس گرمای مطبوع و احساس سرخوشی و رضایت ویژه ای مرا فرا گرفت . احساس راحتی جسمانی بود بعلاوه احساس معلق بودن در هوا . کاملا به دون خوان حق دادم که می گفت " تختی که از نخ ها درست شود " مرا تاب خواهد داد .
تیزی و هوشیاری باور نکردنی حواسم را با او در میان گذاشتم ، فقط گفت که این " تخت " برای همین ساخته شده است . گفتم :
- نمی توانم باور کنم .
مرا سرزنش کرد گوئی حرفم را کاملا جدی گرفت و افزود :
- من دیگر از رفتار تو خسته شده ام . رفتار تو نشان می دهد که اهمیت مفرطی برای خودت قائلی ، چون دائم متوقع هستی که دیگران دلیلی برای شگفت انگیز و اسرار آمیز بودن دنیا به تو ارائه دهند .
خواستم توضیح بدهم که جمله من طبق عادت کلامی بر زبان آورده شده و هیچ مفهومی نداشته است ، پاسخ داد که در این صورت می بایست جمله دیگری بکار می بردی . او را واقعا پریشان کرده بودم . برای عذرخواهی روی آرنجهایم بلند شدم ولی او قهقهه خنده را سر داد و شروع کرد به تقلید لحن من ، جملات عادی و معمولی خنده داری که همه می توانست همان منظور مرا بیان کند پشت سر هم ردیف کرد . مطالبی که عمدا مسخره و پوچ بود و مرا به خنده شدیدی واداشت .
به من یادآور شد که باید خود را به احساس تاب خوردن رها کنم . احساس آرامش و سرشاری که این مکان اسرار آمیز به من می داد ، باعث زنده شدن عواطفی شد که عمیقا در درونم پنهان شده بودند . شروع کردم از زندگیم صحبت کردن ، اقرار کردم که هرگز نه کسی را دوست داشته ام و نه کسی را محترم شمرده ام ، حتی خودم را هم دوست نداشته بودم ، همیشه احساس کرده بودم که زشتی در نهاد طبیعت من است و به همین دلیل در رابطه با دیگران همواره خودم را پشت رفتاری جسور و گستاخ پنهان می کردم .
دون خوان گفت :
- راست می گوئی تو ابدا خودت را دوست نداری .
خندید و گفت که در مدتی که حرف می زده ام مرا " دیده " است . به من سفارش کرد که برای هیچ چیزی افسوس نخورم چون منتزع کردن یک عمل و آن را موذیانه و زشت نامیدن ناشی از اهمیت ناموجهی است که برای خود قائل می شویم .
با حالت عصبی روی تشک طبیعی ام می غلطیدم ، برگ ها صدا می کردند . او گفت که :
- اگر می خواهی استراحت کنی بهتر است روی برگ ها تکان نخوری و مثل من بی حرکت باشی . و افزود :
- من یکی از خصوصیات تو را " دیدم " .
مدتی مردد بود گوئی دنبال لغت صحیحی می گشت . بعد گفت :
- این خصوصیت در واقع یک ساختمان فکریست که خودت را همواره در آن اسیر می کنی .
از او خواستم دقیق تر صحبت کند ، گفت که وقتی در باره " دیدن " صحبت می شود نمی توان از این دقیق تر بود .
قبل از این که اعتراض کنم دستور داد کاملا آرام و راحت خود را رها کنم بدون این که بخوابم و در حالت دریافت کامل ، مدت هر چه بیشتری باقی بمانم و تاکید کرد که این تخت که از الیاف درست شده فقط برای این است که به جنگجو اجازه بدهد به مرحله ای از آرامش و راحتی دست یابد .
و بعد با حالتی غم انگیز گفت :
- آسایش و آرامش کیفیتی است که انسان باید بوجود آورد ، کیفیتی که شخص باید بشناسد تا به جستجویش برخیزد . تو نمی
دانی آسایش چیست چون هیچ وقت آن را احساس نکرده ای و خاطره ای از آن نداری .
گفتم بر عکس ولی ادامه داد :
- آسایش هدفیست که باید بطور ارادی دنبال کرد ولی تو جز جستجوی احساس بی نظمی ، ناراحتی ، نارضائی و پریشانی هیچ کار نمی کنی .
خنده تمسخر آمیزی زد و بعد به من اطمینان داد :
- تو می کوشی نیروی عظیم و قابل ملاحظه ای را صرف بیچاره کردن خودت کنی و هیچوقت متوجه نشده ای که همان کوشش می تواند از تو انسانی قوی و کامل بسازد . نیروی مصرف شده همان است .
با چشمان بسته عضلاتم را رها کردم ، دوباره احساس کردم که تاب می خورم انگار که در هوا حرکت می کردم مانند برگی در باد . این احساس موجب لذت بی نهایتی می شد و هم چنین احساس از حال رفتن هنگام تب و بیماری را بیاد می آورد . فکر کردم شاید چیزی خورده ام که معده ام آن را تحمل نمی کند .
صدای دون خوان را شنیدم ولی هیچ کوششی نکردم که حرف هایش را بفهمم چون می کوشیدم بخاطر بیاورم چه غذائی خورده ام ، بی آنکه واقعا موفق شوم به این مطلب فکر کنم بنظرم رسید که همه چیز اهمیت خود را از دست داده است .
- نگاه کن ، چطور خورشید تغییر می کند .
صدایش روشن بود . فکر کردم که مانند آب روان و گرم است .
در مغرب آسمان بی ابر در نوری بی نظیر غوطه ور بود . آنچه که این درخشش زرفام را با شکوه جلوه می داد ، شاید آموزش های دون خوان بود .
- بگذار این روشنائی تو را روشن کند . امروز پیش از غروب خورشید تو باید کاملا آرام و نیرومند باشی زیرا فردا و پس فردا تو " بی عملی " را خواهی آموخت .
- آموختن به چه کاری نکردن ؟
- فکرش را نکن ، بگذار به این کوههای آتشفشانی خاموش برویم ، و در قسمت شمال ، قله های دور دستی را که نوک های تیز و تهدید کننده داشتند نشان داد .
پنجشنبه 12 آوریل 1962
نزدیک غروب به صحرای مرتفعی که کوههای بلند و آتشفشانی را در بر گرفته بود رسیدیم . این قله های بلوطی رنگ آتشفشانی از دور چهره شومی داشتند . نور خورشید که خیلی در افق پائین رفته بود بر سینه غربی کوهستان می درخشید و دیواره های سنگی کوه را با انعکاسی زرد و حیرت انگیز ، رنگ می زد .
مجذوب ، چشم به این قلل رفیع و زیبا دوخته بودم .
در آخرین انوار روز شیب های پائینی کوه دیده می شدند . صحرا بی گیاه بود ، فقط اینجا و آنجا دسته هائی از علف های بلند و کاکتوس به چشم می خورد .
دون خوان متوقف شد . نشست . قمقمه ها و غذاها را با دقت به تخته سنگ تکیه داد و گفت شب را همین جا خواهیم گذراند .
محل نسبتا مرتفعی را انتخاب کرده بود ، از همه طرف تا دور دست ها را می شد دید .
هوا ابری بود و خورشید زود از نظر محو شد . من مجذوب تماشای ابرهای سرخی بودم که به سرعت تبدیل به توده های متحد الشکل ، ضخیم و خاکستری می شدند و مغرب را فرا می گرفتند .
دون خوان برخاست و رفت لای درختچه ها ، وقتی برگشت کوههای آتشفشانی توده ای یکپارچه و سیاه را تشکیل می دادند . نزد من نشست و توجه مرا به قسمتی جلب کرد که در طرف شمال شرقی قرار داشت و رنگش از بقیه کوه ها بسیار روشن تر بود . تمام سلسله کوههای آتشفشانی در آن موقع قهوه ای سیر بود در حالی که در نور شامگاهی این قسمت هنوز زرد یا کرم رنگ می نمود .
نمی دانستم چیست . مدت مدیدی به آنجا نگاه کردم ، بنظر می رسید تکان می خورد گوئی ضربان داشت . وقتی چشمهایم را بهم می زدم این لکه کمرنگ انگار تحت تاثیر باد موج بر می داشت .
دون خوان دستور داد :
- به آن ثابت نگاه کن .
پس از مدتی ممتد بنظرم رسید که سلسله کوهها بسوی من پیش می آید و در آن واحد در دلم احساس تشویش غیر عادی کردم . از جا برخاستم .
دون خوان فریاد زد :
- بنشین !
ولی من ایستاده بودم و از آنجا لکه زرد فام در سینه کوه پائین تر دیده می شد . بدون اینکه چشم از آن بردارم نشستم و آن لکه همه بالا آمد . باز هم مدتی نگاهش کردم و ناگهان متوجه شدم که آنچه می دیدیم روی کوهی نبود بلکه فقط تکه پارچه مغز پسته ای بود که به کاکتوسی در آن نزدیکی آویزان بود .
به قهقهه خندیدم و به دون خوان گفتم که نور شامگاهی ، این خطای توهم باصره را تقویت کرده است .
برخاست به طرف پارچه رفت آن را برداشت ، تا کرد و در جیب کتش گذاشت . پرسیدم :
- چرا این کار را می کنید ؟
به آرامی جواب داد :
- برای اینکه این پارچه اقتدار دارد . مدتی که نشسته بودی رفتار تو صحیح بود . نمی شد حدس زد که اگر نشسته می ماندی چه اتفاقی می افتاد .
جمعه 13 آوریل 1962
با نخستین انوار صبحگاهی به طرف کوهستانی که در واقع خیلی دورتر از آن بود که گمان می کردم براه افتادیم . نزدیک ظهر وارد گردنه ای شدیم و به چند گودال آب برخوردیم . برای استراحت در سایه درختی نشستیم .
این کوه ها از مجموعه عظیمی از جریان های مذاب تشکیل شده بود که پس از انجماد و سائیدگی خلل و فرج فراوان پیدا کرده و سطح آن قهوه ای تیره شده بود . بین تخته سنگ ها و در شکاف صخره ها و شکستگی های آنها گیاهان پرپشتی روئیده بود . در لحظه ای که سرم را بسوی دیواره های تقریبا عمودی کوه بالا بردم احساس عجیبی در دلم پیچید . بنظرم می رسید که این صخره ها با ارتفاع چند صدمتری روی من بسته می شود . خورشید درست بالای سر ما بود ، کمی به طرف جنوب غربی .
دون خوان دستور داد :
- برخیز ! آنگاه بدن مرا بسوی خورشید گرداند . بعد گفت که باید به سینه کوه ،درست بالای سرم نگاه کنم ، منظره شگرفی بود . ضخامت قابل ملاحظه توده های آتشفشانی تخیل مرا تحریک می کرد . به عظمت پدیده ای که آن را بوجود آورده بود می اندیشیدم . چندین بار دقیقا سینه کوه را از بالا تا پائین نگاه کردم . مجذوب تنوع و تعدد رنگ های صخره ها شده بودم . همه رنگ های قابل تصور در آن وجود داشت . لکه های خاکستری و سپید در سطح آن پرا کنده بود . خورشید که کاملا عمود بود بر خطوط درخشان توده های آتشفشانی انعکاسات پر تلالوئی ایجاد می کرد .
یکی از قسمت های کوه را که نور خورشید در آن منعکس می شد مدتی نگاه کردم . به مرور که خورشید حرکت کرد این درخشش کم شد و بالاخره از بین رفت . در طرف دیگر گردنه به کوه مقابل نگاه کردم و همان بازی ها را در آنجا دیدم . انکسار نور بر آن فوق العاده جالب بود . از آن با دون خوان صحبت کردم . یک لکه درخشان را انتخاب می کردم و وقتی نور از آن می گذشت لکه ای دیگر و همین طور ادامه می دادم تا این که لکه های بزرگ نور همه گردنه را روشن کرد .
سرم گیج رفت و متوجه شدم که وقتی چشمهایم را می بندم نیز نورهای درخشان را می بینم . سرم را بین دست هایم گرفتم . می خواستم زیر صخره ها بخزم ولی دون خوان مانع شد ، بازویم را محکم گرفت و به من دستور داد که به سینه کوه نگاه کنم و در آن مناطق و لکه های تاریک را ببینم .
هیچ میلی به نگاه کردن نداشتم . این انعکاس ها باعث چشم درد من می شد . به دون خوان گفتم که مثل کسی هستم که در یک روز آفتابی از پنجره به خیابان نگاه می کند و بعد همه جا چهار چوب پنجره را مثل شبح تاریکی می بیند .
سرش را تکان داد و خندید . دستم را رها کرد و در سایه صخره ای که روی سر ما بود نشستیم .
آنچه دیده بودم یادداشت کردم ، پس از سکوتی طولانی دون خوان با لحنی استادانه گفت :
- من تو را به اینجا آورده ام که یک چیز را بیاموزی .
کمی سکوت کرد و ادامه داد :
- تو باید " بی عملی " را بیاموزی ، بهتر است در باره آن صحبت کنیم چون با تو راه دیگری وجود ندارد . فکر می کردم که بدون دخالت من موفق به " بی عملی " خواهی شد ، اشتباه می کردم .
- دون خوان ، من نمی دانم شما در باره چه صحبت می کنید .
- هیچ مهم نیست . می خواهم در باره مطلبی خیلی ساده برایت صحبت کنم که عمل کردن به آن بسیار دشوار است . می خواهم در باره " بی عملی " صحبت کنم هر چند که هیچ صحبتی نمی شود در این باره کرد چون جسم آن را انجام می دهد .
نگاهی به من انداخت و گفت که باید کاملا حواسم را جمع کنم و به چیزی که خواهد گفت توجه کنم .
دفترچه یادداشتم را بستم ولی با کمال تعجب او اصرار کرد که به نوشتن ادامه دهم و گفت :
- " بی عملی " بقدری دشوار و بقدری نیرومند است که نباید در باره آن صحبت کنی . حداقل پیش از این که "دنیا را متوقف کنی " نباید در باره آن صحبت بکنی . ولی آن وقت و فقط آن وقت خواهی توانست اگر واقعا مایل بودی هر چه می خواهی در باره آن بگوئی .
دور و بر خودش را نگاه کرد و تخته سنگ بزرگی را نشان داد و گفت :
- آن تخته سنگ ،تخته سنگ است به دلیل " عمل "
به هم نگاه کردیم ، لبخندی زد . منتظر بودم ولی او ساکت ماند . اقرار کردم که هیچ چیز درک نکرده ام .
- این عمل است !
- بله ؟
- این هم عمل است .
- دون خوان شما راجع به چه حرف می زنید؟
- عمل آن چیزی است که موجب می شود سنگ سنگ باشد و درختچه درختچه ، عمل آن چیزیست که تو را تو می کند و مرا من .
به او گفتم که توضیحش هیچ چیز را روشن نمی کند .
به قهقهه خندید و شقیقه هایش را خاراند . گفت :
- وقتی آدم حرف می زند همیشه این مسئله وجود دارد . موقع حرف زدن آدم همه چیز را قاطی می کند ، اگر در باره عمل کردن شروع به صحبت کنیم بالاخره از چیز دیگری حرف خواهیم زد . بهتر است اقدام کنیم و ادامه داد :
- مثلا این تخته سنگ را نگاه کن . نگاه کردن " عمل " است ولی " دیدن " ، " بی عملی " است .
اعتراف کردم که کلماتش هیچ مفهومی برای من ندارند .
- مسلم است که ندارند !
تو مطمئنی که معنا ندارد چون این طریقه عمل توست و به همین طریق هم تو در رابطه با من و با دنیا اقدام می کنی .
به تخته سنگ اشاره کرد :
- این تخته سنگ ، تخته سنگ است به دلیل همه آن چه که تو می دانی می شود با آن انجام داد ، منظور من از عمل این است ولی یک انسان شناسا می داند که تخته سنگ به دلیل عمل تخته سنگ است پس اگر نخواهد که یک سنگ ، سنگ باشد کافی است " بی عملی " کند . منظورم را می فهمی ؟
هیچ معنائی در جملاتش پیدا نمی کردم . خندید و کوشید موضوع را برایم روشن کند .
- دنیا ، دنیاست چون تو " عمل " مربوطه را که آن را این طور می کند می شناسی . اگر این " عمل " را نمی دانستی دنیا متفاوت بود .
با کنجکاوی به من نگاه می کرد . از نوشتن دست کشیدم ، می خواستم فقط به حرف هایش گوش بدهم . توضیح داد که بدون " عمل " هیچ چیز در اطراف ما اهلی و آشنا نخواهد بود .
خم شد و سنگ کوچکی را با انگشتان شست و سبابه دست چپش برداشت و مقابل چشمان من گرفت و گفت :
- این یک ریگ است چون " عملی " که آن را ریگ می کند می شناسی .
با گیحی صادقانه ای پرسیدم :
- منظور شما چیست ؟
لبخند زد . انگار لذتی شیطانی را مخفی می کرد ، گفت :
- نمی دانم چرا این قدر گیج شده ای ، تو که عاشق لغات هستی با این مکالمه باید الان در بهشت سیر کنی .
- نگاه اسرار آمیزی به من انداخت ، ابروهایش را دو سه بار بالا برد بعد به سنگریزه ای که مقابل چشم من گرفته بود نگاه کرد .
- من می گویم تو از این یک سنگ می سازی چون " عمل " مربوطه را می دانی حالا برای " متوقف کردن دنیا " باید " عمل " را متوقف کنی .
می دانست که هنوز هم نفهمیده ام ، در حالی که سر تکان می داد لبخندی زد . شاخه کوچکی را برداشت و شکل ناهموار سنگریزه را با آن نشان داد و گفت :
- در مورد این تخته سنگ کوچک ، آنچه عمل انجام می دهد این است که ابعاد آن را تقلیل می دهد . در نتیجه آن چه باید کرد کاری است که جنگجوئی که می خواهد " دنیا را متوقف کند " می کند و آن بزرگ کردن این تخته سنگ و یا هر چیز دیگری است ، از طریق " بی عملی " .
برخاست ، سنگریزه را روی تخته سنگی گذاشت و از من خواست جلوتر بروم و آن را دقیقا نگاه کنم . توصیه کرد که به سوراخ ها و گودال ها نگاه کنم و همه جزئیات آن را دریابم . گفت که اگر جزئیات را دریابم ، سوراخ ها و گودال ها ناپدید می شوند و خواهم فهمید که " بی عملی " یعنی چه و افزود :
- امروز این سنگ ریزه لعنتی تو را دیوانه خواهد کرد .
حتما قیافه حیرت زده ای داشتم جون مرا نگاه کرد و خنده شدیدی او را فرا گرفت . بعد انگار که از دست سنگریزه عصبانی باشد چند بار با کلاهش آن را زد .
از او خواستم که باز هم در این باره صحبت کند ، با تاکید بر این مطلب که اگر بخودش زحمت بدهد او همیشه می تواند آن چه را که می خواهد توضیح بدهد .
با خنده گفت :
- راست است که من می توانم همه چیز را توضیح بدهم ولی آیا تو خواهی توانست بفهمی ؟
این جمله مرا سرافکنده کرد . ادامه داد :
- " عمل " موجب می شود که تو سنگریزه را از تخته سنگ ها جدا کنی . اگر می خواهی "بی عملی " را بیاموزی می شود گفت باید به آنها بپیوندی .
سایه کوچولوی سنگریزه را نشان داد و گفت که این یک سایه نیست بلکه سریشی است که سنگریزه را به تخته سنگ می چسباند و بعد چرخی زد و براه افتاد و به من گفت که بعدا می آید ببیند کجای کار هستم .
مدت زیادی سنگریزه را نگاه کردم . موفق نمی شدم حواسم را روی جزئیات خیلی ریز سوراخ ها و گودی ها متمرکز کنم ولی سایه روی تخته سنگ واقعا برایم جذاب شده بود . دون خوان حق داشت ،مثل سریش بود . تکان می خورد و می لرزید . بنظرم رسید که زیر فشار وزن سنگریزه بیرون ریخته است .
وقتی دون خوان برگشت نتایج ملاحظاتم را با او در میان گذاشتم . گفت :
- شروع خوبیست . یک جنگجو می تواند در سایه ها چیز های فراوانی کشف کند .
به من توصیه کرد این سنگ را بردارم و جائی خاک کنم .
- چرا ؟
- تو مدت زیادی است آن را نگاه کردی ، حالا او چیزی از تو دارد . یک جنگجو همیشه می کوشد که نیروهای " بی عملی " را تحت تاثیر قرار دهد و آنها را تبدیل به " بی عملی " کند . " عمل " یعنی رها کردن این سنگریزه بطوری که انگار جز یک سنگریزه چیزی نبوده است . " بی عملی " آن است که با آن رفتاری را ادامه دهی که انگار او چیزی خیلی بیشتر از یک سنگریزه معمولی بوده است . دراین مورد این سنگریزه مدت زیادی از تو آغشته شده و حالا تو شده است و به همین دلیل نمی توانی آن را همین طور رها کنی . باید آن را خاک کنی . معذالک اگر اقتدار شخصی داشتی " بی عملی " این بود که آن را مبدل به یک " شیئی اقتدار " کنی .
- می توانم این کار را بکنم ؟
- زندگی و شخصیت تو متبلور نیست . اگر می توانستی " ببینی " ملتفت می شدی که پریشانی تو این سنگریزه را به چیز کریهی مبدل کرده است . بنابر این بهترین کاری که می توانی بکنی این است که آن را خاک کنی و بگذاری زمین سنگینی آن را جذب کند .
- دون خوان آیا همه این چیزها درست است ؟
- پاسخ مثبت یا منفی به سئوال تو یعنی " عمل " ولی چون تو " بی عملی " را می آموزی باید به تو بگویم که اهمیتی ندارد که درست باشد یا نه . این جاست که یک جنگجو بر یک مرد عادی ارجح است . یک مرد عادی مقید است بداند که آیا چیزها درست هستند یا نه ولی جنگجو این طور نیست . مرد عادی در برابر چیزهای که می داند درست هستند رفتار بخصوصی دارد و در برابر آنچه که نادرست می داند رفتار دیگری دارد . اگر بگویند چیزی درست است او اقدام می کند و به آنچه می کند اعتقاد دارد ولی اگر آدم ادعا کند که چیزی نادرست است جرات اقدام ندارد و یا به آنچه می کند مطلقا بی اعتقاد می شود . بر عکس یک جنگجو در هر دو صورت اقدام می کند ، اگر چیزی را درست بنامند او درجهت " عمل " اقدام می کند . اگر چیزی را نادرست بنامند باز هم اقدام می کند ولی درجهت "بی عملی " منظورم را می فهمی ؟
- نه ، اصلا نمی فهمم چه می خواهید بگوئید !
حرف هایش مرا عصبانی می کرد . هیچ معنائی برایشان پیدا نمی کردم . گفتم که این ها همه مهملات است . مرا مسخره کرد و گفت که حتی در آنچه که از همه بیشتر دوست دارم یعنی در حرافی هم ذهن بی نقصی ندارم و از تفسیر من که نظرش مبالغه آمیز و نامناسب بود خندید !
- اگر قرار است که فقط یک دهان باشی ، پس یک دهان جنگجویانه باش و قهقهه خنده را سر داد .
خودم را طرد شده حس می کردم . گوش هایم صدا می کردند . گرمای نامطبوعی سرم را پر می کرد . سرگشته بودم و بی شک سرخ شده بودم .
بلند شدم و رفتم سنگریزه را خاک کردم . برگشتم و نشستم .
دون خوان گفت :
- من کمی سربسرت گذاشتم . می دانم که تو اگر حرف نزنی نخواهی فهمید . برای تو " عمل " حرف زدن است ولی در این مورد صحبت کردن بی فایده است . اگر مایلی بدانی منظور من از " بی عملی " چیست باید این تمرین کوچک را انجام دهی ، چون ما به " بی عملی " توجه می کنیم . ولی مهم نیست که تو این تمرین را حالا انجام دهی یا ده سال دیگر .
به من گفت دراز بکشم . دست راستم را گرفت ، از آرنج دستم را خم کرد بطوری که کف دستم مقابل صورتم قرار گرفت ، بعد انگشتهایم را خم کرد مثل این که دسته دری را گرفته باشم . بعد شروع کرد به تکان دادن بازویم از جلو به عقب ، مثل بازوئی که روی چرخ لوکوموتیو قطار است و چرخ را می گرداند . توضیح داد که یک جنگجو هر بار که می خواهد چیزی را از بدنش بیرون براند این کار را می کند . مثلا بیماری یا احساسی ناخوش آمدنی . می بایست دست را جلو برد و عقب کشید تا جائی که احساس کنیم شیئی سنگین ، جسمی محکم مانع از حرکت دست می شود . در این تمرین " بی عملی " عبارت از تکرار حرکت بود تا جائی که جسم سنگین را با دست احساس کنیم ، هر چند که باور کردن وجود آن غیر ممکن بود .
تمرین را شروع کردم و دستم بزودی یخ کرد . احساس کردم حالتی اسفنجی آن را فرو گرفت ، انگار که در مایعی لزج و غلیظ پارو می زدم ، ناگهان دون خوان از جا جست و دستم را گرفت . تمام بدنم از نیروئی ناشناخته می لرزید . در حالی که بلند می شدم بنشینم چشم از من بر نمی داشت ، دور من می چرخید و بالاخره پهلویم نشست و گفت :
- کافیست . می توانی این تمرین را روز دیگر تکرار کنی ، وقتی اقتدار شخصی بیشتری داشتی .
- آیا کار بدی کردم ؟
- نه " بی عملی " مختص جنگجویان خیلی قوی است و تو هنوز اقتدار برخورد با آن را نداری . دست تو فقط چیزهای وحشتناکی را لمس خواهد کرد . تو باید کم کم آن قدر تمرین کنی که دیگر دستت سرد نشود . وقتی دستت گرم ماند ، واقعا می توانی خطوط دنیا را لمس کنی .
ساکت شد تا به من مجال سئوال کردن بدهد ولی قبل از این که دهان باز کنم گفت که تعداد بی نهایتی از این خطوط ما را به همه چیز متصل می کند و هر کسی می تواند با این تمرین " بی عملی " خطی را که از دستش که در حال حرکت است خارج می شود ،حس کند . خطی که آدم می تواند هر جا بخواهد قرار دهد یا پرت کند ، و افزود که این فقط یک تمرین است زیرا در وضعیت مادی خطوطی که دست تشکیل می دهد مدت کافی باقی نمی مانند تا بتوان استفاده ای از آنها کرد .
- یک مرد شناخت از قسمت های دیگر بدنش برای ایجاد خطوط پایدارتری استفاده می کند .
- از کدام قسمت های بدنش ؟
- قابل دوام ترین خطوطی که یک مرد شناخت می تواند ایجاد کند از وسط بدنش منشعب می شود ولی او هم چنین می تواند با چشم هایش این کار را بکند .
- آیا این خطوط واقعیت دارند ؟
- مسلم است .
- آیا می شود آنها را دید یا لمس کرد ؟
- می شود آنها را حس کرد . آنچه که برای یک جنگجو از همه بیشتر دشوار است این است که دریابد دنیا چیزی جز احساس نیست . در حال " بی عملی " شخص دنیا را حس می کند ، دنیا را از طریق خطوط احساس می کند .
در سکوت مرا ورانداز کرد . ابروهایش را بالا برد . چشمهایش را گشود و بعد پلکهایش را بهم زد ، مثل یک پرنده .
فورا حالم بد شد . انگار کسی روی معده ام فشار می آورد .
نگاهش را به جای دیگر انداخت و پرسید :
- می فهمی ؟
گفتم که حال تهوع دارم . گفت :
- مسلم است ، می دانم ، من کوشیدم که احساس کردن خطوط دنیا را با چشمهایم به تو منتقل کنم .
نمی خواستم باور کنم که او موجب احساس تهوع من شده است . با او گفتم که غیر ممکن است باور کنم این احساس را او در من ایجاد کرده است چون او به هیچ طریق بر جسم من اعمال نفوذی نکرده بود .
گفت :
- " بی عملی " خیلی ساده ولی فوق العاده دشوار است . مساله فهمیدن آن نیست بلکه وصول به آن است . بی شک " دیدن" قله ای است که مرد شناسا به آن می رسد . برای " دیدن " باید "دنیا را متوقف کرد " و از طریق " بی عملی " است که می توان " دنیا را متوقف نمود " .
لبخندی غیر ارادی زدم ، هیچ چیز نفهمیده بودم .
دوباره گفت :
- وقتی انسان می خواهد به دیگری چیزی بیاموزد باید در فکر باشد که چگونه آن را به جسم او عرضه کند و این کاری است که من تا بحال با تو کرده ام . من به جسم تو آموخته ام و برایم مهم نبوده که تو فهمیده ای یا نه .
- ولی دون خوان این هیچ صحیح نیست . من می خواهم همه چیز را بفهمم در غیر این صورت آمدن اینجا برای من فقط اتلاف وقت خواهد بود .
با تقلید مضحکی از لحن صدای من فریاد زد :
- اتلاف وقت برای تو ؟ بی شک آدم متکبری هستی .
برخاست و گفت که باید به قله آتشفشانی که طرف راست قرار داشت صعود کنیم .
بالا رفتن برای من بسیار دشوار و خسته کننده بود چون ما طناب ئداشتیم که ما را حفاظت کند . چند بار دون خوان به من توصیه کرد که بطرف پائین نگاه کنم . دو بار لغزیدم و چیزی نمانده بود پرت شوم که دون خوان مرا گرفت و بالا کشید . خودم را معذب احساس می کردم . دون خوان با همه پیریش می بایست به من کمک کند . به او اعتراف کردم بدلیل تنبلی تمرین و ورزش نمی کنم و این است که جسمم آمادگی ندارد .
پاسخ داد که وقتی انسان به حد معینی از اقتدار شخصی می رسد ،تمرین و ورزش های گوناگون بی فایده می شود زیرا آنچه شخص برای سرحال بودن از نظر جسمی به آن نیاز دارد فقط " بی عملی " است .
وقتی به قله رسیدیم دراز کشیدم . حالم بد بود . با پنجه پا مرا از این طرف به آن طرف غلطاند ، این کار را یک بار دیگر هم کرده بودم . کم کم این حرکت حال مرا جا آورد و نیروهایم را باز یافتم ولی حالت عصبی هنوز در من باقی مانده بود ، انگار انتظار وقوع ناگهانی چیزی را داشتم . دو یا سه بار بطور غیر ارادی به هر طرف نگاهی انداختم . دون خوان حرفی نمی زد ولی نگاه مرا دنبال می کرد . ناگهان گفت :
- سایه ها چیز ویِژه ای دارند ، حتما متوجه شدی که یک سایه ما را دنبال می کند .
با صدای بلند گفتم :
- نه من اصلا متوجه چنین چیزی نشدم .
دون خوان مدعی بود که علیرغم انکار من چشمم بخوبی وجود تعقیب کننده را احساس کرده بود و افزود :
- بعلاوه اینکه سایه ای انسان را دنبال کند بخودی خود هیچ چیز فوق العاده ای نیست . فقط یک اقتدار است . این کوهستان از آنها پر است . یکی از همان اشباحی است که آن شب تو را ترساندند .
پرسیدم آیا می شود این سایه را دید ؟ گفت در هنگام روز فقط می توان حضور آن را احساس کرد .
از او توضیح خواستم . او لغت سایه را بکار برده بود ، انگار که مثلا سایه یک تخته سنگ است در حالی که اصلا این طور نبود . پاسخ داد که هر دوی آنها دارای خطوط مشابهی هستند و به همین دلیل هر دو سایه هستند .
تخته سنگ بلندی را به من نشان داد و گفت :
- سایه این تخته سنگ را نگاه کن ، این سایه خود تخته سنگ است و معذالک تخته سنگ نیست . نگاه کردن به تخته سنگ برای شناختن آن " عمل " است . ولی نگاه کردن به سایه اش " بی عملی " است . سایه ها مثل درها می مانند . درهای " بی عملی " . به این ترتیب یک مرد شناخت می تواند خصوصی ترین و درونی ترین حالات یک فرد را با مشاهده سایه اش دریابد .
پرسیدم :
- آیا حرکتی در سایه ها هست ؟
- می شود گفت که در آنها حرکت هست . یا می شود گفت که خطوط دنیا در آنهاست و تاثیراتی از آنها ناشی می شود .
- این چیزها چگونه می توانند در سایه ها وجود داشته باشند ؟
- گمان اینکه سایه ها فقط سایه هستند "عمل " است . این اعتقاد مسخره ای است . از این زاویه به موضوع توجه کن : هر چیزی در دنیا خیلی بیش از آن است که می نماید . پس الزاما این مطلب درمورد سایه ها هم صدق می کند . در واقع این " عمل " ماست که آنها را تبدیل به سایه می کند .
سکوتی طولانی برقرار شد . نمی دانستم چه بگویم .
دون خوان نگاهی به آسمان کرد و گفت :
- پایان روز نزدیک است . تو باید از آخرین اشعه های خورشید برای انجام آخرین تمرینت استفاده کنی .
مرا به محلی برد که در آن دو تخته سنگ باریک و بلند به اندازه یک انسان به فاصله تقریبا یک متر و نیم از هم قرار داشتند . در فاصله سه متری آنها رو به مغرب جائی برای من تعیین کرد . می بایست که من به سایه سنگ ها نگاه کنم و برای این کار از فن نگاه کردن غیر متمرکز که برای یافتن جای مناسب به من آموخته بود استفاده کنم . معذالک در حین چپ کردن چشمها می بایست تصویر واضحی از سایه ها ببینم و این در صورتی ممکن بود که دو تصویر مختلف از دو سایه که در نتیجه چپ کردن چشم بدست می آید بر هم منطبق شود . به او گفتم که راهنمائی هایش کافی نیست ولی او مصر بود که بیش از این نمی شود توضیح داد .
کوشیدم که طبق گفته او این کار را بکنم ولی با شکست مواجه شدم و سر درد شدیدی بسراغم آمد . این موضوع به هیچ وجه موجب ناراحتی دون خوان نشد . از برآمدگی گنبد گونه ای بالا رفت و از آنجا فریاد زد :
- دو قطعه سنگ کوچک ، دراز و باریک پیدا کن و با دست اندازه دلخواه را به من نشان داد .
سنگ ها را پیدا کردم و به او دادم . آنها را به فاصله سی سانتی متر از یکدیگر در دو شکاف تخته سنگی فرو کرد . مرا بالای سر آنها رو به مغرب قرار داد و گفت که باید همان تمرین را انجام دهم .
این بار خیلی متفاوت بود . فورا توانستم چشمانم را چپ کنم و سایه های آنها را منطبق بر هم ببینم . متوجه شدم که به این ترتیب ، سایه واحد آنها عمقی باور نکردنی و شفافیتی خاص پیدا می کرد . با شگفتی به آن چشم دوخته بودم . همه حزئیات و سوراخ های کوچک روی تخته سنگ را بوضوح کامل می دیدم و سایه مضاعف با شفافیت عجیبش مانند توری روی آنها قرار داشت .
از ترس از دست دادن تصویری چنین لطیف جرات چشم بهم زدن نداشتم معذالک خستگی مرا وادار کرد که بالاخره این کار را بکنم ولی تصویر نه تغییر کرد و نه ناپدید شد . حتی رطوبتی که چشم هایم یافته بود تصویر را روشن تر کرد . بنظرم می رسید که از مکانی خیلی بالا به دنیائی می نگرم که پیش از آن هرگز ندیده بودم . متوجه شدم که می توانم اطراف آن سایه را ببینم بدون این که به کیفیت مشاهده ام لطمه ای وارد آید . آن وقت برای لحظه ای فراموش کردم که به یک تخته سنگ نگاه می کنم . احساس کردم وارد دنیائی بسیار وسیع تر از آنچه تا آن زمان تصورش را کرده بودم شده ام . این احساس لحظه ای بیستر نپائید . تصویر ناپدید شد ، نگاهم بالا رفت و دون خوان را مقابلم دیدم . او با سایه خود آن دو سنگ و سایه هایشان را پوشانده بود .
احساس غیر عادی خود را برایش توصیف کردم . توضیح داد که به این دلیل مشاهده مرا متوقف کرده بود که "دیده " بود دارم در آن غرق می شوم . افزود :
- همه انسان ها هنگامی که چنین احساسی را در می یابند تمایل به رها کردن خویش پیدا می کنند . با رها کردن خودت تو " بی عملی " را مبدل به "عمل " مانوس کردی . تو می بایست این شهود را حفظ می کردی بی آنکه خودت را به آن تسلیم کنی زیرا "عمل " نوعی تمکین کردن است .
او را ملامت کردم که چرا به من نگفته چه باید بکنم و تا چه حدی پیش بروم ولی او پاسخ داد که هیچ نمی دانسته که آیا من موفق به منطبق کردن سایه ها خواهم شد یا نه . گفتم که در مورد " بی عملی " گیج تر شده ام . گفت :
- تو باید از پیروزیت راضی باشی چون برای یکبار هم که شده درست اقدام کردی . با محدود کردن دنیا تو آن را بزرگ کردی و هر چند که از احساس کردن خطوط جهان خیلی دوری ولی از سایه ها بعنوان درهای " بی عملی " استفاده کردی و این روشی مناسب بود .
فراخ کردن دنیا از طریق کوچک کردن آن برایم شگفت انگیز بود . جزئیات تخته سنگ پر سوراخ در شهود کاملا واضحی که من از آن نقطه داشتم بقدری زنده و دقیق بود که این قطعه سنگ برای من تبدیل به جهانی عظیم شده بود ، حال آنکه صحنه دید من تا سر حد امکان محدود بود . در لحظه ای که دون خوان جلوی نور را گرفت قطعه سنگ را مثل همیشه دیدم . جزئیات آن همراه شفافیت درخشانی که این سنگ را به دنیائی واقعی بدل کرده بود از بین رفت .
دون خوان سنگ ها را برداشت و آرام در شکاف عمیق تخته سنگی قرار داد ، سپس رو به مغرب چهار زانو در محلی که قبلا سنگ ها را گذاشته بود نشست ، تخته سنگی را در طرف چپ خود نشان داد و به من اشاره کرد که بنشینم .
مدت مدیدی در سکوت گذشت ، سپس در سکوت غذا خوردیم .
هنگامی که خورشید غروب کرد او ناگهان بطرف من پیچید و پرسید که آیا در " خواب ساختن " هیچ پیشرفتی کرده ام ؟
هر چند اوایل موفق شده بودم که دست هایم را در خواب ببینم ولی حالا مدتی بود که دیگر نمی توانستم این کار را بکنم . گفت :
- وقتی تو شروع کردی به " خواب ساختن " از اقتدار شخصی من برای این کار استفاده کردی و به همین دلیل هم آسان تر بود . حالا تو خالی هستی . معذالک باید این کار را آنقدر ادامه بدهی تا خودت به اندازه کافی اقتدار شخصی بدست آوری . می دانی ، " خواب ساختن " یعنی " بی عملی " در رویا . آنچه اهمیت دارد این است که تو به جستجوی دست هایت در رویا ادامه بدهی حتی اگر فکر می کنی که این کار هیچ مغهومی ندارد . در واقع همان طور که قبلا هم گفته ام یک جنگجو نیازی به اعتقاد ندارد زیرا تا هنگامی که می کوشد اقدام به عملی کند بدون اینکه به آن اعتقاد داشته باشد در حقیقت از طریق " بی عملی "وارد می شود .
نگاه های ما با هم تلاقی کرد . ادامه داد :
- نمی توانم در مورد "خواب ساختن " مطلب دیگری به تو بگویم . فقط در مورد " بی عملی " می توانم با تو صحبت کنم ، اگر مستقیما از " بی عملی " شروع کنی خودت خواهی دانست در " خواب " چگونه باید رفتار کنی . در هر صورت واجب است که بتوانی دستهایت را در رویا پیدا کنی و من اطمینان دارم که موفق به انجام این کار خواهی شد .
- من مطمئن نیستم دون خوان . من اعتماد ندارم .
- این امر هیچ ارتباطی به اعتماد ندارد . تنها مبارزه جنگجوست که مهم است . تو به مبارزه ادامه خواهی داد و اگر اقتدار شخصی تو موجب آن نباشد شاید برخورد با حریفی ارزنده و یا کمک مواصلی چند تو را بر آن دارد . مواصلی مانند این که تو را دنبال می کند .
دست راست من حرکتی غیر ارادی کرد . دون خوان گفت که جسم من خیلی بیش از آنکه گمان می کردم آگاهی دارد زیرا نیروئی که مرا تعقیب می کرد در طرف راست من قرار داشت و سپس مانند کسی که سری را فاش کند به من گفت :
- این نیرو امروز دو بار آن قدر به تو نزدیک شده بود که من ناچار شدم دخالت کنم و او را متوقف نمایم . به هنگام روز سایه ها درهای " بی عملی " هستند اما هنگام شب در واقع " عمل "بقدری کم بر سیاهی حاکم است که همه چیز تبدیل به سایه می شود ، حتی مواصلان . من قبلا وقتی راه پیمائی اقتدار را به تو می آموختم در این باره صحبت کرده بودم .
به قهقهه خندیدم و صدای خنده ام مرا به وحشت انداخت . ادامه داد :
- آنچه تا امروز به تو آموختم روش های " بی عملی " بوده است . یک جنگجو ، با همه چیز در این دنیا از طریق " بی عملی " برخورد می کند . معذالک امروز بیش از این نمی توانم در این باره حرفی به تو بزنم . تو باید بگذاری جسمت اقتدار و احساس " بی عملی "را کشف کند .
خنده ای عصبی مرا فرا گرفت .
با لحنی بسیار جدی گفت :
- این مسخره است که اسرار دنیا را تحقیر کنی فقط باین دلیل که " عمل " تحقیر را می شناسی .
با او اطمینان دادم که هیچ چیز و هیچ کس را تحقیر نمی کنم . فقط بیش از آن چه که او تصور می کرد عصبی و ناتوان بودم . اقرار کردم که :
- من همواره اینطور بوده ام و حالا می خواهم تغییر کنم اما نمی دانم چگونه ، هیچ آمادگی ندارم .
- می دانم که فکر می کنی فاسد و پوسیده هستی و این "عمل " توست ، حالا برای تغییر دادن این عمل به تو توصیه می کنم " عمل " دیگری را فرا بگیری . از این لحظه به مدت هشت روز می خواهم که بخودت دروغ بگوئی . بجای اینکه بگوئی که زشت و فاسد هستی و تا مغز استخوانت پوسیده است درست بر عکس اینها را به خودت بگو ، با علم به اینکه دروغ می گوئی و هیچ امیدی برایت وجود ندارد .
- اما دون خوان چرا باید اینطور دروغ بگویم ؟
- این تو را در " عمل " دیگری ثابت می کند و آنوقت متوجه خواهی شد که هر دو " عمل " دروغ است و غیر واقعی است و هر یک از آنها را بعنوان نقطه عطف زندگی تلقی کردن فقط هدر کردن وقت است . زیرا واقعیت آن وجودیست که باید در تو بمیرد . رسیدن به آن موجود از طریق " بی عملی " خود است .
بخش چهاردهم
راه پیمائی اقتدار
شنبه 8 آوریل 1962
درحالی که دم در خانه دون خوان مستقر می شدم از او پرسیدم :
- دون خوان آیا مرگ یک " شخصیت " است ؟
نگاه مبهوتی به من کرد و آذوقه ای را که برایش آورده بودم به زمین گذاشت و صاف روبرویم نشست .
با اعتماد کامل برایش توضیح دادم که مایلم بدانم آیا مرگ در هنگامی که به نظاره آخرین رقص جنگجو می پردازد یک شخصیت یا شبیه یک شخص است ؟
پرسید :
- چه اهمیتی دارد ؟
از حیرتی که این تصویر در من ایجاد کرده بود و از کنجکاوی خودم در مورد اینکه او چگونه چنین مطلبی را می داند برایش گفتم . خلاصه می خواستم بدانم که او از کجا می داند مرگ ناظر و شاهد آخرین رقص یک جنگجو است ؟
گفت :
- خیلی ساده است . یک مرد شناخت می داند که مرگ آخرین شاهد اوست زیرا " می بیند " .
- منظورتان این است که شما خود شاهد آخرین رقص یک جنگجو بوده اید ؟
- نه . هیچکس نمی تواند شاهد آن باشد ، مگر مرگ . در عوض من مرگ خود را " دیدم " که مرا نظاره می کرد و برایش رقصیدم ، انگار که هنگام مردنم بود . وقتی رقص من تمام شد مرگ هیچ جانبی را به من نشان نداد و مکان ترجیحی من برای خدا حافظی زیر پایم نلرزید . پس اقامت من در روی این زمین پایان نیافته بود و من نمردم ، وقتی این اتفاق افتاد من اقتدار محدودی داشتم و مقاصد مرگ خود را درک نمی کردم به همین دلیل هم گمان کرده بودم که هنگام مردن فرا رسیده است .
- آیا مرگ شما شبیه یک انسان بود ؟
- تو جانور عجیبی هستی . فکر می کنی با سئوال کردن می توانی بفهمی . گمان نمی کنم موفق بشوی . آخر من که هستم که از چنین امری مطمئن باشم ؟ مرگ مانند یک انسان نیست بیشتر یک حضور است . حتی می شود گفت که هیچ چیز نیست معذالک او همه چیز است . همه راست می گویند مرگ آن چیزی است که انسان آرزو می کند .
رابطه من با آدم ها خوب است به همین دلیل مرگ برای من مثل یک آدم است .
وقتی به کشف اسراری می پردازم ، چشمان مرگ تهی می شود و من از ورای آن ها می بینم . آن ها مانند دو پنجره هستند معذالک مثل چشم تکان می خورند . پس می توانم بگویم که مرگ با چشم های تهی آخرین رقص جنگجو را در روی زمین می نگرد .
- آیا این تصویر مخصوص شماست یا به همه جنگجویان تعلق دارد؟
- برای همه جنگجویان که رقص اقتدار دارند همین طور است و معذالک متفاوت است . مرگ بر آخرین رقص جنگجو شاهد است ولی اینکه جنگجو چگونه مرگ را می بیند یک مساله فردی و شخصی است . مرگ ممکن است هر چیز دیگری باشد ، یک پرنده ، یک نور ، یک درختچه ، یک سگ ، تکه ای مه یا حضوری ناشناس .
توصیفی که از مرگ می کرد مرا منقلب کرد . دیگر نمی توانستم پرسشهایم را مطرح کنم ، زبانم لکنت داشت . لبخند زنان نگاهم می کرد و مرا به حرف زدن تشویق می کرد .
می خواستم بدانم آیا تعلیم و تربیت جنگجو در نحوه تجسم او از مرگ تاثیر دارد یا نه ؟ مثلا سرخپوستان یوما یا سرخپوستان یاکی آن را چگونه می دیدند ؟ بنظر من فرهنگ ، نحوه تصوری را که از مرگ داریم تعیین می کند .
دون خوان گفت :
- تعلیم و تربیت مهم نیست . اقتدار شخصی تنها چیزیست که نحوه انجام هر کاری را تعیین می کند .
- اقتدار شخصی چیست ؟
- اقتدار شخصی یک احساس است ، یک ادراک است . مثلا شبیه خوش اقبالی ، حتی می شود گفت نوعی رفتار و کردار است . اقتدار شخصی بدست آمدنی است ، حال اصل و نسب شخص هر چه می خواهد باشد . قبلا هم گفته ام که جنگجو یک شکارچی اقتدار است و بتو می آموزم که چگونه اقتدار شکار کنی و ذخیره کنی . مساله تو مثل همه این است که متقاعد شوی . باید باور کنی که اقتدار شخصی را می توان بکار برد ، باور کنی که می توان آن را ذخیره کرد ولی تا امروز متقاعد نشده ای .
گفتم که او مطلب را بسیار خوب عنوان کرده و مرا کاملا متقاعد نموده است . خندید و گفت :
- منظور من این نوع متقاعد شدن نیست .
دو سه بار به پشتم زد و با مسخرگی گفت :
- می دانی احتیاجی نیست که مرا بخندانی .
باو گفتم که کاملا جدی حرف می زنم .
پاسخ داد :
- حرفت را باور می کنم ولی اگر انسان اعتقاد و ایمان داشته باشد می تواند به تنهائی اقدام کند ، و برای این کار باید کوشش فراوانی کرد . تو هنوز خیلی کار داری . تازه شروع کرده ای .
لحظه ای ساکت ماند . چهره اش از آرامش حیرت انگیزی می درخشید . ادامه داد :
- عجیب است تو مرا به یاد خودم می اندازی . من نمی خواستم در راه جنگجویان قدم بگذارم ، این حالت بنظرم بیهوده می آمد مخصوصا با توجه به این که فکر می کردم همه ما در هر صورت روزی خواهیم مرد .
پس اگر من جنگجو می شدم چه چیزی عوض می شد ؟ ولی من اشتباه می کردم و این را بالاخره خودم کشف کردم . تو هم وقتی متوجه شدی که در اشتباه هستی و جنگجو بودن با جنگجو نشدن خیلی تفاوت می کند آن وقت می توانی ادعا کنی که متقاعد شده ای . آن وقت خودت به راهت ادامه خواهی داد و حتی خواهی توانست با اتکا به خودت تبدیل به مرد شناخت شوی .
از او پرسیدم منظورش از " مرد شناخت " چیست . گفت :
- مرد شناخت کسی است که صادقانه همه آموزش ها را بعمل آورد . انسانی که بدون شتاب و بدون فریب دادن خود تا حد امکان در پرده برداشتن از اسرار اقتدار شخصی پیش برود .
با اختصار در این باره توضیح داد و بعد اشاره کرد که من می بایست فقط به فکر ذخیره کردن اقتدار شخصی باشم .
اعتراض کردم :
- من نمی فهمم هدف شما چیست . غیر قابل درک است .
- شکار کردن چیز ویژه ای است . در درجه اول یک فکر است . بعد باید کم کم به آن شکل داد و ناگهان موفق می شوی ! ناگهان اتفاق می افتد .
- چه اتفاقی می افتد ؟
برخاست و مثل یک گربه پشتش را خم کرد و بازوهایش را باز کرد ، مثل همیشه مفاصلش صدا کردند . گفت :
- راه بیافتیم ، راه درازی در پیش داریم .
- ولی من سوال های زیادی دارم !
در حالی که وارد خانه می شد گفت :
- ما به یک مکان اقتدار می رویم . سوال هایت را برای آنجا نگهدار . شاید این اقبال را داشته باشیم که بتوانیم با هم بحث کنیم .
فکر کردم با ماشین خواهیم رفت . برخاستم و به طرف محلی که ماشین را نگاه داشته بودم به راه افتادم ولی او مرا صدا کرد و گفت که کیف و قمقمه ها را بردارم و پشت خانه ، جائی که خارستان آغاز می شد به او بپیوندم و افزود :
- ما باید عجله کنیم .
در حدود ساعت سه بعد از ظهر به سییرا مادره رسیدیم . روز گرمی بود ولی نزدیک عصر باد خنکی برخاست .
دون خوان بر تخته سنگی نشست و به من هم اشاره کرد که بنشینم .
پرسیدم :
- دون خوان ما این بار چه خواهیم کرد ؟
- تو خوب می دانی که ما برای شکار اقتدار آمده ایم .
- مسلما . ولی اینجا چه کار ویژه ای خواهیم کرد ؟
- می دانی که من اصلا نمی دانم .
- منظورتان این است که شما از روی برنامه دقیق اقدام نمی کنید ؟
- شکار کار غریبی است . نمی شود پیش بینی کرد و همین هیجان انگیز است . معذالک یک جنگجو طوری اقدام می کند که انگار نقشه ای دارد چون به اقتدار شخصی اش اعتماد می کند ، بر اثر تجربه می داند که اقتدار شخصی او را وادار خواهد کرد به مطلوب ترین نحوی اقدام کند .
گفتم بنظر من تناقض دارد که یک جنگجو هم اقتدار شخصی داشته باشد و هم به شکار اقتدار شخصی برود .
ابروهایش را در هم کشید و با لحن تمسخر آمیزی گفت :
- کسی که به شکار اقتدار شخصی می رود تو هستی و جنگجویی که اقتدار شخصی دارد من هستم . از من پرسیدی که آیا برنامه و نقشه ای دارم و من هم پاسخ دادم که به اقتدار شخصی خودم اعتماد می کنم تا مرا هدایت کند و احتیاجی به برنامه ندارم .
هر دو ساکت شدیم و دوباره به راه پیمائی پرداختیم .
سربالائی شدید مرا فوق العاده خسته کرده بود ولی او خستگی ناپذیر می نمود . شتاب نمی کرد ، نمی دوید ، با گام های منظم پیش می رفت و حتی پس از یک سربالائی تقریبا عمودی عرق نمی کرد . بعلاوه وقتی به آن بالا رسیدم منتظر من بود . کنار او نشستم ، سر و سینه من داشت منفحر می شد . به پشت دراز کشیدم . عرق از ابروهایم می چکید .
دون خوان از خنده روده بر شد . چند بار مرا روی زمین غلطاند . این حرکت موجب شد که نفسم جا بیاید .
اعتراف کردم که اقتدار جسمانی حیرت انگیزی دارد .
گفت :
- از اول قصدم این بود که توجه تو را به این مطلب جلب کنم .
گفتم :
- دون خوان شما اصلا پیر نیستید .
- مسلما نیستم ! من سعی کردم که تو را متوجه این موضوع کنم .
- آخر شما چکار می کنید ؟
- هیچ کاری نمی کنم . جسمم سر حال است ،فقط همین ، با خودم درست رفتار می کنم بنابر این هیچ دلیلی وجود ندارد که خسته یا ناراحت باشم . مسئله این نیست که تو برای جسمت چه کارهائی می کنی ، مسئله این جاست که با آن چه کارهائی نمی کنی .
منتظر توضیح بیشتر بودم ولی او کاملا می دانست قادر به درک حرفش نبوده ام . لبخندی زد ، از جا برخاست و گفت :
- اینجا یک مکان اقتدار است . بالای این تپه محلی هست که می توانیم مستقر شویم .
می خواستم اعتراض کنم ، آخر او توضیح نداده بود که من چه کارهائی را نباید با جسمم بکنم ولی مجال نداد و با مهربانی گفت :
- دهنت را ببند و برای یکبار هم شده فقط عمل کن . تو باید محل مناسبی برای استراحت ما پیدا کنی ، مهم نیست این کار چقدر وقت تو را می گیرد ، حتی اگر تمام شب هم مشغول آن باشی ایرادی ندارد .
همچنین مهم نیست که آیا این محل را پیدا می کنی یا نه ، مهم این است که بکوشی آن را کشف کنی .
دفتر یادداشتم را کناری گذاشتم و برخاستم . یادآوری کرد که برای این کار باید بدون تمرکز روی شیئی ویژه ای به آن محل نگاه کنم و آن قدر چشمهایم را بهم بزنم تا وضوح تصویر از بین برود .
با چشمهای نیمه باز راه می رفتم . به زمین نگاه می کردم . دون خوان پشت سرم طرف راست با دو قدم فاصله می آمد .
شروع کردم به دور زدن قله ، قصدم این بود که هر بار حلقه تنگ تری را طی کنم تا به قله تپه برسم ولی یک دور که زدم دون خوان مرا متوقف کرد و گفت :
- تو باز هم طبق عادت و روتین اقدام می کنی . بعد با لحن نیشداری اضافه کرد :
- باین ترتیب تو تمام منطقه را با روشی آنچنان ایستا بررسی خواهی کرد که هرگز محل مناسب را نخواهی یافت . بعلاوه من می دانم که آن محل کجاست ، نمی توانی ادعای بیجا بکنی ، پرسیدم :
- پس چکار باید بکنم ؟
به من گفت بنشینم . بعد رفت و چند برگ از درختچه های مختلف چید از هر کدام یک برگ . آن ها را بمن داد و گفت که دراز بکشم و برگها را زیر لباس ، دور نافم بگذارم . به حرکات من نگاه می کرد . گفت :
- برگها را با دو دست روی شکمت فشار بده . چشم هایت را ببند .
برای آنکه نتیجه رضایت بخشی حاصل شود باید به هیچ وجه فشار دست هایت را کم نکنی و چشم هایت را باز نکنی و نکوشی که از جا برخیزی . من بدنت را در مسیر اقتدار قرار خواهم داد .
زیر بغل راستم را گرفت و مرا چرخاند . میل شدیدی به نگاه کردن مرا فرا گرفته بود اما دستهایش را روی چشمهایم گذاشت و گفت :
- فقط به احساس گرمائی که از برگ ها ناشی می شود توجه کن .
مدتی بی حرکت ماندم ، آن وقت متوجه شدم که گرمای عجیبی از برگ ها ساطع می شود . گرما را اول در کف دست هایم و سپس روی شکمم احساس کردم . در عرض چند دقیقه پاهایم به سوزش افتاد ، انگار تب داشتم !
به دون خوان گفتم که احساس ناخوشایندی دارم و مایلم کفشهایم را بیرون بیاورم . گفت :
- تو را کمک می کنم که از جا برخیزی ولی چشم هایت را فقط وقتی من گفتم باز کن و برگها را روی شکمت همچنان فشار بده تا وقتی که محل مناسب برای استراحت را پیدا کنی .
وقتی ایستادم در گوشم گفت :
- چشمهایت را باز کن و بدون اندیشه راه برو ، بگذار اقتدار برگها تو را هدایت کند و با خود ببرد .
به گشت و گذار بی هدفی پرداختم ، گرمای بدنم ناراحتم می کرد . فکر می کردم تب دارم و از خودم می پرسیدم چگونه دون خوان موجب آن شده است .
او پشت سر من راه می رفت . ناگهان جیغ کشید ! در جا خشکم زد . در حالی که می خندید توضیح داد که با فریاد ناگهانی ، انسان ارواح خبیث را می ترساند . نیم ساعت تمام در حال راه رفتن نگاه کردم . متوجه شدم که سوزش غیر قابل تحمل ، جای خود را به گرمای مطبوعی داده است . در حالی که بر قله تپه راه می رفتم خودم را خیلی سبک و در عین حال سرخورده احساس می کردم . امیدوار بودم که با پدیده ای قابل مشاهده روبرو شوم ولی هیچ چیز غیر عادی ندیده بودم ، حتی رنگ های غیر معمول یا درخششی یا توده های تیره رنگی ، هیچکدام به چشمم نخورده بود .
در حالی که از چشم بهم زدن خسته شده بودم چشم هایم را باز کردم . مقابل یک ایوان سنگی قرار داشتم ، تنها مکان لخت آن اطراف بود ، بقیه پوشیده از درختچه های متفرق بودند . احتمالا گیاهان آن محل اخیرا سوخته بودند و سبزه ای که تازه رسته بود ، هنوز کوتاه بود . به دلیلی غریب و غیر قابل توضیح این ایوان سنگی سیاه بنظرم عالی و بی نظیر بود .
مدت طولانی آن را تماشا کردم و بالاخره همان جا نشستم .
دون خوان در حالی که به پشتم می زد گفت :
- خیلی خوبست ! خیل خوب !
به من دستور داد که برگ ها را به دقت بردارم و آنها را روی سنگ بگذارم .
به محض این که آنها را برداشتم بدنم سرد شد ! نبضم را گرفتم ، طبیعی بود .
دون خوان قهقهه خنده را سر داد و مرا دکتر " کارلوس " خطاب کرد و تقاضا کرد که این محبت را در حق او بکنم که نبض او را هم بگیرم . بعد گفت :
- تو اقتدار برگ ها را احساس کردی . این اقتدار تو را تطهیر کرد و قادر به انجام وظیفه ات شدی .
با صداقت تمام اقرار کردم که من هیچ کاری نکرده بودم و اگر آنجا نشستم بدلیل خستگی و مخصوصا به این دلیل بود که از رنگ آن محل فوق العاده خوشم آمده بود .
چیزی نگفت ، نزدیک من ایستاده بود . ناگهان به عقب جست ، از روی چند درختچه با چابکی حیرت آوری پرید و به طرف حصاری که گروهی از صخره ها کمی دورتر ایجاد کرده بودند دوید .
پرسیدم :
- چه خبر شده ؟
- ببین باد برگ ها را به کدام طرف می برد . زود آنها را بشمار . باد دارد می آید ، نصف برگها را بردار و دوباره روی شکمت بگذار .
بیست تا برگ بود . ده تای آنها را زیر پیراهنم قرار دادم . تند بادی بقیه را به طرف مغرب پراکنده کرد . نظاره برگ هائی که باد برد ، این احساس غریب را به من می داد که تمامیتی حقیقی ، آن ها را عمدا به میان توده نامشخص درختچه های سبز پراکند .
دون خوان آرام بازگشت و رو به جنوب طرف چپ من نشست .
مدت زیادی ساکت ماندیم . نمی دانستم چه حرفی بزنم . دلم می خواست چشم هایم را ببندم ولی جرات نمی کردم . دون خوان متوجه حالم شد و گفت :
- می توانی بی هیچ واهمه ای بخوابی معذالک دست هایت را باید روی شکمت بگذاری و بکوش مجسم کنی که روی تخت " نخ ها " که برای تو در محل ترجیحی ات درست کرده بودم معلق هستی .
چشم هایم را بستم و خاطره تمامیت و آرامشی که هنگام خوابیدن بر قله تپه خودم احساس کرده بودم مرا فرا گرفت . می خواستم بدانم آیا احساس معلق بودن می کنم یا نه ولی بخواب رفتم .
کمی پیش از غروب آفتاب بیدار شدم .خودم را قوی و سرحال احساس می کردم . دون خوان هم خوابیده بود . علیرغم وزش باد سردم نبود . برگ هائی که روی شکمم گذاشته بودم اثر یک تنور یا بخاری را داشت .
اطرافم را نگاه کردم . محلی که انتخاب کرده بودم شبیه یک نیمکت بود و می شد از تخته سنگ پشت آن بعنوان تکیه گاه استفاده کرد . متوجه شدم که دون خوان دفترچه های مرا زیر سرم گذاشته است .
لبخند زنان گفت :
- جای خوبی را پیدا کردی . همه چیز همانطور که گفته بودم پیش رفت . اقتدار تو را هدایت کرد ، بدون اینکه نقشه ای داشته باشی .
پرسیدم :
- چه نوع برگ هائی به من دادید ؟ با گرمائی که از برگ ها ساطع شده بود توانسته بودم بدون بالاپوش و با لباس کم به راحتی بخوابم . پدیده قابل تعمقی بود .
پاسخ داد :
- فقط برگ بودند .
- یعنی برگ هر درختچه ای را بچینم همین اثر را خواهد داشت ؟
- نه ، من نگفتم که تو می توانی این کار را بکنی . تو اقتدار شخصی نداری . منظورم این بود که هر برگی می تواند به تو کمک کند اگر کسی که آن را به تو می دهد صاحب اقتدار باشد . آنچه به تو کمک کرد برگ ها نبودند ، اقتدار بود .
- اقتدار شما دون خوان ؟
- فکر می کنم می توانی بگوئی اقتدار من بوده است هر چند که این کاملا صحیح نیست . اقتدار به هیچکس تعلق ندارد . برخی از ما می توانیم آن را بدست آوریم ، به برخی دیگر مستقیما داده می شود . می بینی ، برای افزایش اقتدار باید اقتدار را در راه کمک به شخص دیگری که می خواهد اقتدارش افزایش یابد بکار برد .
آیا منظورش این بود که اقتدار او فقط منحصر به کمک کردن به دیگران می شد . با حوصله تمام توضیح داد :
- من می توانم از اقتدار شخصی خودم ، هر طور که مایل باشم و برای هر کاری که بخواهم استفاده کنم ولی هنگامی که می خواهم آن را مستقیما به کسی بدهم ،فقط در صورتی بدرد می خورد که آن شخص آن را در راه جستجوی شخصی اقتدار بکار گیرد .
هر کاری که فرد می کند وابسته به اقتدار شخصی اش می باشد . به همین دلیل شاهکارهای فردی که سرشار از اقتدار است برای آن کسی که اقتدار ندارد ، باور نکردنی است . آنچه که از اول کوشیده ام به تو بفهمانم همین است ولی می دانم که تو نمی فهمی ، نه به این دلیل که نمی خواهی بفهمی ، بلکه چون اقتدار شخصی خیلی کم داری .
- دون خوان چه باید بکنم ؟
- هیچ فقط ادامه بده . اقتدار راهش را پیدا خواهد کرد .
برخاست و یک دور کامل دور خودش چرخید . همه اطراف را نظاره کرد . بدون این که مردمک چشم هایش را جابجا کند بدنش را جابجا می کرد ، درست مثل یک اسباب بازی مکانیکی که با حرکتی دقیق و منظم دور خودش می چرخد .
با دهان باز از تعجب او را نگاه می کردم ! متوجه شگفت زدگی من شد و لبخندی زد .
گفت :
- تو امروز اقتدار را در تاریکی شکار خواهی کرد . سپس نشست .
پرسیدم :
- یعنی چه ؟
- امشب تو بی مقصد به گشت و گذار در این تپه های ناشناس خواهی رفت . در ظلمت آنها دیگر تپه نیستند .
- چه هستند ؟
- چیز دیگری هستند . چیزی که برای تو غیر قابل تصور است برای آنکه هرگز شاهد هستی شان نبوده ای .
- منظور شما چیست ؟ شما همیشه با این اظهارات ترسناک موجب وحشت من می شوید .
خندید و پایش را به ساق پایم زد . گفت :
- دنیا یک راز است و ابدا آن طوری که تو تصور می کنی نیست .
لحظه ای اندیشید . سرش با حرکت منظمی تکان می خورد . لبخندی زد و افزود :
- مسلما آن طوری که تو تصور می کنی هم هست ولی این ، تمامی آنچه که در دنیا وجود دارد نیست . خیلی بیش از این هاست . تو از همان نخست متوجه شده بودی و امشب کمی بیشتر در خواهی یافت .
لرزش بر تیره پشتم گذشت . پرسیدم :
- چه چیزی تدارک دیده اید ؟
- من برنامه ای آماده نکرده ام . من تدارکی ندیده ام ، آن اقتداری که به تو اجازه داد این محل را کشف کنی همه چیز را تعیین خواهد کرد .
برخاست و چیزی را در دور دست نشان داد . فکر کردم باید از او تقلید کنم . کوشیدم با یک حرکت از جا برخیزم ولی قبل از اینکه برخیزم با نیروئی استثنائی مرا به زمین افکند و خیلی جدی گفت :
- به تو نگفتم که مرا دنبال کنی .
بعدبا لحن نرم تری ادامه داد :
- تو امشب لحظات دشواری را خواهی گذراند و به تمام اقتدار شخصی ای که بتوانی گرد آوری نیاز خواهی داشت . سر جایت بمان و نیروهایت را برای بعد ذخیره کن .
سپس گفت که چیز ویژه ای را با انگشت نشان نداده است بلکه همه چیز را تحت نظر گرفته که ببیند اوضاع در چه حال است . به من توصیه کرد که به کار کردن روی یادداشت هایم بپردازم چون تا فرا رسیدن شب وقت زیادی باقی بود . لبخندش به من قوت قلب بخشید . پرسیدم :
- دون خوان ما چه خواهیم کرد ؟
با حالت مبالغه آمیزی از ناامیدی سرش را تکان داد و گفت :
- بنویس !
بعد هم به من پشت کرد . کار دیگری نمی شد کرد . ناچار به تصحیح یادداشتهایم پرداختم تا وقتی که هوا تاریک شد و نوشتن غیر ممکن .
در تمام این مدت دون خوان کاملا بی حرکت به تماشای منظره ای که به مغرب رو داشت نشسته بود . در لحظه ای که من نوشتن را قطع کردم به طرف من پیچید و با لحن شوخی گفت :
- تنها برای ساکت کردن تو یا باید به تو غذا داد یا دستور داد بنویسی و یا بخوابی .
بسته کوچکی را از کوله پشتی اش در آورد و با تشریفات تمام گشود . گوشت خشک در آن بود . یک تکه به من داد و یک تکه هم خودش برداشت و به جویدن پرداخت و اشاره کرد :
این گوشت ، اقتدار دارد و ما هر دو دراین شرایط به آن نیاز داریم .
من بقدری گرسنه بودم که فکر نکردم ممکن است این گوشت مواد توهم زا داشته باشد . در سکوت کامل همه گوشت ها را خوردیم . ظلمت همه جا را فرا گرفته بود .
دون خوان برخاست . خستگی بازوها و پشتش را بیرون کرد و به من هم توصیه کرد این کار را بکنم . او معتقد بود که کشیدن همه عضلات بدن پس از خوابیدن ، خوردن و راه رفتن ، عادت بسیار پسندیده ای است .
به پیروی از او پرداختم . در حین این ورزش چند عدد از برگ هائی که روی شکمم گذاشته بودم داخل پاچه های شلوارم شد . نمی دانستم چه کنم . دون خوان گفت که دیگر احتیاجی به آنها نیست و نباید به فکرشان باشم . بعد در گوش راست من زمزمه کرد :
- تو باید از خیلی نزدیک مرا دنبال کنی و هر کاری می کنم انجام دهی . دراین مکان ما محافظت می شویم چون در واقع در مرز شب قرار داریم . با پا ضربه ای به تخته سنگ زیر پایش زد و ادامه داد :
- اینحا شب نیست . شب آنجاست .
به اطراف اشاره کرد ، همه جا در ظلمت بود .
کوله پشتی مرا بازرسی کرد تا ببیند آیا دفتر ها و قمقمه و غذا خوب بسته بندی شده اند یا نه و خیلی آرام گفت :
- یک جنگجو باید مطمئن باشد که هر چیز کاملا در جای خودش قرار گرفته است . نه از این رو که حتما از ماجرائی که در پیش دارد زنده بیرون خواهد آمد ، بلکه به این دلیل که این طرز رفتار ، لازمه رفتار بی نقص اوست .
این کلمات به جای آرام کردن من ، مرا مطمئن کرد که پایان زندگیم نزدیک است . اشک در چشمانم حلقه زد . اطمینان داشتم که دون خوان از تاثیر کلماتش کاملا آگاه بود . در گوشم زمزمه کرد :
- به اقتدار شخصی خودت اعتماد کن . این تنها چیزی است که در این دنیای اسرار آمیز داریم . برای اینکه بدنبالش راه بیافتم ، دستم را کشید . دو قدم جلوتر از من می رفت و من با نگاهی دوخته به زمین او را دنبال می کردم . به دلیل نامعلومی جرات نمی کردم به اطرافم نگاه کنم . چشم دوختن به زمین اثر آرام بخش و تقریبا هیپنوتیزم واری بر من داشت .
پس از مدت کوتاهی دون خوان ایستاد . نجوا کنان گفت :
- ظلمت کامل نزدیک است . من از تو فاصله خواهم گرفت ولی موقعیت خود را با تقلید آوای جغد به تو اطلاع خواهم داد . آوای کوتاه جغد را تقلید کرد تا آن را به خاطر بسپارم . صدا نخست بم بود و بعد مثل صدای یک جغد حقیقی آهنگین می شد . توصیه کرد که از صداهای دیگری که تقلید جغد باشد ولی بخوبی ادا نشود حذر کنم . در حالی که داشت سفارشاتش را می کرد وحشت مهار نشدنی ای بر من حاکم شد . بازویش را گرفتم . مصمم بودم که نگذارم برود . تا چند دقیقه موفق نمی شدم حتی یک کلمه به زبان آورم چون جهاز هاضمه ام از لرزش های عصبی تکان می خورد . نمی توانستم دهانم را باز کنم .
مرا به آرامی تشویق کرد که بر خود حاکم شوم چون ظلمت نیز مثل باد وجودی ناشناس و مختار بود که اگر کاملا هوشیار نبودم ممکن بود مرا به بازی گیرد . به خاطر حذر از چنین خطری می بایست آرامش کامل خود را جفظ کنم .
بعد در گوشم نجوا کرد :
- تو باید خودت را رها کنی بطوری که اقتدار شخصی تو با اقتدار شب درهم آمیزد .
تکرار کرد که از من دور خواهد شد . وحشت غیر منطقی من دو برابر شد . گفتم :
- این دیوانگی است .
بر خلاف انتظار من آرام خندید و در گوشم کلماتی گفت که نفهمیدم . با صدای بلند پرسیدم :
- چی گفتید ؟
دستش را روی دهانم گذاشت و نجوا کرد :
- یک جنگجو طوری اقدام می کند که انگار خوب می داند چه خواهد کرد در حالی که از حقیقت چیزی نمی داند .
سه یا چهار بار این جمله را تکرار کرد . گوئی می خواست که در ضمیر من نقش ببندد . اضافه کرد :
- یک جنگجو اگر به اقتدار شخصی خود اعتماد داشته باشد ، رفتار بی نقصی خواهد داشت ،خواه این اقتدار بی مقدار باشد خواه قابل ملاحظه .
کمی بعد از حال من پرسید . سرم را تکان دادم و او به سرعت و بدون صدا دور شد .
به اطرافم نگریستم ، بنظرم رسید که در منطقه ای پر گیاه هستم زیرا جز توده های تاریک درختچه و درختان کوچک چیزی نمی دیدم . گوش فرا دادم و ذهنم را روی صداها متمرکز کردم . هیچ صدای ویژه ای به گوشم نخورد . باد به همه صداها حاکم بود مگر به جیغ های گوشخراش بوف و جیر جیر چند پرنده دیگر !
چند لحظه با حواسی متمرکز منتظر ماندم . آن وقت صدای جیغ طولانی و گوشخراش یک جغد بگوشم رسید . بی شک دون خوان بود . صدا از پشت سرم می آمد . برگشتم و به آن طرف رفتم . آهسته راه می رفتم چون تاریکی مانع بود . بمدت دو دقیقه راه رفتم . ناگهان توده سیاهی جلوی من پرید . فریادی زدم و به پشت افتادم . گوش هایم صدا می کرد . ترس نفسم را بریده بود . ناچار شدم برای تنفس کردن ، دهانم را کاملا باز کنم .
دون خوان گفت :
- بلند شو . نمی خواستم تو را بترسانم . داشتم به سوی تو می آمدم .
او متوجه نحوه راه رفتن ابلهانه من شده بود . من مانند پیرزنی معلول که با نوک پا از کنار گودال آبی می گذرد قدم بر می داشتم .
دون خوان طریقه ویژه راه رفتن در شب را که " راه پیمائی اقتدار " می نامید به من نشان داد . جلوی من بی حرکت ایستاد و از من خواست تا با لمس کردن ، شکل پشت و زانو های او را بررسی کنم . بالا تنه او به جلو خم شده بود در حالی که پشتش کاملا صاف بود . زانوهایش مختصر خم بودند .
آرام مقابل من راه رفت . متوجه شدم که در هر قدم ، زانویش را تقریبا تا سینه بالا می برد . دوان دوان دور شد و بازگشت . نمی توانستم بفهمم چگونه در سیاهی قیرگون شب موفق می شود که بدود .
زمزمه کرد :
- " راه پیمائی اقتدار " برای دویدن در شب بدرد می خورد .
مرا ترغیب کرد که از او تقلید کنم ، گفتم بی شک یا در گودالی خواهم افتاد و یا با تخته سنگی تصادم خواهم کرد و پایم خواهد شکست . دون خوان پاسخ داد که " راه پیمائی اقتدار " کاملا قابل اطمینان است .
بنظر من چون او آن منطقه را می شناخت ، می توانست این طور راه برود و از تصادف ایمن باشد .
سر مرا با دو دستش گفت و در گوشم زمزمه کرد :
- این شب است ! و شب ، اقتدار است !
سرم را رها کرد و آرام افزود که دنیا در شب متفاوت است و مهارت او در دویدن در تاریکی هیچ ارتباطی به شناخت تپه های اطراف ندارد . مهارت در این است که بگذارم اقتدار شخصی بدون مقاومت بیرون بریزد و با اقتدار شب در هم آمیزد . وقتی که اقتدار حاکم است یک گام اشتباه برداشته نمی شود و با لحنی بسیار جدی گفت :
- بعلاوه چون تو حرف مرا باور نمی کنی باید به آنچه می بینی توجه کامل داشته باشی . اگر اقتدار ، مرا هدایت نمی کرد ، برای پیرمردی مانند من دویدن در این تپه ها با مرگ مساوی بود .
دوباره گفت :
- خوب نگاه کن !
در ظلمت شب دور شد و بازگشت . طریقه او خارق العاده بود و من آن چه را که می دیدم باور نمی کردم . مدتی درجا قدم زد . طریقه بالا بردن زانوهایش مرا به یاد ورزشکارانی می انداخت که خود را گرم می کنند .
دستور داد او را دنبال کنم . با ناشی گری و دشواری جلو رفتم . می کوشیدم ببینم که پاهایم را کجا می گذارم . معذالک موفق نمی شدم که پستی و بلندی های زمین را ارزیابی کنم . دون خوان بطرف من آمد و پهلوی من مدتی در جا زد . آهسته گفت :
- باید خودت را به اقتدار شب رها کنی و به مختصر اقتدار شخصی که داری اعتماد داشته باشی . اگر نه هرگز نخواهی توانست به آزادی در شب حرکت کنی . شب مانع از حرکت من بود زیرا من برای حرکت متکی به بینائی خودم بودم و هیچ اطلاعی از طریقه دیگری برای حرکت و رها کردن خود به اقتدار نداشتم .
چند بار کوشیدم ولی بیهوده بود . موفق نمی شدم خودم را رها کنم . ترس از تصادف عضلاتم را منقبض می کرد . دون خوان دستور داد که درجا ، آن قدر پا بزنم تا بنظرم بیاید که دارم به جلو می روم .
اعلام کرد که از من فاصله خواهد گرفت و باید منتظر صدای جغد باشم . قبل از آن که حرفی بزنم در تاریکی شب ناپدید شد . با چشمان بسته ، با زانو ها و و کمر خم ، شاید حدود یک ساعت درجا زدم . به تدریج وحشتم زایل شد و خودم را راحت احساس کردم . در آن موقع صدای جغد یا دون خوان را شنیدم .
به طرف محل صدا حرکت کردم و کوشیدم همان طور که دون خوان گفته بود " خودم را رها کنم " . پنج شش متری آن طرف تر با درختچه ای تصادف کردم . همه اعتماد بنفسم را از دست دادم .
او منتظر من بود تا نحوه راه رفتنم را تصحیح کند . می بایست انگشت هایم خم باشد ، ناخن ها به طرف کف دست ، شصت و انگشت اشاره باز . به عقیده او من خودم را به احساس ناتوانیم رها می کردم . هر چند می دانستم که می توان علیرغم ظلمت در شب دید . بشرط آن که نگاهم را روی چیزی متمرکز نکنم و فقط زمین را با نگاهی سطحی ورانداز کنم . دون خوان تاکید کرد که کوچک ترین نگاهی به اطراف ، روانی حرکت را زایل می کند . خم کردن بالا تنه اجتناب ناپذیر است و اجازه می دهد که جلوی پای خود را ببینیم و بالا بردن زانو تا سینه این امکان را می دهد که قدم های مطمئن و کوتاهی برداریم . مرا آگاه کرد که اوایل به دفعات تصادم خواهم کرد ولی با تمرین موفق خواهم شد که به همان آسانی و سرعت روز بدوم .
" راه پیمائی اقتدار " شبیه به فن یافتن محل استراحت بود به این معنی که در هر دو می بایست خود را کاملا رها کرد و اعتماد بنفس داشت .
برای یادگیری حرکاتش ساعت ها تمرین کردم . او هم صبورانه جلوی من در جا می زد یا مقدار کمی راه می رفت و باز بر می گشت تا به من نشان دهد که چگونه باید حرکت کرد . گاهی هم مرا هل می داد تا وادارم کند چند متری بدوم .
بعد دوباره دور شد و با چند جیغ جغد مرا صدا کرد . بطور غیر قابل توجهی بطرفش به راه افتادم . با اطمینانی غیر منتظره پیش می رفتم . بعقیده خودم هیچ کاری نکرده بودم که این " اطمینان " را بدست بیاورم ولی بدنم حتما چیزهائی که آموخته بود و می دانست بی آنکه لازم باشد به آن چه که آموخته ام بیاندیشم انجام می داد . هر چند که نمی توانستم تخته سنگ ها را ببینم ولی پاهایم دائم روی تیزی و برجستگی آن ها قرار می گرفت و هرگز در گودال بین تخته سنگها فرو نمی رفت ، مگر چند بار که اشتباه کردم و به دلیل حواس پرتی تعادل خود را از دست دادم . می بایست کاملا حواسم را به جلو متمرکز کنم و به هیچ وجه به اطراف و یا خیلی دور نگاه نکنم چون این امر جریان حرکت را در هم می شکست .
بعد از جستجوئی طولانی دون خوان را پیدا کردم . نزدیک توده تیره ای که بنظر درخت می آمد ، نشسته بود . به استقبالم آمد و به من تبریک گفت . بعد گفت که بهتر است ادامه ندهیم چون بکرات از صدای جغد استفاده کرده و بعید نیست که دیگران بتوانند آن را تقلید کنند .
با خوشحالی پذیرفتم که برنامه را قطع کنیم ، احساس می کردم که دیگر نیروئی در بدن ندارم . پرسیدم چه کسی می تواند صدای او را تقلید کند ! آهسته گفت :
- اقتدار ها ، مواصل ، ارواح . من چه می دانم .
و توضیح داد که این " اشباح شب " معمولا صداهای آهنگین دارند ولی بزحمت می توانند صدای انسان یا پرندگان را تقلید کنند و به من توصیه کرد که هر بار که یکی از فریادها یا صداها را می شنوم توقف کنم و بخاطر بیاورم که ممکن است لازم باشد تشخیص بدهم که این صدا از چه کسی است . با لحن اطمینان بخشی اضافه کرد :
- تو حالا خوب متوجه شده ای که " راه رفتن اقتدار " چیست و برای تسلط کاملا بر آن فقط کافیست یک کمک کوچک به تو بکنم ، یکبار دیگر هنگام شب آن را به تو خواهم آموخت . دستی به شانه ام زد و گفت برویم و در حالی که شروع به دویدن کرد گفت :
- از اینجا خارج شویم .
مثل دیوانه ها فریاد زدم :
- بایستید ! بایستید ! بیائید راه برویم .
درجا ایستاد و کلاهش را برداشت و با تردید گفت :
- لعنتی ! کارمان ساخته است . تو می دانی که من نمی توانم در تاریکی راه بروم من فقط می توانم بدوم و اگر مثل روز راه بروم حتما پاهایم خواهند شکست.
هر چند چهره اش را نمی دیدم ولی احساس می کردم اخم هایش درهم است .
بعد مانند کسی که اعتراض می کند گفت :
- من برای راه رفتن خیلی پیرم ولی تو می توانی از همین مقدار کم " راه پیمائی اقتدار " که آموخته ای استفاده کنی . در واقع موقعیت خوبی برای تمرین است . بعد در گوشم گفت :
- اگر از " راه پیمائی اقتدار " استفاده نمی کردیم مثل علف هایی هرز درو می شدیم .
پرسیدم :
- چه کسی ما را درو می کرد ؟
با لحن خوف انگیزی گفت :
- هنگام شب چیزهائی هست که به انسان حمله می کند .
و افزود که لزومی ندارد از نزدیک او را تعقیب کنم چون در هر حال او هر چند گاهی چهار بار صدای جغد را برای راهنمائی من تقلید خواهد کرد .
پیشنهاد کردم که تا سحر آنجا بمانیم ولی او با لحن تاسف انگیزی گفت :
- اینجا ماندن یعنی خودکشی ، چون حتی اگر زنده بمانیم شب به حدی اقتدار شخصی ما را جذب می کند که دیگر حتی برای مواجهه با کمترین خطرات روزانه هم آمادگی نخواهیم داشت .
با شتابزدگی آشکاری اضافه کرد :
- دیگر وقت را تلف نکنیم . باید از این منطقه خطرناک خارج شویم .
دون خوان قول داد که برای اطمینان بیشتر من ، تا حد امکان آهسته حرکت کند . هم چنین به من سفارش کرد که به هیچ وجه حتی یک کلمه یا یک صدا هم نباید از دهانم خارج شود . بعد مسیر کلی حرکت را به من نشان داد و با گامهائی نه چندان تند ، به راه افتاد . او را دنبال کردم ولی هر چه می کوشیدم سریع راه بروم باز هم به او نمی رسیدم و پس از مدت کمی در ظلمت ناپدید شد .
وقتی تنها ماندم متوجه شدم که سرعتم افزایش یافته ، تعجب کردم ، مدت زیادی کوشیدم این سرعت را حفظ کنم . صدای جغد چهار بار بگوشم رسید ، از طرف راست می آمد .
کمی بعد دوباره صدای جغد بگوش رسید . حدود چهل و پنج درجه راست من بود . مسیرم را تغییر دادم و در انتظار سه فریاد بعدی ماندم .
پس از مدت کوتاهی صدای جغد از محلی که ما ترک کرده بودیم بگوش رسید . گوشم را تیز کردم و پشت سر هم صدائی خفه شبیه بهم خوردن آهسته دو سنگ را شنیدم . یک بار دیگر صدای جغد بگوشم رسید ، ناگهان آنچه دون خوان گفته بود بخاطرم آمد . این صدا کاملا موزون و بی شک طولانی تر و تحریری تر بود . احساس وحشت غریبی مرا فرا گرفت . معده ام منقبض شد ، انگار وسط شکمم چنگ انداخته بودند و پائین می کشیدند . پیچیدم و با گامهای سبک مسیری را که رفته بودم بازگشتم .
از دور دست صدای خفیف جغدی را شنیدم و سه صدای دیگر آن را تعقیب کرد . دون خوان بود . در آن مسیر به دویدن پرداختم . بنظرم رسیده بود که حدود پانصدمتر از من فاصله دارد و اگر به همان سرعت حرکت می کرد ، بزودی در آن تپه ها می ماندم . فکر کردم چه لزومی داشت که آن قدر از من جلو بزند ، اگر او واقعا نمی توانست آهسته برود می توانست برای همراهی با من ، دور من بچرخد .
در طرف چپم درست در حاشیه میدان دید من چیزی تکان خورد . داشتم وحشت می کردم که فکر کردم محال است در این شب سیاه توانسته باشم چیزی را ببینم ، این فکر مرا آرام کرد . معذالک دلم می خواست نگاهی به آن سو بیاندازم و ببینم آیا واقعا چیزی بود یا نه . فقط ترس از این که تعادل خود را از دست بدهم مانع شد .
صدای جغد مرا از بی تصمیمی بیرون آورد . صدا از سمت چپ می آمد . معذالک مسیرم را تغییر ندادم زیرا این موزون ترین ، لطیف ترین صدای جغدی بود که تا آن زمان شنیده بودم . دراین صدا چیزی جذاب ، موهوم و غم انگیز وجود داشت . ناگهان مقابل من توده سیاهی به سرعت از چپ بطرف راست رفت ! سرعت حرکت باعث شد که چشمانم را بالا کنم ، تعادل خود را از دست دادم و از پهلو وسط درختچه ها افتادم . آن وقت خیلی نزدیک در طرف چپم صدای آهنگین ، تکرار شد . برخاستم ولی قبل از اینکه یک قدم بردارم صدای دیگری ، آمرانه تر بگوش رسید . درست مثل اینکه چیزی می خواست مرا متوقف کند .این صدا آن قدر لطیف و طولانی بود که وحشت من زایل شد . اگر درست آن لحظه چهار بار علامت دون خوان را نشنیده بودم بی شک توقف می کردم . صدای او از نزدیک می آمد . از جا برخاستم و در آن مسیر به دویدن پرداختم .
کمی بعد در طرف چپم در تاریکی متوجه نوعی درخشش یا در واقع چشمک زدن نوری شدم که در حقیقت دیده نمی شد بلکه احساس می شد . معذالک اطمینان داشتم که چشمانم آن را احساس می کند . از من سریعتر حرکت می کرد و دوباره راهم را سد کرد ، از طرف چپ به راست و باعث شد تعادلم را از دست بدهم ولی این بار نیافتادم و به دویدنم ادامه دادم و عجیب این که از این موضوع خوشم نیامد . ناگهان خشمی مرا فرا گرفت و از احساسات غیر متعارف خودم وحشت عمیقی به من دست داد . می خواستم سریعتر بروم . خواستم صدای جغد را تقلید کنم تا دون خوان بفهمد کجا هستم ولی شجاعت این که بر خلاف سفارشاتش اقدام کنم را نداشتم . درست در آن لحظه یک چیز وحشتناک توجهم را به خود جلب کرد . در طرف چپ خیلی نزدیک به من چیزی شبیه حیوانی ناشناخته بود ، تکانی خوردم و به طرف راست تغییر مسیر دادم . از شدت غافلگیری و وحشت ، مغزم از هر فکری خالی شد . فقط با سرعت هر چه تمام تر می دویدم . متوجه شدم که این وحشت واکنشی جسمانی و کاملا بیگانه از تفکرات من بود . در تمام زندگیم ترس و وحشت من زائیده روندی ذهنی بود که موقعیت های اجتماعی خطرناک یا تهدیدهای همنوعانم باعث آن بودند . این بار وحشت من کاملا تازگی داشت . از مکانی ناشناس در جهان منبعث می شد و به مکانی ناشناس در بدنم فرود آمده بود.
در طرف چپ خیلی نزدیک صدای جغد بگوشم رسید . هر چند درست نشنیدم ولی بنظرم رسید که صدای دون خوان بود . چون هیچ آهنگین نبود . از سرعتم کاستم . فریاد دیگری بگوشم رسید . صدای بم آن مرا ترساند ، سرعت گرفتم . فریاد سوم خیلی نزدیک بود . بطور مبهم منطقه تاریکی از تخته سنگ ها و درختان به چشمم خورد . فریاد چهارم موجب شد فکر کنم که دون خوان انتظار مرا می کشد ، انگار به انتهای منطقه خطرناک رسیده بودم .
تقریبا وارد منطقه تاریک شده بودم که فریاد پنجم مرا در جا خشک کرد . به فضای سیاه مقابل نگاه می کردم ولی ناگهان خش خش طرف چپ توجه مرا جلب کرد . شیئی سیاهی را دیدم ، سیاه تر از همه چیز ، به بطرف من می غلطید یا می لغزید . از ترس سکسکه ای کردم و به کنار جستم . صدای تق تقی شنیدم و آن وقت از طرف فضای سیاه ، توده عظیم تاریکی به سرعت بیرون پرید . مستطیل شکل بود ، مثل یک در به بلندی سه متر . فریادی از وحشت کشیدم . تا چند لحظه در نهایت وحشت بودم ولی ناگهان بطور غریبی آرام شدم . توده سیاه را نگاه می کردم . این واکنش ها برای خودم کاملا تازگی داشت . بنظرم می رسید که پاره ای از وجودم با اصرار وحشتناکی بسوی توده تاریک کشیده می شد و بخشی دیگر نسبت به این کشش مقاومت می کرد . انگار از طرفی می خواستم بدانم قضیه چیست و از طرف دیگر می خواستم فرار کنم .
تقریبا متوجه علائم دون خوان نشدم . صدا از محل نزدیکی می آمد و از بی صبری او حکایت می کرد . فریادهایش طولانی تر و خشن تر بود . انگار در حال حرکت ، آن صدا ها را درآورده بود .
ناگهان بر خودم مسلط شدم ، برگشتم و مدتی درست همان طور که دون خوان می خواست دویدم . وقتی به او رسیدم فریاد زدم :
- دون خوان !
دستش را روی دهانم گذاشت و اشاره کرد او را دنبال کنم . با سرعت متوسطی تا نیمکت سنگی که اول روی آن نشسته بودیم رفتیم .
مدت یک ساعت یعنی تا سحر در کمال سکوت نشستیم . بعد غذا خوردیم . دون خوان گفت که باید تا ظهر همانجا روی نیمکت سنگی بنشینیم و بدون اینکه تا ظهر بخوابیم از چیزی حرف بزنیم . درست مثل اینکه همه چیز طبیعی بوده و هیچ اتفاقی نیافتاده است .
تمام اتفاقاتی را که آن شب از لحظه ای که مرا تنها گذشته بود ، رخ دادند به تقاضای خودش برایش تعریف کردم . پس از این که داستانم تمام شد مدت زیادی در افکارش فرو رفت و ساکت ماند . بالاخره گفت :
- بنظر خوب نمی آید . آن چه دیشب برایت اتفاق افتاد خیلی جدی بود بقدری جدی که بهتر است بعد از این تنها در شب بیرون نروی . از حالا به بعد اشباح شب ترا بحال خودت نخواهند گذاشت . پرسیدم :
- دون خوان ، دیشب برای من چه اتفاقی افتاد ؟
- تو با برخی از اشباح شب برخورد کردی . موجوداتی که بر آدم ها تاثیر می گذارند . تو از آن ها کاملا بی خبر بودی چون هرگز سر راهت با آنها برخورد نکرده بودی . شاید بهتر باشد آنها را " وجود " کوهستان بنامیم چون واقعا متعلق به شب نیستند . اگر من آنها را " وجود " شب می نامم برای این است که در شب بهتر می شود متوجه آنها شد . آنها اینجا هستند ، بطور دائم در اطراف ما هستند ولی در هنگام روز دریافتن آنها بسیار دشوارتر است فقط به این دلیل که روزها دنیای اطراف برای ما مانوس تر است و دنیای مانوس حاکم است . بر عکس در تاریکی همه چیز برای ما غریب است و چیزهای کمی بر ما حاکم است . به این دلیل نسبت به موجودات شب خیلی حساس تر هستیم .
- دون خوان آیا آنها واقعی هستند ؟
- مسلم است ! آنها بقدری واقعی هستند که معمولا آدم ها را می کشند . مخصوصا کسانی را که بدون اقتدار شخصی در طبیعت به گشت و گذار می پردازند .
- اگر می دانستید که خطرناک هستند چرا مرا تنها گذاشتید ؟
- تنها یک راه برای آموختن وجود دارد و آن تجربه کردن است ، از اقتدار صحبت کردن به هیچ دردی نمی خورد . اگر می خواهی بدانی اقتدار چیست و اگر می خواهی آن را بدست آوری ، باید خودت به همه چیز یورش ببری و آنها را برانگیزی ، و ادامه داد :
- راه شناختن و اقتدار بسیار سخت و طولانی است . متوجه شده ای که تا دیشب هرگز تو را در شب تنها رها نکرده بودم . چون اقتدار کافی نداشتی ولی حالا تو به اندازه کافی اقتدار داری که وارد یک نبرد حسابی شوی ولی هنوز اقتدار کافی برای تنها ماندن در شب را نداری .
- چه اتفاقی خواهدافتاد ؟
- از بین خواهی رفت . اشباح شب تو را مانند مگسی خواهند کشت .
- یعنی من دیگر نمی توانم شب تنها بخوابم ؟
- تو می توانی در تختت تنها بخوابی ولی نه در کوهستان .
- در دشت چطور ؟
- این موضوع برای محیط طبیعی وحشی صدق می کند . در جائی که هیچکس نیست ، مخصوصا در ارتفاعات چون پناهگاه های طبیعی موجودات شب تخته سنگ ها و شکاف صخره هاست . تو نباید از حالا به بعد به کوهستان بروی مگر این که به اندازه کافی اقتدار شخصی ذخیره کرده باشی .
- آخر چگونه می توانم اقتدار شخصی ذخیره کنم ؟
- تو با زیستن به طریقی که من به تو آموخته ام اقتدار ذخیره خواهی کرد . کم کم همه راه های گریز را خواهی بست . لزومی ندارد که کوششی ارادی از طرف تو انجام گیرد . اقتدار ، خود راهش را خواهد یافت . مثلا در مورد من ، وقتی شروع به آموختن رفتار جنگجو کردم نمی دانستم که دارم اقتدار ذخیره می کنم . درست مثل تو فکر می کردم که هیچ کار ویژه ای انجام نمی دهم ولی این طور نبود ، ویژگی اقتدار حقیقی این است که متوجه گرد آوری و افزایش آن نمی شویم .
از او پرسیدم چطور به این نتیجه رسیدید که تنها ماندن در شب برای من خطرناک است . پاسخ داد :
- " موجودیت " های شب در طرف چپ تو حرکت می کردند ، پس قصد داشتند که با مرگ تو متحد شوند . مخصوصا آن در را که دیدی ، می خواست تو را به جانب خود بکشد تا از آن عبور کنی و این پایان تو بود .
به او گفتم که احساس می کنم وقتی اتفاق غریبی برای من می افتد او همیشه در آن نزدیکی هاست و انگار خودش این اتفاقات را برای من تدارک می بیند . من بارها در شب تنها در طبیعت بوده ام و همه چیز کاملا طبیعی و عادی بوده است . من هرگز نه سایه ای دیده بودم و نه صداهای عجیبی شنیده بودم . به هر حال هیچ وقت چیزی موجب وحشت من نشده بود .
خنده آرامی کرد و گفت :
- این نشان می دهد که من دارای اقتدار شخصی زیادی هستم که به من اجازه می دهد همه چیز ها به کمکم بیاید .
فکر کردم منظورش این است که همدستانی دارد .
بنظرم افکار مرا خواند چون قهقهه خنده را سر داد و گفت :
- خودت را با توجیهاتت آزار نده . آنچه را که گفتم هیچ معنائی برای تو ندارد چون باندازه کافی اقتدار شخصی نداری ، هر چند بیشتر از اوایل اقتدار داری چون اتفاقاتی برایت افتاد . قبلا برخوردی مقتدر با مه و رعد و برق داشتی و فهمیدی آن چه آن شب اتفاق افتاد هیچ اهمیتی نداشت . آن چه مهم است خاطره ایست که از آن واقعه برایت مانده است . روزی همه آن چه را که آن شب دیدی مثل پل ، کوره راه و بقیه چیزهای دیگر را دوباره خواهی دید . وقتی باندازه کافی اقتدار شخصی داشته باشی .
- چرا دوباره آن را خواهم دید ؟
- نمی دانم . من تو نیستم . فقط خودت می توانی به این سئوال پاسخ بدهی . ما همه با هم متفاوتیم . به همین دلیل هم من ناچار شدم دیشب تو را تنها بگذارم هر چند کاملا از امکان خطر مرگ برایت آگاه بودم ولی تو می بایست در برابر این اشباح شب خودت را آزمایش می کردی . من صدای جغد را انتخاب کردم چون جغد پیک این اشباح است . صدای جغد آنها را جلب می کند . اگر آنها برای تو خطرناک بودند به این دلیل نیست که طبعا آزاردهنده و موذی هستند ، بلکه به این دلیل است که تو بی نقص رفتار نکردی . در تو چیز عجیب و غریبی هست که من نمی دانم چیست . تو مرا مسخره می کنی . تو همیشه همه را مسخره کرده ای و مسلما این موضوع تو را خود بخود ماورای همه چیز و همه کس قرار می دهد ولی خودت می دانی که نمی تواند این طور باشد . تو فقط یک انسانی ، زندگی تو برای در بر گرفتن همه زیبائی ها و وحشت های این دنیا بسیار کوتاه است . به همین دلیل تمسخر کردن و دست انداختن کاری بی معنی است و تو را از گوز یک خرگوش بی ارزش تر می کند .
می خواستم اعتراض کنم ولی راه فرار نداشتم و این اولین بار نبود که خشم مرا فرا می گرفت ولی چون یادداشت می کردم این امر فاصله ای ایجاد کرد و توانستم آرامش خودم را حفظ کنم .
پس از سکوتی طولانی گفت :
- گمان می کنم داروی همه این دردها را دارم . اگر فقط بخاطر بیاوری دیشب چه کردی با من موافق خواهی بود . هر بار که حریف تو غیر قابل تحمل می شد تو به سرعت یک جادوگر دویدی و من فکر می کنم که حریف با ارزشی برایت پیدا کرده بودم .
- می خواهید چکار بکنید ؟
- پاسخی نداد . برخاست و خستگی تمام عضلات بدنش را یکی یکی در کرد و به من دستور داد که همین کار را بکنم .
- تو باید چندین بار در روز خستگی بدنت را خارج کنی . هر چه بیشتر بهتر ولی فقط بعد از مدت زیادی کار یا استراحت .
- چه نوع حریفی می خواهید برایم پیدا کنید ؟
- متاسفانه فقط همنوعان ما حریفان با ارزشی هستند . سایر موجودیت ها اراده شخصی ندارند و باید به سراغشان رفت ، توجه شان را جلب کرد تا بیرون بیایند . برعکس آنها ، همنوعان ما ستمگر و متعدی هستند . بعد به طرف من برگشت و با لحن خشکی افزود :
- حرف زدن کافیست . قبل از حرکت یک کار دیگر هم باید بکنیم که از همه مهمتر است . حالا برای اینکه خیالت راحت بشود مطلبی در باره حضورت در اینجا می خواهم بگویم . آنچه موجب می شود تو نزد من بیائی خیلی ساده است . هر بار که می آئی بدن تو چیزی فرا می گیرد . حتی اگر خودت هم نخواسته باشی ، پس بدنت مایل است که باز هم پیش من بیاید تا چیز تازه ای یاد بگیرد . می شود گفت که جسم تو می داند که خواهد مرد ، حتی اگر تو به این مطلب فکر نمی کنی ، به جسم تو گفته ام که من هم روزی خواهم مرد و پیش از آن روز مایلم که برخی چیزها را باو نشان بدهم . چیز هائی که تو خودت نمی توانی به او بدهی . مثلا جسم تو احتیاج به وحشت دارد . او این را دوست دارد . بدن تو احتیاج به شب و به باد دارد . حالا بدن تو " راه پیمائی " اقتدار را می شناسد و می خواهد آن را بکار ببندد . جسم تو احتیاج به اقتدار شخصی دارد و نمی تواند بیش از این صبر کند . می شود گفت که جسم تو به دیدار من می آید چون من دوست او هستم .
مدت زیادی سکوت کرد . گوئی با افکارش در کشمکش بود . بالاخره گفت :
- من به تو گفته ام که راز یک جسم مقاوم در آنچه برایش انجام می دهی نیست ، بلکه در آن چیزهائیست که برایش انجام نمی دهی . برای تو وقت آن فرارسیده که آنچه همیشه می کرده ای دیگر نکنی ، اینجا بنشین و تا هنگام رفتن هیچ کاری نکن .
- دون خوان من نمی فهمم .
دستهایش را روی دفترم گذاشت و آن را از دست من گرفت و با دقت آن را بست ، کش آن را انداخت و آن را بمیان درختچه ها پرت کرد .
این حرکت مرا خیلی متعجب و ناراحت کرد . زیر لب اعتراض کردم ولی دستش را روی دهانم گذاشت . یک درختچه بزرگ به من نشان داد و گفت :
- حواست را روی آن متمرکز کن ، نه مثل همیشه روی برگ ها ، بلکه روی سایه برگ ها و افزود :
- دویدن در تاریکی نباید فقط به دلیل وحشت باشد بلکه می تواند واکنش جسمی پر شور و شوق باشد که می داند چگونه به " بی عملی " بپردازد . بارها و بارها در گوش من تکرار کرد که :
کلید اقتدار در " نکردن آن چیزی است که می توانی انجام دهی " ، مثلا وقتی به یک درخت نگاه می کنی آنچه می دانی انجام دهی این است که فورا روی شاخ و برگ آن ذهنت و چشمت را متمرکز می کنی و به سایه برگ ها یا فضای بین برگ ها توجهی نمی کنی .
و بالاخره مرا تشویق کرد که به سایه برگ های یک شاخه نگاه کنم و یا احتمالا همه درخت را نگاه کنم ولی به هیچ وجه نگذارم نگاهم روی برگ ها برگردد زیرا برای گرد آوری اقتدار اولین کار ارادی این بود که بگذاریم جسم " هیچ کاری نکند " .
نمی دانم به دلیل خستگی من بود یا به دلیل عصبیت ولی وقتی دون خوان برخاست ، من بقدری در سایه برگ ها جذب و غرق شده بودم که توده ای از سایه های سیاه را به همان وضوح دیدم که معمولا گروهی برگ را می دیدم . تنیجه غافلگیر کننده ای بود . خندید و دستش را با مهربانی به سرم کشید و گفت :
- من که گفتم ، جسم این طور چیزها را دوست دارد و افزود :
- باید بگذاری اقتدار تو را در پناه درختچه ها هدایت کند تا دفترت را پیدا کنی . آرام مرا به جلو راند . مدتی بدون هدف راه رفتم تا انکه آن را یافتم ، فکر کردم ناخودآگاه مسیری را که دون خوان دفتر را پرت کرده بود بذهنم سپرده بودم ولی او موفقیت جستجوی مرا دلیل این دانست که بدن من ساعت ها به " هیچ نکردن " پرداخته بود .
بخش سیزدهم
آخرین مقاومت جنگجو
یکشنبه 28 ژانویه 1962
در حدود ساعت یازده صبح دون خوان به خانه برگشت . او هنگام سحر خانه را ترک کرده بود . به استقبالش رفتم . دلقک وار خندید و با من دست داد و خیلی تشریفاتی سلام و علیک کرد . بعد گفت :
- ما به سفر کوتاهی می رویم . تو باید با ماشینت ما را به محل خیلی ویژه ای ببری . ما به جستجوی اقتدار می رویم .
سپس در توری های مختلف قمقمه آب و غذا را گذاشت و یکی از توری ها را به من داد .
بدون عجله بسوی شاهراه اصلی براه افتادیم و حدود ششصد کیلومتر بطرف شمال رفتیم . بعد در یک جاده سنگی بطرف غرب پیچیدیم . شیشه ماشین از حشرات و گرد و غبار پوشیده شده بود بطوریکه من دیگر چیزی نمی دیدم . شب شده بود و من برای دیدن جاده خیلی کوشش می کردم . به دون خوان گفتم که باید توقف کنیم تا شیشه را تمیز کنم ولی دستور به ادامه راه داد و گفت باید همینطور ادامه دهی . دیگر ناچار شدم به سرعت پنج کیلومتر در ساعت پیش بروم و گاهی هم سرم را از ماشین بیرون بیاورم و جاده را نگاه کنم ، چون در هر حال نباید قبل از رسیدن به مقصد توقف کنیم .
بعد از جاده خارج شدیم و به راست پیچیدیم . در تاریکی شب و گرد و خاک ، چراغ های ماشین هم فایده ای نداشتند . می ترسیدم کنار جاده در گودال ها بیافتیم ولی خاک های سفتی بود .
در حالی که از پنجره ماشین به بیرون خم شده بودم تا بتوانم جلو را ببینم صدمتری جلو رفتم . دون خوان گفت :
همین جا توقف کن . اینجا ماشین پشت یک صخره بزرگ پنهان است . از ماشین پیاده شدم و در نور چراغها به بازدید محل پرداختم چون هیچ نمی دانستم چه جور جائی هستیم . چراغ ها را خاموش کرد و با صدای بلند گفت ما وقت زیادی نداریم و باید ماشین را قفل کنیم و فورا راه بیافتیم . یکی از توری های حاوی قمقمه ها را به من داد . شب بقدری تاریک بود که نزدیک بود با افتادنم همه چیز از دستم بیافتد . دون خوان آرام ولی جدی دستور داد که بنشینم تا وقتی که چشمم به تاریکی اطراف عادت کند . در لحظه ای که از ماشین پیاده شده بودم توانسته بودم آن اطراف را ببینم . آنچه که باعث ناراحتی من شده بود عصبانیت بخصوصی بود که مرا گیج و خنگ کرده بود . در اطراف من همه چیز می درخشید . پرسیدم :
- کجا می رویم ؟
- ما امشب راه خواهیم رفت تا به محل ویژه ای برسیم .
- برای چه کاری ؟
- برای اینکه ببینیم آیا تو قادری به شکار اقتدار ادامه دهی یا نه ؟
خواستم بدانم آیا مرا امتحان می کند و اگر شکست بخورم آیا به آموزش من ادامه خواهد داد یا نه ؟
بی آنکه حرفم را قطع کند همه سخنانم را گوش کرد . بعد گفت :
آنچه ما می خواهیم انجام دهیم امتحان نیست . ما امیدواریم که نشانه ای ببینیم . اگر این نشانه ظاهر نشود معنایش این است که تو در شکار اقتدار شکست خورده ای و در این صورت آزاد خواهی بود و هیچ عملی به تو تحمیل نخواهد شد . تو آزاد خواهی بود که هر اندازه بخواهی نادان بمانی .
و افزود :
در هر صورت فرقی نمی کند من همیشه دوست تو باقی خواهم ماند و همیشه مصاحبت ترا خواهم پذیرفت .
نوعی احساس شکست می کردم . بشوخی گفتم :
- نشانه ای ظاهر نخواهد شد . می دانم چون من کمی اقتدار دارم .
قهقهه خنده را سر داد . با محبت دستی به شانه ام زد و گفت :
- نگران نباش نشانه ظاهر خواهد شد . می دانم . من از تو بیشتر اقتدار دارم .
از حرف خودش خیلی خوشش آمد . برای خودش دست زد و بعد خنده را سر داد .
توری را روی شانه هایم گذاشت و گفت که باید درست پشت سر او حرکت کنم و تا حد امکان پا جای پای او بگذارم .
و باز تاکید کرد :
- این راه پیمائی اقتدار است و همه چیز در آن به حساب می آید . اگر پایت را جای پای من بگذاری اقتداری را که من در راه رفتن از دست می دهم تو بدست می آوری .
نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت یازده شب بود .
مرا مثل سربازی به حال آماده باش در آورد . پای راستم را یک قدم جلوتر گذاشت و گفت همینطور بی حرکت باش . بعد خودش درست همان وضعیت جلوی من ایستاد و به راه افتاد . زمزمه کرد :
- باید همه حواست را جمع کنی . به اطرف و جلو نگاه نکن فقط به زمین توجه کن .
او آهسته به راه افتاد و من بدون زحمت در حدود سی متر او را دنبال کردم . روی زمین سفتی راه می رفتیم . یک لحظه نیم نگاه به اطراف انداختم و در جا روی او افتادم . خندید و گفت :
- کفش های سنگین تو به پای من صدمه نزد ولی اگر تکرار شود تا صبح یکی از ما دو نفر ناقص خواهیم شد . و با صدای بم و محکم خود خندان ادامه داد :
من هیچ مایل نیستم که بخاطر حماقت تو نقص عضو پیدا کنم و اگر یکبار دیگر روی من بیفتی باید کفش هایت را در بیاوری و پیاده بیائی .
با صدای دو رگه ای گفتم :
- من نمی توانم بی کفش راه بروم .
خنده دون خوان تشدید شد بطوری که ناچار شد بایستد تا نفسش را تازه کند . دوباره تاکید کرد :
- شوخی نمی کنم ما برای بچنگ آوردن اقتدار می رویم و همه چیز باید کامل باشد .
از تصور پا برهنه در صحرا راه رفتن عرق سردی بر بدنم نشست . دون خوان بشوخی گفت :
- تو هم یکی از این دهاتی هائی هستی که برای خوابیدن هم کفشهایش را بیرون نمی آورد .
حق داشت . من هرگز پابرهنه راه نمی رفتم و راه رفتن در صحرا با پای برهنه برای من عذاب آور بود . گفت :
- این صحرا سرشار از اقتدار است و یک لحظه بزدلی جایز نیست .
دوباره براه افتادیم . با سرعت متوسطی راه می رفت . کمی بعد وارد منطقه ای شنی شدیم . پاهای دون خوان عمیق در شن فرو می رفت .
ساعت ها راه رفتیم تا اینکه بالاخره دون خوان به من گفت قصد ایستادن دارد تا با او تصادف نکنم . روی زمین سفتی بودیم که بنظر سربالائی می آمد . گفت :
- چون مرحله بعدی راه پیمائی ما طولانی تر و بی وقفه است اگر کاری داری می توانی بروی پشت درختچه ها .
ساعت یک بامداد بود . یک ربع بعد مرا بحال آماده باش درآورد و به راه افتادیم . این مرحله وحشتناک بود . هرگز در زندگی ام این همه حواسم را متمرکز نکرده بودم . او سریع راه می رفت و دقت مداوم برای یافتن رد پای او در من آن چنان انقباض و تمرکز ایجاد کرده بود که متوجه نبودم که دارم راه می روم . ساق ها و پاهایم را احساس نمی کردم . انگار نیروئی مرا در هوا پیش می برد . کوشش من برای تمرکز آن چنان بود که حتی متوجه فرا رسیدن صبح هم نشدم . فقط ناگهان متوجه شدم که دون خوان را می بینم . پاها و ردپاهای او را می دیدم و دیگر ناچار نبودم آن ها را حدس بزنم .
دون خوان بی مقدمه به یک طرف پرید و من بطور اتوماتیک بیست متری ادامه دادم . آهسته کردم ، ضعف بر پاهایم حاکم شد و به زمین غلطیدم . بسوی دون خوان برگشتم . با دقت مرا بررسی کرد . هیچ نشانه ای از خستگی در وجودش نبود در حالیکه من پوشیده از عرق بودم و نفس نفس می زدم .
بازویم را گرفت و مرا چرخاند و گفت که برای تمدد قوا باید به طرف مشرق دراز بکشم . این کار را کردم .
کم کم آرام شدم و نیرو گرفتم . برخاستم که ساعتم را نگاه کنم ولی دون خوان دستش را روی آن گذاشت و به آرامی سر مرا به طرف مشرق چرخاند و گفت :
- تو احتیاجی به این ساعت احمقانه نداری . ما الان در ساعت جادوئی زندگی می کنیم و بی شک خواهیم دانست که آیا تو قادر هستی اقتدار را دنبال کنی ؟
باطراف نگریستم . ما روی قله تپه خیلی بزرگی بودیم . خواستم به طرفی که به نظرم پرتگاهی داشت بروم ولی او پرید و مرا گرفت و گفت :
- تو باید درهمانجائی که به زمین افتادی باقی بمانی ، تا زمانی که خورشید از پشت کوههای سیاه طلوع کند .
مشرق را نشان داد و توجه مرا به قطعات ابری که افق را پوشانده بودند جلب کرد و گفت :
- اگر باد این ابرها را براند و بگذارد که اولین اشعه های آفتاب بر تو بتابد ، این نشانه مثبتی خواهد بود . بی حرکت بمان . پای راستت را جلو بگذار ، انگار راه می روی . افق را ثابت نگاه کن آنجا را نظاره کن ولی نگاهت را متمرکز نکن .
پاهایم خشک شدند ، ران هایم درد گرفته بود . در وضعیت غیر قابل تحملی بودم و عضلات خسته ی من نمی توانست بیش از این مرا نگه دارد ، تا جائی که توانستم مقاومت کردم و نزدیک بود بیافتم ، پاهایم می لرزیدند و در اختیار من نبودند . ناگهان دون خوان اشاره کرد که همه چیز تمام شد و مرا کمک کرد تا بنشینم .
قطعات ابر تکان نخورده بود و ما نتوانستیم طلوع خورشید را ببینیم ، گفت :
- متاسفم .
صادقانه بگویم میل نداشتم بپرسم که نتایج شکست من چه خواهد بود ولی دون خوان را می شناختم و می دانستم که او از نشانه ها پیروی می کند و آن روز نشانه ای ظاهر نشده بود . انقباض عضلات رانم تخفیف یافت . احساس راحتی کردم . برای بکار انداختن عضلاتم ، شروع به درجا زدن کردم ولی دون خوان با محبت تمام به من توصیه کرد تا قله ی تپه ی مجاور بدوم و از گیاهی که در آنجا بود چند برگ بچینم و با آنها پاهایم را مالش دهم تا انقباض عضلانیم بکلی برطرف شود .
از جائی که ما ایستاده بودیم می توانستم کاملا درختچه ی بزرگ ، سبز و شادابی را ببینم که برگهایش از رطوبت می درخشید . بخاطر آوردم که یکبار دیگر هم این کار را کرده بودم ولی بی نتیجه بود . دون خوان تاکید کرد که این گیاه دوست انسان است و اثر آن بقدری نامحسوس است که اگر هم متوجه آن نشویم بالاخره کار خود را می کند .
دوان دوان از تپه سرازیر شدم و از تپه ی مجاور بالا رفتم ولی وقتی به قله ی آن رسیدم احساس کردم که کوششی فوق نیرویم کرده ام . بزحمت توانستم نفسم را تازه کنم . حال تهوع داشتم . خم شدم و خودم را جمع کردم . بعد چشمم را بلند کردم و دستم را بطرف درختچه دراز کردم ، دستم به چیزی برخورد نکرد ! هیچ چیز مقابل من نبود ! تمام اطراف را گشتم ، در حالی که مطمئن بودم درختچه آنجاست نتوانستم آن را پیدا کنم و هیچ درختچه ای مشابه آن چه دیده بودم نیافتم .
می بایست آنجا باشد ، چون از محلی که دون خوان ایستاده بود تنها قله قابل رویت همان بود .
برگشتم . وقتی اشتباهم را برای دون خوان تعریف کردم ، لبخند ملاطفت آمیزی زد و پرسید :
- چرا می گوئی اشتباه ؟
- چون درختچه آنجا نبود !
- معذالک تو آن را دیده بودی ، نه ؟
- گمان می کردم می بینم .
- و حال در آن محل چه می بینی ؟
در محلی که فکر کرده بودم درختچه را دیده ام هیچ چیز نبود . کوشیدم برایش توجیه کنم که قربانی سراب شده بودم ، نوعی توهم بصری ، چون خیلی خسته بودم بنظرم آمده بود گیاهی را می بینم که امیدوار بودم ببینم ، درحالی که وجود نداشت .
دون خوان آرام خندید و مرا نگاه کرد و گفت :
- اشتباهی وجود ندارد . گیاه همانجاست . بالای آن تپه .
نوبت من بود که بخندم . حتی یکی از این درختچه ها هم آنجا نبود . شکی نبود که قربانی توهم خودم شده بودم .
دون خوان آرام شروع به سرازیر شدن از تپه کرد و به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . روی تپه ی مجاور رفتیم ، من که بخودم اطمینان داشتم پوزخند می زدم . دون خوان گفت :
- برو آن طرف تپه را نگاه کن ، حتما درختچه ای که دیدی آنجاست .
به او گفتم که آن طرف تپه در هر صورت از دید ما پنهان بوده است و اگر هم درختچه ای از آن نوع آنجا باشد هیچ تفاوتی نمی کند .
با سر اشاره کرد که او را دنبال کنم و بجای اینکه بالای تپه برود آن را دور زد و با مهارت یک هنرپیشه مستقیم رفت مقابل یک درختچه سبز ایستاد ، بدون اینکه حتی نگاهی به آن بکند . بعد بطرف من برگشت و نگاه بسیار نافذی به من انداخت . گفتم :
- باید از این درختچه ها این اطراف فراوان باشد .
بدون اینکه آرامش خودش را از دست بدهد از تپه پائین آمد و ما تا حدود نیم کیلومتر از هر طرف جستجو کردیم و درختچه ای مشابه نیافتیم .
بدون کلمه ای حرف دون خوان مرا به قله تپه ی نخستین بازگرداند و پس از توقف کوتاهی در مسیر مخالف براه افتاد . علیرغم جستجوی دقیق آن محل ، ما فقط دو گیاه مشابه تا شعاع یک کیلومتر آن طرف تر پیدا کردیم که پهلوی هم روئیده بودند و سبزی تند و درخشان آنها نسبت به گیاهان اطراف کاملا جلب توجه می کرد .
دون خوان بی آنکه لبخند بزند مرا زیر نظر داشت . نمی دانستم چه فکری بکنم ، بالاخره گفت :
- عجب نشانه ی غریبی !
از راه متفاوتی به قله تپه اول بازگشتیم . بی شک راه دیگری انتخاب کرده بود تا کمیاب بودن آن درختچه را بمن ثابت کند . در واقع حتی یکی دیگر هم از آن نوع ندیدیم . وقتی فراز تپه رسیدیم نشستیم و در سکوت ، دون خوان بسته حاوی غذا را گشود و گفت :
- بعد از غذا حالت بهتر خواهد شد .
با شوق دستی به پشتم زد که حاکی از خوشحالی و رضایتش بود . من مردد بودم . این وقایع ناراحتم می کرد ، ولی خستگی و گرسنگی مانع شد که جر و بحث کنم .
وقتی سیر شدم خوابم گرفت . دون خوان گفت که با استفاده از فن نگاه کردن بدون تمرکز ، محلی مناسب در بالای تپه ای که درختچه را دیده بودم پیدا کنم . جائی را انتخاب کردم . دون خوان برگها و آشغالهای زمین را کنار زد بطوریکه یک دایره به قطر قد من تمیز شد . بعد با شاخه های سبز آن محل را جارو زد بدون اینکه شاخه ها بزمین کشیده شوند ! فقط ادای جارو کردن را در می آورد . بعد سنگ های روی آن زمین را برداشت و دقیقا به تناسب قد و اندازه ، آن ها را در دو محل مختلف جمع کرد . پرسیدم :
- با این سنگها چه خواهید کرد ؟
گفت :
- اینها نخ هستند و جای تو را معلق نگاه خواهند داشت !
سنگهای کوچک را برداشت و دور تا دور دایره روی زمین چید بعد مثل بناها آنها را با فشار چوب در زمین محکم کرد .
به من اجازه نداد وارد دایره شوم ، فقط گفت طریقه ی کارش را زیر نظر بگیرم . بعد هیجده سنگ از هیجده تا یک شمرد و به من گفت :
- حالا برو پائین تپه و منتظر بمان – خواهم آمد ببینم جای درست ایستاده ای یا نه .
- شما می خواهید چکار کنید ؟
در حالیکه کپه سنگهای بزرگ را بمن نشان می داد گفت :
- من این نخ ها را برایت پرت می کنم و تو باید هر یک از آن ها را در جائی که خواهم گفت در زمین فرو کنی ، همان طور که من کردم . خیلی دقت کن ، وقتی آدم با اقتدار سر و کار دارد باید رفتارش بی نقص و کامل باشد . هر یک از این نخ ها اگر آزاد بماند ممکن است ما را از بین ببرد . پس حتی یک اشتباه هم جایز نیست . نگاهت را به محلی که من نخ را می اندازم بدوز . اگر حواست پرت شود ، آن نخ تبدیل به یکی از سنگ های معمولی می شود و نخواهی توانست آن را از دیگر سنگها تمیز بدهی .
روش بهتری پیشنهاد کردم . یعنی گفتم بهتر است " نخ ها " را یکی یکی ببرم پائین تپه . خندید و سرش را بعلامت نفی تکان داد . مصرانه گفت :
- اینها نخ هستند . من باید آنها را پرت کنم و تو باید بگیریشان .
این کار ساعتی طول کشید . کوششی که برای تمرکز کردم مرا از پای در آورده بود . هر بار دون خوان دقت و نظارت لازم را به من یادآوری می کرد . گرفتن یک سنگ که در سراشیبی افکنده شده و لاجرم چند سنگ دیگر را هم بحرکت در می آورد دیوانگی بود . وقتی دایره تمام شد ، از تپه بالا رفتم در حالی که بزحمت می توانستم خودم را سرپا نگاه دارم . دون خوان داخل دایره را با شاخه های کوچک فرش کرده بود . چند برگ بمن داد تا توی لباسم اطراف نافم روی پوست بدنم بگذارم . این برگها مرا گرم نگاه می داشت و احتیاجی به پتو نداشتم . خودم را روی شاخه ها انداختم و روی این تخت نیمه نرم فورا بخواب رفتم .
وقتی چشمهایم را باز کردم عصر بود . هوا ابری بود و باد می وزید . بالای سرم توده های ابر بچشم می خورد ولی طرف غرب گاهی خورشید از میان ابرها دیده می شد .
بعد از این خواب طولانی خودم را قوی و سر حال احساس می کردم . باد گرم ناراحتم نمی کرد . سرم را بلند کردم تا نگاهی به اطراف بیاندازم . منطقه ی وسیعی از تپه های کم ارتفاع در غرب دیده می شد که زیبا و پر هیبت بود . در شمال و شرق کوههای قهوه ای سیر ، و بطرف جنوب دشت های وسیع و تپه ها تا کوهها دور دست آبی رنگ ادامه می یافت .
نشستم . دون خوان را ندیدم . ناگهان وحشت کردم . خیال کردم مرا تنها گذاشته و نمی دانستم چگونه به اتومبیلم برگردم . دراز کشیدم .
بطرز عجیبی نگرانیم از بین رفت . دوباره احساس آرامش و رضایت می کردم . احساس کاملا تازه ای بود . بنظر می رسید که اندیشه هایم متوقف شده اند . خوشبخت بودم . خودم را سر حال احساس می کردم . شور و شوق آرامی مرا فرا گرفت . نسیمی که از غرب می آمد بدنم را نوازش می داد . روی چهره و اطراف بنا گوشم آن را مانند آب نیمه گرمی احساس می کردم که مرا در بر می گیرد سپس باز پس می رود و دوباره مرا فرا می گیرد . در فراز و نشیب زندگی حاجتمندانه ام این احساس خرسندی و خوشبختی ، هرگز وجود نداشت . اشک از چشمهایم سرازیر شد . نه احساس غم می کردم و نه احساس ترحم برای سرنوشتم ، فقط شعف غیر قابل وصف و فوق العاده ای مرا فرا گرفته بود بحدی که اگر دون خوان نمی آمد و مرا تکان نمی داد ، برای همیشه آنجا می ماندم . دون خوان گفت :
- به اندازه کافی استراحت کردی .
مرا کمک کرد تا برخیزم . خیلی آرام مرا دور قله تپه گرداند . آهسته و کاملا ساکت راه می رفت . انگار فقط می خواست که مناظر اطراف را خوب تماشا کنم . با اشاره ی چشم یا سر توجه مرا به ابرها و کوهها جلب کرد . این منظره ی شگفت انگیز نزدیک غروب در من وحشت و ناامیدی ایجاد می کرد ، زیرا مرا به یاد خاطرات کودکیم می انداخت .
در بالاترین نقطه ی تپه از چند تخته سنگ آتشفشانی بالا رفتیم و آنجا بطرف جنوب راحت نشستیم و به سنگها تکیه دادیم . وسعت و فراخی منظره مقابل رعب انگیز بود .
دون خوان زمزمه کرد :
- این جا را در خاطرت ثبت کن . این محل از آن توست . امروز صبح تو دیدی . این یک نشانه بود – تو این مکان را با دیدن یافتی . این نشانه ، هر چند که غیر منتظره بود ولی بالاخره اتفاق افتاد . تو چه بخواهی و چه نخواهی اقتدار شکار خواهی کرد . نه تو ، نه من و نه همنوعان ، هیچکس این تصمیم را نگرفته است . از حالا به بعد قله ی این تپه متعلق بتوست ، مکان توست . تو باید مراقب همه ی اطراف آن باشی . باید به همه چیز توجه کنی و همه این ها از تو مواظبت خواهند کرد .
با لحن شوخی پرسیدم آیا همه ی این ها واقعا به من تعلق دارد ؟
خیلی جدی جواب داد :
- بله .
به قهقهه خندیدم و به او یادآور شدم که این کار ما شبیه کار اسپانیولیهائیست که قاره جدید را فتح می کردند . آنها بالای کوهی می رفتند و بنام پادشاهشان تمام زمین های قابل رویت رامتعلق به او اعلام می کردند .
- فکر خوبیست . من همه زمین های قابل رویت را به تو می دهم ، نه فقط زمین های مقابل ، بلکه همه اطراف ما را .
برخاست دستش را دراز کرد ، یکدور کامل دور خودش چرخید و گفت :
- این زمین ها از آن توست .
قهقهه خنده را سر دادم . خندید و پرسید :
- چرا نه ؟ چرا من نمی توانم این زمین را بتو ببخشم ؟
- این زمین ها متعلق بشما نیست .
- خوب منظور ؟ آیا متعلق به اسپانیولیها بود ؟ نه . ولی این مانع نشد که آن را تقسیم کنند و ببخشند . پس چرا تو نتوانی به همان شیوه آن را تصاحب کنی ؟
او را نگاه کردم تا طنز واقعی را که زیر لبخندش پنهان بود دریابم . آن چنان خنده شدیدی او را فرا گرفت که نزدیک بود از صخره بیافتد .
با لبخند دوباره شروع کرد :
- تا جائی که چشم کار می کند این زمین ها از آن توست ، نه برای استفاده کردن ، بلکه برای بخاطر آوردن . من آن را به تو می دهم چون خودت آن را کشف کردی . اینها مال توست . آن را بپذیر .
خندیدم . او کاملا جدی بنظر می رسید و اگر لبخند عجیبش نبود می شد باور کرد ایمان دارد قادر است این تپه ها را بمن ببخشد .
انگار افکارم را خوانده بود چون پرسید :
- چرا نه ؟
با حالت نیمه شوخی گفتم :
- من آن را می پذیرم .
لبخندش محو شد . مرا نگاه کرد و ادامه داد :
- هر تخته سنگ ، هر سنگ کوچک ، هر درختچه ی این تپه و مخصوصا قله آن بتو وابسته است . هر کرم خاکی که در آن زندگی می کند دوست توست . تو می توانی از آن ها استفاده کنی و آن ها می توانند از تو استفاده کنند .
چند دقیقه ای ساکت ماندیم . سرم بطور غیر عادی تهی از فکر و خیال بود . بطور مبهمی احساس کردم که این تغییر شدید و ناگهانی درونی بر چیزی که می خواست اتفاق بیافتد دلالت می کرد . نه احساس وحشت می کردم و نه دلواپسی ، فقط نمی خواستم حرفی بزنم . لغات بنظرم فاقد دقت بودند و به دشواری می شد معنائی بارشان کرد . هرگز صحبت کردن اینطور بنظرم بیهوده نرسیده بود . بمحض اینکه باین حالت خود آگاهی پیدا کردم تمایل شدیدی به سخن گفتن مرا فرا گرفت . پرسیدم :
- من با این تپه چکار می توانم بکنم ؟
- همه آن را با جزئیات بخاطرت بسپر ، تو در خواب به اینجا خواهی آمد . در این جا با اقتدارها روبرو خواهی شد و در اینجاست که روزی اسرار برایت فاش خواهند شد . تو اقتدار شکار خواهی کرد و اینجا محل توست ، محلی است که در آن اقتدار ذخیره خواهی کرد . در حال حاضر بنظرت بی معنی می رسد . فعلا بعنوان یک چیز بیهوده یا پوچ ، فقط آن را نگاه کن .
ازتخته سنگ پائین آمدیم و بطرف گودال کوچکی بشکل پیاله که در کناره تپه بود رفتیم و در آنجا غذا خوردیم .
شکی نبود که روی این تپه یک چیز دوست داشتنی و خوش آمدنی وجود داشت . خوردن و استراحت کردن ، لذت ها و احساس های تازه و ظریفی برایم بهمراه داشت . درخشش غنی تقریبا مسی رنگ از خورشید غروب می آمد که اطراف را طلائی رنگ کرده بود . مشاهده ی اطراف توجه مرا بخود جلب کرده بود ، حتی مایل نبودم بیاندیشم . دون خوان زمزمه کرد :
- همه جا را بدقت نگاه کن و همه جزئیات را هر چند بی معنی و کوچک باشند بررسی کن . مخصوصا به خطوط بارز منظره که در طرف غرب دیده می شود توجه کن . خورشید را نگاه کن بدون اینکه نگاهت را روی آن متمرکز کنی تا زمانی که در افق غروب کند نگاهش کن .
آخرین لحظات روشنائی ، درست قبل از این که خورشید پشت پرده ابر یا مه پنهان شود واقعا بی نظیر و فوق العاده زیبا بود . خورشید زمین را بآتش کشیده بود و آتشبازی غریبی براه انداخته بود . احساس سرخی بچهره ام نشست .
دون خوان مرا کشید و فریاد زد :
- برپا !
بکنار جست زد و دستور داد که در جائی که نشسته بودم درجا بزنم .
در حالی که دستوراتش را اجرا می کردم موجی از گرما مرا فرا گرفت . گرمای مسینی بود و در سق دهانم و بالای چشمم آن را احساس می کردم . انگار قسمت فوقانی سرم از آتشی سرد با شعله ها و درخشش مسی می سوخت .
عاملی درونی موجب شد هنگامی که خورشید ناپدید می شد سریعتر درجا بزنم و ناگهان در لحظه ای آن قدر سبک شده بودم که می توانستم پرواز کنم . دون خوان محکم مچ دست راستم را گرفت و فشار دستش تعادل و توازن را به من باز داد . بزمین افتادم . کنار من نشست .
چند دقیقه بعد آهسته بلند شد ، دستی به شانه ام زد و اشاره کرد دنبالش بروم به قله سنگهای آتشفشانی ، به محلی که قبلا نشسته بودیم بازگشتیم . در آنجا از باد محفوظ بودیم – دون خوان سکوت را شکست :
- نشانه خیلی عالی بود و چقدر شگفت انگیز ! در نهایت روز بود . چقدر بین من و تو تفاوت هست . تو بیشتر یک مخلوق شبانه هستی ولی من درخشش صبحگاهی را ترجیح می دهم ، یا در واقع ، درخشش آفتاب صبحگاهی مرا جستجو می کند در حالی که از تو اجتناب می ورزد . بر عکس خورشید در حال مرگ ، تو را آغشته کرد – شعله هایش تو را شعله ور کرد بدون این که بسوزاند . خیلی شگفت انگیز است !
- چرا شگفت انگیز است ؟
- من هرگز چنین چیزی ندیده ام . این نشانه اگر اتفاق بیافتد همیشه در قلمرو جوانی خورشید اتفاق می افتد .
- چرا دون خوان ؟
- حالا وقت صحبت در این باره نیست . شناخت یعنی اقتدار و خیلی وقت می خواهد که اقتدار کافی برای صحبت کردن در باره ی اقتدار را بدست آوری .
اصرار کردم ولی حرف را عوض کرد و در باره پیشرفت هایم در زمینه " خواب ساختن " سوال کرد . مدتی بود که در خواب به محل های مختلف می رفتم . مدرسه ، منزل دوستان و غیره . پرسید :
- آیا روز در این مکان ها هستی یا شب ؟
خواب های من صحنه هائی را ارائه می داد که درست در ساعاتی که معمولا به آن محل ها می رفتم اتفاق می افتاد . در مدرسه روز بودم و نزد دوستان شب .
پیشنهاد کرد که بکوشم یکبار هنگام خواب بعد از ظهر به محل انتخابی خودم " بروم " و ببینم که عینا در آن ساعت آنجا چه خبر است . اگر من شب "خواب می بینم " باید آنچه در شب اتفاق می افتد ببینم و تصریح کرد که آنچه انسان درخواب می بیند باید با زمان خوابیدن تطابق داشته باشد ، در غیر این صورت مشاهدات " خواب دیدن " نیست و فقط رویاهای معمولی خواهد بود و افزود :
- برای آنکه کارت ساده تر باشد ، باید یکی از اشیا محلی را که می خواهی به آنجا بروی انتخاب کنی و ذهنت را روی آن متمرکز نمائی . مثلا می خواهی به قله این تپه بیائی می توانی آن درختچه ویژه خودت را آن قدر نگاه کنی تا در ذهنت جایگزین شود . با بخاطر آوردن آن درختچه یا این تخته سنگ که روی آن نشسته ایم ، یا هر شیئی دیگری که اینجا یافت می شود ، می توانی هنگام " خواب " به آنجا بیائی . وقتی روی یک محل اقتدار مثلا اینجا حواست را متمرکز کنی آسان تر می توانی در " خواب " طی الارض کنی . ولی اگر نخواهی اینجا بیائی می توانی بهر جای دیگر هم بروی . شاید مدرسه ایکه می روی برای تو یک محل اقتدار باشد ، از آن استفاده کن . ذهنت را روی یکی از اشیاء آن محل متمرکز کن و آن را در " خواب " پیدا کن .
از آن شیئی که بخاطر می آوری باید روی دست هایت برگردی بعد دوباره به شیئی دیگر و الی غیر النهایه ... ولی الان تو باید ذهنت را روی هر چه بر قله این تپه هست متمرکز کنی زیرا اینجا مسلمترین جای تو در زندگی ات است .
مرا نگاه کرد . انگار می خواست اثر حرفش را بر من بسنجد . با صدای لطیفی ادامه داد :
- تو در این محل خواهی مرد .
با حالت عصبی به تکان خوردن پرداختم ، نمی توانستم آرام بگیرم . لبخند زد :
- من باید بارها و بارها تو را به قله این تپه بیاورم . بعد تو خودت خواهی آمد ، تا جائی که از آن اشباع شوی . خودت خواهی فهمید که چه زمانی این طور خواهد شد . قله این تپه همینطور که الان هست محل آخرین رقص تو خواهد بود .
- محل چی ؟
- محل آخرین مقاومت تو . تو در اینجا خواهی مرد . حال در هر جا که باشی . هر جنگجوئی مکانی برای مردن دارد . محلی ترجیحی سرشار از خاطرات فراموش نشدنی . مکانی که وقایع مهم در آن اتفاق افتاده است . محلی که در آن اسرار برملا شده اند ، مکانی که او در آن اقتدار شخصی ذخیره کرده است .
جنگجو باید هر بار که اقتداری به چنگ می آورد ، به محل ترجیحی خود برود تا در آن اقتدار ذخیره کند ، او یا در بیداری و یا در خواب به این محل می آید ... و بالاخره هنگامی که اجل فرا رسد ، هنگامی که دست مرگ را بر شانه چپش حس کند ، ذهن همواره آماده او ، به محل ترجیحی خود پرواز می کند و روح او در آنجا تا هنگام مرگ می رقصد .
هر جنگجو شکل ویژه و موقعیت بخصوصی از اقتدار را در زندگیش توسعه می دهد ، و این نوعی رقص است . حرکتی که او تحت تاثیر اقتدار انجام می دهد .
جنگجوی در حال مرگ اگر اقتدار کمی داشته باشد رقص کوتاهی می کند ، ولی اگر اقتدار قابل ملاحظه ای داشته باشد رقص بی نظیری خواهد کرد و مهم نیست که کوتاه یا بلند یا رعب انگیز باشد ، در هر حال مرگ باید بایستد و در نمایش آخرین رقص جنگجو شرکت کند . مرگ نمی تواند جنگجوئی را که برای آخرین بار وقایع و اعمال زندگیش را بر می شمرد ، با خود ببرد . او تا هنگامی که رقص ادامه دارد صبر می کند .
پشتم لرزید . آرامش مفرط – نور شامگاهی و منظره باشکوه آنجا همه تصویر آخرین رقص یک جنگجو را در ذهن تشدید می کردند . گفتم :
- هر چند که من جنگجو نیستم ولی آیا شما می توانید این رقص را به من بیاموزید ؟
- کسی که اقتدار شکار می کند باید این رقص را فرا گیرد . معذالک هنوز نمی توانم آن را بتو بیاموزم . بزودی ممکن است که حریف ارزنده ای پیدا کنی ، آن وقت اولین حرکت اقتدار را به تو خواهم آموخت . به مرور که در زندگی جلو می روی باید حرکات دیگری به آن بیافزائی . هر کدام از آنها در یک مبارزه اقتدار بدست می آید . پس در حقیقت وضعیت و شکل یک جنگجو تاریخ زندگی او را می سازد ، رقصی که همراه با اقتدار او تکامل پیدا می کند .
- آیا مرگ حقیقتا برای تماشای رقص یک جنگجو متوقف می شود ؟!
- جنگجو جز یک انسان نیست . انسانی بسیار متواضع . او نمی تواند مقاصد مرگش را تغییر دهد . ولی ذهن بی نقص او که با کارهای فوق العاده موحش توانسته اقتدار زیادی ذخیره کند ، بی شک می تواند لحظه ای مرگ را نگه دارد ، لحظه ای نسبتا طولانی که طی آن او می تواند برای آخرین بار از یادآوری اقتدارش لذت ببرد . شاید بتوان گفت که این لطفیست که مرگ در حق آن ها که ذهن بی نقصی دارند ، می کند .
برای آرام کردن اضطرابی که مرا فرا می گرفت شروع به صحبت کردم . می خواستم بدانم که آیا او جنگجویانی را می شناخته که مرده بودند و تا چه حد این آخرین رقص آنها توانسته بود در لحظه مرگشان دخل و تصرف کند .
با لحن خشکی گفت :
- کافیست – مرگ کار رعب انگیز و عظیمی است . خیلی بیش از پرپر زدن و بی حرکت شدن است .
- دون خوان آیا من هم باید به هنگام مرگ برقصم ؟
- بی شک ، هر چند که تو مثل یک جنگجو زندگی نمی کنی ولی داری اقتدار شکار می کنی . امروز خورشید نشانه ای به تو داد . بهترین کاری که در زندگی خواهی کرد در انتهای روز خواهد بود . مسلم است که تو جوانی درخشان نور صبحگاهی را تقدیر نمی کنی ، سفر کردن صبحگاهی برایت جذاب نیست . تو خورشید در حال مرگ را ترجیح می دهی ، خورشید پیر زرد رنگ و لطیف را . تو گرمای خورشید را دوست نداری ، روشنائی او را دوست داری . بنابر این بهنگام مرگت روی این تپه وقت غروب ، خواهی رقصید و در طی آخرین رقصت ، مبارزه ات را نقل خواهی کرد . نبردهائی را که در آن ها پیروز شده ای ، نبرد هایی که در آن ها شکست خورده ای ، از شادی و وجد و حیرتت به هنگام برخورد با اقتدار شخصی خواهی گفت . رقص تو اسرار و شگفتی هائی را که ذخیره کرده ای بیان خواهد کرد و مرگ تو اینجا بتماشا خواهد نشست . خورشید غروب تو را روشن خواهد کرد بی آنکه بسوزاند ، مانند امروز باد نرم و لطیف خواهد بود و تپه تو خواهد لرزید . با پایان بردن رقصت به خورشید خواهی نگریست زیرا دیگر هرگز ، در بیداری یا خواب او را نخواهی دید ... و آنگاه مرگ تو جنوب را نشان خواهد داد و فراخی را .
بخش دوازدهم
جدال اقتدار
پنجشنبه 28 دسامبر 1961
صبح خیلی زود با ماشین به راه افتادیم . نخست بسوی جنوب و آنگاه بطرف شرق تا پای کوهستان ها پیش رفتیم . دون خوان غذا و قمقمه های آب را آماده کرده بود و پیش از آغاز راه پیمایی در ماشین غذا خوردیم .
هنگامی که به راه افتادیم دون خوان گفت :
- درست پشت سر من حرکت کن . تو این ناحیه را نمی شناسی و بهتر است خود را بخطر نیاندازی . تو به جستجوی اقتدار می روی و هر عملی که انجام می دهی به حساب می آید . مراقب باد باش مخصوصا بهنگام فرا رسیدن شب به تغییر مسیر باد توجه کن و جهت خود را با آن طوری تغییر بده که همیشه در پناه من باشی . از او پرسیدم :
- ما می رویم در این کوهستان چه کنیم ؟
- تو به شکار اقتدار می روی .
- منظور من این بود که چه کار ویژه ای خواهیم کرد ؟
- هنگامی که مساله شکار اقتدار مطرح است نمی شود چیزی را پیش بینی کرد . شکار اقتدار ، مانند شکار نخجیر است . شکارچی هر حیوانی را که پیدا کند شکار می کند و به همین سبب باید مدام هوشیار باشد .
تو در باره باد مطالبی می دانی و حالا می توانی خودت اقتداری را که در آن وجود دارد شکار کنی . اما بسیار چیزهاست که تو نمی شناسی و آنها مانند باد در لحظات و در مکان های ویژه ای ، مرکز اقتدار هستند . اقتدار چیز واقعا بخصوصی است . خیلی مشکل است که به آن برچسب بزنیم . بگوئیم که دقیقا چیست . احساسی است که انسان نسبت به برخی چیزها دارد . اقتدار شخصی است و اقتدار هر شخص فقط متعلق به خود اوست . مثلا " راهنمای " من می توانست با نگاه کردن به دیگران موجب بیماری کشنده ای در آنها شود . اگر به زنی نگاهی اینچنین می انداخت می توانست او را به مخاطره بیاندازد . البته او فقط زمانی دیگران را دچار بیماری می کرد که اقتدار شخصی اش در خطر بود .
پرسیدم :
- او چگونه قربانی هایش را انتخاب می کرد ؟
- دراین مورد هیچ نمی دانم . خود او هم نمی دانست . اقتدار اینگونه است . به تو فرمان می دهد در حالی که از تو اطاعت می کند . جنگجو به شکار اقتدار می رود و سپس مانند یک کشف شخصی آن را در خود ذخیره می کند و به این ترتیب اقتدار شخصی او افزایش می یابد . تو می توانی جنگجویی بیابی که آنقدر اقتدار دارد که تبدیل به " انسان شناسا " شده است .
پرسیدم :
- چگونه می توان اقتدار ذخیره کرد ؟
- این هم یک احساس شخصی است . طریقه ذخیره کردن اقتدار برای هر کس متفاوت است و بستگی به فرد جنگجو دارد . راهنمای من مرد خشنی بود و از طربق احساس خشونت اقتدار ذخیره می کرد . او مستقیم و مقتدر عمل می کرد . از او خاطره موجودی در ذهن من مانده که خیز بر می داشت تا همه چیز را در مسیرش در هم بکوبد و اغلب اتفاقات زندگیش هم باین گونه بود .
به او گفتم نمی فهمم چگونه می توان اقتدار را از طریق یک احساس ذخیره کرد . پس از سکوتی طولانی پاسخ داد :
- توصیف کردنی نیست باید خودت تجربه کنی . بعد قمقمه ها را برداشت و روی پشتش قرار داد و نخی را که هشت قطعه گوشت خشک به آن آویخته بود به من داد و گفت آن را مانند گردنبندی دور گردنم بیاویزم و توضیح داد :
- این خوراک اقتدار است .
- به چه دلیل ؟
- گوشت حیوانی است که اقتدار داشته . یک گوزن ، گوزنی یگانه . اقتدار من آن را برایم فراهم کرده است . این گوشت هفته ها و شاید ماهها ما را کفایت خواهد کرد ، خود آگاهانه به جویدن آن بپرداز و بگذار که اقتدار به آرامی در بدنت جریان یابد .
به راه افتادیم . ساعت نزدیک یازده بود . دون خوان یک بار دیگر دستوراتش را تکرار کرد :
- مراقب باد باش . نگذار تو را سرنگون کند . نگذار تو را خسته کند . خوراک اقتدار را آهسته بجو و در پناه من خودت را از باد حفظ کن . باد به من صدمه نخواهد زد . من و باد یکدیگر را خیلی خوب می شناسیم .
مرا به راهی که مستقیما به طرف کوههای بلند می رفت هدایت کرد . هوا ابری بود و احتمال باران داشت . ابرهای باران زا و مه از بالای کوهستان به طرف ما می آمدند .
در سکوتی مطلق راه می رفتیم . جویدن گوشت خشک به من نیرو می داد . بدن من به طور مرموزی تغییر مسیر باد را قبل از این که اتفاق بیافتد احساس می کرد . بنظرم می آمد که می توانم امواج باد را بوسیله فشاری که بر بالای قفسه سینه ام در ریه هایم احساس می کردم ، حدس بزنم و هر بار که تند بادی نزدیک بود در گلویم احساس خارش می کردم . حدود ساعت سه بعد از ظهر دون خوان ایستاد و باطراف نگریست . بنظر می رسید که جهت یابی می کند . دیدم که او هم گوشت خشک می جود . کاملا سر حال و چالاک بودم و سر سوزنی احساس خستگی نمی کردم . توجه به تغییر مسیر باد بقدری مرا مشغول کرده بود که سنجش زمان را بکلی از دست داده بودم . وارد مسیل عمیقی شدیم و از دیواره آن بالا رفتیم تا به جلگه کوچکی روی شیب تند کوه بسیار بزرگی رسیدیم . تقریبا نزدیک قله کوه بودیم . دون خوان از صخره عظیمی که در منتهی علیه جلگه بود بالا رفت و مرا کمک کرد تا به او پیوستم . این صخره شبیه گنبدی بود که بر دیواره های عمودی سرگیجه آوری قرار داشته باشد . آرام دور زدیم . گاهی ناچار بودم چهار دست و پا راه بروم . دست هایم غرق خون شدند و چند بار خشکشان کردم .
هنگامی که به آن سوی صخره رسیدیم نزدیک قله به غار وسیع و کم عمقی برخوردیم . مانند تالاری بود که در صخره تراشیده باشند . از سائیده شدن سنگ سیاه به مرور ایام ، ایوانی با دو ستون بر جای مانده بود .
دون خوان گفت که ما در آن محل مستقر خواهیم شد و افزود :
- اینجا لانه هیچ حیوانی نیست چون برای شیرها کم عمق ، برای موشها خیلی روباز و برای حشرات خیلی بادگیر است . بعد به قهقهه خندید و ادامه داد :
- هیچ مخلوقی نمی تواند از آن استفاده کند پس مکان ایده آلی برای انسان است !
دون خوان خود را به چالاکی یک بز کوهی به غار رسانید . سهولت او مرا به شگفتی وا می داشت .
همان طور که نشسته بودم آهسته آهسته جلو رفتم و سپس کوشیدم تا بطور مورب از دیواره صخره بسوی غار بروم ، چند متر آخری مرا خسته کرد . بشوخی سن حقیقی دون خوان را پرسیدم زیرا برای آن طور بالا رفتن از کوه ، می بایست انسان جوان و سرحال باشد .
پاسخ داد :
- هر قدر بخواهم جوان هستم . مساله اقتدار شخصی است . اگر تو اقتدار ذخیره کنی بدنت قادر به انجام عملیات غیر قابل تصوری خواهد بود . بر عکس اگر اقتدارت را تلف کنی در مدت کوتاهی تبدیل به پیرمرد فربهی خواهی شد .
غار در امتداد شرقی ، غربی واقع شده بود و رو به جنوب داشت . منظره ای که از آنجا دیده می شد بی نظیر بود . باران که بر دشتهای پایین می بارید مانند پرده شفافی بر همه چیز گسترده بود .
دون خوان اعلام کرد که برای ساختن پناهگاه فرصت کافی داریم و به من گفت که به جمع آوری تخته سنگهایی که می توانم تا بالا حمل کنم ، بپردازم . خود او نیز به فراهم آوردن چوب برای سقف پرداخت .
در عرض یکساعت در سمت شرقی غار ، دیواری به ضخامت سی سانتی متر و به ارتفاع نود و طول شصت سانتی متر ساخت . چند شاخه را گره زد و به هم بافت و از آن سقفی ساخت که بر دو چوب دو شاخه سوار کرد . پناهگاه شبیه یک میز بلند سه پایه شده بود .
دون خوان چهار زانو در کنارغار نشست و به من گفت که سمت راست و چسبیده به او بنشینم . مدتی بدون بر زبان آوردن کلمه ای نشستیم .
بالاخره دون خوان سکوت را شکست و در گوش من زمزمه کرد که رفتارم باید طوری باشد که انگار هیچ اتقاقی نیافتاده است . از او پرسیدم که آیا باید کار ویژه ای انجام دهم ؟
پاسخ داد :
- بهتر است به یادداشت کردن بپردازی ، انگار که پشت میز کارت هستی و هیچ چیز مهم تر از این در دنیا وجود ندارد . اما به محض اینکه به تو اشاره کردم باید مسیر نگاهم را دنبال کنی . آنچه خواهی دید ، هر چه که باشد حرفی نزن . من از تو سئوال خواهم کرد و تو با سر به من پاسخ خواهی داد . من می توانم حرفت بزنم بدون اینکه خطری متوجهم شود زیرا قدرتهای این کوهستان مرا می شناسند .
یک ساعت تمام به یادداشتهایم پرداختم . کارم همه حواسم را بخود گرفته بود . ناگهان روی بازویم فشاری احساس کردم ، نگاه دون خوان را دنبال کردم . به قطعه ای ابر یا مه که در حدود دویست متری ما از قله کوهی پائین می آمد ، نگاه می کرد . در گوشم جملاتی گفت که تقریبا نامفهوم بود .
- نگاهت را از یکسو به آنسوی مه ببر ولی آن را مستقیم نگاه نکن . چشم هایت را بهم بزن و نگاهت را روی یک نقطه متمرکز نکن . هر گاه نقطه سبزی روی مه دیدی با چشم به من اشاره کن .
نگاهم را رها کردم که چپ و راست روی مه گردش کند . نیم ساعت گذشت . شب داشت نزدیک می شد قطعه ابر با آهستگی فوق العاده ای به طرف ما می آمد . در یک لحظه احساس کردم که نوری در طرف راست آن می بینم . اول فکر کردم که درخت سبزی از سوراخی در مه دیده می شود . وقتی به آن محل دقیق شدم هیچ چیز ندیدم ، ولی وقتی بدون تمرکز نگاه می کردم منطقه ای تقریبا سبز رنگ بچشمم می خورد .
آن را به دون خوان نشان دادم . چشم هایش را بهم زد و آنجا را نگریست و گفت :
- نگاهت را روی آن نقطه متمرکز کن ، بدون چشم بر هم زدن تا وقتی که " ببینی " .
می خواستم از او بپرسم که چه چیز را باید " ببینم " . ولی نگاه غضبناکی به من انداخت و مرا به سکوت واداشت .
به آن محل دقیق شدم . تکه مه در فضا آویخته بود گوئی از ماده غلیظی ساخته شده بود . در قسمتی که رنگ سبز را می دیدم ، جرم آن دو برابر بود . چشم هایم خسته شدند . آنها را بستم و آنگاه تکه مه غلیظی را دیدم که روی توده ابر قرار گرفته بود و رابطه ظریف مه آلودی شبیه یک چیز ظریف و اثیری آنها را به هم می پیوست . یک آن بنظرم رسید که مه شفاف از بالای کوه بر روی پلی حرکت می کند بی آنکه آن را درهم بشکند . مثل اینکه پل حقیقتا محکم بود . حتی در لحظه ای این سراب بقدری قدرت گرفت که توانستم تاریکی زیر پل را که کاملا در تضاد با روشنایی دیواره سنگی آن بود ببینیم . متعجب به پل خیره شده بودم . آنگاه یا من بسوی آن بالا رفتم و یا پل بسوی من پائین آمد . در مقابلم پل چوبی بی نهایت طویلی قرار داشت . باریک ولی محکم بود نرده نداشت ولی می شد از روی آن عبور کرد .
دون خوان بشدت بازویم را تکان داد . احساس کردم سرم از عقب به جلو تکان می خورد و سپس احساس تاثر شدیدی در چشم هایم کردم . ناخودآگاه به مالیدن آن ها پرداختم . دون خوان هنوز مرا تکان می داد تا اینکه بالاخره توانستم چشمانم را بگشایم . از قمقمه آب برداشت و بصورتم پاشید . احساس بی اندازه ناخوشایندی به من دست داد . آب بقدری سرد بنظرم می رسید که هر قطره آن نیشی بر پوستم بود . آن وقت متوجه شدم که خیلی گرم هستم . مثل این بود که تب داشتم .
دون خوان بسرعت به من آب نوشاند و به گردن و گوشهایم آب پاشید .
صدای جیغ پرنده ای را شنیدم . صدا خیلی بلند ، طولانی و غیر طبیعی بود . دون خوان دقیقا گوش کرد بعد برخاست و با پا لگدی به دیوار سنگی زد . سقف بزمین افتاد و آن را میان خار و خاشاک پرتاب کرد . سپس سنگها را یکی یکی متفرق کرد . آهسته در گوش من گفت :
- کمی آب بنوش و از گوشت بخور. باید از اینجا برویم . این صدای یک پرنده نبود .
پائین آمدیم و بطرف مشرق براه افتادیم . شب بی درنگ مانند پرده ای بر سرمان افتاد . مه غلیظ ، مانند سد غیر قابل عبوری بنظر می رسید . هرگز متوجه نشده بودم که تا چه حد مه می تواند در شب مانع حرکت باشد . نمی توانستم بفهمم چگونه دون خوان راهش را پیدا می کند . من مانند کوری به بازوی او چسبیده بودم و همراهش می رفتم .
احساس می کردم کنار پرتگاهی راه می روم . پاهایم نمی خواستند جلو بروند . معذالک منطق من به دون خوان اعتماد می کرد . بطور منطقی می پذیرفتم که باید راه بروم ولی جسمم قبول نمی کرد . بطوریکه دون خوان ناچار بود مرا بزور دنبال خود بکشد .
بی شک آن محل را خوب می شناخت . متوقف شد و به من گفت که بنشینم . دستم را از روی بازویش برنمی داشتم . احساس می کردم که بی هیچ تردیدی روی کوه برهنه گنبدی شکلی نشسته ام و اگر به طرف راست خم شوم به پرتگاه سقوط خواهم کرد . مطمئن بودم که بر شیب کوهی قرار دارم . چون بدنم دائم به طرف راست کشیده می شد . فکر کردم که برای برقرار کردن تعادل یعنی عمود قرار گرفتن ، بدنم بآنطرف خم می شود . پس برای جبران آن بطرف چپ یعنی به سوی دون خوان پیچیدم .
ناگهان دون خوان جا خالی کرد و من که باو تکیه داشتم بزمین افتادم . در تماس با زمین تعادل طبیعی خود را باز یافتم . روی زمین مسطحی قرار داشتم . با لمس کردن به شناسائی محتاطانه اطرافم پرداختم . به برگهای خشک و شاخه های کوچک برخورد کردم .
آسمان برقی زد که تمام منطقه را روشن کرد . صدای رعد فوق العاده ای بدنبال آن بگوش رسید . دون خوان طرف چپ من ایستاده بود . درختان عظیمی را دیدم درست پشت سر من محوطه غار مانندی وجود داشت .
دون خوان به من گفت که وارد آن غار شوم . سینه خیز به آن طرف رفتم و پشت به کوه داخل غار کم عمق نشستم .
دون خوان به طرف من خم شد و در گوشم گفت که باید سکوت را کاملا مراعات کنم .
برق ها تکرار شدند در یک لحظه دون خوان را دیدم که چهار زانو طرف چپ من نشسته بود . غار برای پناه دادن به سه نفر هم جا داشت ولی ورودی آن کوتاه بود و اگر سینه خیز وارد نمی شدم ، سرم به بالای آن می خورد .
شدت برق ها مرا متوجه غلظت مه کرد . شبح ضخیم تنه درخت ها از ورای جرم سبک ، خاکستری و کدر مه دیده می شد .
دون خوان در گوش من گفت که مه و برق با هم همدست هستند و تو باید کاملا آماده باشی زیرا آنچه که دارد اتفاق می افتد جدال اقتدار است .
در همان لحظه برق شگفت انگیزی به همه مناظر شکل رویا گونه ای داد . مه سفید رنگ نور را به همه جا یکسان پخش کرد . بین درختان ، مه مانند عصاره سفیدی آویخته بنظر می رسید ولی در مقابل من روی زمین مه داشت کم کم از بین می رفت .
ریزه کاریهای منظره اطراف را کم کم به روشنی می دیدیم . جنگل کاج و درختان بلند آن ما را محاصره کرده بود . آنها بقدری بلند بودند که اگر آن محل را نمی شناختم فکر می کردم درختان " سکویا " * هستند .
آسمان پشت سر هم برق های متعددی زد و هر بار مناظر اطراف روشن تر شد . روبروی من راهی دیده می شد که گیاه در آن نبود و بسوی منطقه بدون درختی می رفت . آن قدر تعداد برق ها زیاد بود که غیرممکن بود بتوانم محل آن ها را کشف کنم . در هر حال چون اطراف روشن تر شده بود خودم را راحت تر احساس می کردم . پرده ظلمت در آن همه نور حل شده بود و ترس و اضطراب من زائل شد . حتی اگر تا زمان درازی برق نمی زد باز هم تاریکی اطراف مرا سر در گم نمی کرد .
دون خوان به زمزمه گفت :
حالا به صدای رعد گوش کن و به آن سو بنگر .
شگفت زده متوجه شدم که هیچ اهمیتی به صدا نداده بودم حال آنکه واقعا بی نظیر بود .
از شدت طوفان کاسته می شد . فاصله تندرها بیشتر شده بود . اما از شدت آنها چیزی کم نشده بود . صدای آن از طرف راست من بگوش می رسید . رعد و برق ادامه یافت تا اینکه سرانجام هوا باز شد . منتهی الیه دست راست ، کوه های بلندی ضد نور در آسمان دیده می شدند . درختان همچون اشباحی از کاغذ سیاه بر قله کوهها روی آسمان سفید بچشم می خوردند و توده ای از ابرهای متراکم بالای کوهها در حرکت بود.
مه در اطراف ما ناپدید شده بود . باد پیوسته ای برخاست و صدای برگهای درختان عظیم الجثه از طرف چپ بگوش رسید .
طوفان خیلی دور شده بود و دیگر برقی آنجا را روشن نمی کرد . معذالک توده تاریک درختان را در سمت چپ احساس می کردم . در روشنایی برق ها توانسته بودم رشته کوههای دور دست را در طرف راست و جنگل را در طرف چپ ببینم . مقابلم دره تاریکی قرار داشت که برایم نادیده باقی ماند . طوفان در کوهستانهایی که پشت دره بودند ادامه یافت .
آنگاه باران آغاز شد . به صخره تکیه دادم . کلاهم صورتم را محافظت می کرد . زانوها را به سینه تکیه داده بودم و فقط پاها و کفش هایم خیس می شد .
مدتها باران بارید . آب باران ولرم بود . آن را روی پاهایم احساس می کردم . بخواب رفتم .
آواز پرندگان مرا از خواب بیدار کرد . به اطرف نگریستم دون خوان نبود . ناپدید شده بود . معمولا در چنین مواقعی از خودم می پرسیدم که آیا او مرا رها کرده است ؟ ولی شگفتی دیدن اطراف همه چیز را از یادم برد . در جای خودم میخکوب شده بودم .
برخاستم . پاهایم خیس بودند . لبه کلاهم که پر از آب بود رویم خالی شد . من داخل غار نبودم بلکه زیر درختچه ها بودم . حیرت وحشتناکی به من دست داد . من روی زمین مسطحی ایستاده بودم بین دو برجستگی زمین پوشیده از نباتات . طرف چپ من درختی نبود و در طرف راستم دره ای دیده نمی شد . مقابلم ، آنجا که کوره راهی دیده بودم درختچه بزرگی قرار داشت .
باورم نمی شد . دو روئیت من از طبیعت بقدری متفاوت بودند که هیچ توضیحی انها را آشتی نمی داد . شاید دون خوان بدون اینکه بیدار شوم مرا به آنجا آورده بود ؟
محلی را که در آن بیدار شده بودم بررسی کردم . زمین زیر من خشک بود و همچنین زیر دون خوان .
دوباره او را صدا کردم سپس وحشت مرا فرا گرفت و با همه نیرویم نام او را فریاد زدم . از پشت درختچه ها درآمد . فورا فهمیدم که قضیه چیست . لبخندش بقدری شیطنت بار بود که بی اختیار لبخند زدم .
دلم نمی خواست وقت را هدر کنم . تا حد ممکن دقیقا توهمات خود را برایش شرح دادم . بدون هیچ کلمه ای حرف هایم را گوش کرد . فقط دوبار خنده اش گرفت که فورا خود را کنترل کرد.
سه یا چهار بار نظرش را پرسیدم . سرش را تکان داد انگار همه این جریان ها برای او هم باندازه من غیر قابل درک بود .
وقتی قصه ام تمام شد به من نگاه کرد و گفت :
- حالت بد است شاید احتیاج داری که بروی پشت درختچه ها ؟ مدتی خنده های مقطعی کرد و بعد به من توصیه کرد که لباس هایم را بیرون بیاورم و آنها را بچلانم تا زودتر خشک شوند .
خورشید می درخشید . چند تکه ابر در آسمان شناور بود و هوا خنکی باران را حفظ کرده بود .
دون خوان گفت که برای چیدن گیاهان می رود و در این مدت من می بایست غذا بخورم و افکارم را مرتب کنم و افزود :
- هر گاه خودت را قوی احساس کردی مرا صدا کن .
آب از لباسهایم می چکید . برای اینکه خشک شوند در آفتاب نشستم . به خوردن پرداختم و برای این که ذهنم آرام شود ، دفترچه ام را بیرون آوردم و به یادداشت کردن پرداختم .
دوساعت بعد احساس کردم که به اندازه کافی آرام هستم که دون خوان را صدا بزنم . از بالای تپه به من جواب داد و گفت که قمقمه ها را بردارم و به او بپیوندم . بالا که رسیدم دیدم که روی قطعه سنگ کاملا صافی نشسته است . به خوردن پرداخت و دو قطعه گوشت بزرگ به من داد .
آن قدر سئوال داشتم که نمی دانستم از کجا شروع کنم ، او که متوجه حال من شده بود علنا لذت می برد . با لحن شوخی پرسید :
- حالت چطور است ؟
دلم نمی خواست جواب بدهم ، هنوز خشمگین بودم .
دون خوان مرا دعوت کرد که پیش او روی تخته سنگ صاف بنشینم . این تخته سنگ یک شیئی اقتدار بود و می توانست حال مرا جا بیاورد .
به من دستور نشستن داد . دیگر نمی خندید ، نگاهش نافذ بود . بی اختیار رفتم و نزدش نشستم . گفت:
- اگر خودت را به غم و تاثر بسپاری ، نسبت به اقتدار تغافل کرده ای . اگر ادامه بدهی ، اقتدار علیه ما اقدام خواهد کرد و نخواهد گذاشت که از این تپه های خالی ، جان سالم بدر ببریم .
پس از سکوت طولانی پرسید :
- با خواب دیدن چطوری ؟
توضیح دادم که مدتی است برایم بسیار مشکل شده است که بخودم دستور بدهم دست هایم را نگاه کنم . اوایل ، شاید بدلیل تازگی این کار ساده تر بود و بدون زحمت بخاطر می آوردم که باید دست هایم را نگاه کنم ولی پس از اینکه شور و شوقم کم شد برخی شبها اصلا موفق نمی شدم که این کار را بکنم . گفت :
- باید چشم بند به چشم هایت ببندی . بدست آوردن آن ساده نیست . من نمی توانم آن را برایت فراهم کنم چون باید تو خودت آن را بسازی و این کار را هم نمی توانی بکنی مگر اینکه در خواب نمونه آن را ببینی . می فهمی چه می گویم ؟
چشم بند باید از روی نمونه ای که در خواب می بینی ساخته شود باید یک نوار عمودی هم داشته باشد که روی فرق سر ، فشار بیاورد . می تواند مثل یک شب کلاه روی سر جا بگیرد . در آن صورت خواب دیدن خیلی ساده می شود . مسلما می توانی کلاه خودت یا باشلق راهبان را سرت بگذاری ولی این وسایل فقط موجب تشدید رویا می شود و به هیچ وجه در " خواب دیدن " اثری ندارد .
مدتی ساکت ماند و بعد توضیح داد که لزومی ندارد شکل " چشم بند " حتما درخواب دیده شود بلکه ممکن است هنگام بیداری و یا الهام از هر اتفاقی که شاید بی ارتباط و بیگانه با این موضوع بنظر برسد ، به ذهن بیاید . مثلا هنگام نظاره پرواز پرندگان یا حرکات آب یا ابر و غیرو ...
یک شکارچی اقتدار همه چیز را تحت نظر دارد و هر چیز ، سری را برای او فاش می کند .
- از کجا می توان مطمئن بود که اشیاء اسراری را فاش می کنند .
فکر می کردم که او فرمولی می داند که با کمک آن می توان اسرار را به طریق صحیح تعبیر و تفسیر کرد . گفت :
- برای اینکه مطمئن باشی ، فقط یک راه وجود دارد و آن انجام دادن تعالیمی است که من از روز اول به تو یاد داده ام . برای داشتن اقتدار باید با اقتدار زندگی گرد .
لبخند محبت آمیزی زد . بازویم را گرفت و گفت :
- خوراک اقتدارت را بخور .
شروع به جویدن گوشت خشک کردم و ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد که شاید این گوشت محتوی ماده توهم زائیست که موجب توهمات شب قبل من شده است . این فکر مرا راحت کرد . اگر او موادی به این گوشت اضافه کرده بود ، سراب هائی که من دیده بودم قابل توجیه می شدند . از او خواهش کردم که اگر در این گوشت اقتدار چیزی جز گوشت وجود دارد به من بگوید .
به قهقهه خندید ولی پاسخی نداد . اصرار کردم . به او گفتم که نه خشمگین هستم و نه نگران فقط باید این را بدانم تا توضیح رضایت بخشی برای اتفاقات شب قبل پیدا کنم . از او خواهش کردم ، نازش را کشیدم و بالاخره التماس کردم که حقیقت را به من بگوید .
در حالیکه با ناباوری سر تکان می داد گفت :
- تو دیوانه ای ، عیب تو این است که می خواهی همه چیز را توجیه کنی تا جائی که خیالت راحت بشود . دراین گوشت جز اقتدار هیچ چیز دیگری نیست . اقتدار را من یا کس دیگری در آن نگذاشته است بلکه خود اقتدار گذاشته . این گوشت یک گوزن است ، گوزنی که به من هدیه شده بود . همان طور که اخیرا خرگوشی به تو هدیه شد . نه تو نه من چیزی در آن خرگوش نگذاشتیم . اگراز تو نخواستم که گوشت آن خرگوش را خشک کنی برای این بود که تو اقتدار لازم برای این کار را نداشتی . معذالک بتو گفتم که از آن بخور و اگر تو فقط یک لقمه آن را خوردی نشانه بلاهت توست . آنچه دیشب برای تو اتفاق افتاد شوخی نبود . تو با اقتدار برخورد کردی . ظلمت ، مه ، رعد و برق و باران همه در این جدال اقتدار شرکت داشتند . تو شانس آدمهای خنگ را داری . یک جنگجو برای داشتن چنین جدالی حاضر است هر چه دارد بدهد .
گفتم این ها نمی توانسته جدال اقتدار باشد چون واقعیت نداشته است .
به آرامی پرسید :
- واقعیت کدامست ؟
به اطراف اشاره کردم و گفتم :
- این ها ، این چیزهایی که ما می بینیم واقعی هستند .
- ولی پل ، جنگل و همه چیزهایی که تو شب دیدی واقعی بودند .
- اگر واقعی بودند ، پس حالا کجا هستند ؟
- همین جا هستند . اگر تو به اندازه کافی اقتدار داشتی می توانستی آن ها را ظاهر کنی . اگر حالا موفق نمی شوی به این دلیل است که فکر می کنی شک کردن و بحث کردن مفید است . دوست من ، این طور نیست بحث کردن بیهوده است . اینجا مقابل ما دنیاهای متعددی بر روی هم قرار دارد و نباید این را شوخی تلقی کنی . دیشب اگر بازویت را نگرفته بودم ، خواهی نخواهی روی آن پل قدم می گذاشتی . قبل از آن هم ناچار شدم تو را در مقابل باد که در جستجویت بود محافظت کنم .
- اگر از من حمایت نمی کردید چه اتفاقی می افتاد ؟
- چون تو اقتدار کافی نداشتی باد موجب می شد راهت را گم کنی شاید تو را بسوی دره ای می راند و تو را می کشت . ولی مهم تر از آن ماجرای مه و پل بود . از دو حال خارج نبود یا از پل عبور می کردی و به آن سو می رفتی و یا می افتادی ، و اقتدار تو تعیین کننده آن بود . در هر صورت اگر مانع نمی شدم جز این دو راه برایت راهی وجود نداشت و تو ناچار بودی که بر روی پل قدم بگذاری و پیش بروی . طبیعت اقتدار این است . قبلا هم به تو گفته بودم به تو فرمان می دهد و از تو اطاعت می کند . مثلا شب پیش اقتدار ، تو را وادار می کرد که روی پل قدم بگذاری و بعد بفرمان تو در می آمد تا در مسیریکه طی می کنی از تو محافظت کند . من نگذاشتم تو بروی چون می دانستم که توانائی استفاده از اقتدار را نداری ، و بدون اقتدار پل در هم می شکست .
پرسیدم :
- دون خوان شما پل را دیدید؟
- نه . من فقط اقتدار را " دیدم " . ممکن بود به هر شکل دیگری ظاهر شود . این بار، اقتدار برای تو بشکل پل ظاهر شد . نمی دانم چرا ؟ ما مخلوقات بی نهایت اسرارآمیزی هستیم .
- دون خوان ، آیا شما تابحال در مه یک پل دیده اید ؟
- نه ، هرگز . برای اینکه من مثل تو نیستم . من چیزهای دیگر دیده ام . جدالهای اقتدار من با جدالهای تو بسیار متفاوت بوده اند .
- شما چه می دیدید ؟ می توانید برایم تعریف کنید ؟
- در اولین جدال اقتدارم ، دشمنانم را در مه دیدم . تو دشمن نداری . تو از هیچ کس متنفر نیستی . در آن موقع من از آدمهای زیادی متنفر بودم . نقطه ضعف من نفرت از آدمها بود . بعدها این نقطه ضعف را از دست دادم یعنی بر نفرتم غلبه کردم ولی در خلال اولین جدالم ، چیزی نمانده بود که نفرت مرا از بین ببرد .
بر عکس ، اولین جدال اقتدار تو خیلی پاکیزه بود . به تو هیچ صدمه ای نزد . ولی تو حالا داری با افکار و تردیدهای مخرب به خودت صدمه می زنی و این نقطه ضعف توست !
مه با تو خیلی عالی رفتار کرد . حتما توافق و قرابتی بین شما وجود دارد . مه به تو پل شگفت انگیزی هدیه کرد . تو برای همیشه این پل را در مه خواهی داشت ، بارها و بارها آن را خواهی دید تا اینکه روزی از آن عبور کنی .
از امروز به بعد و تا زمانی که نمی دانی چه باید بکنی ، هرگز تنها در مناطق مه آلود قدم نگذار . اقتدار چیز غریبی است . برای بدست آوردن و فرمان دادن به آن باید از اول ، اقتدار داشته باشی . معذالک امکان دارد که اقتدار را کم کم بدست آورد ، تا جایی که شخص موفق شود خودش در جدال اقتدار از خود محافظت کند .
- منظور از جدال اقتدار چیست ؟
- آنچه که دیشب دیدی ، آغاز یک جدال اقتدار بود . صحنه هائی که تو شاهد آن بودی جایگاه اقتدار بود . روزی معنی آن را خواهی یافت . این صحنه ها بغایت سرشار از معناست .
- دون خوان ، آیا نمی توانید خودتان معنای آن ها را به من بگوئید ؟
- نه . این صحنه ها ، فتوحات تو هستند و هیچکس نمی تواند در آن ها با تو شریک باشد . شب گذشته فقط آغاز جدال بود . جدال حقیقی زمانی آغاز خواهد شد که از روی پل عبور کنی . تو تنها کسی خواهی بود که می فهمی آن طرف پل چیست . و همینطور هم فقط تو خواهی دانست که در انتهای آن کوره راه میان جنگل چه چیزی وجود دارد . برای سفر در این کوره راهها و گذر از روی این پل های ناشناس ، تو باید اقتدار کافی داشته باشی .
پرسیدم :
- اگر انسان اقتدار کافی نداشته باشد ، چه اتفاقی می افتد ؟
- مرگ همیشه در کمین است . هنگامی که اقتدار جنگجوئی را از پا در می آورد مرگ او را می رباید . بنابراین بدون اقتدار به سرزمین ناشناخته قدم گذاشتن ابلهانه است . آدم فقط با مرگ روبرو می شود .
به حرف هایش درست گوش نمی دادم . تصور اینکه گوشت خشک باعث توهمات من شده بود ، ذهنم را مشغول می کرد و این اندیشه مرا تسکین می داد .
افکار مرا خواند . گفت :
- سعی نکن همه چیز را توجیه کنی : دنیا اسرار آمیز است . آنچه ما می بینیم همه دنیا نیست . خیلی بیش از این ها وجود دارد . آن قدر زیاد که در واقع بی نهایت است . پس وقتی می کوشی تمامی آن را برای خودت توجیه کنی ، فقط موفق می شوی دنیای مانوسی بسازی . اگر من و تو اینجا هستیم ، در دنیایی که تو واقعی می نامی ، برای این است که هر دو ما آن را می شناسیم . تو دنیای اقتدار را نمی شناسی و به همین دلیل هم نمی توانی از آن دنیای مانوسی بسازی .
- می دانید که من نمی توانم روی حرف شما حرفی بزنم ولی مغز من این را نمی پذیرد .
خندید ، دستی بسرم کشید و گفت :
- تو واقعا دیوانه ای ، ولی مهم نیست . می دانم که زندگی کردن مثل یگ جنگجو چقدر دشوار است ولی اگر تو به آن چه گفته بودم عمل می کردی و سفارشات مرا انجام می دادی دیشب موفق می شدی از روی پل بگذری . اگر اقتدار کافی داشتی ، می توانستی دنیا را متوقف کنی و ببینی .
- چرا باید اقتدار داشته باشم ؟
- در حال حاضر نمی توانی بفهمی چرا ولی وقتی باندازه کافی اقتدار بدست آوردی ، آن وقت خود اقتدار دلیل خوبی برای آن پیدا خواهد کرد . خارق العاده است . نه ؟
پرسیدم :
- چرا خواستید اقتدار بدست آورید ؟
- من هم مثل تو بودم . نمی خواستم اقتدار داشته باشم . نمی توانستم دلیل قانع کننده ای برای این کار پیدا کنم . تردیدی های زیادی داشتم . آنچه به من گفته می شد انجام نمی دادم یا لااقل گمان می کردم که هرگز انجام نداده ام . معذالک علیرغم حماقتم ، اقتدار ذخیره می کردم و یک روز اقتدار شخصی من بالاخره به من اجازه داد که دنیا را درهم بشکنم .
- آخر چرا انسان می خواهد " دنیا را متوقف کند " ؟
- کسی این آرزو را ندارد . مساله این جاست . فقط این اتفاق می افتد . وقتی دانستی که " متوقف کردن دنیا " چه معنائی دارد ، متوجه خواهی شد که این کار دلیل دارد . یکی از هنرهای جنگجو این است که دنیا را به دلیل ویژه ای در هم بشکند و آن گاه آن را دوباره بسازد تا بتواند به زندگی ادامه بدهد .
از او خواستم مثالی از دلایل ویژه درهم شکستن دنیا به من بدهد .
مدت زمانی سکوت کرد ، انگار می اندیشید . بالاخره گفت :
- نمی توانم این را به تو بگویم . برای دانستن این مطلب باید خیلی اقتدار داشته باشی . روزی علیرغم اراده ات ، مانند یک جنگجو خواهی زیست . شاید آن موقع باندازه کافی اقتدار ذخیره کرده باشی که خودت پاسخ این سئوال را پیدا کنی . من تقریبا هرچه را لازم بوده بدانی تا بتوانی در دنیا به جستجوی اقتدار بروی و آن را ذخیره کنی به تو آموخته ام معذالک می بینم که هنوز قادر نیستی موفق شوی . باید خیلی صبور باشم . تجربه شخصی به من آموخته است که برای اینکه در دنیای اقتدار ، انسان بتواند خودش باشد ، باید سراسر زندگی را مبارزه کند .
به آسمان و کوه ها نگاه کرد . خورشید بطرف مغرب پائین می رفت و روی کوهستان ابرهای طوفان زا شکل می گرفت . نمی دانستم چه ساعتی است . فراموش کرده بودم ساعتم را کوک کنم . از دون خوان پرسیدم ساعت چند است ؟ این سوال چنان قهقهه خنده ای را در او موجب شد که از روی تخته سنگ در غلطید و میان درختچه ها افتاد . بعد برخاست ، خمیازه ای کشید ، خستگی اش را در کرد و گفت :
- هنوز خیلی زود است . ما باید صبر کنیم تا مه بر فراز کوهستان شکل بگیرد . آن وقت تو باید تنها روی این سنگ بایستی و از الطاف مه تشکر کنی ، بگذار بیاید و تو را در بر بگیرد . من در این نزدیکی خواهم بود و در صورت لزوم به کمکت خواهم آمد .
از فکر تنها ماندن در مه وحشت مرا فرا گرفت . معذالک این وحشت کاملا غیر منطقی و احمقانه بنظر می رسید .
دون خوان تاکید کرد :
- تو نمی توانی این کوهستان متروک را بدون تشکر ، ترک کنی . یک جنگجو هرگز به اقتدار پشت نمی کند ، بی آنکه تقاص الطافی راکه به او شده پس دهد .
- به پشت دراز کشید . دستهایش را پشت گردن و کلاهش را روی چهره اش گذاشت . پرسیدم :
- من چگونه باید منتظر مه باشم ؟ در این مدت چه باید بکنم ؟
از زیر کلاه پاسخ داد :
- بنویس . ولی چشم هایت را به هیچ وجه نبند و به مه پشت نکن .
نمی توانستم تمرکز کافی برای نوشتن داشته باشم . از جا برخاستم . دائم تکان می خوردم . دون خوان کلاهش را برداشت و نگاه دلخوری به من انداخت . دستور داد :
- بنشین ! جدال اقتدار هنوز پایان نیافته است . تو باید آسیب ناپذیر باشی . هیچ چیز در اعمال و رفتار تو نباید احساسات و تاثراتت را برملا کند مگر اینکه قصد داشته باشی در این کوهستان زندانی شوی .
بلند شد نشست و به من توصیه کرد طوری رفتار کنم که انگار هیچ چیز غیر عادی اتفاق نیافتاده است . زیرا مکان های اقتدار ، از قبیل مکانی که ما در آن بودیم ، می توانستند آدمهای مضطرب را تصفیه کنند و بدین ترتیب رابطه نامطلوب و صدمه زننده ای با فرد بی قرار و مضطرب ایجاد می شد . اضافه کرد :
- چنین روابطی ممکن است فردی را برای تمام زندگی به یک مکان اقتدار وابسته کند و این مکان برای تو مناسب نیست . تو خودت آن را پیدا نکرده ای . پس بهتر است خودت را نبازی و رفتار صحیحی داشته باشی .
اتمام حجت او اثر معجزه آسائی داشت . چندین ساعت متوالی بدون وقفه یادداشت کردم .
دون خوان خوابید . وقتی بیدار شد مه که از کوهستان پائین می آمد به دویست متری ما رسیده بود . بدون اینکه به مه پشت کنم همه اطراف را بررسی کردم . مه تمام زمین های دست راست را پوشانده بود ولی دست چپ من هنوز باز بود . باد که از طرف راست می آمد مه را بسوی چپ می راند گوئی می خواست ما را محاصره کند .
دون خوان زمزمه کرد :
- باید آسیب ناپذیری خودت را حفظ کنی . همین جا بایست و حتی یک لحظه هم چشمانت را نبند و به هیچ دلیلی پشت سرت را نگاه نکن تا وقتی که مه کاملا ما را در خود بگیرد . فقط آنموقع ما خواهیم توانست شروع به پائین رفتن از کوهستان بکنیم .
او خودش پائین تخته سنگها ، نزدیک من پنهان شد . در این کوهستان سکوت شگفت انگیز و ترساننده ای حاکم بود . باد آرامی که مه را بسوی ما می راند در گوشم زمزمه می کرد . تکه های بزرگ مه مثل ماده سفید ضخیمی بسوی من می غلطیدند . مه وارد بینی من شد . هم معطر بود و هم زننده . سرانجام مرا در بر گرفت .
بنظرم رسید که روی پلک هایم فشار می آورد . پلک هایم سنگین شده بودند و میل داشتم آنها را ببندم . سردم شد . گلویم تحریک شده بود ولی جرات نمی کردم سرفه کنم . برای آرام کردن سرفه ام گردنم را کشیدم و سرم را بلند کردم . بنظرم رسید که غلظت مه را می بینم . گوئی نگاه من می توانست از آن عبور کند و ضخامت آن را اندازه بگیرد . خیلی ضخیم بود . پلک هایم آرام بسته شدند و خودم را به رخوت رها کردم . فکر کردم ممکن است بیفتم . در این لحظه دون خوان بطرفم پرید . بازوهایم را گرفت و بشدت تکان داد . این تکان چشم مرا باز کرد .
در گوشم زمزمه کرد :
- باید با تمام قوا ، این سراشیبی را پائین بروی . چون نمی خواهم سنگ هائی که هنگام دویدن از زیر پایت در می رود به سر من بخورد ، من پشت سر تو خواهم آمد . بعلاوه این جدال اقتدار از آن توست . تو باید جلو بروی و اگر می خواهی زنده و سلامت از اینجا بیرون برویم باید حواست کاملا جمع باشد . بعد به صدای بلندگفت :
- جز این راهی نیست و اگر تو رفتار یک جنگجو را نداشته باشی ما موفق نخواهیم شد از مه خارج شویم .
یک لحظه دچار تردید شدم . مطمئن نبودم که در این کوهستان ناشناس راهم را پیدا خواهم کرد .
دون خوان آرام مرا هل داد و فریاد زد .
- فرار کن خرگوش ! فرار کن !
* درختی از تیره کاج ها که ارتفاع آن ها به 130 متر می رسد .
بخش یازدهم
منش جنگجو
روز پنجشنبه 31 ماه اوت 1961 به سراغ دون خوان رفتم ، اما قبل از اینكه سلام كنم سرش را از پنجره داخل ماشین كرد ، لبخندی زد و گفت :
- ما باید با ماشین راه درازی طی كنیم و به یك مكان قدرت برویم ، و الان تقریبا ظهر است .
آنوقت سوار ماشین شد و مرا بسمت جنوب هدایت كرد . حدود پانزده كیلومتر رفتیم و آنگاه بطرف شرق پیچیدیم و از راه خاكی تا پای كوهها پیش رفتیم . اتومبیل را در یك گودی دور از جاده متوقف كردم ، این محل را دون خوان انتخاب كرده بود تا ماشین از نظرها پنهان بماند . از آنجا مدتی در منطقه وسیعی كه مسطح و بایر بود راه رفتیم و سپس از تپه های كم ارتفاعی صعود كردیم .
شب نزدیك بود ، دون خوان محلی برای خوابیدن انتخاب كرد و به من توصیه كرد كه سكوت محض را رعایت كنم .
صبح روز بعد غذای مختصری خوردیم و بطرف شرق براه افتادیم . كم كم از مناطق صحرایی خشك به مناطق سر سبز و پر گیاه كوهستان رسیدیم .
نزدیك ظهر از دیواره ای از تخته سنگهای بهم چسبیده بالا رفتیم . دون خوان آنجا نشست و به من هم اشاره كرد كه بنشینم . پس از مدتی استراحت و سكوت گفت :
- اینجا یك مكان قدرت است . مدتها پیش در این مكان ، جنگجویانی به خاك سپرده شده اند .
در این لحظه كلاغی قار قار كنان از بالای سر ما گذشت . دون خوان با نگاه ، پروازش را دنبال كرد .
به اطرافم نگاه كردم . از خود می پرسیدم كه این جنگجویان چگونه و كجا به خاك سپرده شده اند .
دون خوان با خنده گفت :
اینجا نه احمق . آنجا !
پایین دیواره سنگی بطرف شرق قطعه زمینی را نشان داد . این محوطه از هر طرف توسط دیواره هایی از سنگ احاطه شده بود . محوطه ای بود دایره شكل كه قطر آن حدود صد متر می شد و درختچه های فشرده ای تخته سنگها را پوشانده بود و اگر دون خوان اشاره نمی كرد متوجه نمی شدم كه آن محوطه به شكل دایره كامل است .
او گفت كه در دنیای سرخپوستان قدیم تعداد زیادی از این مكانها وجود داشته است . در واقع منظور از ” مكان اقتدار “ این نیست كه مثل برخی تپه ها یا مكان های طبیعی ، ارواح در آن سكونت داشته باشند ، بلكه منظور این است كه اینجا مكان الهامات و حل دوگانگی ها است .
دون خوان گفت :
- كافیست بیایی و شب را اینجا بگذرانی تا احساساتت متعادل شود .
پرسیدم :
- آیا ما شب را در اینجا خواهیم گذراند ؟
- قصد من همین بود ولی این كلاغ كوچك مرا از آن برحذر داشت . دلم می خواست راجع به این كلاغ توضیح بدهد ولی او با اشاره دست مرا ساكت كرد و گفت :
- به این دایره سنگی نگاه كن و آن را به خاطر بسپار . روزی كلاغی ترا به طرف یكی از این مكان ها هدایت خواهد كرد . هر چه دایره آن كامل تر باشد اقتدارش بیشتر خواهد بود .
پرسیدم :
- آیا استخوان های جنگجویان هنوز زیر این خاك هاست ؟
دون خوان حركت خنده داری دلیل بر شك و تردید كرد . بعد لبخندی زد و گفت :
- اینجا قبرستان نیست و كسی در آن خاك نشده است . وقتی گفتم كه مدتها پیش جنگجویان زیادی در اینجا بخاك سپرده شده اند ،منظورم این بود كه آنان می آمدند تا در این مكان خود را برای یك یا دو شب و یا مدت زمان لازم به خاك بسپارند . مقصودم این نبود كه استخوانهایی اینحا زیر خاك هستند . استخوان های حنگجویان ، اقتدار دارند ولی هرگز در قبرستان نیستند و استخوان های یك “ مرد شناخت ” از آن هم اقتدار بیشتری دارند ولی یافتن آنها تقریبا محال است .
از او پرسیدم :
- “مرد شناخت ” كیست ؟
پاسخ داد :
- هر جنگجویی ممكن است “ مرد شناخت ” بشود . قبلا هم بتو گفته بودم یك جنگجو ، شكارچی بی نقصی است كه به شكار اقتدار می رود . اگر در این شكار پیروز شود می تواند ” مرد شناخت “ شود .
پرسیدم :
- برای این كار لازم است ... ؟
با حركت دستش حرفم را قطع كرد . برخاست و اشاره ای كرد كه او را دنبال كنم . سرازیری مستقیم طرف شرقی تخته سنگ را پایین رفتیم . راه مارپیچ و كاملا مشخصی با سرازیری تندی به دایره می پیوست .
آهسته از این كوره راه خطرناك پایین رفتیم . وقتی رسیدیم دون خوان بی توقف از میان درختچه های بهم فشرده تا مركز دایره پیش رفت . آنجا با استفاده از شاخه ها و برگها ، محلی رابرای نشستن تمیز كرد . این محل نیز كاملا مدور بود .
دون خوان گفت :
- قصدم این بود كه تمام شب ترا اینجا بخاك بسپارم ولی هنوز وقت آن نرسیده است . تو اقتدار نداری . فقط مدت كوتاهی ترا بخاك خواهم سپرد .
تصور محبوس شدن برایم ناخوشایند بود . از او پرسیدم چگونه می خواهد مرا به خاك بسپارد ؟ مانند یك بچه خندید و به جمع آوری شاخه های خشك درختان پرداخت . اجازه نداد كمكش كنم و اصرار كرد كه نشسته بمانم .
شاخه ها را روی جایی كه تمیز كرده بود انداخت . سپس بمن گفت بطرف مشرق دراز بكشم . كتم را زیر گردنم گذاشت و یك قفس دور من ساخت . چهار شاخه هشتاد سانتی متری را در زمین نرم فرو كرد و دور آنها شاخه های بلند گذاشت بطوریكه شبیه بیك تابوت بدون سرپوش شد. سپس روی آنها ساقه و برگ و شاخه های بلند گذاشت بطوریكه از شانه تا پای من پوشیده شود و فقط سرم بیرون ماند .
بعد با قطعه چوب خشكی كه مثل بیل بود خاكهای اطراف را كند و روی قفس ریخت . قفس آنقدر محكم و خوب ساخته شده بود كه خاک به داخل آن نمی ریخت . می توانستم پاهایم را تكان دهم و یا از قفس خارج شوم .
دون خوان توضیح داد كه یك جنگجو خود قفس را می ساخته و بعد به داخل آن می خزیده و آن را از داخل مهر و موم می كرده است.
پرسیدم :
- آیا حیوانات نمی توانند خاك را كنار بزنند و داخل قفس شوند و به انسان صدمه بزنند ؟
- نه . این اصلا برای یك جنگجو مطرح نیست . تو مضطرب هستی چون اقتدار نداری . جنگجویی كه توسط عزم راسخ خود هدایت می شود ، قادر است هر مانعی را از سر راه بردارد . و هیچ حیوانی مزاحم او نمی شود . نه موش ،نه مار و نه شیر كوهی .
- چرا او خود را به خاك می سپارد ؟
- برای دریافت الهامات ، یا برای ذخیره كردن اقتدار .
احساس بی نهایت خوش آیندی همراه با آرامش و رضایت به من دست داده بود . در آن لحظه دنیا بنظرم در حال استراحت می آمد . این آرامش ، خیلی مطلوب و در عین حال عصبانی كننده بود . می خواستم حرف بزنم ولی مرا وادار به سكوت كرد . پس از مدت زمانی ، آرامش آن محل روی خلق و خوی من اثر گذاشت . شروع كردم به اندیشیدن در باره زندگی خودم و به تاریخچه زندگی ام . احساس تاثر و پشیمانی مثل همیشه مرا فرا گرفت . باو گفتم كه لیاقت این را ندارم كه در آنجا باشم . دنیای او قوی و عادل بود و من ضعیف بودم . شرایط زندگی من روحم را ضایع كرده بود .
به قهقهه خندید و مرا تهدید كرد كه اگر ساكت نشوم رویم را كاملا خواهد پوشاند . به من گفت :
- تو انسانی و در شادی ، رنج ، حرمان و مبارزه كه سرنوشت انسانهاست شریك هستی . هنگامیكه مانند یك جنگجو رفتار می كنی ، ماهیت اعمال شخصی تو مهم نیست . و بعد خیلی آهسته ادامه داد :
- اگر فكر می كنی كه روحت ضایع شده ، آنرا اصلاح كن ، پاكیزه كن و به كمال برسان . زیرا در زندگی انسان وظیفه ای شایسته تر از این نیست . روح خود را اصلاح نكردن یعنی به جستجوی مرگ رفتن . پس در واقع یعنی جستجوی هیچ . زیرا مرگ در هر صورت ما را خواهد برد .
مدت زیادی سكوت كرد و بعد با لحنی كه حاكی از اعتقاد عمیق او بود گفت :
- جستجوی كمال روحی یك جنگجو ، تنها وظیفه شایسته انسان این زمان است .
با شنیدن این كلمات وزن اعمال گذشته ام را مثل بار سنگین و غیر قابل تحملی بر روی شانه هایم احساس كردم . بنظرم رسید كه هیچ امیدی وجود ندارد . در حالیكه می گریستم شروع به صحبت در باره زندگی ام كردم . گفتم كه آنقدر ولگردی كرده بودم كه نسبت به رنج و غم بی احساس شده بودم و فقط در مواقعی كه متوجه تنهایی و ضعف خود می شدم احساس غم می كردم .
هیچ نگفت . زیر بازوهایم را گرفت و مرا از قفس بیرون آورد . وقتی آزاد شدم نشستم . او هم نشست . فكر كردم به من فرصت می دهد تا به خودم حاكم شوم ، چون سكوت كرده بود . دفتر یادداشتم را برداشتم و با حالت عصبی به نوشتن پرداختم .
در حالیكه دقیقا مرا نگاه می كرد گفت :
- تو خودت را مثل برگی در معرض باد می بینی . اینطور نیست ؟
درست احساسی بود كه داشتم . مرا كاملا درك می كرد . اضافه كرد كه حال من تصنیفی را بخاطرش می آورد و شروع به خواندن كرد . با صدای دلنشینی می خواند . كلماتش مرا میخكوب كردند :
” چه دور است آسمانی كه زیر آن به دنیا آمدم
اندیشه هایم در حرمانی بی پایان غوطه ورند
اكنون تنها و غمگین مانند برگی در گرو باد ،
می خواهم اشك بریزم ، می خواهم از لذت بخندم “
مدت زیادی ساكت ماندیم تا اینكه او به سخن در آمد و گفت :
- در هر صورت ، از روزی كه متولد شده ای كسانی موافق خواست تو كارهایی كرده اند .
- درست است .
- و كسان دیگری مخالف خواست تو رفتار كرده اند .
- كاملا درست است .
افزود :
- و حالا تو ضعیف هستی ، مثل برگی در باد .
- كاملا همینطور است .
به او گفتم كه شرایط زندگی من گاهی نتایج مخرب و بنیان برافكنی داشته است . با دقت تمام به حرفهایم گوش می كرد ، نمی توانستم بفهمم كه آیا واقعا برایش جالب بودم یا اینكه از روی لطف این كار را می كرد . در یك لحظه متوجه شدم كه دارد جلوی خنده اش را می گیرد بالاخره گفت :
- مهم نیست كه تا چه حد از سرنوشت خود متاثر باشی یا دلت بحال خودت بسوزد ، این مناسب زندگی یك جنگجو نیست ، تو باید تغییر كنی .
بعد به قهقهه خندید و دوباره به خواندن آن ترانه پرداخت ولی این بار روی برخی كلمات تكیه می كرد . بطوریكه ترانه به تضرع مضحكی تبدیل شده بود .
گفت :
- تو این ترانه را دوست داری چون در تمام زندگیت در هر چیز دنبال عیب گشته ای و بعد به شكوه و شكایت پرداخته ای .
نكوشیدم حرفش را قطع كنم . حق با او بود .
معذالك گمان می كردم كه می توانم این احساسم را كه مانند برگی در گرو باد هستم توجیه كنم . او دوباره آغاز سخن كرد :
- آنچه در دنیا از همه دشوارتر است انتخاب كردن و عهده دار شدن منش و شخصیت یك جنگجوست . غمگین بودن ، شكایت كردن و خود را كاملا موجه و محق دانستن هیچ فایده ای ندارد . به هیچ دردی نمی خورد كه فكر كنیم دیگران ما را آزار می دهند . هیچ كس به كسی كاری ندارد ، مخصوصا به یك جنگجو . تو اینجا پیش من هستی ، چون می خواهی اینجا باشی . و حالا باید مسئولیت تام این عمل را بپذیری . در این صورت تصور اینكه تو برگی در گرو باد هستی غیر قابل قبول است .
بلند شد تا قفس را خراب كند . خاكها را در جایی كه برداشته بود ریخت . با دقت شاخه ها را در لابلای درختچه ها متفرق كرد ، و بالاخره دایره كوچك را با شاخ و برگها پوشاند . گویی كه هیچ اتفاقی در آن محل نیافتاده است.
از كارش تعریف كردم . گفت :
- با تمام كوششی كه برای بصورت اول در آوردن اینجا كردیم ، یك شكارچی دقیق خواهد فهمید كه كسی اینجا بوده است . آثار انسان هرگز كاملا محو نمی شود .
چهار زانو نشست و به من دستور داد كه به راحت ترین شكلی كه می توانم روبروی محلی كه مرا به خاك سپرده بود بنشینم و كاملا بی حركت بمانم تا خلق غمگینم از بین برود . سپس گفت :
- یك جنگجو برای كشف اقتدار خود را به خاك می سپارد ، نه برای اشك ریختن بر سرنوشت خویش .
خواستم توضیحی بدهم ، ولی او با حركت سر مرا وادار به سكوت كرد و گفت :
- ناچار شدم ترا زودتر از قفس بیرون بیاورم چون ترسیدم ضعف و خلق و خوی غیر قابل تحمل تو این مكان را بستوه آورد و به تو صدمه بزند . بر سرنوشت خود زاری كردن با اقتدار جور در نمی آید . رفتار یك جنگجو یعنی در عین حال كنترل خود و رها كردن كامل خود !
پرسیدم :
- آخر چطور ممكن است ؟ انسان چگونه می تواند در عین حال هم خود را كنترل كند و هم خود را رها كند ؟
جواب داد :
- كار مشكلی است .
بنظرم رسید شك دارد كه آیا ادامه بدهد یا نه چون دوبار خواست چیزی بگوید ولی ساكت ماند و لبخندی زد . بعد گفت :
- تو هنوز بر تاثر خود غالب نشده ای . تو هنوز احساس ضعف می كنی . پس بیهوده است كه در باره خلق و خوی جنگجو با تو صحبت كنم .
یكساعت گذشت . سپس ناگهان پرسید :
- آیا موفق شده ای فن ” خواب دیدن “ را بیاموزی ؟
به او گفتم كه با كوشش و تمرین زیاد و پی گیرانه موفق شده بودم تا حدی رویاهایم را كنترل كنم . دون خوان قبلا گفته بود می توان این كار را نوعی تفریح تلقی كرد . او كاملا حق داشت چون برای اولین بار در زندگیم با لذت به رختخواب می رفتم . گزارش دقیقی از پیشرفت هایم باو دادم :
- وقتی یاد گرفتم چگونه خود را وادار به نگاه كردن به دستهایم كنم ،حفظ كردن تصویرشان نسبتا ساده بود . این تصاویر كه همیشه مربوط به دستهایم نبود مدت زیادی تداوم می یافت تا اینكه كنترل آنها را از دست می دادم و در رویاهای عادی و پیش بینی نشده ای فرو می رفتم . لحظه ای كه بخودم دستور می دادم دستهایم یا هر چیز دیگری را نگاه كنم كاملا خارج از اراده ام بود . در لحظه ای بخاطر می آوردم كه باید به دستهایم نگاه كنم و بعد به اطراف . معذالك برخی شبها نمی توانستم بخاطر بیاورم كه آیا موفق شده ام یا نه .
دون خوان از این نتایج راضی بنظر می رسید . خواست بداند كه سایر عناصر عادی این مشاهدات چیست . هیچ چیز ویژه ای را نمی توانستم مثال بزنم ولی شروع كردم به تعریف رویای كابوس مانندی كه شب قبل دیده بودم .
خیلی خشك حرفم را قطع كرد و گفت شاخ و برگ نده .
به او گفتم كه من دقیقا جزئیات رویایم را یادداشت كرده ام . از زمانی كه شروع به تمرین فن نگاه كردن به دستهایم كرده بودم ، همه رویاهایم قوی و واضح بودند ، و من با تمام جزئیات آنها را بخاطر می آوردم . او گفت كه نباید به این مطالب تكیه كنم . زیرا جزئیات یا وضوح رویاها اهمیتی ندارد و این فقط اتلاف وقت خواهد بود .
وی افزود :
- وقتی انسان شروع می كند به ” ساختن رویا “ ، رویاهای معمولی ، خیلی زنده و واضح می شوند . این زنده بودن یا وضوح سد بزرگی است . و تو از همه آنهایی كه من در زندگی دیده ام بدتری یعنی بدترین وسواسها را داری چون همه چیز را می نویسی .
فكر كردم كار درستی كرده ام چون یادداشت كردن دقیق رویاهایم تصویر روشنی از كیفیت مشاهداتم در خواب بمن می داد .
دون خوان آمرانه گفت :
- ول كن ! هیچ فایده ای ندارد . تو فقط موفق شدی كه هدف ” ساختن رویا “ را كه كنترل و قدرت هست منحرف كنی .
دراز كشید ، كلاهش را روی چشمانش گذاشت و به سخن گفتن ادامه داد :
- من دوباره همه فنونی كه برای تسلط بر رویا باید بكار بندی تكرار می كنم :
در درجه اول باید نگاهت را روی دستهایت ثابت كنی ، از همان لحظه اول ، بعد نگاهت را به سایر عناصر متوجه كنی و نگاه های كوتاه و سریع به آنها بیاندازی . بخاطر داشته باش كه اگر فقط نیم نگاهی به آنها بیاندازی تصاویر تغییر مكان نخواهند داد . بعد دوباره به دستهایت نگاه كن . هر بار كه به دستهایت نگاه می كنی اقتداری را كه برای ” رویا ساختن “ لازم است ، تقویت خواهی كرد . به همین دلیل اوایل باید تعداد عناصری را كه می خواهی نگاه كنی ، محدود كنی . هر بار چهار عنصر كافیست . بعدها خواهی توانست صحنه دید را بازتر كنی تا جایی كه هر چه می خواهی را در بر گیرد . ولی بمحض اینكه تصاویر شروع به حركت كردند و احساس كردی كه داری كنترل آنها را از دست می دهی ، به دستهایت برگرد . هنگامی كه احساس كردی قادری الی غیر النهایه اشیاء را نگاه كنی ، آنوقت برای یک فن جدید آماده خواهی بود . من آن را حالا به تو می آموزم اما فقط وقتی كه آماده شدی از آن استفاده كن .
لحظه ای سكوت كرد . بعد برخاست و نشست ، مرا نگریست و گفت :
- مرحله بعدی ” ساختن رویا “ سفر كردن است . به همان طریقی كه نگاه كردن به دستهایت را آموختی می توانی اراده ات را برای تغییر مكان بكار بری ، برای رفتن به جای دیگر . در درجه اول مكانی را كه می خواهی به آنجا بروی انتخاب كن . محل كاملا شناخته شده ای را انتخاب كن . مثلا مدرسه ات یا یك گردشگاه ، یا منزل یكی از دوستانت را . بعد اراده كن كه به آنجا بروی . این تكنیک خیلی دشوار است . تو باید دو چیز را انجام دهی . یكی اراده كنی كه به آنجای بخصوص بروی و بعد وقتی موفق شدی ، لحظه دقیق سفرت را هم تعیین كنی .
در حالیكه یادداشت می كردم بنظرم رسید كه دارم دیوانه می شوم . با نهایت صداقت همه دستورات و تعالیم غیر منطقی او را یادداشت می كردم . و برای اینكه بتوانم بنویسم با خودم در مبارزه بودم . احساس پشیمانی و سرگردانی شدیدی به من دست داده بود . بی آنكه متوجه باشم پرسیدم :
- دون خوان ، شما دارید با من چكار می كنید ؟
تعجب كرد ، لبخندی زد و مرا دقیق نگاه كرد و گفت :
- تو بارها این سوال را از من كرده ای . من با تو كاری نمی كنم . تو داری خودت را در دسترس اقتدار می گذاری . تو اقتدار شكار می كنی و من فقط تو را راهنمایی می كنم .
بعد سرش را به یك طرف خم كرد و مرا زیر نظر گرفت . با یكدستش چانه مرا گرفت و با دست دیگرش گردنم را . بعد سرم را از جلو به عقب تكان داد . عضلات گردنم كه شدیدا منقبض بودند خود را رها كردند .
لحظه ای به آسمان نگریست و گفت :
- هنگام رفتن است . از جا برخاست.
بطرف شرق رفتیم تا به تعداد زیادی از درختان كوچك كه در دره ی میان دو تپه بلند بود ، رسیدیم . ساعت تقریبا پنج بعد از ظهر بود . دون خوان گفت كه احتمالا باید شب را در آنجا بسر بریم . درختان را نشان داد و گفت اینطرفها باید آب باشد .
تمام بدنش منقبض و هوشیار شد و شروع كرد به بوئیدن هوا مثل یك حیوان . عضلات گردن و سینه اش دیده می شدند و با نفسهای كوتاه ، سریع و مقطعی كه می كشید ، تكان می خوردند . به من گفت كه از او تقلید كنم و محل آب را كشف كنم . با بی میلی این كار را كردم و پس از پنج شش دقیقه تنفس سریع ، احساس گیجی می كردم . ولی سوراخهای بینی ام فوق العاده حساس شده بود بطوریكه بوی بیدهای كنار رودخانه به مشامم رسید اما نمی فهمیدم از كدام طرف می آید .
به من گفت كه چند دقیقه استراحت كنم و بعد دوباره شروع كنم . این بار نتیجه رضایت بخش تر بود . بوی بید رودخانه از طرف راست من می آمد . به آنسو رفتیم و در حدود چهار صد متر آنطرفتر یك منطقه باتلاقی با آب ساكن دیدیم . آنرا دور زدیم و به جلگه بلندتری رسیدیم . گیاهان اطراف آنجا بسیار فشرده بودند .
دون خوان انگار كه حرف خیلی عادی می زد ، گفت :
- این اطراف پر از شیر كوهی و گربه سان های دیگر است .
فورا به پناه او دویدم . از خنده منفجر شد و گفت :
- من معمولا به این جا نمی آیم ولی كلاغ این مسیر را به ما نشان داد . باید چیز بخصوصی وجود داشته باشد .
پرسیدم :
- دون خوان آیا واجب است كه اینجا بمانیم ؟
- بله . در غیر اینصورت از این محل پرهیز می كردم .
خیلی عصبانی شده بودم . از من خواست دقیقا به سخنانش گوش فرا دهم :
- اینجا فقط یك كار باید كرد و آن شكار شیر است . بنا بر این آن را به تو می آموزم :
طریقه بخصوصی برای ساختن تله برای شكار موشهای آبی هست . موشهایی كه در اطراف چاه آب زندگی می كنند . از این حیوانات بعنوان طعمه شیر استفاده خواهیم كرد . دیواره قفس طوری ساخته می شود كه در هم بریزد و زیر آن چوبهای خیلی تیز كار می گذارند كه دیده نمی شوند . فقط وقتی چیزی روی قفس بیافتد ، دیواره ها فرو می ریزد و این تیغهای تیز آنچه را كه به درون افتاده باشد سوراخ می كنند .
نمی توانستم منظورش را بفهمم ، دون خوان روی زمین تصویر آن را کشید . چوب هایی که قفس را تشکیل می دهند روی یک دو شاخه قرار دارند که اساس چوب بست آن است و در صورت سقوط جسم سنگینی بر روی آن ، قفس از یکی از دو طرف در هم می ریزد و چوبهای نوک تیز که در تمام بدنه قفس کار گذاشته شده ، در بدن حیوان فرو می رود .
دون خوان گفت :
- معمولا در قفس را با شاخه و برگ فراوان می پوشانند و روی آن سنگ های زیاد و سنگین می گذارند . این در به قفس متصل است و درست روی آن قرار می گیرد . شیر کوهستان که بوی طعمه را استشمام می کند به طرف آن می آید و می کوشد که با ضربه دست قفس را بشکند . آنگاه نوک تیز چوبها ، دستش را مجروح می کنند و حیوان ، خشمگین روی قفس می پرد . قفس در هم می شکند و سنگها به روی او فرو می ریزند . بعد گفت :
- شاید روزی لازم باشدکه یک شیر کوهی شکار کنی ، باید بدانی که این حیوان خیلی باهوش است و تنها راه بدام انداختنش یک مجروح کردن او و دیگر گول زدن او با استفاده از بوی بید است که موجب می شود شیر بوی انسان را تشخیص ندهد .
با مهارت و سرعت تعجب آوری یک تله ساخت . پس از انتظار زیادی سه حیوان که شبیه سنجاب بودند شکار کردیم و داخل تله شیر گذاشتیم . به من گفت که یکدسته از ترکه های بید کنار مرداب را بچینم و تمام بدنم را با آن ماساژ دهم ، خودش هم همین کار را کرد . با مهارت دو عدد تور از ساقه های نی کنار مرداب بافت و مقدار زیادی از گیاهان سبز و گل برداشت و با یکی از تورها کمی دورتر پنهان شد .
در این موقع سنجاب ها شروع به جیغ زدن کردند . از جایی که پنهان شده بود ، به من گفت که تور دیگر را با مقدار زیادی از گل و علف بردارم و بروم لای شاخ و برگ درختی که نزدیک تله بود و سنجاب ها در آن قیل و قال می کردند پنهان شوم .
گفت که قصد ندارد سنجاب ها و یا شیر را مجروح کند . به همین دلیل هم به محض اینکه حیوان نزدیک به تله شد تورش را روی سر او خواهد انداخت و من هم می بایست آماده باشم و بلافاصله بعد از او تور را روی سر شیر بیاندازم ، و او را بترسانم . به من سفارش کرد که خیلی مواظب باشم تا از درخت نیافتم و تا وقتی که منتظر لحظه اقدام هستم بی حرکت بمانم تا دیده نشوم .
نمی توانستم دون خوان را ببینم . جیغ و داد سنجابها افزایش یافت . شب بقدری سیاه بود که نمی توانستم اطراف را ببینم . ناگهان صدای گام برداشتن آهسته و بوی تند حیوانی وحشی را در نزدیکی خود احساس کردم . غرش خفه ای بگوش رسید . سنجاب ها ساکت شدند . در این لحظه زیر درختی که بر آن نشسته بودم حیوانی را دیدم . می خواستم مطمئن شوم که شیر کوهی است ولی او ناگهان بسوی تله پرید ، اما قبل از رسیدن به آن چیزی موجب شد به عقب برگردد . با توجه به دستورات دون خوان تور خود را پرت کردم . موفق نشدم تور را روی او بیاندازم ولی سر و صدای زیادی ایجاد شد . در این لحظه دون خوان شروع کرد به فریادهای آنچنان بلند و گوشخراشی که پشتم به لرزه افتاد . حیوان با چابکی خارق العاده ای به طرف بلندی پرید و در تاریکی شب فرار کرد . تا مدتی دون خوان هنوز به جیغ زدن ادامه داد و بعد به من گفت که از درخت پایین بیایم و تله را با سنجاب ها بردارم و هر چه زودتر بسوی او بروم .
در یک چشم بهم زدن کنار او بودم . از من خواست که تقلید جیغ هایش را در آورم برای اینکه شیر دور بماند . بعد قفس را از هم گشود و سنجاب ها را آزاد کرد . جیغ های من شبیه جیغ های او نبود ، صدایم عصبی بود و ذق ذق می کرد . به من گفت که خود را کاملا رها کنم و از ته دل جیغ بزنم زیرا شیر هنوز آنطرفها می چرخید . در آن موقع تازه متوجه موقعیت شدم . شیر واقعا وجود داشت . چندتا جیغ عالی کشیدم . دون خوان از خنده روده بر شده بود .
گذاشت مدتی جیغ بزنم بعد گفت :
- ما باید این مکان را بی سر و صدا ترک کنیم زیرا شیر احمق نیست . او حتما بازخواهد گشت و بی شک ما را دنبال خواهد کرد . ما هر چه محتاط باشیم باز اثری به وسعت جاده اصلی باقی می گذاریم .
دون خوان براه افتاد . یک قدم از او دور نمی شدم . گه گاه می ایستاد و به صدای اطراف گوش می داد ، ناگهان شروع به دویدن کرد . در حالیکه بخاطر حفظ چشمهایم از شاخ و برگها دستهایم را جلو چشمم گرفته بودم او را دنبال کردم . به دیواره سنگی ای که بعد از ظهر روی آن توقف کرده بودیم ، رسیدیم .
دون خوان گفت :
- اگر موفق شویم بالا برویم نجات یافته ایم ، البته در صورتی که شیر در وسط راه به ما حمله نکند . نمی دانم چگونه این کار را کردم ولی با قدمهای استوار او را دنبال کردم . وقتی تقریبا به بالا رسیده بودیم صدای جیغ عجیب حیوانی را شنیدم . شبیه به صدای گاو بود ولی طولانی تر و مخصوصا هولناک تر .
دون خوان فریاد زد :
بیا بالا ! زود باش !
در تاریکی مطلق از دون خوان جلو زدم بطوریکه وقتی او به بالای دیواره سنگی رسید من آنجا نشسته بودم .
دون خوان به زمین غلطید . فکر کردم خستگی او را از پای در آورده است ولی بعد دیدم که از خنده شکمش را گرفته ، او به من می خندید که از ترس چنگالهای شیر توانسته بودم آن طور فرار کنم .
دو ساعت تمام در سکوت کامل نشستیم ، بعد پائین آمدیم و بسوی ماشین رفتیم .
یکشنبه سوم سپتامبر 1961
وقتی چشمهایم را گشودم دون خوان در خانه نبود . یادداشتهایم را مرتب کردم و بعد رفتم برای آتش ، چوب جمع کردم . وقتی داشتم غذا می خوردم ، بازگشت . از عادت غذا خوردن من سر ظهر خندید ولی با کمال میل چند تا از ساندویچ هایی را که درست کرده بودم ، خورد .
تردید خودم را در مورد مساله شیر با او در میان گذاشتم . وقتی به شب گذشته فکر می کردم صحنه ها بنظرم باور کردنی نبود . شاید او برای من صحنه سازی کرده بود . حوادث به سرعتی اتفاق افتاده بود که من حتی فرصت دقت کردن را هم پیدا نکرده بودم . بدون اندیشیدن در مورد آنچه اتفاق می افتاد ، اقدام کرده بودم و حالا که یادداشتهایم را می نوشتم از خودم می پرسیدم که آیا واقعا من یک شیر کوهستان را دیده بودم ؟ تجربه ای که قبلا در مورد یک شاخه خشک درخت کرده بودیم ، مشکل فراموشم می شد .
دون خوان خیلی ساده گفت :
- او یک شیر کوهستان بود .
- یک حیوان واقعی ؟ با گوشت و استخوان ؟
- مسلم است .
تردیدهای من از ساده بودن این حوادث سرچشمه می گرفت انگار که شیر آنجا منتظر بود و به او آموخته بودند که دقیقا هر چه را که دون خوان گفته بود انجام دهد .
نسبت به حرف های بدبینانه من بی تفاوت ماند فقط خندید و گفت :
- تو آدم عجیبی هستی . تو آن حیوان را دیدی و صدایش را هم شنیدی . او درست زیر درختی بود که تو پنهان شده بودی . اگر متوجه بوی تو نشد و روی تو نپرید به دلیل بوی بید رودخانه بود که به بدنت مالیده بودی . بوی این گیاه تمام بوهای دیگر را خنثی می کند و تو یک دسته از شاخه های آن را هم روی زانویت داشتی .
به او گفتم که شکی در حرفهایش ندارم ولی آنچه دیشب اتفاق افتاده بود بطور غریبی با حوادث زندگی روزمره من تفاوت داشت وقتی یادداشت می کردم یک لحظه فکر کردم شاید دون خوان نقش شیر را بازی کرده است . ولی این تصور را می بایست رد کنم چون بچشم خوم حیوان چهار پایی را دیده بودم که روی قفس سنجابها پرید و بعد فرار کرد .
دون خوان گفت :
- چرا موضوع را اینقدر بزرگ می کنی ؟ در این کوهستانها هزارها شیر کوهی هست . تو همیشه توجه ات را به چیزهایی معطوف می کنی که اهمیت ندارد . چه اهمیتی دارد که او شیر کوهی بوده یا یک حیوان دیگر . آنچه مهم است احساسی است که تو در آن لحظه داشته ای .
من هرگز حیوان وحشی خطرناک ندیده بودم و تصور اینکه یک شیر در چند قدمی من بوده مرا بحیرت می انداخت .
صبورانه به حرفهایم گوش داد و بعد با لحن مضحکی پرسید :
- چرا یک گربه بزرگ باید اینهمه بر تو اثر گذاشته باشد ؟ تو به بیشتر حیوانات این صحرا نزدیک شده ای و هیچکدام ترا این اندازه به وحشت نیانداخته اند . آیا تو گربه سان ها را دوست داری ؟
- نه به هیچ وجه .
- پس فراموش کن . در هر صورت هدف آموختن شکار شیر نبوده است .
- پس چه بوده ؟
- آنچه تو دیشب انجام دادی بطور کامل انجام پذیرفت . در لحظه ای که از درخت پریدی ترس ، تو را فلج نکرد . وقتی که غرش شیر را شنیدی ، خیلی خوب واکنش نشان دادی و سریعا به بالای دیواره سنگی رسیدی . اگر در روز روشن این طرف صخره را ببینی باورت نخواهد شد . تو خودت را تا حدی رها کردی و تا حدی هم کنترل کردی . ممکن بود از کوره راه منحرف شوی و بمیری . بالا رفتن از این دیواره در تاریکی مستلزم این بود که هم مواظب خودت باشی و هم خودت را رها کنی . این آن چیزیست که من رفتار یک جنگجو می نامم.
پاسخ دادم که من بخاطر ترس اینطور اقدام کرده بودم نه برای رفتار کنترل و رهایی .
لبخند زنان گفت :
- می دانم فقط می خواستم به تو نشان دهم که انسان می تواند به ماورای محدودیتهای خود برود ، به شرط اینکه رفتار مناسبی داشته باشد . یک جنگجو خود منش خویش را می آفریند . تو این را نمی دانستی ، اما ترس تو را واداشت که رفتار یک جنگجو را داشته باشی و حالا که می دانی رفتار جنگجو چیست هر چیزی می تواند تو را به آن وادارد .
می خواستم با او بحث کنم ولی دلایلم خیلی نامشخص بود . احساس رنجش بی دلیلی مرا فرا گرفت .
دون خوان گفت :
- اینگونه اقدام کردن خیلی عملی است . زشتی ها را از بین می برد و تصفیه می کند . وقتی بالای صخره رسیدی احساس کردی که خیلی قوی هستی اینطور نیست ؟
خوب می فهمیدم منظورش چیست . معذالک فکر می کردم که احمقانه است بخواهم این تعالیم را در زندگی روزمره ام بکار ببرم .
دون خوان گفت :
- ما برای همه اعمالمان نیاز به رفتار جنگجو داریم . اگر نه دچار انحراف و زشتی می شویم . زندگی بدون چنین رفتاری عاری از اقتدار است . خودت را نگاه کن . عصبانی و خشمگین می شوی ، ناله می کنی ، شکایت می کنی و گمان می کنی هر کس تو را به ساز خودش می رقصاند و تو برگی در گرو باد هستی . در زندگی تو اقتدار نیست . وای که چه وحشتناک است ! درعوض یک جنگجو مانند یک شکارچی همه چیز را محاسبه می کند . معنی کنترل کردن همین است . ولی وقتی همه چیز را محاسبه کرد ، اقدام می کند . خود را رها می کند و این توکل است . یک جنگجو برگی در باد نیست . هیچکس نمی تواند او را به کاری وادار کند . هیچ کس نمی تواند علیه او یا علیه قضاوت تامل شده او اقدامی کند . یک جنگجو در زندگی خودش جا می افتد و به بهترین نحو ممکن زندگی می کند .
از نظریات او خوشم آمد معذالک بنظرم واقع بینانه نبودند و برای دنیای پیچیده ای که من در آن زندگی می کردم خیلی ساده بنظر می آمدند .
حرف های من موجب خنده اش شد . افزودم که رفتار جنگجو به هیچ وجه نخواهد توانست مرا کمک کند تا بر احساس حقارت و جریحه دار شدنم از دیگران غلبه کنم . مثلا در یک موقعیت فرضی که فرد ستمگر و بدخواهی از نظر جسمی مرا آزار دهد و قویتر از من باشد چه کاری از من ساخته است ؟
پاسخ داد :
- یک جنگجو ممکن است جریحه دار شود ولی مکدر نمی شود . برای یک جنگجو تا وقتی که خودش رفتار صحیحی دارد هیچ چیز برخورنده ای در اعمال همنوعانش وجود ندارد .
تو دیشب از دست شیر خشمگین نشدی و از اینکه ما را دنبال کرد عصبانی نبودی . بخاطر ندارم که فحش داده باشی یا گفته باشی حق نداشته ما را دنبال کند . با توجه به آنچه در باره شیرها شنیده بودی بعید نبود که سبع و درنده باشد . ولی وقتی تو برای نجات جانت فرار می کردی به این موضوع ها نمی اندیشیدی . تو تنها برای زنده ماندن تلاش می کردی ، و موفق هم شدی . حال اگر تو تنها بودی و شیر تو را می گرفت و پاره پاره می کرد ، هرگز بفکرت نمی رسید که شکوه و شکایت کنی ، یا خود را سر افکنده ببینی . رفتار یک جنگجو در همه جا موثر است و با دنیای تو یا دنیا و جامعه هر کس دیگری مغایرت ندارد . برای جان سالم بدر بردن از نیرنگهای دنیا و مردم آن تو به رفتار جنگجو نیاز داری .
برایش توضیح دادم که شیر کوهی و هم نوعان مرا نمی شود در یک ردیف قرار داد . من نیرنگهای آدمها را می شناسم . در حالیکه راجع به شیر کوهی هیچ چیز نمی دانستم . آنچه مرا در رابطه با همنوعانم عذاب می داد ، این بود که آنها آگاهانه رفتار بد و غلطی داشتند .
دون خوان به آرامی گفت :
- می دانم . می دانم . مانند یک جنگجو رفتار کردن ، کار ساده ای نیست . یک انقلاب است . شیر کوهی ، موش آبی و همنوع خود را در یک ردیف قرار دادن کار شگفت انگیزی است که فقط ذهن یک جنگجو از عهده آن بر می آید .
بخش دهم
خود را در دسترس اقتدار قرار دادن
پنج شنبه 17 ماه اوت 1961
به محض پیاده شدن از ماشین به دون خوان گفتم كه حالم خوش نیست . با مهربانی دستم را گرفت و تا زیر سر در خانه اش برد و گفت :
- بنشین .
لبخند زنان دستی به شانه ام زد .
همان طور كه اشاره كردم از دو هفته قبل دون خوان با من تغییر روش داده بود و در نتیجه برای اولین بار در روز چهارم اوت به من اجازه داد كه چند دانه ” پیوتل “ مصرف كنم . در اوج توهمات ناشی از مخدر ، من با سگ خانه ای كه در آن بودیم بازی كرده بودم . از نظر دون خوان این اتفاق بیان كننده رابطه ای فوق العاده ویژه با پیوت بود . او ادعا می كرد كه در لحظاتی از آن قبیل كه من تجربه كرده بودم یعنی در لحظات اقتدار ، دنیای عادی دیگر وجود نداشت و هیچ چیز را نمی بایست به ظاهرش تعبیر كرد . سگی كه من با او بازی كرده بودم ، یك سگ عادی نبود بلكه تجسمی از مسكالیتو بود یا در واقع نیرو و الهه ای بود كه در پیوتل وجود دارد .
اثرات ثانوی این تجربه عبارت بود از یك خستگی عمومی ، تاثر مالیخولیائی و رویاها و كابوسهائی كه بطور استثنائی اثر گذارنده بودند . دون خوان پرسید :
- پس وسایل نویسندگی ات كجاست ؟
دفترچه یادداشتم در ماشین مانده بود . دون خوان كیفم را آورد و كنار دستم گذاشت .
از من پرسید :
- آیا همیشه هنگام را ه رفتن این كیف را در دست می گیری ؟
- بله .
- این دیوانگی است . من به تو گفته بودم كه هنگام راه رفتن هیچ چیز در دستت نگیری . یك كوله پشتی بخر .
از خنده روده بر شدم . گذاشتن دفترچه یادداشت در كوله پشتی خیلی مضحك بود . به او گفتم كه من معمولا كت و شلوار و جلیقه می پوشم و كوله پشتی روی چنین لباسی جلب توجه می كند . گفت :
- پس كت را روی كوله پشتی بپوش . بهتر است مردم فكر كنند كه تو قوزی هستی تا اینكه بدنت را با این همه اشیائی كه در دست می گیری ، خراب كنی .
بعد مرا تشویق كرد كه دفتر و مدادم را بیرون بیاورم . بنظر می رسید كه قصد دارد راحتی و آسایش مرا فراهم كند .
دوباره ناراحتی جسمی و احساس غم عجیبی را كه داشتم به او یادآوری كردم . به قهقهه خندید و گفت :
- تو شروع به آموختن كرده ای .
بعد گفتگوئی طولانی را آغاز كردیم . او گفت :
- مسكالیتو به تو اجازه داده است كه با او بازی كنی و این نشانه انتخاب تو بعنوان ” مرد برگزیده “ است . من تعجب می كنم ، چون تو سرخپوست نیستی ، معذالك باید شناخت سری را بتو منتقل كنم . همان طور كه راهنمای من این شناخت را به من داد و مرا تبدیل به ”مرد شناسا “ كرد .
احساس بدبختی قریب الوقوعی به من دست داد . دانستن این مطلب كه انسان برگزیده ای هستم ، طرز رفتار عجیب او با من و تاثیر منهدم كننده پیوتل ، مجموعا در من احساس دلواپسی و بلا تكلیفی شدیدی بوجود آورده بود . ولی حالات من برای او اهمیت نداشت . مرا متوجه كرد كه مسكالیتو با من بازی كرده و این تنها مسئله مهم و بی نظیری بود كه می بایست به آن بیاندیشم . و افزود :
- به هیچ چیز دیگر فكر نكن . بقیه خود بخود خواهد آمد .
سپس برخاست ، با مهربانی دستی بسرم كشید و با صدای لطیفی گفت :
- من به تو جنگجو بودن را خواهم آموخت همانطور كه شكار را به تو آموختم . البته این را هم اضافه كنم كه فرا گرفتن شكار تو را به شكارچی مبدل نكرد و فرا گرفتن جنگجوئی هم تو را به آدم جنگجوئی تبدیل نخواهد كرد .
احساس حرمان و ناراحتی جسمی كه داشتم مرا مضطرب می كرد . از رویاها و كابوسهایم شكایت كردم . لحظه ای فكر كرد و بعد نشست . گفتم كه خوابهای عجیبی دیده ام .
- تو همیشه خوابهای عجیبی می دیدی .
- ولی این بار باز هم عجیب تر هستند .
- اهمیتی نده . اینها فقط رویا هستند و مثل رویاهای هر شخص دیگری هیچ اقتداری ندارند . پس چرا نگران آنها هستی یا از آنها صحبت می كنی ؟
- ولی آخر ، دون خوان ، آنها فكر مرا بخود مشغول كرده اند . چه باید بكنم تا این خوابها متوقف شوند ؟
- هیچ . بگذار بگذرند . برای تو وقت آن فرا رسیده كه در دسترس اقتدار قرار بگیری ، پس حالا شروع كن به تصرف در رویاهایت . بطریقی لغت ” رویا “ را بكار برده بود كه حس كردم منظور خاصی از آن دارد . در این فكر بودم كه سوالم را چگونه مطرح كنم ، كه ادامه داد :
- تا بحال در باره رویا با تو حرفی نزده بودم چون قصدم این بود كه شكار كردن را به تو بیاموزم ، یك شكارچی علاقه ای به استفاده از رویا ندارد و می شود گفت كه تفاوت بین یك شكارچی و یك جنگجو در همین است . شكارچی هیچ چیز در باره اقتدار نمی داند در حالی كه جنگجو می كوشد اقتدار بدست آورد .
این كه چه كسی می تواند جنگجو بشود و چه كسی فقط شكارچی از اراده ما خارج است . چنین تصمیمی در حیطه قدرت نیروهائی است كه ما انسان ها را هدایت می كنند . به همین دلیل است كه بازی كردن مسكالیتو با تو نشانه پر اهمیتی است . آن قدرت ها ترا بسوی من هدایت كردند . آنها تو را بسوی آن ایستگاه اتوبوس راندند .
بخاطر داری ؟ یك آدم دلقك مآب تو را بسوی من آورد . اینكه یك عروسك دلقك ترا به من معرفی كرد نیز یك نشانه بود . و اینطور شد كه من به تو شكارچی شدن را آموختم . و حالا یك نشانه دیگر . مسكالیتو شخصا با تو بازی كرده است . متوجه هستی چه منظوری دارم ؟
منطق عجیب و غریب او را درك نمی كردم . كلماتش صحنه هائی را در نظرم مجسم می ساخت كه در آنها خود را مقهور و مغلوب چیزی وحشتناك و غیر قابل درك می دیدم ، چیزی كه در انتظارش نبودم و حتی در عجیبترین تخیلاتم نیز وجودش را حدس نزده بودم . پرسیدم :
- شما پیشنهاد می كنید كه من چكار كنم ؟
- خودت را در دسترس اقتدار قرار بده . خواب هایت را در دست بگیر . تو آنها را ”رویا “ می نامی چون اقتدار یك جنگجو را نداری . جنگجوئی كه در جستجوی قدرت است آنها را رویا نمی نامد بلكه واقعیت می داند .
- منظورتان این است كه او خواب را واقعی تلقی می كند ؟
- او چیزی را بجای چیز دیگری نمی گیرد . آنچه تو رویا می نامی برای یك جنگجو واقعیت است . تو باید بفهمی كه یك جنگجو آدم نادانی نیست . جنگجو شكارچی منزهی است كه به شكار اقتدار می رود . او وقت و حوصله لاف زدن ، بخود دروغ گفتن یا راه غلط رفتن را ندارد . آنچه در صحنه برد و باخت قرار دارد زندگی اوست و زندگی او مهم تر از این است كه چنین كارهائی بكند . زندگی ای كه بدقت پیراسته و محدود شده است ، زندگی كسی كه مدت زیادی وقت گرفته تا به حداقل مورد نیاز تقلیل یابد و به كمال برسد . او زندگیش را با یك سنجش احمقانه از دست نخواهد داد و یا با اشتباه گرفتن چیزی بجای چیز دیگری . پس خواب دیدن برای یك جنگجو واقعیت دارد ، زیرا می تواند مختارانه در آن عمل كند . می تواند چیزی را بپذیرد یا رد كند . بین وسایل مختلف آنهائی را كه به اقتدار منجر می شوند ، برگزیند و سپس می تواند از این وسایل استفاده كند . در حالی كه در رویاهای عادی ، او نمی تواند مختارانه اقدام به عمل كند .
- دون خوان ، منظورتان این است كه خواب واقعیت دارد ؟
- مسلم است كه واقعیت دارد .
- به همان اندازه كه آنچه الان انجام می دهیم ؟
- اگر بخواهی مقایسه كنی ، خواهم گفت شاید از این هم واقعی تر باشد . در حقیقت خواب دیدن ، داشتن اقتدار است . تو در خواب می توانی چیزها را تغییر دهی ، و می توانی بی نهایت چیزهای نهانی كشف كنی ، تو می توانی هر چه را می خواهی كنترل كنی .
از یك نقطه نظر ، عقاید اساسی دون خوان همیشه برایم جذاب بود . می توانستم بسهولت درك كنم كه او این تصور را كه آدم بتواند در رویا همه كار بكند ، دوست دارد . ولی هرگز نمی توانستم این مطلب را جدی بگیرم . شكاف عمیقی بین این طرز فكر و طرز فكر من وجود داشت .
چند لحظه ای صاف هم را نگاه كردیم . حرفهایش بنظرم جنون آمیز بود . ولی هر چه فكر می كردم می دیدم او متعادل ترین آدمی است كه می شناسم .
اقرار كردم كه باور نمی كنم او رویاهایش را واقعیت بداند . زیر لبی خندید . انگار می دانست تا چه حد واقعیت من متزلزل است . بدون كلمه ای حرف برخاست و وارد خانه اش شد .
مدت زیادی مبهوت به جا ماندم . تا اینكه از پشت خانه مرا صدا كرد تا دمی ذرتی را كه پخته بود با هم بخوریم .
از او پرسیدم حالت بیداری را چه می نامد ؟ آیا لغت ویژه ای برای آن دارد ؟ ولی او یا پرسشم را نفهمید و یا نخواست جواب بدهد .
برای نشان دادن تناقض واقعیت با رویا پرسیدم :
- شما به آنچه ما الان انجام می دهیم چه می گوئید ؟
در حالی كه جلوی خنده اش را می گرفت گفت :
- من به این خوردن می گویم !
- من این را واقعیت می نامم . واقعیت ، زیرا این كه ما داریم غذا می خوریم ، واقعا اتفاق می افتد .
- خواب دیدن هم واقعا اتفاق می افتد . و در حالی كه از خنده به خود می پیچید ادامه داد :
- همان طور كه شكار كردن ، راه رفتن و خندیدن .
گفتگو را رها كردم . هر چه می خواستم وسعت نظر بخرج بدهم ، باز هم نمی توانستم حرفش را بپذیرم . بنظرم رسید كه از سرگشتگی من لذت می برد .
پس از اتمام غذا گفت كه برای راه پیمائی بیرون می رویم ولی نه مثل همیشه برای گردش در صحرا و توضیح داد :
- این بار فرق می كند . از حالا به بعد ما به مكانهای اقتدار می رویم . تو باید بیاموزی كه چگونه خود را در اختیار اقتدار قرار دهی .
به او گفتم كه می ترسم و خود را ابدا شایسته چنین كارهائی نمی دانم . دستی به پشتم زد و با لبخند محبت آمیزی آهسته گفت :
- خیلی خوب . كافیست ، خودت را به ترس نسپر . من ذهن شكارچی تو را بیدار كرده ام . تو دوست داری با من در این صحرای شگفت انگیز گردش كنی . برای اینكه همه چیز را رها كنی ، خیلی دیر شده است .
به سوی صحرا به راه افتاد . با حركت سر به من اشاره كرد كه او را دنبال كنم . می توانستم سوار ماشین بشوم و آنجا را ترك كنم اما من واقعا دوست داشتم كه همراه او در آن صحرای باشكوه ، پرسه بزنم . دنیای ترسناك ، اسرار آمیز و با شكوه او را دوست داشتم . واین دنیا فقط وقتی با او بودم برایم وجود داشت . همانطور كه گفته بود ، مجذوب شده بودم .
بطرف تپه های شرقی رفتیم . راه پیمائی طولانی ای بود . گرمای خفقان آور مرا به هیچ وجه اذیت نكرد .
وارد گردنه تنگی شدیم و خیلی جلو رفتیم . دون خوان در سایه تخته سنگهای بزرگی توقف كرد . چند قطعه شیرینی درآوردم كه بخورم ولی دون خوان مانع شد .
به من گفت كه باید چند متر آنطرف تر روی تخته سنگ مجزا و بلندی بنشینم . سنگ تقریبا مدوری بود . گمان كردم كه او هم به من خواهد پیوست . چون با من تا نیمه راه آمد ولی پس از اینكه مرا كمك كرد تا به بالای تخته سنگ برسم یك قطعه گوشت خشك شده به من داد و گفت كه این ” گوشت اقتدار “ است و باید بسیار آهسته جویده شود و با هیچ خوراك دیگری مخلوط نشود . بعد پائین رفت و در پناه تخته سنگی در سایه نشست . كاملا راحت و آرام بود . تقریبا در خواب بنظر می رسید . تا وقتی من مشغول خوردن بودم همین حالت را حفظ كرد بعد ناگهان پشتش را صاف كرد و شروع كرد به تكان دادن سرش از چپ به راست گوئی بدقت گوش فرا داده است . دو یا سه بار نگاهی به من انداخت و ناگهان برخاست و مانند یك شكارچی به بررسی اطراف پرداخت . بطور غریزی به حالت آماده باش درآمدم . چشم از او بر نمی داشتم . با نهایت احتیاط آهسته عقب عقب رفت و پشت تخته سنگها پنهان شد . مثل اینكه منتظر عبور شكار بود . ناگهان متوجه محوطه دایره شكلی شدم كه اطرافش را سنگهای سیاه آهن فرا گرفته بود .
دون خوان از پناهگاهش ناگهان بیرون آمد و لبخندی زد . خمیازه ای كشید ، خستگی اش را در كرد و بطرف من آمد ، خیالم راحت شد . دوباره نشستم و پرسیدم :
- چه اتفاقی افتاده ؟
با فریاد پاسخ داد :
- در این اطراف هیچ خبری نیست و نباید نگران باشیم .
معده ام تیر كشید . پاسخش نامتناسب بود . نمی دانستم چرا بدون دلیل فریاد می زند .
تصمیم گرفتم از تخته سنگ پائین بیایم ولی او فریاد زد :
- چند لحظه دیگر هم بمان .
پرسیدم :
- شما دارید چكار می كنید !
در حالیكه بین دو تخته سنگ پنهان می شد با صدای گوشخراش گفت :
- می روم این دور و برها سركی بكشم . بنظرم صدائی شنیدم .
پرسیدم :
- آیا صدای حیوانی را شنیدید ؟
دستش را بگوشش گذاشت و فریاد زد :
- صدای تو را نمی شنوم ، بلندتر داد بزن !
خودم را خفه كردم تا از او بپرسم جریان چیست ؟
او فریاد زد :
- این اطراف هیچ خبری نیست . آیا تو در بالای تخته سنگ چیزی نمی بینی ؟
- نه .
بعد از من خواست كه محوطه ای را كه طرف جنوب واقع بود برایش توصیف كنم .
پس از این كه مدتی جیغ و داد كردیم به من گفت :
- بیا پائین و بعد آهسته در گوشم گفت :
- برای اینكه مطمئن شویم ، حضورمان را باطلاع رسانده ایم ، ناچار بودیم فریاد بزنیم . تو باید خودت را در اختیار اقتدار این حلقه چاه قرار دهی .
من آنجا حلقه چاهی ندیده بودم . دون خوان اشاره كرد كه روی آن نشسته ایم و گفت :
- اینجا آب هست و اقتدار هم هست . در اینجا یك روح هست ، و باید بخود جلبش كنیم . شاید بطرف تو بیاید .
دلم می خواست در باره این باصطلاح روح چیزی بدانم ولی دون خوان گفت كه باید سكوت را كاملا رعایت كنم و به من توصیه كرد كه هیچ حركت یا صدائی كه حضور ما را برساند انجام ندهم .
برای او كاری سهل تر از این نبود كه ساعتهای متمادی بی حركت بماند ولی برای من یك شكنجه واقعی بود . پاهایم بخواب رفت ، پشتم درد گرفت ، فشار غیر قابل تحملی شانه ها و گردنم را فرا گرفت . تمام بدنم بی حس و سرد شده بود واقعا كلافه شده بودم كه او ناگهان از جا برخاست ، ایستاد و برای كمك به من دستش را دراز كرد .
در حالیكه عضلاتم را در همه جهات كش و قوس می دادم از سهولت او در برخاستن پس از ساعتها بی حركتی متعجب شدم . مدتها طول كشید تا عضلاتم انعطاف پذیری لازم را برای راه رفتن بدست آوردند .
دون خوان بطرف خانه براه افتاد و به من دستور داد به فاصله سه قدم پشت سر او راه بروم . نسبتا آهسته حركت می كرد و مسیر را مارپیچی می رفت بطوریكه سه یا چهار بار مسیر همیشگی را قطع كردیم . نزدیك عصر به خانه او رسیدیم . می خواستم در باره اتفاقات احتمالی آن روز سوالاتی بكنم ولی گفت كه بیهوده است و تا هنگامی كه به ” مكان اقتدار “ باز نگشته ایم نباید در آن باره صحبتی بكنیم . دچار تضاد و سردرگمی شده بودم . خیلی آهسته سوالی از او كردم . با نگاهی جدی و سرد یادآوری كرد كه شوخی نمی كند .
ساعتها زیر سر در خانه اش نشستیم . من یادداشت هایم را مرتب می كردم . گه گاه قطعه ای گوشت خشك شده به من می داد . شب فرا رسید . دیگر نمی توانستم بنویسم . سعی كردم به ماجرای آن روز فكر كنم ، ولی عاملی درونی مانع می شد . بخواب رفتم .
شنبه 19 ماه اوت 1961
دیروز من و دون خوان به شهر رفتیم و صبحانه را در رستوران خوردیم . به من توصیه كرد كه عادات غذائی خود را زیاد تغییر ندهم و گفت :
- بدن تو به ” گوشت اقتدار “ عادت ندارد و اگر غذای همیشگی خودت را نخوری بیمار خواهی شد .
او هم با اشتهای فراوان می خورد . سر بسرش گذاشتم جواب داد :
- بدن من همه چیز را دوست دارد .
نزدیك ظهر به محل چاه آب رفتیم و با گفتگوئی پر سر و صدا كه سكوت اجباری چند ساعته ای را بدنبال داشت ، حضور خود را به اطلاع روح آن محل رساندیم .
هنگام بازگشت ، دون خوان بطرف منزل نرفت بلكه بسوی كوهستان براه افتاد . پس از پائین رفتن از سراشیبی مختصری بالای تپه بلندی رفتیم . دون خوان محلی را در سایه برای استراحت انتخاب كرد و گفت كه ما باید تا غروب آفتاب اینجا بمانیم . در این مدت می بایست رفتار ما خیلی طبیعی باشد و بدین جهت دون خوان به من اجازه داد كه سوالاتم را مطرح كنم . بعد با صدای آهسته افزود :
- می دانم كه روح آنجا مخفی شده است .
- كجا ؟
- آنجا زیر درختچه ها .
- چه نوع روحی است ؟
با حالتی استفهامی مرا نگریست و پرسید :
- مگر چند نوع وجود دارد ؟
هر دو به قهقهه خندیدیم . سوالاتم اثر تسكین بخشی بر حالت عصبی من داشت .
گفت :
- او هنگام غروب خواهد آمد . كافیست انتظار بكشیم . دیگر حرفی نزدیم . سیل سوالاتم خشكیده بود .
دون خوان تاكید كرد :
- ما باید بدون وقفه حرف بزنیم . صدای انسان ارواح را جلب می كند . آنجا یكی از آنها پنهان شده است . ما خود را در اختیارش خواهیم گذاشت . به حرف زدن ادامه بده .
احساس می كردم بطرز ابلهانه ای از كلمات خالی شده ام ، حتی نمی توانستم فكر كنم . خندید و دستی بشانه ام زد :
- تو واقعا عجیبی . وقتی باید حرف بزنی انگار زبانت را گربه خورده است . زود باش منقارت را باز كن .
حركت خنده داری كرد . دهانش را مثل منقار یك پرنده باز و بسته كرد و ادامه داد :
- از حالا به بعد مطالبی هست كه فقط در ”مكانهای قدرت “ در باره آنها صحبت خواهیم كرد . من برای اولین تجربه ات تو را به اینجا آوردم . اینجا یك ” مكان قدرت “ است و در اینجا ما فقط می توانیم در باره اقتدار صحبت كنیم .
- من نمی دانم اقتدار چیست .
- اقتدار چیزیست كه جنگجو به آن می پردازد . در آغاز باور نكردنی و دست نیافتنی بنظر می رسد . حتی فكر كردن به آن هم دشوار است و تو الان در این مرحله هستی . بعد مساله اقتدار خیلی جدی می شود . ممكن است آدم نتواند آن را بدست آورد یا ممكن است واقعا نفهمد كه او وجود دارد ، معذالك می داند كه چیزی هست ، چیزی كه قبلا نمی توانسته ببیند . بعد اقتدار مثل چیزی مهار نشدنی بسراغ ما می آید . غیر ممكن است بتوان گفت چگونه می آید یا واقعا چیست . چیزی نیست اما در برابر چشمانت شگفتی های بسیار می آفریند . و بالاخره اقتدار چیزی در خود ماست ، چیزی كه اعمال ما را كنترل می كند و معذالك از ما فرمان می برد .
ساكت شد . می خواست بداند آیا فهمیده ام یا نه . پاسخ مثبت دادن بنظرم مسخره می آمد . متوجه سرگردانیم شد . پوزخندی زد . بعد مثل كسی كه نامه ای را دیكته می كند گفت :
- در همین جا نخستین درس قدرت را به تو می آموزم . به تو می آموزم كه چگونه یك رویا بسازی .
مرا نگاه كرد و پرسید :
- فهمیدی ؟
نه من نفهمیده بودم . بزحمت منظورش را درك می كردم . توضیح داد كه ” رویا ساختن “ یعنی داشتن تسلط دقیق و عملی روی موقعیت كلی رویا ، كنترلی مشابه آنچه انسان در واقعیت دارد مثلا می تواند تصمیم بگیرد از تپه ای بالا برود یا بر عكس در سایه تخته سنگها بنشیند . و ادامه داد :
- باید از یك چیز خیلی ساده شروع كنی . امشب در خواب به دستهایت نگاه كن . زدم زیر خنده . طوری حرف می زد كه انگار در باره یك كار خیلی عادی حرف می زند . با تعجب پرسید :
- چرا می خندی ؟
- آخر من چطور می توانم دستهایم را در خواب نگاه كنم ؟
- خیلی ساده است . نگاهت را روی دستهایت متمركز كن ، اینطور ...
سرش را خم كرد و به دستهایش خیره شد ، دهانش كاملا باز مانده بود . بقدری حالتش خنده دار بود كه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . پرسیدم :
- نه ،جدی ، چكار باید بكنم ؟
- همانطور كه گفتم . مسلما تو می توانی در صورت تمایل به هر چیز دیگری كه بخواهی نگاه كنی ، مثلا انگشتهای پایت ، یا ناف یا اسبابت . من گفتم دستت را نگاه كن چون از همه آسان تر است . فكر نكن شوخی می كنم . خواب دیدن یا خواب ساختن همانقدر جدی است كه دیدن یا مردن یا هر چیز دیگری كه در این دنیای ترسناك و اسرار آمیز هست .
حتی می توانی به یك چیز سرگرم كننده فكر كنی . همه چیزهای باور نكردنی كه می توانی انجام دهی مجسم كن . مردی كه اقتدار شكار می كند ، هنگام خواب دیدن عملا هیچ محدودیتی ندارد .
از او راهنمائی خواستم . گفت :
- هیچ راهنمائی ویژه ای وجود ندارد . تو فقط باید دستهایت را نگاه كنی .
- باید بتوانید مرا بیش از این راهنمائی كنید .
سرش را تكان داد . نگاههای كوتاه و سریعی به من انداخت و گفت :
- ما همه با هم فرق داریم . من فقط می توانم در باره تجربه خودم با تو حرف بزنم ولی فایده ای ندارد . چون ما به هم شبیه نیستیم . ما حتی ذره ای هم به یكدیگر شباهت نداریم .
گفتم :
- هر چیزی می تواند به من كمك كند .
- ولی خیلی ساده تر است كه با نگاه كردن دستهایت شروع كنی .
بعد از مدتی سكوت كه گوئی طی آن افكارش را منظم میكرد سرش را از بالا به پائین تكان داد و گفت :
- هر بار كه در رویا به چیزی می نگری ، آن چیز تغییر شكل می دهد . آنچه برای ساختن رویا ، مهم است فقط این نیست كه بتوانی اشیاء را نگاه كنی ، بلكه باید بتوانی تجسم آنها را تداوم ببخشی . وقتی آدم موفق می شود همه چیز را روشن و واضح ببیند ، خواب دیدن یك چیز واقعی است . در آن صورت بین آنچه كه در هنگام خوابیدن انجام می دهی با آنچه كه هنگام بیداری می كنی ، فرقی نخواهد بود . حالا فهمیدی ؟
اعتراف كردم كه اگر هم حرف او را بفهمم باز نمی توانم آن را بپذیرم و سپس در این باره صحبت كردم كه در دنیای متمدن افراد زیادی هستند كه دچار توهمات می شوند و قادر نیستند بین آنچه در واقعیت می گذرد و تخیلات خود فرقی بگذارند . این افراد بیماران روانی هستند . به همین دلیل هم هر وقت او از من می خواهد مثل یك دیوانه رفتار كنم ، پریشان می شوم .
وقتی سخنرانی من تمام شد . دون خوان حركت خنده داری كرد . دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و عمیقا نفسش را خالی كرد و سپس گفت :
- بگذار دنیای متمدنت همانجا كه هست و همانطور كه هست بماند ! كسی از تو نمی خواهد مثل دیوانه ها رفتار كنی . قبلا هم به تو گفتم كه یك جنگجو باید كامل باشد تا بتواند با قدرتهائی كه شكار می كند ، معامله كند . چطور می توانی مجسم كنی كه جنگجوئی از تشخیص چیزی از چیز دیگر ناتوان باشد ؟ از طرف دیگر دوست عزیز ! تو كه ادعا می كنی می دانی دنیای واقعیت كدام است ، اگر قرار بود زندگی تو به توانائی تشخیصت بین واقعیت و آنچه واقعی نیست وابسته باشد ، در یك چشم به هم زدن از پا در می آمدی و می مردی .
بدون شك مقصودم را خوب بیان نكرده بودم . هر بار اعتراض می كردم ، حرمان غیر قابل تحملم را كه ناشی از قرار گرفتن در موقعیتی نامطلوب بود ، آشكار می ساختم . او ادامه داد :
- من قصد ندارم ترا بیمار یا دیوانه كنم . تو می توانی به تنهائی به این چیزها دست پیدا كنی و احتیاجی هم به كمك من نخواهی داشت ! ولی نیروهائی كه ما را هدایت می كنند تو را بسوی من راهبری كردند و من كوشیدم بتو بیآموزم كه چگونه عادت های احمقانه ات را تغییر بدهی و موفق شوی مثل یك جنگجوی بی نقص زندگی كنی . بنظر می رسد كه موفق نمی شوی ، ولی كسی چه می داند ؟ همه ما به اندازه این دنیای فراخ ، ترسناك و مرموز هستیم ، پس كسی چه می داند كه تو قادر به انجام چه كارهائی هستی ؟
در صدایش غمی بود . خواستم از ضعف خودم عذرخواهی كنم ولی او ادامه داد :
- لازم نیست حتما دست هایت را نگاه كنی . همان طور كه گفتم می توانی هر چیزی را انتخاب كنی . ولی چیزی را از پیش انتخاب كن و در خوابت آن را جستجو كن . گفتم دستهایت چون همیشه حاضر هستند . وقتی دیدی شكل آنها دارد عوض می شود باید نگاهت را به نقطه دیگری متوجه كنی . بعد دوباره به دستهایت برگرد . موفق شدن و كامل كردن این فن وقت خیلی زیادی می خواهد .
نوشتن این مطالب بقدری مشغولم كرده بود كه متوجه فرا رسیدن شب نشدم ، خورشید غروب كرده بود ، آسمان ابری بود و شامگاه نزدیك . دون خوان برخاست و نگاههای دزدانه ای بطرف جنوب انداخت . گفت :
- برویم . ما باید بطرف جنوب برویم تا هنگامی كه روح چاه آب بر ما آشكار شود .
نیمساعت بعد به منطقه متفاوتی رسیدیم . منطقه ای بدون گیاه – در واقع تپه بزرگ و مدوری بود كه پوشش گیاهیش بكلی سوخته بود و مانند یك سر طاس بنظر می رسید . فكر كردم دون خوان از سر بالائی آرام آن ، بالا خواهد رفت . ولی او ایستاد و در حالت مراقبت و توجه عمیقی چند لحظه بحالت آماده باش كامل باقی ماند ، بعد بدنش لرزید ، خود را رها كرد و شل و راحت ایستاد . نمی توانستم بفهمم با عضلات به این شلی چطور می تواند روی پا بایستد .
در همان لحظه تند بادی مرا از جا پراند . بدن دون خوان در مسیر باد بطرف غرب چرخید . برای چرخیدن از عضلاتش استفاده نكرده بود ، در هر صورت نه بصورت معمولی كه همه انسانها می كنند ، گوئی از بیرون دستی او را چرخانده بود تا در جهت باد قرار گیرد.
چشم از او بر نمی داشتم . دیدم كه از گوشه چشم مرا می نگرد . چهره اش از عزم راسخ و قصد قاطع او نشان داشت . تمام وجودش برانگیخته و مراقب بود ، مرا به تحسین وا می داشت ، هرگز در زندگی در موقعیتی كه نیاز به چنین تمركز عجیبی داشته باشد قرار نگرفته بودم .
ناگهان بدنش لرزید ،گوئی زیر دوش آب سرد بود و سپس از جا پرید و شروع به راه رفتن كرد . انگار كه هیچ اتفاقی نیافتاده است . او را دنبال كردم . از دامنه شرقی تپه لخت گذشتیم تا اینكه به وسط آن رسیدیم . آنجا او متوقف شد و رو به غرب ایستاد .
از آن نقطه ، قله تپه آنقدرها هم گرد و مرتب كه از دور بنظر می رسید ، نبود . نزدیك قله یك غار یا سوراخ بزرگ بود . به پیروی از دون خوان به آن خیره شدم . هجوم شدید باد مرا به لرزه انداخت و دون خوان بطرف جنوب پیچید تا منظره ای را كه مقابل ما بود با دقت نگاه كند .
چیزی را روی زمین نشان داد و زیر لب گفت :
- آنجا !
سعی كردم ببینم چیست . حدود هفت متر آنطرف تر چیزی روی زمین بود ، چیز بلوطی رنگی كه مرا به لرزه انداخت . حواسم را متمركز كردم ، جسم تقریبا گردی بود . دور خودش پیچیده بود شاید یك سگ خوابیده ؟
زمزمه كردم :
- چیست ؟
بدون اینكه چشم از آن بردارد گفت :
- بنظر تو به چه چیز شبیه است ؟
- به یك سگ .
- خیلی درشت تر از یك سگ است .
بطرف آن رفتم . دون خوان با مهربانی مرا متوقف كرد . دوباره به آن خیره شدم بدون شك حیوان خوابیده یا مرده ای بود . حالا می توانستم سرش را با گوشهای تیز تشخیص بدهم . مثل یك گرگ بود . مطمئن شدم كه حیوانیست كه دور خودش پیچیده است . شاید یك گوساله قهوه ای بود .
به دون خوان گفتم . گفت :
- خیلی جمع و جورتر از یك گوساله است و در ثانی گوشهای تیزی دارد .
حیوان چند لحظه ای لرزید ، فهمیدم كه زنده است . می توانستم تنفس نامرتب او را تشخیص بدهم . نفسش بیشتر به یك لرزش مقطع شباهت داشت . فكری ناگهانی به ذهنم خطور كرد .
- این حیوان در حال مرگ است .
- راست می گوئی ولی چه حیوانی است ؟
نمی توانستم تشخیص بدهم . دون خوان دو قدم به جلو برداشت . او را دنبال كردم . هوا تاریك شده بود و می بایست جلوتر برویم تا بوضوح ببینیم .
دون خوان زمزمه كرد :
- مواظب باش ، اگر در حال مرگ باشد ممكن است با آخرین نیرویش روی ما بپرد .
هر حیوانی كه بود بنظر می آمد كه نفسهای آخرش را می كشید . بریده بریده نفس می كشید و انقباض های شدیدی بدنش را تكان می داد ولی حالت به هم پیچیده خود را هنوز حفظ كرده بود . لحظه ای بعد انقباض شدیدتری بدنش را از زمین بلند كرد . فریاد غیر انسانی بگوشم رسید . ناگهان دست و پاهایش راست شدند . چنگال هایش نه تنها ترسناك بلكه مشمئز كننده هم بودند . با دست و پای سیخ شده به پهلو افتاد و سپس به پشت غلطید .
غرش سهمگینی شنیدم و دون خوان فریاد زد :
- فرار كن . جانت را نجات بده !
همین كار را هم كردم . با سرعت و چابكی باور نكردنی بطرف قله تپه دویدم . در نیمه راه نگاهی به پائین انداختم و دیدم كه دون خوان از جایش تكان نخورده است . به من اشاره كرد كه برگردم . دوان دوان بطرفش بازگشتم . نفس زنان پرسیدم :
- چه اتفاقی افتاده ؟
- گمان می كنم مرده است .
محتاطانه به حیوان نزدیك شدیم . روی زمین ولو شده بود ، پاها در هوا . وقتی نزدیك رسیدیم چیزی نمانده بود از ترس فریاد بكشم . متوجه شدم كه كاملا نمرده است ، بدنش هنوز می لرزید . پاهایش برای آخرین بار مرتعش شدند .
از دون خوان هم جلوتر رفتم . حیوان لرزش دیگری كرد كه سرش را نمایان ساخت . وحشت زده به طرف دون خوان برگشتم هر چند بدنش به پستانداران شبیه بود ولی مثل یك پرنده منقار داشت .
تحت تاثیر وحشت عظیم و كاملی به حیوان خیره شده بودم . نمی توانستم باور كنم . دهنم از تعجب باز مانده بود . هرگز چیزی مشابه آن ندیده بودم . چیز غیر قابل تصوری جلو چشمانم بود . می خواستم از دون خوان بپرسم كه او چیست ولی موفق نمی شدم حرف بزنم . دون خوان به من خیره شده بود . در یك چشم به هم زدن فهمیدم كه حیوان چیست . جلو رفتم و آن را گرفتم . در دست من شاخه بزرگ سوخته ای بود كه خس و خاشاكی كه باد آورده بود به آن چسبیده بودند و همه با هم در تاریكی می توانست ظاهرا شبیه حیوان عجیبی باشد زیرا رنگ قهوه ای شاخه سوخته روی زمینه سبز گیاهان توی چشم می خورد .
در حالیكه از حماقت خودم خندیدم با حالت عصبی به دون خوان توضیح دادم كه باد با وزش خود ایجاد توهم حیوان زنده را كرده بود . من این راز را حل كرده بودم و مطمئن بودم كه او از من راضی خواهد شد ولی او چرخی زد و بطرف بالای تپه براه افتاد . بدنبالش رفتم . وارد گودی كه از دور غار بنظر می رسید شد . در واقع فقط شكافی كم عمق در سنگ بود .
با شاخه های كوچك ، گرد و غبار زمین را جارو كرد و گفت :
- باید از شر كنه ها خود را خلاص كنیم .
به من اشاره كرد كه بنشینم و گفت راحت مستقر شو چون شب را در این جا بسر خواهیم برد .
شروع كردم از شاخه حرف زدن ولی او توی ذوقم زد و گفت :
- هیچ نباید از خودت راضی باشی . تو قدرت شگفت انگیزی را كه به یك شاخه خشك جان بخشیده بود ، هدر كردی . پیروزی حقیقی این بود كه خود را به این شهود رها می كردی و قدرت را تا آنجا دنبال می كردی كه دنیا متوقف می شد .
معذالك بنظر نمی رسید كه واكنش من او را عصبانی یا متاسف كرده باشد . چندین بار تكرار كرد كه تازه اول كار است و زمان زیادی برای استفاده درست از قدرت لازم است . دستی بشانه ام زد و بشوخی یادآوری كرد كه همان روز صبح ادعا كرده بودم می توانم واقعیت را از آنچه واقعی نیست تمیز بدهم .
دستپاچه شدم ، از این كه همیشه مایل بودم از خود مطمئن باشم عذرخواهی كردم .
گفت :
- مهم نیست . این شاخه یك حیوان واقعی بود و زندگی می كرد ، از لحظه ای كه قدرت آن را لمس كرده بود . و چون آنچه به آن حیات می بخشید اقتدار بود ، پس موفقیت در این بود كه مثل موقع خواب دیدن ،این شهود را تداوم ببخشی . متوجه هستی چه می خواهم بگویم ؟
سوال دیگری آزارم می داد ولی مرا ساكت كرد چون گفت كه باید شب را كاملا بیدار و بدون كلمه ای حرف بگذرانم . ولی قول داد كه خودش حرف بزند . گفت كه ” روح “ صدای او را خوب می شناسد و بطرف آن جلب خواهد شد و ما را راحت خواهد گذاشت . بعد خطرات جدی را كه ” خود را در دسترس قدرت قرار دادن “ در بر داشت برایم توضیح داد . ” اقتدار “ وجود مخربی بود كه می توانست به سهولت به مرگ بیانجامد . می بایست با احتیاط فراوان با آن روبرو شد . باید با استفاده از یك روش اصولی و با نهایت احتیاط شخص خود را در اختیار ” اقتدار “ قرار دهد . باید با تظاهری محتاطانه حضور خود را به قدرت اعلام كنیم . صحبت به صدای بلند یا اقدام پر سر و صدائی كه الزاما سكوتی كامل و ممتد بدنبال داشته باشد . یك جنجال عمومی و اختیاری و یك آرامش و سكوت اختیاری علامت یك جنگجوست . در واقع تو بهتر بود كمی دیگر هم شهود این موجود عجیب الخلقه و زنده را تداوم می بخشیدی . اگر می توانستی خودت را كنترل كنی ، بدون دیوانه شدن یا مزاحمت ترس و عصبیت ، می بایست می كوشیدی ” دنیا را متوقف كنی “ . پس از اینكه دوان دوان از تپه بالا رفتی در شرایط كاملی برای ” متوقف كردن دنیا “ بودی . این حالت مخلوطیست از ترس ، احترام ، اقتدار و مرگ . تاكید كرد كه برای من دشوار خواهد بود چنین مجموعه ای را دوباره بدست بیاورم .
در گوشش زمزمه كردم :
- ” متوقف كردن دنیا “ چه معنائی دارد ؟
پیش از پاسخ دادن نگاه خصمانه ای به من كرد :
- این فنی است كه افرادی كه به شكار قدرت می روند از آن استفاده می كنند . فنی كه به عنایت آن ، دنیا آن طور كه ما می شناسیم ، فرو می ریزد .
بخش نهم
آخرین نبرد روی زمین
دوشنبه 24 ژوئیه 1961
اواسط بعد از ظهر ، دون خوان محلی را در سایه برای استراحت انتخاب كرد ، چون ساعت های متوالی در صحرا راه رفته بودیم . به محض اینكه نشستیم شروع به صحبت كرد . گفت :
- تو خیلی چیزها درباره شكار آموخته ای ولی به آن اندازه كه من مایل بودم تغییر نكرده ای . ساختن و كار گذاشتن تله كافی نیست . برای استفاده كامل از زندگی ، یك شكارچی باید مثل یك شكارچی زندگی كند . بدبختانه هر تغییری دشوار است و بسیار بطئی صورت می گیرد . گاهی سالها لازم است تا فردی خود را قانع كند كه احتیاج به تغییر كردن دارد . برای من سالها طول كشید ، ولی شاید من استعداد شكار نداشتم . هر چند گمان می كنم آنچه برای من از همه مشكل تر بود این بود كه واقعا بخواهم تغییر كنم .
به او اطمینان دادم كه حرف هایش را خوب می فهمم . بعلاوه از وقتی او شروع به آموختن شكار به من كرده بود ، به ارزیابی دوباره اعمال خود پرداخته بودم . بی شك دردناكترین كشفی كه كرده بودم این بود كه طریقه زندگی دون خوان را ترجیح می دادم . خود او را هم دوست داشتم . رفتارش حكایت از نوعی یكپارچگی می كرد و اعمالش ، حكایت از تسلط بر نفس داشت . ولی او هرگز از این تسلط و توانائی سوء استفاده نمی كرد و چیزی از من نمی خواست . بعقیده من اگر او می خواست من تغییر كنم هیچ نفع شخصی در این امر نداشت . او كه فردی آگاه و روشن بین بود با تجزیه و تحلیل صحیح شكست های پیاپی من به این نتیجه رسیده بود كه می بایست عوض بشوم . او مرا نسبت به شكست هایم خود آگاه كرده بود ولی موفق نمی شدم بفهمم چگونه طریقه زندگی او می تواند زندگی مرا تغییر دهد . چون می دانستم با زندگی ام چه خواهم كرد صادقانه فكر می كردم كه پیشنهادات او موجب رنج و فقر من خواهد شد و به بن بست خواهم رسید .
از طرف دیگر در این مدت آموخته بودم كه تسلط او را كه همواره از دقت و زیبائی نشان داشت ، تحسین كنم .
گفت :
- تصمیم گرفته ام تغییر روش بدهم .
از او توضیح خواستم ، چون ابهام جمله اش اجازه نمی داد بدانم آیا در مورد من حرف می زند یا نه . ادامه داد :
- یك شكارچی خوب طریقه اقدامش را هر چند بار كه لازم باشد تغییر می دهد . تو در این باره اطلاعات كافی داری .
- منظورتان چیست ؟
- یك شكارچی نباید فقط عادات طعمه هایش را بشناسد . او باید بداند كه روی زمین نیروهائی هست كه انسانها و حیوانات و هر موجود جانداری را هدایت می كنند .
ساكت شد . منتظر بودم ولی بنظر می رسید حرفهایش تمام شده است . بالاخره سكوت طولانی را شكستم و گفتم :
- اینها چه نوع قدرتهائی هستند ؟
- قدرتهائی كه زندگی و مرگ ما را در دست دارند .
حرف خود را قطع كرد . بنظر می رسید در بیان آنچه در نظر داشت دچار اشكال زیادی است . دستهایش را به هم می مالید ، سرش را تكان داد و لپهایش را پر باد كرد . دوباره كه می خواستم از او خواهش كنم اظهارات معمائیش را توضیح دهد با سر به من اشاره كرد كه حرف نزنم . بالاخره گفت:
- تو به آسانی نمی توانی متوقف بشوی . می دانم كه آدم سر سختی هستی ولی این مهم نیست . هرچه سر سخت تر باشی وقتی موفق شدی تغییر كنی بهتر خواهی شد .
گفتم :
- من منتهای كوشش خود را می كنم .
- نه ، باور نمی كنم ، تو منتهای كوشش خودت را نمی كنی . تو این را می گوئی چون فكر می كنی حرف قشنگی است ولی در واقع تو در باره هر كاری كه می كنی همین حرف ها را می زنی . سالهای سال تو منتهای سعی خودت را كرده ای ولی بیهوده بوده است . باید كاری كنی كه این وضع عوض بشود .
مثل همیشه خواستم از خودم دفاع كنم . دون خوان معمولا نقاط ضعف مرا هدف قرار می داد . بخاطرم آمد كه هر بار كوشیده بودم به انتقادش اعتراض كنم بالاخره منجر به این احساس شده بود كه خودم را آدم احمقی بدانم ، این بود كه وسط سخنرانی مبسوط خودم ناگهان ساكت شدم .
دون خوان با كنجكاوی مرا نگریست و سپس شروع به خنده كرد . با مهربانی فراوانی گفت :
- قبلا هم به تو گفته بودم كه ما همه احمق هستیم و تو هم در هر صورت یك استثناء نیستی . تو همیشه خود را ناچار به توجیه اعمالت می بینی درست مثل اینكه تو تنها كسی هستی در دنیا كه اشتباه می كند . این مربوط به آن احساس همیشگی اهمیت توست . تو خیلی احساس مهم بودن داری و همینطور هم خیلی تاریخچه شخصی داری ، بعلاوه مسئولیت اعمال خودت را بعهده نمی گیری و از مرگ بعنوان مشاور استفاده نمی كنی . بالاتر از همه اینكه تو خیلی در دسترس هستی . بعبارت دیگر زندگی تو همان هرج و مرج دائمی است كه قبلا بود . یعنی قبل از اینكه با من برخورد كنی .
احساس غرور مرا وادار به دخالت كرد ، به او گفتم كه اشتباه می كند . با اشاره ای مرا وادار به سكوت كرد و گفت :
- انسان باید مسئولیت این زندگی را بپذیرد . زندگی در دنیائی شگفت انگیز . می دانی ما در دنیای عجیبی زندگی می كنیم . با سر اشاره مثبت كردم . گفت :
- ما از یك چیز صحبت نمی كنیم . برای تو دنیا عجیب است چون یا ملال آور است و یا با آن در تضاد هستی . برای من دنیا شگفت انگیز ، زیبا ، ترسناك ، اسرار آمیز و بی نهایت است . من می خواهم تو را مطمئن كنم كه باید كاری كنی كه هر عملی كه انجام می دهی بحساب بیاید ، زیرا تو مدت كوتاهی روی زمین هستی و برای كشف همه شگفتی های آن ، وقت خیلی كمی داری .
روی این مطلب تكیه كردم كه از دنیا آزرده بودن یا با آن در تضاد بودن شرط وجودی زندگی انسان است .
با لحن خشكی گفت :
- آن را تغییر بده . اگر تو این معارضه را نپذیری ، با یك مرده فرقی نداری .
بعد از من خواست كه در زندگیم فعالیت یا آرمانی را جستجو كنم كه تمامی اندیشه مرا بخود جذب كرده باشد . به او گفتم :
- هنر . من همیشه می خواستم هنرمند باشم و سالهای متمادی دست اندر كار بودم ولی هنوز شكست های رنج آورم را فراموش نكرده ام . گفت :
- تو هرگز مسئولیت بودن در این دنیای بی نهایت را بعهده نگرفته ای . بنابر این هیچوقت یك هنرمند نبوده ای و شاید هرگز یك شكار چی هم نشوی .
- دون خوان من هر چه بتوانم می كنم .
- نه . تو از حداكثر امكاناتت بی اطلاعی .
- هر چه بتوانم می كنم .
- باز هم راست نیست . تو خیلی بیش از اینها می توانی . تو فقط یك عیب داری و آن اینكه گمان می كنی زمان زیادی در اختیار داری .
توقف كرد و به من نگریست گوئی در انتظار واكنش من بود . دوباره گفت :
- تو فكر می كنی ابدیت را در اختیار داری .
- ابدیت برای چه كار ، دون خوان ؟
- تو فكر می كنی كه جاودانه زندگی خواهی كرد .
- نه اینطور نیست .
- خوب ، پس اگر فكر نمی كنی كه زندگی جاودان داری منتظر چه هستی ؟ چرا در تغییر كردن مرددی ؟
- دون خوان هیچوقت فكر نكرده اید شاید من نمی خواهم تغییر كنم ؟
- چرا مسلما . بعلاوه من هم مثل تو نمی خواستم تغییركنم . معذالك زندگیم را دوست نداشتم . از آن بیزار بودم . درست مثل تو ولی حالا دیگر بیزار نیستم .
می خواستم به او بفهمانم كه اصرارش در تغییر دادن من ، موجب وحشتم می شد و كار مستبدانه ای بنظرم می رسید . با او موافق بودم ولی اینكه همیشه او تصمیم می گرفت و حاكم بر اوضاع بود ، برایم غیر قابل تحمل شده بود .
خیلی جدی گفت :
- بیشعور . تو برای چنین كج خلقی هائی وقت نداری . این كار ، كاری كه الان داری می كنی ، درست در این لحظه ، شاید آخرین كار تو در روی زمین باشد . ممكن است كه این آخرین نبرد تو باشد هیچ قدرتی وجود ندارد كه قادر باشد تضمین كند تو یك دقیقه دیگر هم زنده خواهی بود .
با خشم شدیدی گفتم :
- خوب می دانم .
- نه . تو نمی دانی . اگر این را می دانستی شكار چی می شدی .
ادعا كردم كه از نزدیك بودن مرگ خود ، آگاه هستم ولی بیهوده است كه از آن حرف بزنم یا به آن بیاندیشم چون هیچ راهی برای گریز از مرگ نیست .
دون خوان قهقهه خنده را سر داد و گفت كه من مثل هنرپیشه ای هستم كه بطور مصنوعی نقشش را بازی می كند .
و افزود :
- اگر این آخرین نبرد تو در روی زمین باشد تو آدم احمقی هستی ، با این كج خلقی آخرین نبردت را در روی زمین خراب می كنی .
لختی ساكت ماندیم . ذهنم پریشان بود . بدون هیچ تردیدی او باز هم حق داشت .
- دوست من تو وقت نداری . هیچ یك از ما وقت ندارد .
- من با شما موافقم ،دون خوان ، اما ...
- لزومی ندارد با من موافق باشی . بجای این كه باین سهولت تصدیق كنی ، بهتر است درست رفتار كنی . به این معارضه پاسخ بده و تغییركن .
- همین طور ، ناگهانی ؟
- كاملا . تغییری كه من از آن صحبت می كنم بتدریج اتفاق نمی افتد . ناگهان صورت می گیرد . اما تو هیچ كاری نمی كنی تا برای این عمل ناگهانی كه زندگیت را تغییر خواهد داد ، آماده شوی .
خیال كردم تناقض گوئی می كند . او را متوجه كردم كه اگر من باید خود را برای تغییر آماده كنم ، این تغییر تدریجی خواهد بود . گفت :
- تو اصلا عوض نشده ای . برای همین هم فكر میكنی كم كم عوض بشوی . معذالك شاید روزی تو خودت بیش از همه از تغییر ناگهانی ات متعجب شوی . تغییر ناگهانی بدون هیچ نشانه قبلی . می دانم كه اینطور خواهد بود و به همین دلیل هم هدف خودم را كه قانع كردن توست از نظر دور نمی كنم .
چه می توانستم بگویم ؟ نمی دانستم دلیل هایم را چگونه عنوان كنم . پس از مدتی سكوت ، دون خوان توضیحاتش را از سر گرفت :
- شاید بهتر است طور دیگری مقصودم را بیان كنم . مسئله این است كه هیچ چیز تضمین نمی كند كه ما تا ابد به زندگی ادامه خواهیم داد . الان گفتم كه تغییر به شكلی ناگهانی و غیر منتظره اتفاق می افتد . درست مثل مرگ . در این صورت چه می توانیم بكنیم ؟
بنظر من سوالش كاملا فرضی بود و نه واقعی ولی او با حركت ابروها مرا تشویق به پاسخ دادن كرد . گفتم :
- تا آنجا كه ممكن است باید خوشبخت زندگی كنیم .
- كاملا ! ولی تو می توانی یكنفر آدم خوشبخت را نام ببری ؟
اول می خواستم پاسخ مثبت بدهم . فكر كردم می توانم چند نفر از آشنایانم را مثال بزنم . معذالك پس از اندیشیدن متوجه شدم كه چنین پاسخی تلاش بیهوده ای برای توجیه خودم خواهد بود . گفتم :
- نه . نمی شناسم .
گفت :
- من می شناسم . آدمهائی هستند كه نسبت به حقیقت آنچه انجام می دهند بسیار دقیق هستند . خوشبختی آنها در این است كه با علم كامل به اینكه فرصت ندارند عمل می كنند . در نتیجه اعمال آنها از اقتدار بخصوصی برخوردار است . اعمال آنها یك مفهوم ...
بنظر می رسید لغتی كه می خواهد پیدا نمی كند . شقیقه هایش را خاراند و لبخند زد . بعد ناگهان انگار كه گفتگو به پایان رسیده است از جا برخاست .
به او التماس كردم جمله اش را تمام كند . دوباره نشست و گفت :
- هر عملی قدرتی دارد . مخصوصا وقتی كسی كه آن را انجام می دهد می داند كه این آخرین نبردش در روی زمین خواهد بود . در اقدام به عمل با علم به اینكه این عمل می تواند آخرین نبرد ما در زندگی باشد ، خوشبختی شگفت و درخشانی وجود دارد . به تو توصیه می كنم كه زندگیت را مورد بررسی قرار دهی و اعمالت را با توجه به این مطلب انجام دهی .
عدم موافقت خود را ابراز كردم . بنظر من خوشبختی در این بود كه فرض كنیم تداومی در آعمال ما وجود دارد و اطمینان داشته باشیم كه قادریم مختارانه آنچه كه انجام می دهیم ، ادامه دهیم . مخصوصا اگر آن كار برای ما لذتبخش باشد و تاكید كردم كه عدم توافق من خیلی اساسی است چون زائیده این اعتقاد راسخ است كه دنیا و انسان هر یك تداوم معینی دارند .
تلاشهای من برای روشن كردن منظورم دون خوان را به خنده می انداخت . می خندید ، سر تكان می داد ، سرش را می خاراند و وقتی از ” تداوم معین “ صحبت كردم كلاهش را به زمین انداخت و آن را پا مال كرد . دلقك بازیهایش مرا به خنده می انداخت . گفت :
- دوست من تو وقت نداری . این بدبختی انسان است . هیچ یك از ما وقت كافی نداریم و در این دنیای ترسناك ، در این دنیای اسرار آمیز ، تداوم تو هیچ معنائی نمی تواند داشته باشد . تداوم تو فقط موجب بزدلی تو می شود . اعمال تو نه اقتدار دارد ، نه نفوذ و نه قدرت مجبور كننده اعمال فردی را كه می داند دست به آخرین مبارزه اش در روی زمین می زند . به عبارت دیگر ، تداوم تو ، نه تو را خوشبخت می كند و نه نیرومند .
ناچار بودم بپذیرم كه تصور مرگ موجب وحشتم می شود . او را متهم كردم كه با اظهارات مداومش در باره مرگ وحشت شدیدی در من بوجود آورده است . گفت :
- ولی ما همه می میریم .
بطرف تپه های دور دست اشاره كرد و ادامه داد .
- بدون شك چیزی آنجا در انتظار من است و مطمئنا من به او خواهم پیوست . شاید تو با دیگران فرق داری و مرگ اصلا منتظر تو نیست .
حركت ناامیدانه من او را به خنده انداخت .
- دون خوان ، نمی خواهم به این موضوع بیاندیشم .
- چرا نمی خواهی ؟
- هیچ معنائی ندارد . اگر او منتظر من است ، چرا نگران آن باشم .
- من هیچوقت نگفتم كه تو باید نگران آن باشی .
- پس چه باید بكنم ؟
- از او استفاده كن . ذهنت را روی آنچه تو را به مرگت می پیوندد متمركز كن . بدون كمترین افسوس ، بدون كوچكترین غم ، بدون كوچكترین نگرانی ذهنت را روی این مطلب متمركز كن كه وقت نداری ، و بگذار اعمالت در نتیجه آن انجام شوند ، بگذار هركدام از اعمالت آخرین نبرد تو در روی زمین باشد . فقط در این شرایط است كه اعمالت از اقتدار كامل برخوردار خواهند بود . در غیر این صورت تا زمانی كه زنده باشی بزدلانه عمل خواهی كرد .
- آیا بزدلی اینقدر وحشتناك است ؟
- نه . اگر جاودان باشی ، نه . ولی اگر باید بمیری برای بزدلی فرصت نداری . چون بزدلی موجب می شود كه به چیزهائی چنگ بیاندازی كه فقط در اندیشه ات وجود دارد . این چنگ انداختن تو را تسلی می دهد ولی فقط تا هنگامی كه آرامش برقرار است . زیرا وقتی كه دنیای ترسناك ، دنیای اسرارآمیز دهانش را برای تو خواهد گشود – همانطور كه برای هر یك از ما می گشاید – متوجه خواهی شد كه طریقه رفتارت اصلا قابل اطمینان نبوده است . بزدلی مانع می شود انچه را بعنوان انسان برای ما مقدر شده بشناسیم و مورد بهره برداری قرار دهیم . گفتم :
- دون خوان زندگی كردن با تصور دائمی مرگ ، عادی نیست . با ابهت گفت :
- مرگ در انتظار ماست و آنچه در این لحظه انجام می دهیم شاید آخرین نبرد ما در روی زمین باشد . اگر می گویم نبرد برای این است كه واقعا هر عملی یك مبارزه است . اغلب افراد بدون مبارزه و بدون اندیشه ،اعمال مختلفی انجام می دهند ، بر عكس ، یك شكارچی نخست در باره هر عملی قضاوت می كند و چون علم كامل به مرگ خود دارد ، از روی بصیرت كامل اعمالش را انجام می دهد . درست مثل اینكه هر عمل او آخرین مبارزه اوست . فقط احمق ها رجحان شكارچی را بر همنوعانشان نمی بینند . كاملا طبیعی است كه آخرین عمل یك شكارچی در روی زمین ، شایسته ترین اعمالش باشد . باین ترتیب او مسرور می شود و لذت می برد و این امر وحشت او را زایل می كند .
- شما حق دارید ولی قبول آن واقعا دشوار است .
- سالها وقت می خواهد كه كاملا قانع شوی و بعد سالها وقت می خواهد تا آن را بكار بندی ، فقط امیدوارم وقت كافی داشته باشی .
- از حرفهای شما ، پشت من می لرزد .
با حالتی خیلی جدی مرا دقیق نگاه كرد و گفت :
- من قبلا هم به تو گفته بودم كه دنیای ما دنیای شگفتی است ، نیروهائی كه انسان ها را هدایت می كنند ، غیر قابل پیش بینی و ترسناك هستند و معذالك شكوه و جلالی دارند كه به مشاهده كردنش می ارزد .
ساكت شد و مرا نگریست و گوئی می خواست سری را برایم فاش كند . ولی بخود آمد و لبخندی زد . پرسیدم :
- آیا چیزی هست كه ما را هدایت می كند ؟
- مسلما قدرتهائی هستند كه ما را هدایت می كنند .
- می توانید آنها را توصیف كنید ؟
- نه بدرستی ، فقط می توانم آنها را نیرو یا روح یا هوا یا باد یا چیزی از این قبیل بنامم .
می خواستم باز هم پرسشی بكنم ولی قبل از اینكه دهان باز كنم برخاست . مبهوت با چشمانی از تعجب گشوده به او نگریستم . او با یك حركت از جا جسته بود و حالا ایستاده بود . از مهارت استثنائی او در برخاستن با چنین سرعتی دچار شگفتی شدم ولی او با لحن خشكی دستور داد كه خرگوشی را دنبال كنم ، بگیرم ، بكشم ، پوستش را بكنم و سرخ كنم و همه این كارها را باید قبل از غروب آفتاب انجام می دادم .
نگاهی به آسمان انداخت و گفت برای این كارها وقت كافی داری .
بدون اندیشیدن ، همان طور كه اغلب اتفاق می افتاد ، براه افتادم . دون خوان مرا همراهی می كرد و هیچ یك از حركاتم از نظرش پوشیده نبود . كاملا آرام بودم با دقت راه می رفتم و بدون زحمت خرگوشی گرفتم .
یك خرگوش نر .
با لحن خشكی گفت :
- او را بكش .
دستم را داخل تله كردم تا حیوان را بگیرم . گوشهایش را گرفتم تا او را بیرون آورم ، ناگهان ترس مرا فرا گرفت . ناگهان متوجه شدم كه از زمانی كه دون خوان شكار كردن را به من آموخته بود هرگز كشتن آن را به من یاد نداده بود . بعلاوه در جریان ماجراهای متعدد شكار كه در صحرا داشتیم خود او فقط یك خرگوش ، دو كبك و یك مار زنگی را كشته بود . خرگوش را رها كردم و بطرف دون خوان برگشتم و اقرار كردم :
- من نمی توانم او را بكشم .
- چرا ؟
- هیچ وقت این كار را نكرده ام .
- تو هزاران پرنده و حیوان دیگر كشته ای .
- با تفنگ بله ولی نه با دست هایم .
- خوب ، چه تفاوتی دارد ؟ پایان خرگوش فرا رسیده است .
لحن صدایش مرا تكان داد . آمرانه و مطمئن بود . معنیش این بود كه مرگ خرگوش فرا رسیده است .
با نگاه بیرحمی دستور داد :
- او را بكش !
- نمی توانم .
فریاد زد :
- این خرگوش باید بمیرد . گشت و گذار این حیوان در این صحرای باشكوه به پایان رسیده است . چرا تردید می كنی ؟ حال آنكه نیروئی كه خرگوش ها را هدایت می كند این خرگوش را در آغاز غروب بسوی تله تو سوق داده است ؟
موجی از احساسات و افكار مختلف مرا در بر گرفت و پریشانم كرد .
گوئی این افكار منتظر بودند تا من به آن لحظه برسم و آن وقت بسراغم بیایند . با وضوح اضطراب آوری بدبختی خرگوشی را كه در دام افتاده بود احساس كردم . لحظات مهم زندگی ام بسرعت از خاطرم گذشتند . لحظات متعددی كه طی آنها خود من خرگوش بوده ام .
حیوان را نگاه می كردم . چشمانش را بطرف من بالا كرد . ته قفس آرام و بی حركت چمباتمه زده و خودش را جمع كرده بود . نگاه تاریكی بین من و خرگوش رد و بدل شد و این نگاه كه در سكوت ناامیدانه ای جریان یافت ، همانند سازی مرا با حیوان كامل كرد .
فریاد زدم :
- به درك ! من هیچ موجودی را نخواهم كشت . نه ! این خرگوش آزاد خواهد شد .
از آشفتگی بخود می لرزیدم . در حالی كه می كوشیدم گوشهای خرگوش را بگیرم و او را آزاد كنم دست هایم می لرزیدند . دوبار از دستم در رفت . حال تهوع داشتم . برای اینكه زودتر او را آزاد كنم قفس را به زمین كوبیدم ولی محكمتر از آن بود كه فكر می كردم . باز نشد . نا امیدی من تبدیل به اضطراب عمیقی شد . با تمام قدرت با پای راست به كناره قفس كوبیدم . نرده ها شكست . خرگوش را بیرون آوردم . نفس راحتی كشیدم كه لحظه بعد متوقف شد . خرگوش از دست من آویزان بود . او مرده بود .
نمی دانستم چه كنم . می خواستم بدانم او چرا مرده است . بطرف دون خوان برگشتم . صاف در چشمانم نگاه می كرد . احساس وحشت تمام بدنم را بلرزه انداخت .
كنار تخته سنگها نشستم . سر درد وحشتناكی داشتم . دون خوان دستش را روی سرم گذاشت و آرام گفت كه باید خرگوش را قبل از پایان غروب پوست بكنم و سرخ كنم .
حالت تهوع دوباره بازگشت . دون خوان با صبر زیادی مثل اینكه با یك كودك حرف می زند با من صحبت می كرد . گفت :
- نیروهائی كه انسانها و حیوانات را هدایت می كنند ، این خرگوش را بسوی تو هدایت كردند ، درست به همان شكلی كه تو را بسوی مرگ هدایت خواهند كرد . مرگ تو برای چیزی یا كسی پیشكشی خواهد بود .
سرم گیج می رفت . اتفاقات ساده آن روز مرا از پا در آورده بود . سعی می كردم فكر كنم كه او فقط یك خرگوش بود ولی موفق نمی شدم خودم را از همانند سازی عجیبی كه مرا به او می پیوست رها كنم .
دون خوان تاكید كرد كه باید آن را بریان كنم و كمی از آن گوشت بخورم ، حداقل یك لقمه ، تا به آن چه درك كرده بودم اعتبار ببخشم .
اعتراض ضعیفی كردم :
- نمی توانم .
- ما در دست این نیروها عاجز و زبون هستیم . پس دست از اهمیت دادن به خودت بكش و از هدیه ای كه به تو داده شده بدرستی استفاده كن .
خرگوش را برداشتم ، هنوز گرم بود .
دون خوان خم شد و زمزمه كرد :
- تله تو آخرین نبرد او در روی زمین بود . به تو گفتم كه برای او دیگر فرصتی برای گشت و گذار در این صحرای باشكوه باقی نمانده بود .
بخش هشتم
شكستن عادات زندگی
یكشنبه 16 ژوئیه 1961
تمام روز ما ، حیوانات كوچك جونده ای را كه شبیه سنجاب ولی فربه تر بودند و دون خوان آنها را موش آبی می نامید ، زیر نظرگرفتیم . دون خوان به من نشان داد كه آنها در موقع خطر تا چه حد سریع بودند ولی این عادت مذموم را داشتند كه به محض فاصله گرفتن از تعقیب كننده خود ، متوقف می شدند یا حتی روی تخته سنگی می رفتند ، روی پا بلند می شدند تا اطراف را نگاه كنند و به نظافت پشم های خود بپردازند .
موشهای آبی چشمهای تیزی داشتند و می بایست هنگامی كه می دویدند حركت كنیم و حدس بزنیم كه كی متوقف خواهند شد تا در آنموقع كاملا بی حركت باشیم .
نظاره این حیوانات همه حواس مرا بخود مشغول داشته بود و باین ترتیب برنامه ای را اجرا كردم كه برای یك شكارچی ، یك روز شكار محسوب می شود . من رد این حیوانات را پیدا كردم و تقریبا موفق می شدم با قاطعیت حركات آنها را پیش بینی كنم .
بعد دون خوان به من آموخت كه چگونه برای بدام انداختن آنها تله بسازم و توضیح داد كه شكارچی باید همیشه برای شناسائی شكار خود وقت صرف كند و بفهمد كه او كجا غذا می خورد و كجا می خوابد تا بتواند محل مناسبی برای تله گذاشتن پیدا كند . می بایست شب تله گذاشت و روز بعد جانور را ترساند و آنگاه منتظر بدام افتادن او شد .
دون خوان چند قطعه چوب آماده می كرد . تله من تقریبا حاضر شده بود و با كمی اضطراب از خود می پرسیدم كه آیا درست كار خواهد كرد یا نه كه ناگهان دون خوان كارش را متوقف ساخت و نگاهی به مچ دست چپش ، به ساعتی كه هرگز نداشت انداخت و اعلام كرد كه وقت نهار است . من چوب بلندی را در دست داشتم و می خواستم آن را خم كنم ولی با حرف او بطور غیر ارادی آن را با همه وسایل كارم بزمین گذاشتم .
دون خوان بدون پنهان كردن كنجكاویش مرا می نگریست . آنوقت صدای بوق كارخانه ای را تقلید كرد . به قهقهه خندیدم ، تقلید او واقعا عالی بود . بطرفش رفتم . مستقیم در چشمان من نگاه كرد و سرش را به چپ و راست تكان می داد . گفت :
- لعنت بر شیطان !
- چه اتفاقی افتاده است ؟
دوباره صدای بوق كارخانه را تقلید كرد و گفت :
- نهار تمام شد . برگرد سر كارت .
گیج شده بودم . خشكم زده بود . فكر كردم شوخی می كند مخصوصا كه ما غذائی برای خوردن نداشتیم . پرداختن به سنجاب ها باعث شده بود غذا را فراموش كنم . چوبم را برداشتم وسعی كردم آن را خم كنم . چند لحظه بعد دوباره صدای بوق كارخانه بگوش رسید و دون خوان اعلام كرد :
- وقت بازگشت است .
نگاهی به ساعت موهومش انداخت و مرا نگریست و چشمكی زد . با لحن اسرار آمیزی گفت :
- ساعت پنج است .
فكر كردم شاید حوصله اش از شكار سر رفته و قصد دارد برنامه را نیمه تمام رها كند . همه چیز را زمین گذاشتم و خود را برای بازگشت آماده كردم . هیچ توجهی به او نداشتم . وقتی حاضر شدم سرم را بلند كردم و او را دیدم كه چهار زانو نزدیك من نشسته است . گفتم :
- من آماده ام . هر وقت شما بخواهید می توانیم برویم .
بلند شد ، از تخته سنگی بالا رفت و بی حركت ایستاد . به من نگریست . دستهایش را مثل بلندگو جلوی دهانش گذاشت و صدای گوشخراش و طولانی شبیه صدای بوق خیلی بزرگی را تقلید كرد . در حال بوق زدن دور خودش می چرخید . پرسیدم :
- دون خوان چكار میكنید ؟
پاسخ داد كه به همه دنیا اعلام توقف كار داده است . مبهوت مانده بودم . از خودم می پرسیدم كه آیا شوخی می كند یا عقلش را از دست داده است ؟ دقیقا او را زیر نظر داشتم به امید اینكه بین آنچه انجام می داد و چیزی كه شاید زمانی گفته بود ، نوعی ارتباط بیابم . اما آن روز صبح ما حتی یك كلمه حرف هم نزده بودیم یا بهر حال حرف مهمی نزده بودیم .
او همانطور بالای تخته سنگ ایستاده بود . نگاهی به من انداخت ،لبخندی زد و سپس چشمك زد . داشتم نگران می شدم . دون خوان دستهایش را جلو دهانش گذاشت و یك صدای طولانی بوق بگوش رسید سپس اعلام كرد كه ساعت 8 صبح است و من باید دوباره وسائلم را آماده كنم چون ما همه روز را برای شكار در اختیار داریم .
دیگر هیچ سر در نمی آوردم . ترسم كم كم تبدیل به میل شدیدی به فرار شد . او حتما دیوانه بود . آماده رفتن شدم كه او از منبر خود پائین آمد و لبخند زنان بسوی من آمد . پرسید :
- تو فكر می كنی من دیوانه شده ام ؟ اینطور نیست ؟
اقرار كردم كه رفتار غیر عادی او موجب وحشت من شده است . گفت او هم متقابلا در باره من همین فكر را می كند .
منظورش را نفهمیدم . گفتم كه رفتارش جنون آمیز بنظر می رسد . توضیح داد كه عملا كوشیده است با شدت و سنگینی در رفتار غیر منتظره اش مرا به وحشت اندازد زیرا من نیز با سنگینی رفتار همواره قابل پیش بینی و بدون تازگی خود حال او را به هم می زدم . عادات زندگی من همان قدر بنظر او جنون آمیز بود كه بوق كارخانه او .
جا خوردم و اعتراض كردم كه واقعا عادتی ندارم و به همین دلیل نیز زندگی من یك آشوب بی حد و حصر است .
به قهقهه خندید بعد اشاره كرد كه نزدش بنشینم . باز هم موقعیت بطور مرموزی واژگون شده بود . ولی به محض اینكه به صحبت پرداخت وحشت من زایل شد . پرسیدم :
- عادتهای جاری من چیست ؟
- هر كاری كه می كنی از روی عادت است .
- مگر برای همه ما اینطور نیست ؟
- نه . نه برای همه . من هیچ كاری نمی كنم كه از روی عادت باشد .
- دون خوان چه چیز موجب این صحنه شد ؟ من چه كردم و یا گفتم كه باعث این رفتار شما شد ؟
- تو دلواپس نهار بودی .
- من در این باره چیزی به شما نگفتم . از كجا می دانید ؟
- هر روز حدود ظهر و حدود ساعت شش بعد از ظهر و صبح ها حدود ساعت هشت تو نگران هستی چون برای تو وقت غذا خوردن است و موذیانه افزود :
- حتی اگر گرسنه نباشی . برای این كه عادت هایت را به تو نشان دهم ، تقلید بوق كافی بود . تو تربیت شده ای تا كارهایت را با یك علامت شروع كنی .
مرا ورانداز كرد . انگار منتظر سوالی بود . هیچ دفاعی نداشتم . ادامه داد :
- و حالا تو از شكار هم یك عادت ساخته ای . به همین زودی در عادت شكار جا افتاده ای . لحظاتی هست كه حرف می زنی ،زمانی كه غذا می خوری و ساعت معینی كه می خوابی .
دلیلی برای اعتراض نداشتم . دون خوان زندگی مرا توصیف می كرد . من از این اصل در هر كاری كه انجام می دادم ، پیروی می كردم . معذالك اعتقاد راسخ داشتم كه در زندگی ، خیلی كمتر از اغلب دوستان و آشنایانم اسیر عادتها بودم .
دون خوان ادامه داد :
- تو مطالب زیادی در باره شكار می دانی و خوب می دانی كه یك شكارچی در درجه نخست عادات طعمه اش را مورد مطالعه قرار می دهد . در واقع این آن چیزی است كه از او یك شكارچی بزرگ می سازد .
اگر مسیری را كه در آموختن شكار به تو دنبال كردم ، بخاطر بیاوری این مطلب را خواهی فهمید كه اول ساختن و كار گذاشتن تله را به تو آموختم و سپس عادت حیوانی را كه می خواستی شكار كنی به تو نشان دادم و آنگاه موثر بودن تله ها را علیه عادات آنها به تو ثابت كردم . این ها همه عوامل بیرونی و ظاهری شكار را تشكیل می دهند . حالا باید آخرین و بدون شك مشكل ترین قسمت شكار را به تو بیاموزم . تا تو بتوانی آن را واقعا درك كنی و بكار بندی و دعوی شكارچی بودن داشته باشی ، زمان زیادی خواهد گذشت .
چند لحظه ساكت شد ، گوئی می خواست به من فرصتی بدهد . كلاهش را برداشت و تقلید موشهای آبی را كه روی پاهای عقبشان می ایستند و به شستشوی خود می پردازند ، در آورد . با سر مدورش كه بی شباهت به سر سنجاب ها نبود خیلی خنده دار شده بود . ادامه داد :
- شكارچی بودن فقط تله گذاشتن نیست . شكارچی كه هم وزن خود طلا می ارزد اگر نخجیر را بدام می اندازد باین دلیل نیست كه خوب تله می گذارد و یا آنكه عادات شكارش را می شناسد بلكه به این دلیل است كه خود عادتی ندارد . تفوق بزرگ او در اینجاست . او مانند حیواناتی كه تعقیب می كند نیست ؛ حیواناتی كه عادتهای سنگینی زندگی شان را منظم می كند و زرنگی هایشان را هم می شود حدس زد . او آزاد ، جاری و غیر قابل پیش بینی است .
بنظر من چنین اظهاراتی نتیجه یك ایده آل سازی مستبدانه و غیر منطقی بود . نمی توانستم زندگی بدون عادات روزمره را مجسم كنم . چون قبل از هر چیز می خواستم صادق باشم نمی توانستم بسادگی حرف او را بپذیرم یا رد كنم . آنچه او از من می خواست همانقدر برای من غیر ممكن بود كه برای هر كس دیگری . این مسائل را برایش توضیح دادم . پاسخ داد :
- واكنش های تو برای من مهم نیست . اگر می خواهی شكارچی بشوی باید عادات زندگیت را بشكنی ، تو خوب از عهده شكار بر آمدی . خیلی سریع همه چیز را آموختی و حالا می دانی كه شبیه به طعمه ات هستی . پیش بینی اعمال تو خیلی آسان است . از او خواستم مثالهای ملموسی ارائه دهد . به آرامی گفت :
- من در باره شكار صحبت می كنم ، بنابر این آن چه حیوانات انجام می دهند ، محلی كه در آن غذا می خورند ، مكان و طریقه و ساعت استراحت آنها و محلی كه در آن سكونت دارند ، طریقه جابجا شدن و حركت آنها را به تو نشان می دهم تا تو بتوانی از روی این عادات اعمال آنها را پیش بینی كنی .
تو عادات حیوانات را مطالعه كرده ای . آنها در مكان های بخصوصی غذا می خورند و آب می نوشند . در محل های مخصوصی لانه می سازند و هر حیوان نشانه بخصوصی از خود بجا می گذارد . در واقع یك شكارچی خوب می تواند اعمال آنها را حدس بزند یا پیش بینی كند . و ادامه داد :
- همانطور كه قبلا هم به تو گفتم به نظر من تو مانند طعمه ات رفتار می كنی . در گذشته یكبار كسی این حرف را به من زد . پس تو یك مورد استثنائی نیستی . همه ما مانند شكاری كه بدنبالش هستیم رفتار می كنیم و این موجب می شود كه ما خود طعمه چیز یا كس دیگری باشیم . باین دلیل شكارچی كه این مطلب را می داند فقط یك آرمان دارد و آن اینكه خودش دیگر طعمه نباشد . منظورم را می فهمی ؟
به او گفتم كه این هدف دست نیافتنی است . گفت :
- زمان زیادی می خواهد . تو می توانی از اینجا شروع كنی كه هر روز سر ظهر نهار نخوری . با لبخند ملاطفت آمیزی مرا نگریست . از حالتش خنده ام گرفت و قهقهه خنده را سر دادم .
ادامه داد :
- معذالك موجوداتی هستند كه رد یابی آنها غیر ممكن است مثلا برخی انواع قوچ كه به مدد بخت فوق العاده یكبار سر راه یك شكارچی خوشبخت قرار می گیرند . ولی فقط یكبار در زندگی یك شكارچی .
مكث پر معنائی كرد و نگاه نافذی به من انداخت گوئی می خواست پرسشی در من برانگیزد ولی من هیچ سوالی نداشتم . از من پرسید :
- به عقیده تو چه چیز موجب می شود كه یافتن این قوچ ها دشوار و تا این حد استثنائی باشد ؟
چون نمی دانستم چه پاسخی بدهم شانه ها را بالا انداختم . با طمطراق گفت :
- آنها هیچ عادتی ندارند و این موجب سحر آمیز بودن آنهاست . گفتم :
- بالاخره شب كه می خوابند . آیا این یك عادت نیست ؟
- بدون شك ،اگر قوچ هر شب سر ساعت بخصوصی و در محل ویژه ای بخوابد . ولی این موجودات سحر آمیز چنین نیستند . بهر حال روزی خواهی فهمید . شاید سرنوشت تو این باشد كه یكی از آنها را شكار كنی و تمام زندگی او را داشته باشی .
- منظور شما چیست ؟
- تو شكار را دوست داری . شاید روزی در نقطه ای از دنیا ردپای یكی از این موجودات سحر آمیز را بیابی . آنوقت می توانی بشكار او بروی .
دیدن یك موجود سحر آمیز ، اتفاقی فراموش نشدنی است . من بخت برخورد با یكی از آنها را داشته ام . روزی ، پس از آنكه در باره شكار چیزهای زیادی آموخته و به آن عمل كرده بودم ، در جنگل پردرختی در كوهستانهای مركزی مكزیك صدای آرامی شنیدم . هرگز طی سالها شكار چنین صدائی نشنیده بودم . نمی توانستم محلی را كه صدا از آن می آمد تعیین كنم زیرا در آن واحد از همه طرف بگوش می رسید . فكر كردم گله ای از حیوانات ناشناخته مرا محاصره كرده است .
یكبار دیگر هم این صدای آرام و جذاب بگوشم رسید كه از همه طرف می آمد . آنوقت متوجه خوش اقبالی خودم شدم و فهمیدم كه با یكی از موجودات سحر آمیز ،یك قوچ سحر آمیز طرف هستم . می دانستم كه قوچ آسمانی عادات آدمهای عادی و حتی عادتهای شكارچیان را می شناسد .
می شود حدس زد كه یك آدم معمولی در چنین موقعیتی چكار می كند . ترس او را محكوم می كند كه به طعمه بدل شود و چون خود را طعمه سهل الوصولی می بیند فقط دو راه برایش باقی می ماند . یا فرار كند و یا مقاومت . اگر بدون سلاح باشد برای نجات جان عزیزش بدون شك فرار را بر قرار ترجیح خواهد داد . و اگر سلاح داشته باشد خود را آماده دفاع می كند ، یا بی حركت بر جا می ایستد و یا خود را روی زمین پرت می كند و منتظر می ماند .
یك شكارچی بر عكس ، او هیچوقت بدون كشف محل هائی برای پنهان شدن ، خود را به مخاطره نمی اندازد . پس فورا پنهان می شود ولی بالاپوش خود را برای گول زدن شكار روی زمین می اندازد و یا به شاخه ای می آویزد و در انتظار حركت بعدی شكار پنهان می ماند .
در حضور قوچ سحر آمیز من طور دیگری رفتار كردم . در یك چشم بهم زدن مثل یك چوب خشك بی حركت شدم و شروع به زاری و ناله كردم . آنقدر گریه كردم و هق و هق كردم كه فكر كردم از حال می روم . ناگهان نفس گرمی را پشت سرم حس كردم . داشت پشت گوش راستم موهایم را می بوئید . برای اینكه او را ببینم سرم را برگرداندم و به زمین غلطیدم . قوچ مرا نگاه می كرد . از او خواستم به من آزاری نرساند و او با من حرف زد .
قصه اش را ناگهان قطع كرد و مرا نگریست . بی اراده لبخند زدم . داستان قوچی كه حرف بزند بنظرم باور كردنی نبود .
دون خوان با لبخند گشاده ای تكرار كرد :
- او با من حرف زد .
- قوچ حرف زد ؟
- بله .
سپس برخاست و وسایل شكارش را برداشت .
با لحن مرددی پرسیدم :
- آیا واقعا حرف زد ؟
قهقهه خنده را سر داد .
با حالت نیمه جدی پرسیدم :
- چی گفت ؟
مطمئن بودم كه دارد مرا مسخره می كند . لحظه ای ساكت ماند . مثل اینكه سعی می كرد بخاطر بیاورد . چشمانش درخشیدند و گفت :
- موجود سحر آمیز به من گفت : ” سلام دوست من “ و من پاسخ دادم ” سلام “ . بعد از من پرسید : ”چرا اشك میریزی ؟ “ پاسخ دادم : ” چون غمگین هستم “ . بعد موجود سحر آمیز به من نزدیك شد و در گوشم بطور واضح همانطور كه من با تو حرف می زنم گفت :
” غمگین نباش “.
دون خوان صاف توی چشمهای من نگاه می كرد . برقی از شیطنت محض در چشمانش درخشید . شروع به خنده ای كرد كه هر لحظه شدت می یافت . بنظر من گفتگو با قوچ آسمانی خیلی ساده لوحانه بود . گفت :
- خوب چه انتظاری داری . آخر من سرخپوست هستم . طنز او بقدری مرا غافلگیر كرد كه با او در خندیدن همراه شدم . پرسید :
- نمی توانی باور كنی كه یك قوچ سحر آمیز بتواند حرف بزند ؟
- نه ، متاسفم . ولی باور كردن این چیزها برایم غیر ممكن است .
با لحن اطمینان بخشی گفت :
- ایرادی به تو نمی گیرم . چیز خیلی بخصوص و عجیبی است .
بخش هفتم
دست نیافتنی بودن
پنجشنبه 29 ژوئن 1961
آن روز هم مثل سایر روزهای آن هفته ، از وسعت و دقت شناخت دون خوان نسبت به شكار و رفتار یك شكارچی متحیر شده بودم . او فنون مختلف شكار را كه ”حیله های كبك “ می نامید برایم توضیح داد و سپس به مرحله اجرا درآورد . به قدری توضیحاتش برایم جذاب بود كه روز بسرعت برق گذشت تا آن جا كه من فراموش كردم غذا بخورم و این موجب شد دون خوان سربسر من بگذارد ، چون من بندرت غذائی را فراموش می كردم .
هنگام عصر با استفاده از تله بسیار زیركانه ای كه ساختن آن را به من آموخته بود ، پنج كبك گرفتیم .
دون خوان در حالیكه سه تای آنها را آزاد می كرد گفت :
- دوتا كافیست .
سپس به من یاد داد كه چگونه آنها را بریان كنم . من اول می خواستم چوب جمع كنم و یك اجاق بسازم ، همان كاری كه پدربزرگم می كرد ، یعنی برگها و شاخه های سبز را روی هم بچینم و سپس اطرافش را خاك بگیرم اما دون خوان گفت لزومی ندارد بوته ها را هم زخمی كنیم مخصوصا كه به كبك ها صدمه زده ایم .
پس از خوردن كبك ها آهسته آهسته بجانب تخته سنگ ها رفتیم و روی سراشیبی سنگ سیاهی دراز كشیدیم . بشوخی گفتم اگر او می گذاشت هر پنج تا كبك را به شیوه خودم كباب می كردم و خیلی هم خوشمزه تر می شد .
گفت :
- بدون شك ولی آن وقت ممكن بود نتوانیم این محل را بدون صدمه دیدن ترك كنیم .
- منظورتان چیست ؟ چه كسی ممكن بود به ما حمله كند ؟
- گیاهان ، كبك ها و هر آنچه در اطرافمان وجود دارد .
- من هیچوقت نمی دانم شما چه زمانی جدی هستید ؟
حركتی حاكی از بی صبری كرد و گفت :
- تو واقعا تصور خیلی ویژه ای از جدی حرف زدن داری . من زیاد می خندم چون خندیدن را دوست دارم معذالك هر چه می گویم خیلی جدی است حتی وقتی تو نمی فهمی . چرا دنیا باید آن طور باشد كه تو فكر می كنی ؟ چه كسی بتو حق داده كه چنین ادعائی بكنی ؟
- هیچ دلیلی وجود ندارد كه جز این باشد .
شب فرا می رسید . فكر كردم وقت بازگشت است ولی شتابزده بنظر نمی رسید و من هم از بودن در آنجا احساس رضایت می كردم .
نسیم خنكی می وزید . ناگهان دون خوان برخاست و گفت :
- ما باید بالای تپه برویم و آنجا در نقطه بدون گیاهی بایستیم .
بعد ادامه داد :
- نگران نباش من دوست تو هستم و مراقبت خواهم كرد تا صدمه نبینی .
با دلواپسی پرسیدم :
- منظورتان چیست ؟
او در این كه مرا با حیله گری تمام از شادی محض ناگهان به وحشت واقعی دچار كند ، مهارت داشت .
گفت :
- در این ساعت از روز ، دنیا خیلی عجیب است . منظور من این بود . مهم نیست چه خواهی دید . نترس .
- چه خواهم دید ؟
در حالیكه بطرف جنوب نگاه می كرد گفت :
- الان هیچ نمی دانم .
كاملا آرام بود . مسیر نگاهش را دنبال كردم .
ناگهان از جا پرید و با دست چپ منطقه تاریكی را در گیاهان فشرده صحرا نشان داد و گفت :
- آنجاست !
گوئی مدتها منتظر ظهور چیزی بوده است .
- آنجا چیست ؟
- نگاه كن ! آنجاست نگاه كن !
من جز گیاهان چیزی نمی دیدم .
با صدای خفه ای گفت :
- الان اینجاست . او همینجاست .
در همین لحظه باد شدیدی به چهره ام خورد و چشمانم را سوزاند . آن منطقه را نگاه كردم . در آنجا هیچ چیز ویژه ای بچشم نمی خورد . اعتراف كردم كه چیزی نمی بینم . گفت :
- تو الان آن را احساس كردی . وارد چشمانت شد و مانع شد ببینی .
- راجع به چه حرف می زنید ؟
- من ترا آگاهانه بالای تپه آورده ام . چون در اینجا ما در معرض دید هستیم و چیزی بسوی ما می آید .
- چه چیز ؟ باد ؟
با لحن خشكی گفت :
- نه . فقط باد نیست . بنظر تو باد است چون تو فقط باد را می شناسی .
آنقدر گیاهان صحرا را نگاه كردم كه چشمانم خسته شدند . دون خوان كنار من در سكوت ایستاده بود . بعد رفت پائین لای بوته ها و هشت شاخه بلند چید و آن ها را دسته كرد . به من هم دستور داد كه این كار را بكنم و سفارش كرد كه فراموش نكنم از گیاهانی كه مجروحشان می كنم ، عذر بخواهم .
وقتی دو دسته گیاه جمع آوری شد به من دستور داد دوان دوان آنها را تا قله تپه ببرم و بعد بین دو تخته سنگ بزرگ روی زمین به پشت دراز بكشم . با سرعت تعجب آوری تمام بدن مرا با شاخه ها پوشاند و بعد هم این كار را با خودش كرد . از بین شاخه ها آهسته به من گفت كه باید توجه كنم و ببینم باد به محض پنهان شدن ما خواهد ایستاد .
با تعجب فراوان دیدم كه یك لحظه بعد ، همانطور كه پیش بینی كرده بود باد بتدریج ایستاد . بطوریكه اگر دقت نكرده بودم متوجه آن نمی شدم . فقط چند لحظه اول باد در گوشم پیچیده بود اما كم كم سكوت كاملی ما را فرا گرفت .
نجوا كنان به دون خوان گفتم كه باد ایستاده است و او هم بصدای آهسته گفت كه هیچ حركتی و صدائی نكنم ، زیرا آنچه من باد می نامیدم ، باد نبود بلكه چیزی بود ، با اداره ای مختار و ممكن بود ما را بشناسد .
خنده عصبی مرا فرا گرفت .
دون خوان مرا متوجه سكوت كاملی كه برقرار شده بود كرد . زمزمه كرد كه می خواهد بلند شود و من هم باید آهسته شاخه ها را با دست چپ پس بزنم و دنبال او بروم .
در یك زمان برخاستیم . دون خوان با دقت بطرف جنوب می نگریست ،ناگهان بطرف غرب پیچید و به منطقه ای در جنوب غربی اشاره كرد و گفت :
- عجب زرنگ است .
و آمرانه افزود :
- نگاه كن ! نگاه كن !
با تمام نیرو نگاه كردم . واقعا می خواستم چیزی را كه می گفت ببینم . ولی بی نتیجه بود . من چیز تازه ای را كه تا آن موقع ندیده باشم ، ندیدم . فقط گیاهان را كه با نسیم تكان می خوردند ، می دیدم .
اعلام كرد :
- او اینجاست !
در همین لحظه جریان باد را روی صورتم احساس كردم . بنظر می رسید كه باد به محض اینكه ما بلند شده بودیم ، از سر گرفته بود .
می بایست توضیح منطقی برای این همزمانی وجود داشته باشد . دون خوان پوزخندی زد و گفت :
- سعی نكن مغزت را با كوشش برای یافتن توجیه منطقی این اتفاق خسته كنی . و ادامه داد :
- برویم یكبار دیگر هم شاخه جمع آوری كنیم . من دوست ندارم این كار را با گیاهان كوچولو بكنم ولی ناچاریم تو را ” متوقف كنیم “ .
شاخه هائی را كه قبلا استفاده كرده بودیم جمع كرد و روی آنها خاك و سنگریزه ریخت . بعد دوباره طبق همان آئین قبلی هر یك از ما هشت شاخه شكستیم . در تمام این مدت باد بدون وقفه می وزید و موهای مرا پریشان می كرد . دون خوان آهسته گفت :
- پس از اینكه ترا پوشاندم دیگر تكان نخور حرف هم نزن . مرا بسرعت پوشاند و بعد هم روی خودش را .
بیست دقیقه اینطور ماندیم . در این هنگام پدیده فوق العاده ای بوقوع پیوست یعنی باد كه خیلی تند و شدید بود دوباره تبدیل به نسیم لطیفی شد .
من نفسم را حبس كرده بودم و منتظر اشاره دون خوان بودم . وقتی بالاخره شاخه ها را كنار زد من هم اینكار را كردم و از جا برخاستیم . همه چیز آرام بود . فقط وزش لطیف و سبكی در میان برگهای اطراف مشاهده می شد .
دون خوان كه به منطقه ای در جنوب نگاه می كرد ، با صدای بلند گفت :
- باز هم آمد .
بی اراده از جا پریم ، نزدیك بود بیافتم . با لحن آمرانه ای گفت :
- نگاه كن !
- آخر چه چیز را باید نگاه كنم ؟
او پاسخ داد كه باد یا هر چیز دیگری كه هست ، مثل ابر یا گردباد خیلی بالاتر از گیاهان و در سطح بالای تپه كه ما هستیم ،می وزد . درگوشم زمزمه كرد :
- آمد . ببین در جستجوی ماست .
درست در آن لحظه باد قوی و ممتدی به چهره من وزیدن گرفت ، مثل دفعه اول وحشت كردم . آنچه دون خوان توضیح داده بود ندیدم ولی تكانهای وحشتناكی را در درختان دیدم . سعی كردم آرامش خود را بدست آورم ، ناامیدانه در جستجوی توضیح مناسبی برای این واقعه بودم . شاید در این منطقه حركات جوی زیاد بود و دون خوان كه آنجا را خوب می شناخت می توانست آنها را حدس بزند پس كافی بود دراز بكشد ، بشمرد و منتظر آرام شدن باد باشد و بعد قبل از شروع دوباره باد ، برخیزد .
صدای دون خوان مرا از افكارم بیرون كشید . گفت كه وقت رفتن است اما من می خواستم آنجا بمانم و بخودم ثابت كنم كه باد خواهد ایستاد . گفتم :
- دون خوان من هیچ چیز ندیدم .
- معذالك متوجه یك چیز غیر عادی شدی ؟
- شاید بهتر باشد دوباره برایم تعریف كنید ،چه چیز می بایست می دیدم .
- من قبلا گفتم ، چیزی كه در باد پنهان می شود و شبیه یك گردباد ، یا ابر یا مه است ، چهره ای كه دور خودش می چرخد . و با دست حركات افقی و عمودی كرد و ادامه داد :
- او در جهت خاصی حركت میكند . می چرخد یا جریان دارد . باید شكارچی همه این ها را بداند تا بتواند راهش را انتخاب كند . دلم می خواست او را دست بیاندازم ولی بنظر می رسید كه واقعا می كوشد مرا قانع كند ،این بود كه منصرف شدم . چند لحظه ای دقیق به من نگاه كرد . سرم را چرخاندم . گفت :
- گمان اینكه دنیا همانطوریست كه تو فكر می كنی واقعا احمقانه است . دنیا مكان اسرار آمیزی است . مخصوصا هنگام غروب .
با سر اشاره ای به باد كرد و ادامه داد :
- او ممكن است ما را دنبال كند . می تواند ما را از پا درآورد و حتی بكشد .
- این باد ؟
- در این لحظه یعنی در غروب خورشید باد وجود ندارد . در این ساعت روز فقط ” قدرت “هست .
یكساعت تمام در نوك تپه نشسته بودیم و حرف می زدیم . باد بشدت می وزید و حتی لحظه ای هم قطع نشد .
جمعه 30 ژوئن 1961
عصر پس از خوردن غذائی جلوی در خانه دون خوان مستقر شدیم . من در ” مكان “ خودم نشسته و شروع كردم به مرتب كردن نوشته هایم . دون خوان به پشت دراز كشیده و دستهایش را روی شكمش گذاشت . بخاطر ” باد “ تمام روز را در خانه مانده بودیم . او به من توضیح داده بود كه ما آگاهانه باد را برانگیخته بودیم ، پس بهتر بود كه زیاد با او سربسر نگذاریم . من تمام شب پیش را پوشیده از شاخه های گیاهان خوابیدم .
ناگهان باد شدیدی وزید . دون خوان با چابكی باور نكردنی به پا خاست و گفت :
- لعنت بر شیطان ! باد در جستجوی توست .
با خنده گفتم :
- دون خوان من كه باور نمی كنم . خیلی مبالغه آمیز است .
با پا فشاریم می خواستم نشان دهم كه غیر ممكن بود بپذیرم باد دارای اراده ای مستقل است یا اینكه ما را در بالای تپه دیده و بسراغمان آمده است . گفتم كه تصور ” باد با اراده ای مختار “ طریقه ساده لوحانه ای برای دیدن دنیاست . پرسید :
- باد چیست ؟
بدون اینكه آرامش خود را از دست بدهم توضیح دادم كه توده های هوای گرم و سرد ایجاد مناطقی با فشارهای متفاوت می كند و این موجب حركات افقی و عمودی هوا می شود . برای بیان این مفاهیم هواشناسی مقدار زیادی وقت صرف كردم . با لحن شكاكی پرسید :
- می خواهی بگوئی كه باد جز هوای گرم و سرد چیزی نیست ؟
در حالیكه از پیروزی خود سرمست بودم گفتم :
- بله اینطور فكر می كنم .
دون خوان مبهوت بنظر می رسید ولی ناگهان نگاهی به من انداخت و قهقهه پر صدای خنده را سر داد و با لحن طنز آلودی گفت :
- عقاید تو عقاید قطعی هستند . تو آخرین حرفت را زدی ، نه ؟ فقط ناچارم بگویم كه برای یك شكارچی عقاید تو مزخرف است . هیچ اهمتی ندارد كه فشار هوا یك باشد ،یا دو و یا ده ، فقط اگر تو اینجا در صحرا زندگی می كردی می فهمیدی كه هنگام غروب باد تبدیل به قدرت می شود . یك شكارچی واقعی این را می داند و در رفتارش اثر می گذارد .
- یعنی چطور رفتار می كند ؟
- او از غروب و از قدرتی كه در باد نهفته است استفاده می كند .
- چگونه ؟
- اگر برایش لازم باشد خود را پنهان می كند و می پوشاند و بی حركت می ماند تا هنگامیكه غروب پایان پذیرد و قدرت او را از حمایت خود برخوردار كرده باشد . با دست حركتی كرد انگار جسمی را در چیزی می پیچد . حمایت او مانند ... ساكت شد . گوئی در جستجوی لغتی بود . گفتم :
- مانند یك پیله است ؟
- درست است . حمایت قدرت مثل یك پیله در برگیرنده است . در این صورت شكارچی می تواند بدون هیچ مراقبتی بیرون بماند . نه پوما و نه گرگ و نه هیچ حشره ای نمی تواند به او صدمه بزند . حتی اگر یك شیر با او روبرو شود و او را بو بكشد در صورتیكه شكارچی بی حركت بماند ، شیر براه خود خواهد رفت . و در این مورد می توانم به تو اطمینان بدهم . از طرف دیگر اگر شكارچی بخواهد دیده شود باید در موقع غروب بالای تپه ای بایستد . آنوقت قدرت او را اذیت خواهد كرد و تمام شب بدنبالش خواهد بود . بنابر این اگر شكارچی بخواهد در طول شب راه برود و یا بیدار بماند باید خود را در دسترس باد بگذارد .
این است راز شكارچیان بزرگ . در دسترس بودن یا در دسترس نبودن ، در لحظه ای خاص در خم جاده .
كمی متعجب از او خواستم جمله اش را تكراركند .
با حوصله تمام برای من توضیح داد كه از تمثیل غروب و باد استفاده كرده تا اهمیت فوق العاده و تاثیر متقابل پنهان شدن و آشكار شدن را برای من روشن كند . سپس افزود :
- تو باید بیاموزی كه به اراده خودت در دسترس باشی یا خارج از دسترس باشی . در جریان فعلی زندگیت ، تو بدون اینكه بخواهی همواره در دسترس هستی .
اعتراض كردم . بنظرم می رسید كه زندگی من بیش از پیش مرموز شده است . اظهار كرد كه از مطالبش چیزی درك نكرده ام زیرا معنی در دسترس نبودن به هیچ وجه خود را مخفی كردن یا مرموز بودن نیست ، منظور دست نیافتنی بودن است .
و ادامه داد :
- به عبارت دیگر پنهان شدن ، وقتی همه می دانند تو پنهان شده ای ، اهمیتی ندارد . اتفاقا مسائل تو از اینجا سرچشمه می گیرد . وقتی خودت را پنهان می كنی همه می دانند كه پنهان شده ای و گرنه آن قدر در دسترس هستی كه همه از تو سوءاستفاده می كنند .
احساس خطر كردم و فورا به دفاع از خودم پرداختم .
با لحن خشكی گفت :
- در باره خودت توضیح نده . لزومی ندارد . ما آدمهای احمقی هستیم . همه ما ، و تو نمی توانی با دیگران تفاوت داشته باشی . در زندگی من زمانی بود كه مثل تو آنقدر در همه موارد در دسترس بودم كه چیزی جز اشك برایم باقی نمانده بود ، و مثل الان تو ، اغلب گریه می كردم .
مرا ورانداز كرد و آه پر سر و صدائی كشید و ادامه داد :
- در واقع من از تو جوانتر بودم . ولی یكروز بستوه آمدم و تغییر كردم . بعبارتی یكروز ، در مدتی كه تبدیل به یك شكارچی می شدم این راز را آموختم كه چگونه باید در دسترس یا خارج از دسترس بود .
اعتراف كردم كه از توضیحاتش چیزی نمی فهمم. من اصلا نمی فهمیدم منظور او از در دسترس بودن چیست . او از اصطلاحات اسپانیولی ponerse en el medio del camino و ponerse al alcance استفاده كرده بود كه می شود اینطور ترجمه كرد : خود را كنار كشیدن یا خود را وسط یك جاده شلوغ قرار دادن .
و توضیح داد :
- تو باید خودت را از آنجا بكنی . باید خودت را از وسط این جاده شلوغ كنار بكشی ... تمامی وجود تو آنجاست ، بنابر این پنهان شدن فایده ای ندارد . تو فقط تصور می كنی مخفی شده ای . وسط خیایان بودن یعنی اینكه هر رهگذری رفت و آمدهای ترا زیر نظر دارد .
استعاره اش برایم جالب بود ولی هنوز كاملا روشن نبود . پرسیدم :
- چرا اینقدر معمائی حرف می زنید ؟
مدت زیادی مرا صاف نگاه كرد بعد شروع كرد به زمزمه یك آهنگ مكزیكی . می دانستم هر وقت یك آهنگ مكزیكی می خواند بزودی ضربه ای به من خواهد زد .
بدون اینكه نگاهش را از من بردارد با لبخندی پرسید :
- راستی ببینم آندوست موطلائیت چی شد ؟ آن دختری كه واقعا دوستش داشتی ؟
گمان می كنم مانند ابله شگفت زده ای بنظر می رسیدم . از حالت بهت من خنده شادمانه ای كرد . نمی دانستم چه بگویم .
برای اینكه خیالم را راحت كند گفت :
- خودت در باره اش با من صحبت كرده ای .
ولی من هیچ بخاطر نمی آوردم كه راجع به یك دختر و مخصوصا در باره آن دختر جوان مو طلائی با او صحبتی كرده باشم . گفتم :
- هرگز چنین حرفی به شما نزده ام .
برای اینكه جای هیچ اعتراض و دخالتی نباشد گفت :
- چرا مسلم است كه خودت گفته ای ، و در ثانی مهم این نیست كه من از كجا این دختر را می شناسم ، مهم این است كه آن دختر را دوست داشته ای .
احساس نفرتی در دلم نسبت به او بوجود آمد .
خیلی جدی گفت :
- لگد پرانی نكن ، اتفاقا الان درست وقت آن است كه هر نوع احساس اهمیت را كنار بگذاری و ادامه داد :
- روزی تو زنی را بدست آوردی ، زنی گرانقدر و یكروز هم او را از دست دادی .
از خودم پرسیدم كه شاید واقعا خودم در این باره با او حرف زده بودم ولی به این نتیجه رسیدم كه چنین اعترافی از طرف من غیر ممكن بوده است . هر چند كه ما همیشه در ماشین از هر دری صحبت می كردیم و من نمی توانستم همه آنچه را كه در باره اش صحبت كرده بودیم بخاطر بیاورم . مخصوصا كه هنگام رانندگی نمی توانستم یادداشت بردارم . این استدلالات به من آرامش بخشید . به او گفتم كه حق دارد . دختری مو طلائی در زندگی من نقش خیلی مهمی را داشته است .
پرسید :
- چرا حالا با تو نیست ؟
- مرا ترك كرد .
- چرا ؟
- به دلایل زیادی .
- این همه دلیل نمی خواست . فقط یك دلیل داشت ، تو خیلی خودت را در اختیار او گذاشته بودی .
از ته دل می خواستم منظورش را بفهمم . او ضربه تازه ای به من زده بود و بنظر می رسید كه كاملا از نتیجه حاصله آگاهی دارد .
لب هایش را جمع كرد تا خنده شیطنت بارش را پنهان سازد و با اطمینان كامل گفت :
- همه مردم همه چیز شما را می دانستند .
- آیا این اشتباه بود ؟
- یك اشتباه مهلك . معذالك او آدم خیلی حساسی بود .
صراحتا به او گفتم كه از این حالت ” تیری در تاریكی رها كردن “ او منزجرم . مخصوصا كه طوری حرف می زد كه گوئی شاهد و ناظر وقایع بوده است .
با لحن عجیبی گفت :
- درست است . من همه چیز را دیدم . او دختر محشری بود .
می دانستم كه بحث كردن بیهوده است . ولی خشمگین بودم چون او دست روی جراحت عمیقی گذاشته بود . از طرفی بنظر من این دختر خیلی هم محشر نبود چون تا حدی ضعیف بود .
به آرامی گفت :
- تو هم ضعیف بودی . ولی این مهم نیست . آنچه اهمیت دارد این است كه تو همه جا دنبالش بودی و این موجب شد كه او مقام ویژه ای در دنیای تو كسب كند و برای فردی كه جایگاه ویژه ای دارد آدم باید همیشه جملات محبت آمیزی داشته باشد . گیج شده بودم . احساس كردم غم بزرگی مرا فرا می گیرد . گفتم :
- دون خوان شما با من چه می كنید ؟ شما همیشه موفق می شوید مرا غمگین كنید . چرا ؟
- آه باز شروع شد . باز هم ننه من غریبم در می آوری ؟
- ولی آخر هدف شما چیست ؟
- دست نیافتنی بودن . مساله این است . من خاطره این دختر را برایت زنده كردم فقط برای اینكه بطور مستقیم مطلبی را كه با اشاره به ” باد “ درك نمی كردی به تو بفهمانم . تو او را از دست دادی چون در دسترسش بودی ، تو همیشه در اختیار او بودی و زندگی شما تبدیل به یك عادت و جریان روزمره شده بود .
داد زدم :
- نه شما اشتباه می كنید . زندگی من هرگز یك جریان عادی روزمره نبوده است .
با قاطعیت گفت :
- بوده و خواهد بود . منتهی چون یك عادت غیر عادی بوده است تو تصور كرده ای كه روزمره نیست . ولی باور كن كه زندگی تو یك عادت است .
دلم می خواست قهر كنم و خودم را در حزن و ملال غرق كنم ولی چشمهایش بطرز غیر قابل توصیفی مرا زیر نظر داشتند . بنظر می رسید كه مرا هل می دادند و به عقب می راندند . گفت :
- هنر یك شكارچی این است كه دست نیافتنی باشد . در مورد این زن جوان موطلائی منظور این است كه تو می بایست شكارچی می شدی و بندرت او را ملاقات می كردی . نه آنطور كه تو بودی . شما هر روز با هم بودید ، تا آنجا كه دیگر جز ملال احساسی برای هم نداشتید . اینطور نیست ؟
پاسخی ندادم . بیهوده بود چون او حق داشت . ادامه داد :
- دست نیافتنی بودن یعنی اینكه فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود . تو نباید پنج تا كبك بخوری ، یكی كافیست . تو نباید خود را در معرض قدرت باد قرار دهی مگر اینكه واجب باشد . نباید از دیگران آنقدر استفاده كنی و شیره شان را بكشی كه فقط پوست و هسته باقی بماند ، مخصوصا آنهائی را كه دوست می داری .
- ولی من صادقانه می توانم بگویم كه از هیچ كس سوء استفاده نكرده ام .
- اینطور نیست . تو در این مواقع ناگهان اعلام می كردی كه از دیگران خسته شده ای و دیگر حوصله اشان را نداری . در دسترس نبودن یعنی اینكه تو خود آگاهانه از خسته كردن دیگران و خودت اجتناب كنی . یعنی اینكه تو نه قحطی زده هستی و نه ناامید ، مثل آن بدبختی كه فكر می كند هرگز چیزی برای خوردن نخواهد یافت و هرچه می تواند می بلعد ، مثلا پنج تا كبك !
دون خوان به نقطه حساس من انگشت گذاشته بود . خندیدم . خنده من او را خوشحال كرد . آهسته دستی به پشتم زد و گفت :
- یك شكارچی می داند كه همواره نخجیر در دامش خواهد افتاد . به همین دلیل هم هیچ نگرانی ندارد . نگران بودن مساویست با در دسترس بودن . به محض اینكه نگران و مضطرب هستی نا امیدانه به هر چیز متوسل می شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می كنی و هم آن چیز یا آن كس را كه به او چنگ انداخته ای خسته خواهی كرد .
به او گفتم كه در زندگی روزمره من دست نیافتنی بودن غیر قابل تصور است . منظورم این بود كه برای اینكه بتوانم كاری انجام دهم می بایست با همه آنهائی كه با من كار دارند در تماس باشم .
پاسخ داد :
- من به تو گفتم كه دست نیافتنی بودن به هیچوجه معنی پنهان شدن یا اسرار آمیز بودن ندارد . یك شكارچی با قناعت و شفقت از دنیا استفاده می كند . مهم نیست دنیای اطراف تو چه باشد . اشیاء ، حیوانات ، آدمها یا قدرت ها . یك شكارچی با دنیای اطرافش رابطه نزدیك برقرار می كند و معذالك برای همین دنیا هم دست نیافتنی است .
- این تناقض دارد . اگر او هر ساعت و هر روز در آن دنیا باشد نمی تواند برای دنیایش دست نیافتنی باشد .
با حوصله تمام گفت :
- تو هنوز نفهمیدی . او دست نیافتنی است چون با فشار و زور دنیایش را تغییر نمی دهد . كمی از آن را می گیرد ، تاوقتی كه لازم است در آن می ماند و بعد به سرعت می رود ، بدون این كه اثری از گذر خود بجا گذارد .
بخش ششم
شكارچی شدن
جمعه 23 ژوئن 1961
به محض ورودم ، دون خوان را سوال پیچ كردم . بی صبرانه با حركت دست مرا وادار به سكوت نمود و پاسخی نداد . بنظر می رسید حال شوخی كردن ندارد . با لحن متهم كننده ای گفت :
- داشتم فكر می كردم كه از آن روزی كه سعی كردی چیزی در باره گیاهان بیاموزی ، تاكنون واقعا تغییری نكرده ای .
با صدای بلند همه تغییراتی را كه می بایست در شخصیت خود بدهم برشمرد . به او گفتم كه مساله را خیلی جدی بررسی كرده ام و باین نتیجه رسیده ام كه این تغییرات غیر ممكن است ، زیرا همه بر خلاف طبیعت من است . پاسخ داد كه كافی نیست آنها را بررسی كنم و در هر صورت باید بدانم كه موضوع ابدا شوخی نیست . به او تاكید كردم كه هرچند عملا به پیروی از اعتقادات او ، در جهت تغییر زندگی خصوصی خود اقدام قابل ملاحظه ای نكرده ام ، ولی صادقانه می خواهم در باره گیاهان و مصرف آنها مطالبی بیاموزم .
پس از سكوتی طولانی پرسیدم :
- آیا در باره پیوتل به من چیزی خواهید آموخت ؟
به من توضیح داد كه تنها خواستهای من مطرح نیست و شناخت پیوتل یا مسكالیتو ، یكی از مسایل بسیار جدی بشمار می آید .
معذالك همان شب دون خوان مرا تحت آزمایش ویژه ای قرار داد . مساله ای را مطرح كرد بی آنكه كوچكترین راهنمائی در حل آن بكند : از من خواست ” مكانی مناسب “ پیدا كنم . ” مكانی “ زیر سر در ورودی منزل او . همان جا كه ما اغلب می نشستیم و گفت و گو می كردیم . می بایست ” مكانی “ ویژه بیابم كه در آن خود را كاملا سرخوش و پر نیرو احساس كنم .
آن شب در جستجوی ”مكان مساعد “ از هر سو روی زمین غلطیدم . دو جا بنظرم رسید كه روی خاك سیاه فشرده سطح زمین ، رنگ آمیزی متفاوتی دیدم .
این كوشش چنان مرا خسته كرد كه بالاخره در یكی از همان ” مكان “ها بخواب رفتم .
صبح روز بعد دون خوان مرا بیدار كرد و موفقیت تجربه ام را به اطلاعم رساند . من ” مكان “ مساعد و هم چنین ” مكان “ نامساعد و خصمانه را و رنگ های مربوط به این دو را یافته بودم .
شنبه 24 ژوئن 1961
صبح خیلی زود بسوی دشتی كه در اطراف خانه دون خوان بود براه افتادیم . در راه از اهمیت كشف مكان مساعد و مكان نامساعد برای كسی كه در محیط طبیعی زندگی می كند ، سخن گفت . كوشیدم بحث را به پیوتل بكشانم ولی خیلی خشك تقاضایم را رد كرد و به من سفارش كرد كه دیگر هرگز در این باره صحبتی نكنم مگر آنكه او خود در این باره سخنی بگوید .
در منطقه پر گیاهی ، در سایه بوته های بلند نشستیم . گیاهان صحرائی هنوز كاملا خشك نشده بودند . هوا بسیار گرم بود و مگس ها مرا آزار می دادند . بنظرم رسید كه ابدا مزاحم دون خوان نیستند . از خودم می پرسیدم آیا او خود آگاهانه نسبت به آنها بی توجهی می كند یا نه ؟ ولی دیدم كه مگس ها اصولا روی صورت او نمی نشینند .
به سخن گفتن ادامه داد :
- گاهی واجب است كه بفوریت مكان مساعدی در فضای باز كشف شود یا شاید لازم باشد سریعا بفهمیم كه آیا مكانی كه برای توقف برگزیده ایم مساعد است یا نامساعد . روزی ما نزدیك تپه ای نشستیم و تو شدیدا عصبانی شدی . آن محل دشمن تو بود . اگر به خاطر داشته باشی یك كلاغ كوچك به تو اخطار كرده بود .
به خاطرم آمد كه با چه اصراری گفته بود از آن محل حذر كنم . اما من آن روز باین دلیل عصبانی شده بودم كه او نگذاشته بود بخندم .
ادامه داد :
- در آنموقع فكر كردم پریدن كلاغ از روی سر ما ، اخطار به من بوده است . هرگز نمی توانستم حدس بزنم كلاغها دوست تو هم هستند .
پرسیدم :
- شما در باره چه صحبت می كنید ؟
- آن كلاغ یك اخطار بود . اگر تو كلاغها را می شناختی از آن محل مثل طاعون می گریختی . معذالك همیشه كلاغی برای خبر كردن تو وجود ندارد و به همین دلیل باید بیاموزی كه خودت مكان یا اقامتگاه مناسب برای استراحت خود پیدا كنی .
سكوت ممتدی حاكم شد . ناگهان دون خوان بطرف من برگشت و گفت كه برای یافتن محل مناسب كافیست چشمها را چپ كنی . بعد چشمكی زد و اقرار كرد :
- تو وقتی روی زمین می غلطیدی به همین طریق توانستی آن دو مكان و رنگهای متفاوتشان را تشخیص دهی . موفقیت تو مرا متعجب كرد .
گفتم :
- صادقانه بگویم ، هیچ نمی دانم چه كردم .
تكرار كرد :
- تو چشمهایت را چپ كردی . این تنها راهش است . تو از این فن استفاده كردی ، اما بخاطرت نمانده است .
بعد شروع به توصیف این فن كرد كه عبارت بود از وادار كردن چشمها ، به مرور زمان ،به دیدن تصاویر جداگانه از شیئی واحد . این كار حداقل دو سال وقت لازم داشت تا كامل انجام شود . تفاوت تصاویر باعث دریافت دو گانه ای از دنیا می شود و این امكان موجب درك تغییرات در محیط اطراف ماست . تغییراتی كه برای دید طبیعی قابل درك نیستند .
دون خوان مرا تشویق به آزمایش این فن كرد و اطمینان داد كه هیچ صدمه ای به چشم من نخواهد زد . توضیح داد كه اول باید با نگاههای كوتاه و سریع مانند نگاههای زیر چشمی شروع كنم . به درختچه ای اشاره كرد و نشان داد چگونه باید اقدام كنم . چشمهایش شبیه چشمهای حیوان موذی بود كه نمی تواند مستقیم نگاه كند .
یكساعت تمام در حال راه رفتن كوشیدم نگاهم را روی چیز بخصوصی ثابت نكنم . بعد دون خوان پیشنهاد كرد شروع كنم به جدا ساختن تصاویری كه از هر چشم می گیرم . اما به علت سر درد شدید این كار را متوقف كردم .
دون خوان پرسید :
- فكر می كنی میتوانی ” مكان مساعدی “ برایمان پیدا كنی ؟ نمی دانستم یك ”مكان مساعد “ چیست . دون خوان توضیح داد كه با نگاه های سریع می توان به مشاهدات خارق عادتی دست یافت .
پرسیدم :
- مثلا مثل چه ؟
- در حقیقت مساله مشاهده نیست . بیشتر یك احساس است . وقتی تو درخت یا تخته سنگی را می بینی و می خواهی نزدیكش بنشینی چشمهایت می توانند به تو بگویند كه آیا آن محل مناسب برای استراحت تو هست یا نه .
از او خواستم راجع به این احساس توضیحی بدهد اما او یا نتوانست و یا نخواست این كار را بكند . فقط گفت كه باید با تجربه خودم را ورزیده كنم و هر بار او به من خواهد گفت كه آیا چشمانم درست كار كرده اند یا نه .
یك آن بنظرم رسید كه ریگی می بینم كه نور را منعكس می كند . وقتی نگاهم را روی آن متمركز می كردم ،چیزی نمی دیدم اما هنگامی كه با نگاههای كوتاه آن محل را ورانداز می كردم دوباره آن را می دیدم و درخشش ضعیفی بنظرم می رسید . آنجا را به دون خوان نشان دادم . وسط زمینی مسطح بدون گیاه و سایه بود . قبل از اینكه بپرسد چرا آن محل را انتخاب كرده ام ، خنده رعد آسائی كرد . برایش توضیح دادم كه آنجا درخششی دیده بودم . گفت :
- مهم نیست تو چه می بینی . ممكن است یك فیل ببینی ! مهم احساسی است كه داری .
هیچ احساسی نداشتم . نگاه اسرار آمیزی به من انداخت و گفت دلش میخواهد در معیت من بماند و مرا خوشحال كند ولی ترجیح می دهد برود جای دیگری بنشیند تا من ” مكانی “ را كه انتخاب كرده بودم تجربه كنم .
دو متر دورتر از من نشست و مرا زیر نظر گرفت . نشستم ، چند دقیقه بعد زد زیر خنده . خنده اش اعصابم را خورد می كرد . بنظرم رسید مرا مسخره می كند و این موضوع پریشانم كرد . از خودم پرسیدم اینجا در این صحرا چه می كنم ؟ بدون شك در كاری كه با دون خوان آغاز كرده بودم ایرادی وجود داشت . من فقط بازیچه ای در دست او شده بودم .
ناگهان بطرفم دوید . دستم را گرفت و با تمام نیرو مرا چند متر دورتر كشانید آنگاه كمكم كرد تا برخیزم ، با پشت دست قطرات عرق را از پیشانی اش پاك كرد . خیلی خسته شده بود .
دستی به پشتم زد و گفت كه من مكان نامساعدی را انتخاب كرده بودم . او وقتی دیده بود كه آن مكان دارد بكلی بر احساسات من حاكم می شود ناچار بسرعت به كمكم شتافته بود . نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . صحنه خنده داری بود . او مانند مرد جوانی بسوی من دویده بود و پاهایش بسرعتی حركت كرده بود كه گوئی به خاك سرخ صحرا متوسل شده تا به سوی من خیز بردارد .
لحظه ای پیش او داشت می خندید و لحظه بعد مرا روی زمین می كشید . كمی بعد دوباره اصرار كرد كه بكوشم مكان مناسبی برای استراحت پیدا كنم . مدتها راه رفتیم ولی من نه چیز بخصوصی دیدم و نه احساس كردم . اگر آرامتر بودم شاید می توانستم چیزی ببینم یا حس كنم ، هر چند كه دیگر خشمی هم نسبت به او احساس نمی كردم . گفت :
- نا امید نشو . برای تربیت كردن چشم ها وقت زیادی لازم است .
حرفی نزدم . چگونه ممكن است انسان از چیزی كه نمی فهمد چیست نا امید شود ؟ معذالك ناگزیر بودم اعتراف كنم كه سه بار خشم و عصبانیت تا سر حد جنون برمن حاكم شده بود و هر بار من در مكان هائی نشسته بودم كه او آنها را برایم نامساعد می دانست .
دون خوان گفت :
راهش این است كه باید با چشمهایت احساس كنی . اما مسئله اینجاست كه تو نمیدانی چه احساسی باید بكنی . مهم نیست با تمرین زیاد موفق خواهی شد .
- دون خوان شما نمی توانید آنچه باید احساس كنم برایم توضیح بدهید ؟
- نه محالست !
- چرا ؟
- هیچكس نمی تواند بداند تو چه احساسی خواهی داشت . نه گرماست و نه روشنائی ، نه درخشندگی و نه رنگ ، چیز دیگریست .
- نمی توانید آن را توصیف كنید ؟
- نه . من فقط می توانم فن آن را به تو بیاموزم وقتی موفق شدی تصاویر را جدا كنی ، باید به منطقه بین دو تصویر توجه كنی . در آن جاست كه هر نوع تغییر قابل ملاحظه ای اتفاق می افتد .
- چه نوع تغییری ؟
- مهم نیست فقط احساس تو مهم است و احساس برای هر كسی فرق می كند . امروز تو درخششی دیدی اما بی معنی بود چون احساسی همراه نداشت ، من نمی توانم بتو بگویم چگونه احساس كنی ، خودت باید آن را بیاموزی .
در سكوت به استراحت پرداختیم . كلاهش را روی صورتش گذاشت و بی حركت ماند . انگار بخواب رفته بود . من غرق در یادداشت هایم بودم كه او تكان خورد . از جا پریدم . بسرعت نشست . مرا نگریست ، ابروهایش را در هم كشید و گفت :
- تو استعداد شكار داری و این همان چیزی است كه باید بیاموزی : شكار كردن . ما دیگر هرگز در باره گیاهان سخن نخواهیم گفت .
لپ هایش را باد كرد و چند لحظه ای سوت زد ، بعد با حالت معصومانه دروغینی گفت :
- گمان نمی كنم تا بحال در باره آنها حرفی زده باشیم ! تو چه فكر می كنی ؟ و بعد قهقهه خنده را سر داد .
بقیه روز را از همه سو بی هدف روشنی راه رفتیم . او در باره زندگی مارها توضیحات دقیقی به من داد . در باره لانه سازی آنها ، حركت كردنشان ، عادات فصلی و خصوصیات رفتاریشان حرف زد و سپس نكاتی را كه گفته بود نزد آنها به من نشان داد و آخر سر هم یك مار بزرگ گرفت ،آن را كشت ، سرش را قطع كرد ، شكمش را خالی كرد ، پوستش را درآورد و گوشتش را كباب كرد .
در حركاتش چنان لطفی بود كه نظاره كردنش واقعا لذتبخش بود . در تمام این مدت من گوئی مقهور نیروی جاذبه او با آن چنان تمركزی بحرفهایش گوش فرا داده بودم كه باقی جهان را بكلی فراموش كرده بودم .
خوردن مار زنگی بازگشت سختی به دنیای عادی بود . هنگامی كه اولین لقمه را بدهان گذاشتم ، تهوع شدیدی به من دست داد . ناراحتی من بی معنی بنظر می رسید چون گوشت بسیار لذیذی بود ، معذالك معده من طوری واكنش نشان می داد كه گوئی مستقل از من است . بلعیدن این گوشت برایم امكان نداشت . دون خوان آن قدر خندیدكه فكر كردم از خنده خواهد مرد .
پس از صرف غذا برای استراحت به سایه تخته سنگی رفتیم . من شروع به یادداشت كردم و متوجه شدم كه دون خوان اطلاعات بسیار وسیعی در باره مارها به من داده است . ناگهان گفت :
- روح شكارچی كه در تو بوده دارد بیدار می شود . حالا دیگر مجذوب شده ای .
- چطور ؟
دلم می خواست مقصودش را مخصوصا از جمله ” مجذوب شده ای “ بیان كند . ولی او در حالیكه می خندید فقط جمله اش را تكرار كرد .
- یعنی چگونه جذب شده ام ؟
- شكارچی ها همواره شكار خواهند كرد . من هم شكارچی هستم .
- منظورتان این است كه برای تغذیه شكار می كنید .
- من برای زنده ماندن شكار می كنم و در هر محیط طبیعی می توانم بزندگی ادامه دهم .
با حركت دست هر آنچه در اطرافمان بود نشان داد و ادامه داد :
- لازمه شكارچی بودن دانستن چیزهای بسیار است . لازم است كه شخص بتواند دنیا را به چندین طریق مختلف ببیند . برای شكارچی بودن باید با همه چیز در توافق كامل بود ، اگر نه شكار به وظیفه نادلپذیری تبدیل می شود . مثلا امروز ما یك مار كوچولو گرفتیم و من ناچار شدم از اینكه ناگهانی و قاطع به زندگیش خاتمه می دهم از او عذرخواهی كنم . من این كار را انجام دادم با علم به اینكه روزی زندگی خودم درست به همین شكل ناگهانی و قاطع ، پایان خواهد یافت . در نتیجه انسان و مار از هر جهت در یك سطح قرار دارند . امروز یكی از آنها شكم ما را سیر كرد .
گفتم :
- وقتی من شكار می كردم به فكر هیچكدام از این مسائل نبودم .
- اینطور نیست ، تو هیچوقت به كشتن حیوانها بسنده نمی كردی . تو اغلب آنها را با خانواده ات می خوردی .
با اطمینان كسی كه شاهد مطلبی بوده این حرف را می زد . او كاملا حق داشت زیرا گهگاه گوشت شكارهای من سفره غذای خانواده را رنگین می كرد.
پس از لحظه ای تردید پرسیدم :
- شما این را از كجا می دانید ؟
- مطالبی هست كه فقط می دانم اما نمی توانم بگویم از كجا می دانم .
برایش تعریف كردم كه عموها و عمه های من ، خیلی جدی ، همه این پرنده ها را قرقاول می نامیدند .
دون خوان گفت می تواند بخوبی مجسم كند كه مثلا آنها به یك چلچله بگویند ”قرقاول كوچك “ و با مهارت تمام ادای خوردن آن را درآورد . حركات فوق العاده فكهایش این احساس را به من می داد كه او دارد پرنده ای را در یك لقمه با گوشت و استخوان می جود .
درحالی كه مرا می نگریست گفت :
- صادقانه فكر می كنم كه تو شم شكار داری . ما از راه بدی وارد شده بودیم . شاید بخاطر شكار تو بیشتر مایل باشی زندگیت را عوض كنی . و افزود :
- تو با كمی تلاش موفق شدی كشف كنی كه در دنیا مكانهای خوب و بد وجود دارد و رنگهای مخصوص هر كدام را هم یافتی . این نشان می دهد كه تو شم شكار داری . افرادی كه از اول رنگها و مكان های مربوط به خود را پیدا كنند خیلی كم هستند .
شكارچی بودن بنظرم دوست داشتنی و حتی رمانتیك می رسید ولی این پیشنهاد احمقانه بود زیرا من هیچ تمایلی به شكار كردن نداشتم .
- لزومی ندارد كه تو میل شكار كردن داشته باشی ، یا حتی شكار را دوست داشته باشی . در تو یك آمادگی و توانائی فطری برای این كار وجود دارد . من فكر میكنم كه بهترین شكارچی ها دوست ندارند شكار كنند ، آنها خوب شكار می كنند ، همین و بس .
بنظرم رسید كه دون خوان مثل همیشه در بحث گلیم خود را خوب از آب بیرون می كشد . با وجود این كه ادعا میكرد حرف زدن را دوست ندارد .
گفت :
- درست مثل مطلبی است كه در باره شكارچی ها گفتم . مساله این نیست كه من دوست دارم حرف بزنم ، نه ، من استعداد این كار را دارم و آن را خوب انجام می دهم ، همین .
از سرعت انتقال او لذت بردم . ادامه داد :
- شكارچی ها باید بطور استثنائی بر خود مسلط باشند . آنها تا حد امكان چیزی را به تصادف رها نمی كنند . من از اول میكوشیدم تو را راضی كنم كه طور دیگری زندگی كنی ولی تا بحال موفق نشدم . هیچ چیز وجود نداشت كه تو را مجذوب كند . اما حالا فرق می كند . من روح شكارچی را كه از گذشته در تو بوده است زنده كردم و شاید از این طریق بتوانی تغییر كنی .
گفتم كه نمی خواهم شكارچی بشوم . به او خاطر نشان كردم كه از اول می خواسته ام در باره گیاهان با من حرف بزند ولی او آن چنان مرا از هدفم دور كرده بود كه دیگر بدرستی نمی دانستم آیا واقعا میل دارم راجع به گیاهان چیزی بیاموزم یا نه ؟
- خوبست ، خیلی خوب شد . حالا كه تو دقیقا نمی دانی چه می خواهی ، امید این هست كه كمی متواضع تر باشی . از همین جا شروع می كنیم . برای تو فرقی نمی كند كه در باره گیاهان چیزی بیاموزی یا در باره شكار . خودت به این مطلب اعتراف كردی . همه چیزهائی كه كسی برایت تعریف كند از نظر تو جالب است . این طور نیست ؟
این مطلبی بود كه من وقتی می خواستم او راهنمائی مرا بعهده گیرد به او گفته بودم . این در واقع تعریف مردمشناسی بود .
دون خوان زیر لبی می خندید و از اینكه بر موقعیت حاكم است كاملا آگاه بود . گوئی افكار مرا خواند چون گفت :
- من یك شكارچی هستم . پس كمتر چیزی را به تصادف رها می كنم . بی شك باید برایت توضیح بدهم كه من شكار كردن را آموخته ام . من همیشه كارهائی را كه اكنون می كنم دوست نداشته ام . در زندگی من روزی فرا رسید كه می بایست تغییر كنم و این كار را كردم . امروز من تو را راهنمائی می كنم و جهت را به تو نشان می دهم . من می دانم كه از چه صحبت می كنم . شخص دیگری همه این چیزها را به من آموخته است . این چیزها را از خودم نساخته ام .
- منظورتان این است كه استاد داشته اید ؟
- منظورم این است كه شخص دیگری شكار كردن را به من آموخته همانگونه كه امروز من می خواهم آن را به تو بیاموزم . و فورا صحبت را عوض كرد :
- فكر می كنم كه زمانی بوده است كه شكار یكی از مهمترین فعالیت های بشر بوده است . شكارچی ها همه مردان پر قدرتی بوده اند و در واقع برای تحمل سختی های آن گونه زندگی ، می بایست در درجه نخست قوی باشند .
كنجكاوی ناگهان مرا فرا گرفت . آیا منظورش دوران قبل از ورود اسپانیولیها به آمریكا بود ؟ پرسیدم :
- از چه دورانی حرف می زنید ؟
- از یك زمانی .
- كی ؟ منظور شما از ” یك زمانی “ چیست ؟
- یعنی یك ” زمانی “ شاید هم یعنی حالا ، امروز ، هیچ فرقی نمیكند . زمانی بود كه همه می دانستند یك شكارچی ، بهترین انسانهاست . امروزه همه این را نمی دانند . اما خیلی ها این را می دانند . من می دانم كه تو روزی یكی از آنها خواهی بود . می فهمی ؟
- آیا سرخپوستان یاكی عقیده شان در باره شكارچیان این است ؟
- نه الزاما .
- سرخپوستان پیما چطور ؟
- نه همه آنها ، برخی .
چند گروه محلی دیگر را نام بردم . می خواستم بشنوم كه شكار اعتقاد و آئینی است كه گروه خاصی از افراد آن را انجام می دهند و از آن پیروی می كنند . ولی او با مهارت از پاسخ دادن طفره می رفت . موضوع را عوض كردم . پرسیدم :
- چرا این كارها را برای من می كنید ؟
كلاه از سر برداشت و سرش را با حالت سرگشتگی دروغینی خاراند و به آرامی گفت :
- من لطفی در حق تو می كنم . دیگرانی در حق من الطاف مشابهی كرده اند و روزی تو نیز برای دیگران چنین خواهی كرد . حالا نوبت من است ، روزی كشف كردم كه اگر می خواهم یك شكارچی حقیقی باشم باید روش زندگیم را تغییر دهم . قبل از آن دائم قر می زدم و شكایت می كردم . همیشه دلایل موجهی داشتم كه خود را مورد تعدی احساس كنم . من سرخپوست هستم و با سرخپوست ها مثل سگ رفتار می كنند . من نمی توانستم چیزی را تغییردهم ، در نتیجه متاسف و متاثر می شدم . در آن موقع بخت به یاری من شتافت و شخصی شكار كردن را به من آموخت . متوجه شدم كه راه زندگی من ارزش زندگی كردن را ندارد . . . آن وقت تغییرش دادم .
- ولی دون خوان ، من احساس خوشبختی می كنم . پس چرا زندگیم را تغییر دهم ؟
با صدای لطیفی شروع كرد به خواندن یك تصنیف مكزیكی و بعد فقط آهنگش را زمزمه كرد . سرش با وزن آهنگ به جلو و عقب خم می شد . با لحن برنده ای پرسید :
- فكر می كنی كه ما با هم برابر هستیم ؟من و تو ؟
سوالش مرا غافلگیر كرد . گوشهایم صدا می كردند ، انگار كه این جملات را با فریاد ادا كرده باشد . در صدایش زنگی بود كه در گوشهایم طنین انداخته بود .
انگشت كوچك دست چپم را در گوش چپ فرو كردم . چون دائما گوشم خارش داشت عادت كرده بودم از انگشتم برای خاراندن سوراخ گوشم استفاده كنم و این حركت من در واقع موجب لرزش تمامی بازویم بود .
دون خوان با حیرت آشكاری مرا می نگریست . پرسید :
- خوب ... ما برابر هستیم ؟
- مسلم است كه برابریم .
طبیعتا موافق بودم . نسبت به او احساس دوستی می كردم ، هر چند گهگاه برایم غیر قابل تحمل می شد . معذالك در اعماق وجودم اطمینان داشتم ( اطمینانی كه هرگز به آن اعتراف نكرده بودم ) كه یك دانشجو ، یعنی یك مرد متمدن دنیای غرب ، برتر از یك سرخپوست است .
به آرامی گفت :
- نه . ما برابر نیستیم .
- چرا نه ؟ مسلما برابریم .
با لحن آرامی گفت :
- نه . من یك شكارچی هستم ، من یك جنگجو هستم و تو ، تو یك جاكشی .
دهانم باز مانده بود . نمی توانستم آن چه را گفته بود باور كنم . دفتر یادداشتم از دستم افتاد و گیج او را نگاه كردم . بعد طبیعتا خشم شدیدی مرا فراگرفت .
دون خوان آرام مرا می نگریست . مستقیم در چشمانم نگاه می كرد . از نگاهش اجتناب كردم . آن گاه شروع به صحبت كرد . كلماتش را روشن ادا می كرد ، آنها آهسته اما كشنده بر می آمدند . به من گفت :
- تو برای دیگران جاكشی می كنی . تو در نبردهای خودت شركت نمی كنی بلكه در نبردهای افراد ناشناسی می جنگی . تو نه می خواهی چیزی در باره گیاهان بدانی و نه در باره شكار و نه در باره هیچ چیز دیگر . دنیای من دنیای اعمال دقیق ، احساس ها و تصمیم های قاطع است و بی نهایت موثرتر از حماقت مسخره ای است كه تو ”زندگی من “ می نامی .
شدیدا پریشان شده بودم . او بدون پرخاشجوئی و تحقیر اما با آنچنان قدرت و آرامشی این حرفها راگفته بود كه من حتی دیگر خشمگین هم نبودم .
سكوتی طولانی برقرار شد . فوق العاده گیج بودم . نمی دانستم چه بگویم . منتظر بودم حرفی بزند . ساعتها گذشت . دون خوان بتدریج بی حركت شد تا آنجا كه بدنش به خشكی عجیب و تقریبا ترسناكی رسید . هیكلش بزحمت در تاریكی شب دیده می شد . وقتی ظلمت به اوج رسید گوئی او با سیاهی تخته سنگها یكی شده بود . بی حركتی او چنان مطلق بود كه بنظر می رسید اصلا وجود ندارد .
نزدیك نیمه شب متوجه شدم كه او می تواند تا ابد در این صحرا بی حركت بماند و اگر می خواست ، این كار را می كرد . بدون هیچ تردیدی ، دنیای او ، دنیای اعمال ، احساسهای دقیق و تصمیمات قاطع ، بی نهایت برتر از دنیای من بود .
آرام بازویش را لمس كردم . اشك از چشمهایم سرازیر شد .
بخش پنجم
مسئولیت كامل اعمال خود را پذیرفتن
سه شنبه 11 آوریل 1961
روز یكشنبه نهم آوریل صبح زود به خانه دون خوان رسیدم .
- صبح بخیر دون خوان ، از دیدن شما خیلی خوشحالم .
مرا نگریست و خنده زیبائی كرد . در حالی كه ماشین را جابجا می كردم به استقبالم آمده بود و در ماشین را نگه داشته بود تا من خوراكی هائی را كه برایش برده بودم پیاده كنم .
آهسته بطرف خانه اش رفتیم و نزدیك در نشستیم . اولین باری بود كه با علم كامل به آنچه می خواستم ، به نزدش رفته بودم . قبل از بازگشت نزد او سه ماه با بی صبری انتظار كشیده بودم . گوئی یك بمب ساعتی در سرم منفجر شده بود و ناگهان یك چیز متعالی را بخاطر آورده بودم : برای نخستین بار در زندگی فوق العاده صبور و بی نهایت موثر اقدام كرده بودم .
قبل از اینكه دون خوان دهان باز كند ، پرسشی را كه سه ماه تمام پریشانم كرده بود مطرح كردم . خاطره این شاهین سفید مرا عاجز كرده بود . چگونه می شد كه او از وجود این پرنده خبر داشته باشد حال آنكه من او را فراموش كرده بودم ؟
دون خوان خندید اما پاسخ نداد . از او خواستم كه كنجكاوی مرا ارضاء كند .
با اطمینان همیشگی اش گفت :
- چیز مهمی نیست . هر كسی می تواند بتو بگوید كه كمی عجیب هستی . تو فقط كمی كرخ هستی . همین .
احساس كردم باز دارد مرا در موقعیتی قرار می دهد كه هیچ دوست ندارم . برای اینكه به موقعیت حاكم شوم پرسیدم :
- می توانم مرگم را ببینم ؟
خندان گفت :
- مسلم است . او اینجا با ماست .
- شما از كجا می دانید ؟
- من مرد پیری هستم و با گذشت زمان ، انسان خیلی چیزها می آموزد .
گفتم :
- اما من آدمهای پیر زیاد می شناسم و آنان هرگز این را نیاموخته اند . شما چگونه این را آموختید ؟
دون خوان پاسخ داد :
- خوب ، می شود گفت كه خیلی چیزها می دانم زیرا تاریخچه شخصی ندارم ، زیرا خودم را از هیچ چیز دیگر مهم تر نمی دانم و زیرا ، مرگ من اینجا با من نشسته است . دست چپش را دراز كرد و انگشتانش را بحالتی تكان داد كه گوئی چیزی را نوازش می كند .
خندیدم . دانستم مرا به كجا می كشاند . باز هم این پیرمرد شرور می خواست ضربه ای به من وارد كند ، شاید در باره اهمیت خودم . ولی از او نرنجیدم . علم به اینكه در گذشته از صبر قابل تحسینی برخوردار بوده ام مرا سرشار از مستی آنچنان عجیب و لطیفی می كرد كه همه حساسیت های عصبی و خصمانه ام نسبت به دون خوان از بین رفته بود و احساس حیرت بی پایانی در برابر حركات او جایگزین آنها شده بود .
پرسیدم :
- شما واقعا كی هستید ؟
غافلگیر شد . چشمانش را فوق العاده گشود و مثل یك پرنده پلكهایش را به هم زد . یعنی پلكهایش را بست تا حدی كه فقط یك شكاف باریك باقی ماند و سپس پلكها را پائین آورد و دوباره بالا برد ، بدون اینكه نگاهش تغییر كند . از جا پریدم و عقب رفتم .او به راحتی یك كودك خود را به قهقهه خنده سپرد ، و با نهایت ادب گفت :
- برای تو ، من خوان ماتوس هستم و در خدمت حاضرم .
نتوانستم از پرسش دیگری كه داشتم صرفنظر كنم :
- اولین بار كه شما را دیدم با من چه كردید ؟
منظور من نگاه غافلگیر كننده او بود كه مرا تحت تسلط درآورده بود .
با لحن كاملا معصومانه ای گفت :
- من ؟ هیچ كاری نكردم .
برایش احساسی را كه آن موقع به من دست داده بود تعریف كردم . نگاهش بقدری برایم عجیب بود كه توانائی سخن گفتن نداشتم . آنقدر خندید كه اشكهایش سرازیر شد .
دوباره عاصی شدم . بنظرم می رسید كه من جدی و دقیق هستم ، در حالیكه او با حركات خشنش رفتار خیلی ” سرخپوستی “ داشت . بی شك متوجه تغییر حالت من شد چون ناگهان خنده اش را قطع كرد .
پس از تردیدهای طولانی به او اعتراف كردم كه خنده اش مرا خیلی آزار می دهد : من دارم جدا می كوشم بفهمم چه به سرم آمده است .
در پاسخ گفت :
- هیچ چیز فهمیدنی وجود ندارد .
همه كارهائی را كه از اولین برخورد ما با هم انجام داده بود و بنظرم غیر عادی رسیده بود ، برایش شمردم . از نگاه اسرار آمیزش تا شاهین سفید و آن شبح روی تخته سنگ كه ادعا می كرد مرگ من است .
- چرا این كارها را با من می كنید ؟
در لحن من حالت پرخاشگری وجود نداشت . تنها می خواستم بدانم چرا بخصوص من را انتخاب كرده بود .
با لحن نیشداری گفت :
- تو از من خواستی كه هر چه در باره گیاهان می دانم به تو بیاموزم .
انگار مرا مسخره می كرد . گفتم :
- اما هیچكدام از این چیزها ربطی به گیاهان ندارد .
پاسخ داد كه اینگونه مطالعات وقت زیادی می گیرد .
بحث با او بی فایده بود . مطمئن بودم كه این طور است و از حماقت تصمیم هائی كه گرفته بودم تعجب كردم . قبل از آمدن تصمیم گرفته بودم دیگر هرگز خونسردیم را از دست ندهم و عصبانی نشوم . در حالیكه به محض اینكه با من مخالفت می كرد شدیدا بر آشفته می شدم . و این كه نمی توانستم واكنش دیگری داشته باشم مرا خشمگین تر می كرد .
ناگهان گفت :
- به مرگت بیاندیش . او به فاصله یك ذرعی توست ، و هر لحظه ممكن است ترا لمس كند . بنابر این تو برای این كج خلقی ها و اندیشه های تاریك وقت نداری . هیچ یك از ما برای این قبیل چیزها وقت ندارد .
و افزود :
- تو می خواهی بدانی كه در اولین ملاقات با تو چه كردم ؟ من تو را ” دیدم “ و دیدم كه فكر می كنی داری دروغ می گوئی . ولی تو واقعا دروغ نمی گفتی .
اعتراف كردم توضیحاتش بیشتر مرا مشوش می كند . گفت كه به همین دلیل دوست ندارد اعمالش را توضیح دهد . بعلاوه توضیحات به هیچ دردی نمی خورد زیرا فقط عمل مهم است و بجای سخن گفتن باید عمل كرد .
یك حصیر آورد و روی زمین گسترد ،بقچه ای زیر سرش گذاشت و دراز كشید . براحتی مستقر شد و اعلام كرد كه اگر من مایلم واقعا مطالبی در باره گیاهان بیاموزم ، یك كار دیگر هم باید بكنم .
و گوئی برای اینكه مطالبش را خوب درك و هضم كنم به آرامی آغاز سخن كرد .
- هنگامی كه تو را دیدم ، پی بردم كه آن چه در تو روبراه نیست و هنوز هم نیست ، این است كه تو دوست نداری مسئولیت آن چه را كه انجام می دهی بپذیری . در ایستگاه اتوبوس وقتی كه آن مزخرفات را به من تحویل می دادی خوب می دانستی كه داری دروغ می گوئی ، پس چرا گفتی ؟
به او یاد آوری كردم كه هدف من یافتن یك مطلع كننده درجه یك بوده است .
لبخندی زد و به زمزمه یك آهنگ مكزیكی پرداخت . ادامه داد :
- وقتی انسان تصمیم می گیرد كاری را انجام دهد باید با تمام وجود آن را بپذیرد و انجام دهد و مسئولیت تام و تمام آن چه را می كند بپذیرد . كاری كه انسان می كند مهم نیست ، اول باید بداند چرا آن كار را می كند و آن وقت باید هر چه را كه برای انجام آن لازم است ، بدون كوچكترین تردید و كمترین پشیمانی بپذیرد .
مرا دقیقا نگاه می كرد ، نمی دانستم چه بگویم . بالاخره عقیده ای ابراز كردم . در واقع اعتراض كردم :
- این غیر ممكن است . مطلقا محال است .
پرسید :
- چرا ؟
پاسخ دادم :
- ممكن است همه تصور كنند كه این كار را می كنند ، اما این یك ایده آل است و در عمل هیچ راهی وجود ندارد كه بتوان از تردید و پشیمانی پرهیز كرد .
با اطمینانی كه خاص خودش بود گفت :
- مسلما راهی هست . مثلا مرا در نظر بگیر . من هیچ شك و پشیمانی ندارم . برای هر كاری كه می كنم ،تصمیمی می گیرم و تمامی مسئولیت آن را بعهده می گیرم . ساده ترین كارهائی كه انجام می دهم ، مثلا بردن تو به راه پیمائی در صحرا ، ممكن است مرگ مرا در بر داشته باشد ، مرگ دنبال من است . بنابر این نه فرصت شك دارم و نه فرصت پشیمانی . اگر قرار باشد بخاطر بردن تو به صحرا بمیرم ، پس خواهم مرد . تو بر عكس ، احساس می كنی جاودانه هستی و تصمیمات یك موجود جاودان می تواند لغو شود . موجب پشیمانی گردد و یا مورد شك و تردید قرار گیرد . دوست من ، در دنیائی كه مرگ شكارچی آن است ، فرصتی برای تاسف و شك نیست . فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست .
صادقانه به او گفتم كه بنظر من همه این مطالب در یك دنیای غیر واقعی ممكن است انجام پذیرد آن هم در صورتی كه رفتاری ایده آل داشته باشیم و خود مستبدانه آن رفتار را تنها رفتار درست اعلام كنیم .
از پدرم برایش مثال زدم . او دائم در باره عقل سالم در بدن سالم برای من موعظه می كرد و می گفت پسران جوان باید با كار سخت و ورزش های سنگین ، بدن خود را نیرومند كنند . وقتی من هشت سال داشتم او فقط بیست و هفت سال داشت و تابستان ها از شهری كه در آن جا تدریس می كرد به مزرعه پدر بزرگم می آمد . یك ماهی كه او با ما بود برای من كابوس بود . برای روشن كردن منظورم مثالی زدم . فكر میكردم این مثال به حرف ما ارتباط داشت . پدرم به محض اینكه از راه می رسید اصرار می كرد كه با هم به یك راه پیمائی طولانی برویم و در طی آن برنامه روزانه ما را در مدت اقامتش تعیین می كرد . برنامه ساعت شش صبح با شنا آغاز می شد . می بایست ساعت زنگدار را روی پنج و نیم كوك می كردیم تا سر ساعت شش در آب باشیم .
هر روز صبح پدرم ساعت شش از تخت پائین می جست ، عینكش را بچشمش می زد و می رفت از پنجره وضع هوا را نگاه می كرد . آن چه با خودش می گفت در خاطرم مانده است :
- هوم ... یك كمی ابری است . خوب من می روم پنج دقیقه دراز بكشم . باشه ! فقط پنج دقیقه نه بیشتر . فقط وقت یك خمیازه كشیدن برای اینكه كاملا بیدار شوم .
و هر بار بدون استثنا تا ساعت ده و گاهی تا ظهر می خوابید .
آن چه مرا عصبانی می كرد این بود كه او حاضر نبود تصمیمات قلابی خود را رها كند و هر روز صبح این مراسم تكرار می شد تا اینكه بالاخره یك شب من از كوك كردن ساعت زنگدار خودداری كردم و پدرم شدیدا آزرده شد .
دون خوان گفت :
- تصمیمات او جنبه غیر واقعی نداشته است او فقط نمی دانسته چگونه از تختش بیرون بیاید .
- در هر صورت من همیشه نسبت به این تصمیمات غیر واقعی بدبین هستم .
با لبخند حیله گرانه ای پرسید :
- یك تصمیم حقیقی بنظر تو چیست ؟
- اینكه پدرم باین نتیجه می رسید كه بجای ساعت شش صبح ، ساعت سه بعد از ظهر شنا كند .
خیلی جدی گفت :
- تصمیمات تو توهین به مقام انسان است .
بنظرم رسید كه غمی در صدایش بود . سكوت ما مدت زیادی بطول انجامید . آرام شده بودم . به پدرم فكر می كردم .
بالاخره گفت :
- او نمی خواست ساعت سه بعد از ظهر شنا كند . ملتفت نیستی ؟
صدایش مرا از جا پراند . به او پاسخ دادم كه پدر من مرد ضعیفی بوده است . با دنیائی از اعمال كامل كه هرگز انجام نمی شدند . بجای حرف زدن فریاد می زدم .
دون خوان ساكت ماند ، سرش را تكان می داد مانند هر بار كه به پدرم می اندیشیدم غم مرا فرا گرفته بود . پرسید :
- تو فكر می كنی كه از او قوی تر بودی ؟ این طور نیست ؟
جواب مثبت دادم و در باره پریشانی های عاطفی كه پدرم در من موجب شده بود ،سخن گفتم .
حرف مرا قطع كرد و پرسید :
- آیا پدرت به تو بدی می كرد ؟بدجنس بود ؟
- نه .
- آیا كوته نظر بود ؟
- نه .
- آیا هر كاری می توانست برای تو می كرد ؟
- بله .
- پس چه ایرادی در او بود ؟
دوباره فریاد زدم كه او ضعیف بود . اما بخود آمدم و صدایم را پائین آوردم .
بازجوئی دون خوان بنظرم مسخره بود . گفتم :
- چرا این حرف ها را می زنیم ؟ باید در باره گیاهان صحبت كنیم . از همیشه ناراحت تر و ناامید تر بودم . به او گفتم كه نه حق دارد و نه در مقام آن است كه از رفتار من انتقاد كند . یكی از خنده هائی كه از تمامی وجودش بر می خاست ، او را فرا گرفت .
در حالیكه مثل پرنده ها مژه می زد گفت :
- هر وقت عصبانی هستی خود را محق می پنداری . این طور نیست ؟
حق با او بود . همیشه فكر می كردم خشم من موجه است .
در حالی كه تظاهر به خوش خلقی می كردم گفتم :
- خوب دیگر در باره پدرم حرف نزنیم . بهتر است در باره گیاهان صحبت كنیم .
- نه . از پدرت حرف بزنیم . باید از اینجا شروع كرد . اگر گمان می كنی كه از او قوی تر بودی چرا هیچ وقت نرفتی صبح ساعت شش بجای او شنا كنی ؟
گفتم من پیشنهاد پدرم را جدی نمی گرفتم . شنا كردن در ساعت شش صبح هوس او بود نه مال من .
با لحن خشكی گفت :
- از لحظه ای كه فكرش را پذیرفتی ، مال تو هم بود .
گفتم كه هیچوقت فكر او را نپذیرفته بودم زیرا می دانستم نمی شود روی او حساب كرد . خواست بداند چرا نظر مخالفم را به پدرم نگفته ام .
بعنوان عذر گفتم :
- آدم چنین حرف هائی را به پدرش نمی زند .
پرسید :
- چرا ؟
- این كار در خانواده ما معمول نبود ، همین .
مثل یك قاضی در محاكمه گفت :
- تو در خانواده كارهای خیلی بدتری كرده ای . تنها چیزی كه هرگز نكرده ای صیقل دادن ضمیرت بوده است .
كلماتش دارای چنان بار منهدم كننده ای بود كه عمیقا در ذهن من طنین انداخت . همه راه های دفاعی من خنثی شده بود . نمی توانستم با او بحث كنم . تنها راه فرارم یادداشت كردن بود .
با وجود این كوشیدم آخرین توجیه را هم آزمایش كنم . هر چند كه بسیار شكننده بود . در تمام زندگی ، من با افرادی مثل پدرم روبرو شده بودم ، افرادی كه مانند او مرا در برنامه های خود شركت می دادند ولی اكثر اوقات در نیمه راه رها می كردند .
با مهربانی گفت :
- داری شكوه می كنی ؟ تمام زندگیت شكایت كرده ای دلیلش هم این است كه هرگز مسئولیت كامل تصمیمات خودت را بعهده نگرفته ای . اگر تو فكر پدرت را می پذیرفتی باید می رفتی ساعت شش صبح شنا می كردی ، حتی به تنهائی . و اگر نمی پذیرفتی می بایست اولین باری كه این پیشنهاد را می كرد ، با شناختی كه از او داشتی او را پی كارش می فرستادی و صریحا مخالفت می كردی . بنا بر این تو هم باندازه پدرت ضعیف بودی و هستی . مسئولیت تصمیمی را پذیرفتن ، یعنی آماده بودن برای مردن در راه آن تصمیم .
- اجازه بدهید ! شما دارید نقش ها را عوض می كنید !
اجازه نداد حرفم را بزنم . می خواستم بگویم كه رفتار پدرم برای من نمونه ای از طریقه رفتار غیر واقعی بود و در این مورد بخصوص ، هیچكس حاضر نخواهد شد بخاطر چیزی تا این پایه ابلهانه جان دهد .
ولی او ادامه داد :
- خود تصمیم مهم نیست . هیچ چیز جدی تر از چیز دیگری نیست . متوجه نیستی كه در دنیائی كه مرگ شكارچی آن است ، تصمیم بزرگ و كوچك وجود ندارد ؟ فقط تصمیم هائی است كه در برابر مرگ گریز ناپذیرمان می گیریم .
سخنی برای گفتن نداشتم . ساعتی گذشت . دون خوان هر چند كاملا بیدار بود ، ولی روی حصیرش مطلقا بی حركت ، استراحت می كرد .
- دون خوان چرا این چیزها را به من می گوئید ؟ چرا من باید این چیزها را تحمل كنم ؟
پاسخ داد :
- تو به سوی من آمدی . نه ، درست نیست . تو بسوی من هدایت شدی و من هم لطفی به تو كردم .
- منظورتان را نمی فهمم .
- تو می توانستی لطفی در حق پدرت بكنی و بروی به جای او شنا كنی ، ولی این كار را نكردی . شاید برای اینكه خیلی جوان بودی . زندگی من از زندگی تو طولانی تر است . همه چیز در آن به مقصد خود رسیده است . در زندگی من شتاب زدگی معنائی ندارد . پس من كاملا می توانم لطفی درحق تو بكنم .
بعد از ظهر به راه پیمائی در صحرا رفتیم . بدون زحمت او را دنبال می كردم و باز هم چابكی خارق العاده اش مرا به شگفتی وا می داشت . با چنان اطمینان و راحتی گام بر می داشت كه خود را در برابرش پسر بچه كوچكی احساس می كردم . بطرف شرق رفتیم . متوجه شده بودم كه دوست ندارد هنگام راه رفتن حرف بزند چون هر بار پرسشی از او می كردم برای پاسخ دادن می ایستاد . دو ساعت بعد پای تپه ای رسیدیم .
نشست و به من اشاره كرد بنشینم . با لحنی كه هم مضحك بود و هم تاثر آلود اعلام كرد كه می خواهد داستانی برایم تعریف كند و چنین آغاز سخن كرد :
- روزی مرد جوان سرخپوستی بود كه از مال دنیا هیچ نداشت و نزد سفید پوستان در شهری زندگی می كرد . او نه خانه داشت ، نه خویشاوند و نه دوست . به شهر آمده بود تا ثروت اندوزد ولی فقط رنج و فقر عایدش شده بود . با كاری شاق می توانست گهگاه مختصر پولی بدست آورد و خوراكی تهیه كند ، در غیر این صورت ناچار می شد غذای خود را گدائی یا دزدی كند .
روزی مرد جوان به بازار رفت . سرگردان در كوچه ها پرسه می زد و دیدن خوراك ها و اجناس زیبا ، هوش از سرش برده بود . آن قدر وسوسه شده بود كه متوجه نبود كجا قدم می گذارد و باین ترتیب سبدی چند را واژگون كرد و به پیرمردی تنه زد .
پیر مرد چهار جوال بزرگ داشت و تازه نشسته بود تا استراحت كند و غذائی بخورد .
دون خوان با لبخند مخصوصی تاكید كرد كه پیرمرد از این كه با مرد جوان بطور تصادفی برخورد كرده است تعجب كرده بود . این مزاحمت باعث آزار او نشد ، زیرا كنجكاو بود بداند چرا مرد جوان با او برخورد كرده است . اما جوان از خشم منفجر شد و غرید كه برای چه پیرمرد در مسیر او سبز شده است . دلیل غائی این ملاقات برای او مفهومی نداشت . او نمی توانست دریابد كه راههای آن دو با هم تقاطع كرده است .
دون خوان سپس تقلید كسی را كرد كه دنبال اشیائی غلطان می دود و گفت : بدلیل تصادم ، جوالهای پیرمرد تا پائین كوچه غلطیده بود . مرد جوان با دیدن آنها فكر كرد كه بالاخره خوراك خواهد یافت و از این رو به پیرمرد اصرار كرد كه او را در حمل جوالها یاری دهد . پیرمرد كه به خانه اش در كوهستان باز می گشت ،پذیرفت كه جوان لااقل قسمتی از راه او را همراهی كند .
پیرمرد به كوره راهی كه به كوهستان می رفت قدم گذاشت . مقداری از غذائی را كه در بازار خریده بود با مرد جوان قسمت كرد . جوان هنگامی كه دلی از عزا درآورد ، متوجه سنگینی جوالها شد . آنها را محكم گرفته بود . دون خوان چشمانش را كاملا باز كرد و با لبخند مزورانه ای گفت :
- جوان از پیرمرد پرسید : ”در این جوالها چیست “ ؟
- پیرمرد پاسخی نداد ولی به او گفت : ” حاضرم این بخت را برایت فراهم كنم كه همراه و دوستی بیابی كه تو را در تخفیف رنج هایت كمك كند و به تو حكمت و معرفت مسائل دنیا را بیاموزد “ .
دون خوان دستها را در فضا تكان داد تا نشان دهد چگونه پیرمرد زیباترین قوچی را كه جوان تا آن زمان دیده بود در برابر دیدگانش ظاهر كرد . این موجود بقدری رام بود كه دور و بر پیرمرد می چرخید . قوچ بسیار زیبائی بود . مرد جوان غرق در شگفتی شده بود و فورا دریافته بود كه او یك قوچ آسمانی است .
پیرمرد به جوان اظهار كرد كه : ” اگر این دوست و حكمت او را می خواهی ، كافیست جوالها را زمین بگذاری “ .
در چهره دون خوان برقی از جاه طلبی درخشید و گفت :
- خواستهای پلید مرد جوان از شنیدن این جمله پیرمرد تیزتر شد . دون خوان سپس در حالیكه چشمهایش تنگ شده بود و برقی شیطانی از آنها ساطع بود پرسش مرد جوان را تكرار كرد :
- ” در این جوالها چیست “ ؟
پیرمرد به آرامی پاسخ داد :
- ” در آنها خوراكی ، آرد و آب است “ .
دون خوان داستانش را قطع كرد و با گامهایش چندین بار دایره ای را روی زمین ترسیم كرد . معنی این كارش را نفهمیدم ، بنظر می رسید كه دایره تفكرات مرد جوان را ترسیم می كند .
دون خوان سخن از سر گرفت :
- شكی نیست كه مرد جوان سخنان پیرمرد را باور نكرد و با خودش اندیشید كه اگر پیرمرد ، كه پیدا بود خردمند است ، حاضر شده بود ، قوچ آسمانی را در عوض جوالها بدهد ، بی شك بدین سبب بود كه در جوالها اقتدار بی اندازه ای نهفته بود .
دون خوان شكلك شیطانی در آورد و گفت :
- مرد جوان اعلام كرد كه جوالها را می خواهد .
سكوت درازی حكمفرما شد . فكر كردم داستان پایان یافته است .
دون خوان ساكت بود ،حس كردم منتظر پرسش من است :
- بسر این جوان چه آمد ؟
با لبخند رضایتی پاسخ داد :
- او جوال ها را برداشت .
دوباره سكوت برقرار شد . شروع به خندیدن كردم . بنظر من این داستان واقعا سرخپوستی بود .
چشمان دون خوان می درخشید . لبخندی زد كه معصومیت در آن موج میزد . خنده كوتاهی كرد و پرسید :
- نمی خواهی بدانی در آن جوالها چه بود ؟
- چرا ، حتما . فكر كردم داستان تمام شده است .
- آه ، نه ! برقی جادوئی در چشمانش درخشید و ادامه داد :
- مرد جوان جوالها را برداشت و دوان دوان به جستجوی جائی پرت رفت تا آنها را بگشاید .
- در آنها چه چیز بود ؟
دون خوان نگاهی به من انداخت ، حس كردم فكر مرا خوانده است . سرش را تكان داد و پوزخندی زد .
پرسیدم :
- خوب آیا جوالها خالی بودند ؟
- نه . در جوالها فقط آب بود و غذا . مرد جوان كه خشم كورش كرده بود آنها را بسوی تخته سنگ ها پرتاب كرد و آنها تركیدند .
به او گفتم واكنش آن مرد كاملا طبیعی بوده است و هركس دیگری هم جای او بود همین كار را می كرد .
دون خوان پاسخ داد :
آن مرد احمق بود ، زیرا نمی دانست چه می خواهد . او نمی دانست اقتدار چیست و پس نمی توانست بفهمد كه آن را یافته است یا نه . او مسئولیت كامل انتخاب خودش را بعهده نگرفته بود . بهمین دلیل نیز اشتباهش موجب خشمش شد . او امیدوار بود چیزی به چنگ آورد و هیچ چیز فرا چنگ نیاورد .
دون خوان ادامه داد :
- تو اگر بجای آن مرد بودی و اگر خودت را به میل طبیعی ات می سپردی ، دچار همان خشم و تاسف می شدی و بی شك تمامی زندگیت شكوه و شكایت می كردی كه همه چیز را از دست داده ای . او سپس رفتار پیرمرد را برایم توضیح داد :
- پیرمرد آگاهانه ، تا آن حد به مرد جوان غذا داده بود كه او گستاخی شكم سیر را پیدا كند و به همین دلیل هم جوانك وقتی دید در جوالها فقط خوراك هست ، آنها را از بین برد .
اگر او در انتخاب كاملا آگاه و مسئول بود ، غذاها را برمی داشت و خیلی هم راضی می شد . شاید در این صورت می فهمید كه خوراك نیز اقتدار است .
بخش چهارم
مرگ مشاور خوبی است
چهارشنبه 25 ژانویه 1961
- آیا روزی شناسائی پیوتل را به من خواهید آموخت ؟
پاسخی نداد و مانند بارهای دیگر مرا ورانداز كرد . گوئی یك دیوانه زنجیری بودم .
هر بار در این مورد سخنی گفته بودم ابرو در هم كشیده و سرش را تكان داده بود . حركتش نه معنی تائید داشت و نه تكذیب ، بیشتر حالت نا امیدی و ناباوری او را می رسانید .
ما روی زمین مقابل منزلش نشسته بودیم . ناگهان برخاست . با سر اشاره كرد كه او را دنبال كنم . در صحرای پر از بوته ها بطرف جنوب رفتیم .
چندین بار بدون اینكه بایستد تكرار كرد كه من باید نسبت به بیهودگی اهمیت خودم و تاریخچه شخصی خودم ، خود آگاه شوم . ناگهان بطرف من برگشت و گفت :
- دوستانت ، آنهائی كه مدتهاست می شناسی ، باید هر چه زودتر تركشان كنی .
فكر كردم دیوانه است . اصرارش احمقانه بود ، اما چیزی نگفتم . پس از راه پیمائی طولانی ، توقف كردیم . می خواستم بنشینم و استراحت كنم ولی به من فرمان داد كه بیست متر جلوتر بروم و با صدای بلند و مفهوم با دسته ای از گیاهان صحبت كنم . احساس دلشوره و ناراحتی كردم . این خواست عجیب او ورای تحمل من بود . به او گفتم كه موفق به سخن گفتن با گیاهان نمی شوم زیرا خودم را مسخره احساس می كنم . گفت كه احساس اهمیت من بطرز باور نكردنی شدید است .
بنظرم رسید كه تصمیم تازه ای گرفت چون اعلام كرد تا هنگامی كه خود را راحت احساس نكنم نباید بكوشم این كار را انجام دهم . حرف زدن با گیاهان باید خیلی طبیعی باشد . سپس افزود :
- تو می خواهی در باره گیاهان مطالبی بیاموزی اما نمی خواهی هیچ كوششی دراین جهت بكنی . بالاخره چه می خواهی ؟
توضیح دادم كه من اطلاعات صحیحی در باره گیاهان می خواهم و به همین دلیل نیز از او خواسته ام كه راهنمای من باشد و به او پیشنهاد كرده ام كه برای جبران زحمت و وقتش مبلغی پول بپردازم . گفتم : ” شما باید پول را بپذیرید. دراین صورت خود را راحت تر احساس خواهیم كرد “ . من می توانم هر سوالی كه بخواهم مطرح كنم زیرا شما برای من كار خواهید كرد و در مقابل من بشما مزد خواهم داد . در این باره چه فكر میكنید ؟
بی اعتنا مرا نگریست . شیشكی محكمی بست و گفت :
- این آن چیزیست كه من فكر می كنم .
از دیدن تعحب من خنده شدیدی او را فرا گرفت .
می بایست این امر مسلم را می پذیرفتم كه بحث كردن با او بسیار مشكل بود . علیرغم سن اش سرشار از حیات و نیروئی شگفت بود . من فكر كرده بودم كه سن زیادش از او راهنمای خوبی می سازد . بنظر من پیرمردها كه برای انجام هر كاری ضعیف هستند و فقط حرف می زنند می توانند بهترین راهنماها باشند .اما او وردست شیطان بود ؛ غیر قابل تحمل و خطرناك . دوستی كه ما را با هم آشنا كرده بود حق داشت دون خوان را یك سرخپوست پیر عجیب و غریب بداند و هر چند بر خلاف گفته او پیرمرد مست لایعقل نبود ولی دیوانه زنجیری بود وشاید از آن هم بدتر .
اضطراب و شك من نسبت به او تازگی نداشت اما درست هنگامی بازگشته بود كه گمان می كردم بر آن غالب شده ام . این بار من بدون زحمت خودم را راضی كرده بودم كه بدیدارش بروم . آیا من هم كمی دیوانه بودم ؟ چون مصاحبتش را دوست داشتم ؟ نظر او در باره اینكه احساس اهمیت من سد بزرگی در زندگیم بوده است مرا تكان داده بود .
معذالك همه این چیزها فقط تمرین روشنفكرانه ای از طرف من بنظر می رسید زیرا به محض بازیافتن او و كارهای عجیبش در گردابی از نگرانی فرو می رفتم و تنها آرزویم فرار بود .
به او گفتم كه تفاوت شدیدی كه بین ما هست ، مانع از هر نوع تفاهمی می شود . در حالیكه نگاهش به زمین دوخته شده بود گفت :
- یكی از ما دو نفر باید تغییر كند . و تو خوب می دانی كدامیك . شروع به زمزمه یك تصنیف مردمی مكزیك كرد و ناگهان سرش را بلند كرد و مرا نگریست . چشمانش مملو از آتش و خشونت بود . خواستم سرم را برگردانم یا پلكهایم را ببندم ولی با تعجب فراوان دیدم كه نمی توانم چشم از او بردارم .
از من پرسید در چشمانش چه دیده ام ؟ پاسخ دادم كه چیزی ندیده ام . اصرار كرد و گفت توضیح آن چه نگاهش در من برانگیخته لازم است . كار حساسی بود كه به او بفهمانم چشمانش فقط دلواپسی مرا تشدید كرده بود و نگاهش موجب ناراحتی من شده بود .
به این پاسخ راضی نشد . نگاهش تغییر نكرده بود . نگاهش صریحا موذی و تهدید كننده نبود ، بیشتر اسرار آمیز و دوست نداشتنی بود . در هر حال من دوست نداشتم كه كسی مستقیم در چشمانم نگاه كند .
از من پرسید كه آیا نگاهش یك پرنده را به خاطر من نمی آورد ؟ با تعجب پرسیدم :
- یك پرنده !
مثل طفلی زد زیر خنده و مرا از قید نگاهش آزاد كرد . به نرمی گفت :
- بله ، یك پرنده خیلی عجیب .
به من فرمان داد كه بخاطر بیاورم و دوباره به من خیره شد . با اصرار فوق العاده ای اظهار كرد ” می داند “ كه من این نگاه را قبلا دیده ام .
پیرمرد مرا بر می انگیخت . می دانستم كه هر بار دهان می گشاید برای این است كه میل حقیقی مرا به صداقت به بازی گیرد . نگاه خصمانه ای به او انداختم . بجای اینكه عصبانی شود از خنده منفجر شد . با كف دست به رانهایش می زد و آنچنان فریاد می كشید كه گوئی بر اسبی چموش سوار است . بالاخره آرامش خود را بازیافت و گفت بسیار مهم است كه من با عمل او مبارزه نكنم و این پرنده غریب را بخاطر بیاورم . گفت :
- بچشمان من نگاه كن !
نیروی فوق العاده ای آمیخته به چیزی كه احساس می كردم قبلا دیده ام ولی نمی توانستم توضیح بدهم چیست ، از چشمانش ساطع بود . مدتی اندیشیدم و ناگهان دریافتم ؛ این چشمان او و یا چهره او نبود كه مرا بیاد چیزی می انداخت ، این گستاخی سرد نگاهش بود كه نگاه شاهین را بخاطرم می آورد . درست در لحظه ای كه این را فهمیدم او داشت از گوشه چشم به من نگاه می كرد ، دچار آشفتگی شدیدی شدم . فكر كردم به جای او یك شاهین واقعی را دیده ام . تصویر آنی بود و من از شدت اضطراب توجه زیادی به آن نكردم .
بالحن پریشانی اعتراف كردم كه در یك چشم بر هم زدن سر شاهین را بجای سر او دیده بودم . قهقهه خنده را سر داد .
من نگاه عقاب ها را خوب می شناختم . وقتی بچه بودم با تائید و تشویق پدر بزرگم آن ها را شكار می كردم . او مرغداری می كرد و عقاب ها را دشمن شخصی خود تلقی می كرد . شكار آنها از نظر پدر بزرگ نه تنها مفید بلكه كار خیلی ” درستی “ بود . تا آن لحظه فراموش كرده بودم كه سالهای متمادی نگاه گستاخ آنها مرا دنبال كرده بود . این خاطره آنچنان عقب رانده در ضمیرم بود كه گوئی گم شده بود .
شروع به صحبت كردم :
- من در گذشته شاهین ها را شكار می كردم .
خیلی طبیعی گفت :
- می دانم .
لحن كاملا مطمئن او مرا به خنده انداخت و بنظرم رسید كه با آدم نابخردی سر و كار دارم . داشت ادعا می كرد كه اهمیت شكار شاهین را برای من ، می داند . حالم را بهم می زد .
با كنجكاوی صادقانه ای پرسید :
چرا به این شدت خشمگین شدی ؟
نمی دانستم چرا . طبق روش همیشگی اش باز پرسی را دنبال كرد . به من گفت او را نگاه كنم و به او بگویم كه این ” پرنده شگفت “ مرا به یاد چه چیزی می اندازد ؟ نپذیرفتم و با تحقیر گفتم كه هیچ حرفی برای گفتن ندارم . اما فورا نیاز غیر قابل مقاومتی در من بیدار شد كه از او بپرسم چگونه می داند كه من شاهین شكار می كرده ام ؟ بجای پاسخ به پرسشم از من انتقاد كرد . بعقیده او من مردك خشنی بودم كه به كوچكترین بهانه ای آماده حمله می شدم . اعتراض كردم . من فكر می كردم آدمی خوش مشرب ، راحت و معاشرتی هستم . این او بود كه با حرفها و حركات غیر قابل پیش بینی اش مسئول خشم من بود .
- چرا خشم ؟
بخود آمدم . من هیچ دلیلی نداشتم علیه او خشمگین باشم . دوباره از من خواست به چشمانش بنگرم و چیزی در باره این شاهین عجیب برایش نقل كنم . این بار به جای پرنده لغت شاهین را بكار برده بود . این موضوع مرا متاثر كرد و غمی وجودم را فرا گرفت . پلكهایش را به هم نزدیك كرد بطوریكه فقط شكاف باریكی باز ماند . با لحن نمایشی گفت :
- من یك شاهین خیلی عجیب می بینم . سه بار این جمله را تكرار كرد . گوئی واقعا شاهین روبروی او بود .
- بخاطر نمی آوری ؟
هیچ خاطره ای در من بیدار نشد .
پرسیدم :
- آخر چه چیز غریبی در این شاهین هست ؟
پاسخ داد :
- این تو هستی كه باید بگوئی .
هیچ نمی دانستم از چه حرف می زند . چگونه می توانستم پاسخش را بدهم . گفت :
- با من مبارزه نكن ، با سستی خودت مبارزه كن و به خاطر بیاور .
از صمیم قلب می خواستم بدانم مقصودش چیست . ولی حتی بذهنم خطور نكرد كه خاطره ای را در گذشته خودم جستجو كنم .
انگار می خواست مرا راهنمائی كند چون گفت :
- روزی تو تعداد زیادی پرنده دیدی .
برایش توضیح دادم كه من دوران كودكی را در یك مزرعه گذرانده بودم و صدها پرنده شكار كرده بودم . پاسخ داد در این صورت نباید برایت مشكل باشد پرنده های عجیبی را كه شكار می كردی بخاطر بیاوری .
در نگاهش كه روی چهره من ثابت مانده بود پرسشی خوانده می شد . گوئی آخرین راهنمائی را هم كرده است . گفتم :
- من آنقدر پرنده شكار كرده ام كه غیر ممكن است چیز بخصوصی در خاطرم مانده باشد .
زیر لب گفت :
- این پرنده خیلی شگفت بود . این پرنده یك شاهین بود . دوباره كوشیدم كه مقصود او را درك كنم . آیا مرا مسخره می كرد ؟ آیا جدی بود ؟
مدت زیادی گذشت . دوباره اصرار كرد كه بخاطر بیاورم . مخالفت با بازی او بیهوده بود پس بهتر بود آن را می پذیرفتم . پرسیدم :
- آیا به شاهینی كه شكار كرده ام مربوط می شود ؟
با چشمان بسته زمزمه كرد :
- آری
- پس در دوران كودكی من بوده است ؟
- بله .
- ولی شما می گوئید كه این شاهین را می بینید .
گفت :
- بله ، من او را می بینم .
پرسیدم :
- می خواهید با من چكار كنید ؟
- می خواهم بخاطرت بیاورم .
- لعنت بر شیطان ، چه چیز را بخاطر بیاورم ؟
- یك شاهین تیز پر را ، سریع مثل برق !
این جمله را در حالیكه مستقیم بچشمانم نگاه می كرد گفت . احساس كردم قلبم دارد می ایستد .
- حالا به من نگاه كن .
اما من گوش بحرفش ندادم . صدایش از دور دست بگوش می رسید . خاطره ی بی نظیری در من زنده شده بود . شاهین سفید !
ماجرا روزی آغاز شد كه پدر بزرگم مرغهایش را شمرد . مرغهای سفیدش را . آنها بطور مرتب و مشكوكی گم می شدند . او مراقبت شدیدی بعمل آورد و پس از مدتها كمین كردن پی گیرانه ، پرنده سفید عظیم الجثه ای را دید كه مرغ كوچكی را در چنگال هایش می برد . پرنده سریعی بود و بنظر می رسید راهش را می شناسد . از میان درختان آمد ، مرغ را برداشت و از راهی بین دو شاخه درخت گریخت و بقدری سریع كه پدر بزرگ بزحمت توانست او را ببیند . ولی من او را با نگاه دنبال كردم و بدون هیچ تردیدی فهمیدم كه یك شاهین بود . پدر بزرگ گفت كه در این صورت باید یك شاهین سفید باشد .
ما مبارزه علیه این شاهین زال را آغاز كردیم . دوبار نزدیك بود او را شكار كنم ولی هر بار طعمه اش را رها كرد و موفق به گریختن شد . خیلی سریع تر از من بود . می بایست پرنده باهوشی باشد چون دیگر هرگز بازنگشت .
اگر پدر بزرگ مرا به شكار او تحریك نمی كرد بی شك او را فراموش می كردم . دو ماه تمام همه جا در دره ای كه مزرعه ما قرار داشت ، او را دنبال كردم . باین طریق همه عادت هایش را می شناختم و تقریبا بطور حسی مسیر پروازش را حدس می زدم . معذالك هر بار حضور ناگهانی یا سرعت پروازش مرا غافلگیر می كرد . در هر برخورد ، می توانستم بخود ببالم كه او را وادار به رها كردن طعمه اش نموده ام اما هرگز موفق نشدم او را بچنگ آورم .
در این دو ماه تعقیب عجیب ، فقط یكبار واقعا به او نزدیك شدم . همه روز او را دنبال كرده بودم . برای استراحت زیر درخت اوكالیپتوسی دراز كشیدم و بخواب رفتم . ناگهان جیغ شاهین مرا بیدار كرد . پرنده سفیدی را روی شاخه ای در بالای درخت دیدم . تعقیب پایان یافته بود . شاهین سفید بود . تیر اندازی از جائی كه من بودم دشوار بود ، چون به پشت خوابیده بودم و پرنده پشتش به من بود . بادی برخاست . از فرصت استفاده كردم و تفنگم را بلند كردم . می خواستم منتظر لحظه ای شوم كه رو بگرداند یا بپرد. ولی او بی حركت ماند . برای اینكه زاویه تیراندازی بهتری داشته باشم می بایست جابجا می شدم ، ولی با توجه به سرعت پرنده بهتر بود حركت نكنم و منتظر لحظه مناسب باشم . همین كار را كردم . خیلی طول كشید . خیلی زیاد . چه اتفاقی افتاد ؟ نمی دانم . شاید این انتظار طولانی روی من اثر كرد . شاید انزوای محل ، یا تنها بودن با آن پرنده ، به هر حال در لحظه ای پشتم لرزید ، بدون اندیشیدن برخاستم و براه افتادم . دیگر برایم مهم نبود كه بدانم آیا شاهین پریده است یا نه . او را نگاه نكردم .
هرگز برای این واقعه اهمیتی قائل نشده بودم . معذالك تیر اندازی نكردن به این پرنده كار عجیبی از سوی من بود . من دهها شاهین شكار كرده بودم . در مزرعه پدر بزرگ ، شكار پرندگان یا هر حیوان دیگر ، كاری عادی بود .
دون خوان در مدتی كه داستان را تعریف می كردم دقیق گوش می كرد . پرسیدم :
- شما از كجا داستان شاهین سفید را می دانستید ؟
- او را دیدم .
- كجا ؟
- همین جا ، جلوی تو .
حوصله بحث كردن نداشتم فقط پرسیدم :
- دون خوان این چیزها چه معنائی دارد ؟
پاسخ داد :
- پرنده ای از این قبیل یك نشانه بوده است و نكشتن او تنها كار و بهترین كاری كه می شد بكنی .
با لحن مرموزی افزود :
- مرگ تو یك اخطار كوچك به تو داده است . ما همیشه با لرزشی در پشت خود حضور او را احساس می كنیم.
با حالت عصبی گفتم :
- راجع به چی صحبت می كنید ؟
اظهارات وحشتناك او اعصاب مرا خراب می كرد .
گفت :
- تو پرنده ها را خوب می شناسی . تو خیلی از آنها را كشته ای . تو بلدی انتظار بكشی. ساعتها انتظار كشیده ای . این را می دانم . این را می بینم .
دچار آشفتگی شدیدی شدم . فكر كردم آنچه بیش از همه ناراحتم میكند اطمینان دائمی اوست . اطمینان متعصبانه اش را ، وقتی در باره زندگی من صحبت می كرد ، اصلا نمی توانستم تحمل كنم . مخصوصا وقتی در باره جنبه هائی از زندگیم بود كه خودم زیاد اطمینان نداشتم . این موضوع بقدری حواسم را بخود مشغول كرده بود كه متوجه نشدم بطرف من خم شده است . چیزی در گوشم زمزمه كرد كه نفهمیدم . تكرار كرد . از من خواست بدون شتاب سرم را بگردانم و قطعه سنگی را در طرف چپم نگاه كنم . افزود كه مرگ من آنجاست و مرا می نگرد . اگر می توانستم به علامت او سر برگردانم شاید می توانستم مرگم را ببینم . چشمكی زد . سرم را چرخاندم و بنظرم رسید در لحظه ای به كوتاهی برق حركت چیزی را روی تخته سنگ دیدم . لرزشی تمام بدنم را تكان داد . انقباض غیر ارادی ، عضلات شكمم را در هم پیچاند و گوئی تخلیه برق از سراسر بدنم عبور كرد . لحظه ای بعد آرامش خود را باز یافتم . برای خودم توجیه كردم كه حتما خطای باصره بدلیل چرخش سریع سر ، موجب دیدن چیزی روی تخته سنگ شده است .
دون خوان خیلی جدی گفت :
- مرگ همراه جاودانی ماست . او همیشه در طرف چپ ما به فاصله یك بازوی گشاده قرار دارد . هنگامی كه تو شاهین را نگاه می كردی ، مرگ تو ترا می نگریست سپس در گوشت زمزمه ای كرد . درست مثل حالا لرزشی در بدنت احساس كردی . او ترا نظاره می كند و تا زمانی كه تو را لمس نكرده است همواره همینطور خواهد بود . آن وقت دستش را دراز كرد و با زبانش محكم به سق دهانش زد . نتیجه آنی بود . تهوع شدیدی به من دست داد . دون خوان ادامه داد :
- تو همان پسری هستی كه نخجیر را دنبال می كرد و صبورانه انتظار می كشید . درست مثل مرگ . تو خوب میدانی كه او آنجا ، سمت چپ توست ، همانطور كه تو در سمت چپ شاهین سفید بودی .
كلماتش با قدرت عجیبی كه داشت مرا در وحشت مهار نشدنی فرو برد ، هیج دفاعی جز نوشتن هر آنچه می گفت نداشتم .
گفت :
- چگونه می توانیم خود را این همه مهم بدانیم ، هنگامی كه مرگ در تعقیب ماست .
پرسش او پاسخی نمی طلبید . این را می دانستم ، وانگهی من حتی نمی توانستم كلمه ای بر زبان بیاورم . حالتی تازه مرا فرا گرفته بود . ادامه داد :
- وقتی بی صبری می كنی ، كافیست فقط بسمت چپ خودت برگردی و با مرگ مشورت كنی . هرچه كه بی ارزش و مبتذل است در لحظه ای كه مرگ بطرف تو می آید ، فراموش می شود ،یا وقتی او را در یك چشم بهم زدن می بینی ، یا هنگامی كه فقط احساس می كنی این همراه نزد توست و بدون وقفه ترا زیر نظر دارد .
دوباره بطرف من خم شد و آهسته گفت كه اگر به علامت او سر برگردانم مرگم را یكبار دیگر می توانم ببینم .
با چشمانش علامت كوتاهی داد اما من جرات نكردم نگاه كنم . بسرعت گفتم كه هر چه او می گوید باور می كنم و لزومی ندارد این همه اصرار كند زیرا وحشتزده هستم . خنده شدیدی از اعماق وجودش برآمد و او را فرا گرفت . گفت :
- تو پر از كثافت هستی !
بعد افزود :
- مرگ تنها مشاور با ارزشی است كه ما داریم . هر بار فكر میكنی – و در مورد تو این دائمی است – كه هیچ چیز روبراه نیست و تو در خطر نابودی هستی ، بطرف مرگ رو كن و از او بپرس كه آیا حق با توست یا نه ؟ مرگ به تو خواهد گفت كه اشتباه می كنی و هیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با تو و سپس مرگت خواهد افزود : من هنوز به تو دست نزده ام .
سرش را تكان داد . بنظر می رسید منتظر پاسخ است . اما پاسخی نیامد . افكارم خیلی آشفته بود . او ضربه شدیدی به غرور من زده بود . در مقایسه با مرگ ، ناراحت بودن از حضور دون خوان ، حقارت هولناكی از جانب من بود .
احساس كردم كه تغییرحال مرا درك كرده است . اوضاع بر وفق مرادش پیش می رفت . لبخندی زد و به زمزمه یك تصنیف مكزیكی پرداخت .
پس از سكوت طولانی گفت :
- بله یكی از ما دو نفر باید تغییر كند و خیلی زود . یكی از ما دو نفر باید بیاموزد كه مرگ شكارچی است و همیشه در سمت چپ اوست . یكی از ما باید از مرگ ، راهنمائی و مشورت بخواهد و همه كوته نظریهای معمول انسانهائی را كه طوری زندگی می كنند كه گوئی هرگز مرگ آنها را لمس نخواهد كرد ، به دور افكند .
ساعتی در سكوت گذشت . سپس براه افتادیم و چندین ساعت در صحرا راه رفتیم . در باره دلیل این گشت و گذار از او نپرسیدم ، اهمیتی نداشت . درواقع او باعث شده بود احساسی را كه در كودكی داشتم بازیابم . چیزی كه كاملا فراموشم شده بود : لذت ساده گردش بدون هیچ هدف روشنفكرانه .
به او گفتم :
- خیلی دلم می خواست یكبار دیگر نگاهی به آنچه روی تخته سنگ دیده بودم ، بیاندازم .
با مختصر تمسخری در صدا گفت :
- در باره مرگت حرف می زنی ، اینطور نیست ؟
چند لحظه جرات نكردم این لغت را بكار ببرم . اما بالاخره گفتم :
- بله بگذار مرگم را یكبار دیگر هم ببینم .
- حالا نه . تو خیلی محكمی .
- معذرت می خواهم چه گفتید ؟
شروع به خندیدن كرد و به دلیل ناشناخته ای خنده اش حالت پرخاشگرانه و بی معنی را كه قبلا باعث عصبانیت شدید من می شد ، از دست داده بود . این خنده با آنهای دیگر هیچ تفاوتی نداشت . نه از نظر صدا ، نه شدت و نه نوع آن ، چیزی كه تغییر كرده بود روحیه من بود . مساله نزدیك بودن مرگ ، ترس ها و دلواپسی های مرا پوچ و بیهوده جلوه می داد . پیشنهاد كردم :
- پس بگذار با گیاهان صحبت كنم .
قهقهه خنده را سر داد و گفت :
- حالا زیاد مصمم هستی . تو از یك قطب افراطی به قطب افراطی دیگر می روی . آرام باش . با گیاهان حرف زدن فقط برای فهمیدن اسرار آنهاست ، اگر نه بیهوده است . و برای آن كار هم نیاز به توجه شدید داری . تصمیم های خوبت را برای آینده نگهدار . از طرفی لزومی ندارد مرگت را ببینی . كافیست فقط حضورش را در اطرافت احساس كنی .
بخش سوم
اهمیت خود را از دست دادن
فرصتی دست داد تا برای دوستی كه مرا با دون خوان آشنا كرده بود بتفصیل بحث هائی را كه در دو ملاقات با او داشتم تعریف كنم . دوستم معتقد بود كه من دارم وقتم را تلف می كنم . او حرفهای مرا ناشی از مبالغه و رمانتیك بازی بچگانه در مورد یك پیرمرد خل تلقی می كرد.
اما به نظر من پیرمرد با حرفهای عجیب وغریبش هیچ فضای رمانتیكی ارائه نمی داد . صادقانه احساس می كردم كه وقتی او بخودش اجازه داده بود از شخصیت من انتقاد كند ، علاقه و دوستی را كه نسبت به او داشتم به مخاطره انداخته بود . معذالك ناچار بودم كه نزد خود صحت ، دقت و نیروئی را كه در سخنانش نهفته بود ، تصدیق كنم . مسئله این بود كه من نه حاضر بودم توانائی مسلم دون خوان را در بهم ریختن تصورات و برداشتهایم از دنیا بپذیرم و نه می توانستم عقیده دوستم را مبنی بر دیوانه بودن پیرمرد قبول كنم .
برای روشن كردن این مطلب خواستم حداقل یك بار دیگر دون خوان را ببینم .
چهارشنبه 28 دسامبر 1960
به محض رسیدن من ، دون خوان پیشنهاد كرد كه برای پیاده روی به صحرا برویم . حتی نیم نگاهی نیز به خوراكیهائی كه برایش برده بودم نیانداخت . بنظر می رسید كه منتظر من بوده است . انگار می دانست كه در آن روز بخصوص نزدش خواهم رفت.
ساعت های متوالی راه رفتیم . هیچ گیاهی نچید و حتی یك گیاه هم به من نشان نداد . معذالك ” روش صحیح راه رفتن “ را به من آموخت . به من گفت كه در هنگام راه رفتن باید انگشتهایم را كمی بطرف كف دست خم كنم . او مدعی بود كه به این طریق حواس من بیشتر به جلو و اطراف خواهد بود . به عقیده او نحوه راه رفتن من تضعیف كننده بود . هم چنین تاكید كرد كه هنگام راه رفتن انسان نباید چیزی در دستهایش حمل كند و برای حمل و نقل باید از كوله پشتی استفاده كرد .
عقیده او بر این بود كه اگر انگشتان را باین حالت بخصوص قرار دهیم ، نیروی بیشتر و دقت مداوم تری خواهیم داشت. با خودم گفتم چرا جر و بحث كنم ؟ طبق دستوراتش انگشتانم را بداخل دست خم كردم و پشت سر او براه افتادم . بنظرم نمی رسید كه دقت یا نیرویم تفاوتی كرده باشد .
تا نزدیك ظهر راه رفتیم . عرق می ریختم . خواستم از قمقمه آب بنوشم ولی او مانع شد و به من توصیه كرد كه فقط یك جرعه بنوشم . آن گاه بطرف یك بوته زرد رنگ رفت ،چند برگ چید و به جویدن پرداخت . چند برگ هم به من داد و در باره خاصیت رفع عطش آنها صحبت كرد . می بایست این برگها را خیلی آهسته جوید . تشنگی من برطرف نشد ولی احساس ناراحتی هم نمی كردم . بی شك افكار مرا حدس زد زیرا توضیح داد كه من در واقع مزایای روش صحیح راه رفتن یا جویدن برگها را درك نكرده ام چون هنوز جوان و نیرومند هستم و بدن من ملتفت خیلی چیزها نیست زیرا اندكی احمق است .
شروع به خندیدن كرد . ولی من میل خندیدن نداشتم . این موضوع بنظرش مضحك آمد و خنده اش را تشدید كرد . برای این كه مطلب را به من بفهماند گفت :
- بدن تو واقعا نادان نیست بلكه تقریبا خواب رفته است . درست در این لحظه یك كلاغ عظیم از بالای سر ما گذشت و غار غار كرد . از جا جستم و خنده شدیدی مرا فرا گرفت . این همزمانی بنظر من توجیه كننده قهقهه خنده ام بود و ولی در كمال تعجب دیدم كه او بازویم را گرفته و بشدت تكان می دهد تا مرا ساكت كند . چهره اش كاملا جدی بود . گفت :
- این یك شوخی نبود . منظورش را درك نكردم و از او توضیح خواستم . چرا وقتی من از غار غار كلاغ خندیدم او عصبانی شد ، در حالی كه خودش از صدای ماشین قهوه جوش از خنده ضعف كرده بود ؟
پاسخ داد :
- آن چه تو دیدی فقط یك كلاغ نبود .
- ولی من او را خوب نگاه كردم . یك كلاغ بود .
با لحن درشتی گفت :
- احمق ، تو هیچ ندیدی .
خشونت او بنظرم خلاف ادب بود . گفتم دوست ندارم او را ناراحت كنم و اگر خلقش طوریست كه حوصله مرا ندارد بهتر است فورا تركش كنم .
قهقهه پر طنینی زد. همانگونه كه به یك دلقك میخندند. گوئی من دلقكی بیش نبودم . عصبانیت و خشم مرا فرا گرفت .
با لحن مبتذلی گفت :
- تو خیلی خشنی ! خیلی خودت را جدی می گیری .
- ولی شما هم همینطور . مگر نه ؟ وقتی از دست من خشمگین شدید خیلی خودتان را جدی گرفتید .
پاسخ داد :
- من نمی خواستم علیه تو عصبانی شوم . سپس نگاهی به من انداخت كه تا مغز استخوانم نفوذ كرد و ادامه داد :
- آنچه تو دیدی علامت توافق دنیا نبود . پرواز كلاغها یا غار غار آنها هرگز علامت توافق نیستند . آنها نشانه شومی هستند .
پرسیدم :
- نشانه چه چیز ؟
با لحن اسرار آمیزی گفت :
- نشانه چیز فوق العاده مهمی كه به تو مربوط می شود .
در این لحظه ، درست زیر پای ما ، باد شاخه ای را از بوته ای جدا كرد . دون خوان فریاد زد :
- این نشانه یك توافق است ! با چشمانش به من خیره شد و قهقهه خنده را سر داد .
به وضوح احساس می كردم كه مرا مسخره می كند . او خود قواعد این بازی غریب را به مرور برقرار می كرد . به خودش حق می داد بخندد ولی من این حق را نداشتم . تغیر و رنجش خود را آنقدر مهار كرده بودم كه بالاخره منفجر شدم و هر چه از دهانم در آمد به او گفتم .
دون خوان نه جریحه دار شد و نه ناراحت . خنده اش هم متوقف نشد و این امر موجب تشدید ترس و حرمان من گردید ، دانستم كه آگاهانه مرا تحقیر می كند . فهمیدم كه تحملم تمام شده است . از جا برخاستم و به او گفتم كه می خواهم به خانه و از آنجا به لوس آنجلس برگردم .
آمرانه گفت :
- بنشین . و ادامه داد :
- تو مثل یك پیر دختر آسیب پذیری . تو الان نمی توانی بروی چون هنوز كار ما تمام نشده است.
احساس كردم از او بیزارم . او تنها یك سرخ پوست پر از تحقیر بود . شروع كرد به خواندن یك تصنیف مبتذل مكزیكی . او از یك خواننده معروف و محبوب مردم تقلید می كرد ولی بعضی از هجاها را می كشید و برخی دیگر را كوتاه می كرد بطوریكه ترانه مبدل به تصنیف خیلی مضحكی شده بود . نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم . دون خوان گفت :
- می بینی ؟ تو به این تصنیف می خندی . حال آنكه خواننده ای كه آن را اجرا كرده است یا آنان كه پول می دهند تا صدایش را بشنوند به هیچ وجه به آن نمی خندند . آنها فكر می كنند كه خیلی هم جدی است . پرسیدم :
- منظور شما چیست ؟
این مثال را مخصوصا انتخاب كرده بود تا مرا متوجه كند كه من كلاغ را جدی نگرفته بودم به او خندیده بودم همینطور هم به این ترانه . ولی توضیحات او مرا گیج و متحیر كرد . او مدعی بود كه من مثل خواننده و ستایشگرانش هستم ، مملو از نخوت و بطرز كشنده ای جدی آن هم در رابطه با چیز پوچی كه هیچ فرد با شعوری برای آن اهمیتی قائل نمی شود .
سپس برای یادآوری ، همه مطالبی را كه قبلا در باره ” فرا گرفتن آنچه به گیاهان مربوط می شود “ گفته بود ، تكرار كرد و اصرار ورزید كه اگر مایل هستم چیزی بیاموزم باید عملا بیشتر نحوه رفتارم را تغییر دهم .
احساس پشیمانی من افزایش یافت بطوریكه كوشش فراوانی كردم تا بتوانم به یادداشت برداشتن ادامه دهم .
دون خوان به آرامی ادامه داد :
- تو خودت را جدی می گیری . تو در خیال خودت وحشتناك مهمی ، لااقل طبق نظری كه خودت از خودت داری اینطور است و این باید عوض شود . تو آنقدر مهمی كه بخودت اجازه می دهی وقتی اوضاع خلاف میل توست ، بگذاری و بروی . تو آنقدر مهمی كه بنظرت طبیعی است كه از همه جیز احساس ملال كنی . شاید گمان می كنی كه این نشانه یك شخصیت قویست ؟ نه . مسخره است !! تو ضعیفی ، تو خود پرستی .
علیرغم اعتراض هائی كه كردم او از حرفهای خود عدول نكرد . بعلاوه به من خاطر نشان كرد كه در تمام زندگی هیچ كاری را به اتمام نرسانده بودم و دلیلش همین اهمیت فوق العاده ایست كه همواره برای خودم قائل بوده ام .
اطمینانی كه در وارد آوردن ضربه هایش داشت ، مرا مبهوت می كرد . او كاملا حق داشت و همین امر موجب خشم و اضطراب من می شد . خودم را در خطر می دیدم . با لحن پر طمطراقی افزود :
- خود را مهم شمردن نیز یكی از چیزهائی است كه باید رهایش كرد . مانند تاریخچه شخصی .
به هیچ وجه مایل نبودم در باره این موضوع ها صحبت كنم . ضعف موقعیت من كاملا آشكار می شد . اما او حاضر نبود بخانه برگردد و من هم راه باز گشت را نمی دانستم . ناچار بودم همراه او بمانم .
ناگهان حركت عجیبی كرد . هوا را استنشاق می كرد و سرش را با حركت ضعیفی تكان می داد . درحالت آماده باش غیر عادی بنظر می رسید. بطرف من برگشت . متعجب و پرسشگر نگاهم كرد . سراپای مرا ورانداز كرد . گوئی در جستجوی چیز بخصوصی بود . ناگهان برخاست و با گامهای سریع براه افتاد . بدنبالش راه افتادم . تقریبا می دوید . حداقل یكساعت تمام این راه رفتن سریع را ادامه داد .
سرانجام نزدیك تپه ای سنگی متوقف شد و در سایه درختچه ای چند نشست . دویدن همه نیروی مرا گرفته بود ولی حالم خیلی بهتر بود . تغییر شگفتی بود . خیلی شنگول بودم در حالی كه هنگام شروع به دویدن شدیدا خشمگین بودم . گفتم :
- عجیب است . من خیلی سر حال هستم .
در دوردست كلاغی غار غار كرد. دون خوان دستش را پشت گوش چپش گذاشت ، لبخندی زد و گفت :
- این نشانه شومی بود .
قلوه سنگی از بالای تپه در غلطید و با صدائی بلند روی بوته ها افتاد . او به قهقهه خندید و با انگشت به محل صدا اشاره كرد و گفت :
- و این ، نشانه توافق است .
آنگاه از من پرسید آیا آماده هستم كه در باره اهمیت خودم سخن بگویم ؟ خنده ام گرفت . خشمم بقدری دور دست بنظر می رسید كه نمی دانستم چگونه موفق شده بود تا آن حد مرا عصبانی كند . به او گفتم :
- نمی دانم مرا چه می شود . خشمگین شده بودم و حالا نمی دانم چگونه خشمم ناپدید شده است .
پاسخ داد :
- دنیای اطراف ما بی نهایت مرموز است و به آسانی اسرارش را فاش نمی كند .
سخنانش مرا جادو می كرد ، تحریك كننده و غیر قابل درك بود . نمی فهمیدم كه آیا مفاهیم پنهانی در آنها وجود دارد یا فقط جملاتی پوچ هستند .
دون خوان ادامه داد :
- اگر بار دیگر به این صحرا آمدی به تپه سنگی كه در كنارش نشسته بودیم نزدیك نشو و از آن مانند طاعون بگریز .
- چرا ؟ به چه دلیل ؟
- هنگام آن نیست كه دلیلش را توضیح دهم . سخن ما در باره از دست دادن اهمیت خود بود . تا هنگامی كه تو معتقد باشی كه مهمترین چیز عالم هستی ، نخواهی توانست دنیای اطرافت را واقعا دریابی . مانند اسبی خواهی بود با چشم بند ، فقط خودت را خواهی دید ، جدا از همه عالم .
با دقت مرا نگاه كرد . گیاه كوچكی را نشان داد و گفت :
- حالا با دوست كوچولویم صحبت خواهم كرد .
زانو زد و در حالیكه گیاه را نوازش می كرد با او به سخن گفتن پرداخت . نخست متوجه آنچه می گفت نمی شدم ، اما بعد مدتی به اسپانیولی حرف زد ، حرفهای بی سر وتهی می زد . برخاست و به من گفت :
- آن چه به او می گوئی مهم نیست ، حتی میتوانی كلماتی بسازی . آن چه اهمیت دارد ، احساس عشقی است كه به او داری . باید با او مثل یك موجود برابر برخورد كنی .
توضیح داد كه هنگام چیدن گیاهان هر بار باید از آنها پوزش خواست و به آن ها اطمینان داد روزی نیز جسم ما خوراك آن ها خواهد بود . بدین ترتیب گیاه و انسان با هم بی حساب می شوند و هیچكدام نه این و نه آن ، مهم تر از دیگری نیستند . آن وقت به من گفت :
- زود باش ، با این گیاه كوچك حرف بزن . به او بگو كه دیگرخودت را مهم نمی دانی .
در مقابل گیاه زانو زدم ولی موفق نشدم حتی كلمه ای بزبان آورم . احساس می كردم مضحك هستم . خنده مرا فرا گرفت اما ابدا احساس خشم نمی كردم .
دون خوان دستی به پشتم زد و گفت :
- خوبست ، تو موفق شدی به بد خلقی ات حاكم شوی . از این پس باید با گیاهان صحبت كنی تا جائی كه هر نوع احساس اهمیت را از دست بدهی . با آن ها حرف بزن تا اینكه بتوانی در حضور دیگران هم این كار را بكنی . حال برو بالای تپه ها و تنهائی تمرین كن . پرسیدم آیا می توان بی صدا با آن ها ارتباط برقرار كرد ؟ به قهقهه خندید آهسته دستی به سرم كشید و پاسخ داد :
- نه ! تو باید با صدای بلند و واضح با آن ها صحبت كنی ، اگر می خواهی كه به تو پاسخ دهند .
بطرف محلی كه نشان داده بود رفتم . در دل به كارهای عجیب و غریب او می خندیدم . كوشیدم با گیاهان صحبت كنم ولی مضحك بودن موقعیت مانع می شد . پس از لختی كه به نظرم كافی بود بازگشتم با اطمینان از اینكه دون خوان می داند من با آنها حرف نزده ام .
به من نگاه كرد اشاره كرد كه نزدش بنشینم و گفت :
- خوب مرا نگاه كن . می خواهم با دوست كوچولویم بحث كنم . مقابل گیاه كوچكی زانو زد و چند دقیقه با حرارت حرف زد و خودش را تكان داد وخندید ، فكر كردم عقلش را از دست داده است .
وقتی برخاست گفت :
- این گیاه كوچولو مرا مامور كرد كه بتو بگویم خیلی خوشمزه است . می گوید یك مشت از آن برای تامین سلامتی یك آدم كافیست . همچنین به من گفت تعداد زیادی هم نوع او آنطرف تر روئیده است . محوطه ای را در شیب تپه ای دویست متر آن طرف تر نشان داد و ادامه داد :
- برویم ببینیم چگونه است .
دلقك بازیش مرا به خنده انداخته بود . اطمینان داشتم كه گیاهان را در آنجا خواهیم یافت . او این منطقه را كاملا می شناخت و می دانست كه گیاهان خوراكی و داروئی كجا می رویند .
در راه به من گفت كه باید این گیاه را به خاطر بسپارم ، زیرا خوشمزه است و داروی بسیار خوبیست .
با ناباوری پرسیدم آیااین اطلاعات را گیاه به او داده است ؟ ایستاد و مرا نگریست . سرش را تكان داد و با خنده گفت :
- آه ! هوش تو ، تو را احمق تر از آن كرده كه گمان می كردم . چگونه این گیاه كوچك می تواند چیزی را كه همه عمر می دانسته ام به من بیاموزد ؟
آن وقت شرح داد كه همه خواص این گیاه ویژه را كاملا می شناسد و گیاه فقط به او نشان داده بود كه یك گروه از آن در نقطه ای كه بطرفش می رفتیم رسته است . و به او گفته بود ایرادی ندارد مرا از این اسرار آگاه كند .
هنگامی كه به شیب تپه رسیدیم گیاهان را دیدم . خواستم بخندم ولی مهلتم نداد و گفت كه باید از آن ها تشكر كنم . احساس خیلی بدی به من دست داد . خنده عصبی مرا فرا گرفت ،موفق نمی شدم خود را آرام كنم .
لبخند ملاطفت آمیزی زد و یكی از آن جملات معمائی خود را به زبان آورد و برای اینكه فرصت درك مطالب را به من بدهد سه یا چهار بار آن را تكرار كرد :
- دنیای اطراف ما اسرار آمیز است . انسان ها بیش از دیگر چیزها ارزش ندارند و هنگامی كه گیاهی با ما سخاوتمند است باید از او تشكر كنیم ، اگر نه ممكن است نگذارد برویم .
نگاهش پشت مرا بلرزه انداخت . بطرف گیاهها دویدیم ، زانو زدم و با صدای بلند گفتم :
- متشكرم .
با تكان های آرام و حساب شده ای می خندید .
یكساعت دیگر راه رفتیم و بعد بازگشتیم . من عقب مانده بودم و او منتظر من بود . وضعیت انگشتهایم را بررسی كرد . خم نبودند . با لحن قاطعی گفت كه باید شیوه هائی را كه به من آموخته است هنگام راه رفتن با او در صحرا بكار برم اگر نه بهتر است هیچگاه بازنگردم . و افزود :
- من نمی توانم دائم منتظر تو بمانم . مگر تو بچه هستی ؟
این نكته مرا دچار حیرت و تردید قابل ملاحظه ای كرد . چگونه ممكن بود پیرمردی مثل او بهتر از من راه برود ؟ من خود را قوی و ورزشكار می دانستم اما عملا او می بایست منتظر شود تا من به او برسم .
انگشتانم را خم كردم و هر چقدر عجیب بنظر بیاید ، در دنبال كردن او كه بسیار سریع گام بر می داشت ، دچار هیچ زحمتی نشدم .
از راه رفتن با این پیرمرد سرخ پوست احساس شعف و حظ می كردم . می خروشیدم . شروع به صحبت كردم و چند بار از او خواستم كه گیاه پیوتل را به من نشان دهد . به من نگاه كرد ولی سخنی بر لب نیاورد .
بخش دوم
تاریخچه شخصی خود را از بین بردن
پنج شنبه 22 دسامبر 1960
دون خوان نزدیك در ، روی زمین نشسته بود و به دیوار خانه اش تكیه داده بود . صندوقی را برگرداند و از من خواهش كرد كه راحت مستقر شوم ، مثل خانه خودم . چند بسته سیگار به او هدیه كردم . گفت كه سیگار نمی كشد ولی هدیه مرا پذیرفت . از سرمایی كه شب صحرا را فرا می گیرد و از چیزهای دیگر حرف زدیم .
از او پرسیدم كه آیا حضور من عادت هایش را به هم نمی زند ؟ ابروهایش را درهم كشید و به من نگاه كرد و گفت كه عادتی ندارد و اگر مایل باشم می توانم تمام بعد از ظهر را با او بگذرانم .
چند ورقه شجره نامه از كیفم بیرون آوردم .كتابهای مردمشناسی زیادی مطالعه كرده بودم و فهرست مشروحی از خصایص فرهنگی ویژه سرخپوستان آن منطقه استخراج كرده بودم . مایل بودم كه آنها را برایش بخوانم تا هر چه به نظرش آشنا می آمد و به او مربوط می شد به من بگوید ...
تصمیم گرفتم از برگ شجره خانوادگی شروع كنم ، از او پرسیدم :
- شما پدرتان را چطور خطاب می كردید.
خیلی جدی جواب داد :
- به او می گفتم بابا .
جوابش مرا دلخور كرد ولی با این تصور كه نفهمیده منظورم چیست ورقه را به او نشان دادم . یك طرف برای پدر و طرف دیگر مختص مادر بود . چند مثال از اسامی كه در زبان انگلیسی برای صدا زدن پدر و مادر به كار می برند ، برایش آوردم . شاید بهتر بود از مادرش شروع می كردم .
- مادرتان را چه خطاب می كردید ؟
ساده لوحانه جواب داد :
- به او می گفتم مادر .
- آنچه من می خواهم بدانم این است كه آیا لغات دیگری برای خطاب پدر و مادر به كار می بردید ؟ اسم آنها چه بود ؟ سعی كردم آرامش خود را حفظ كنم و مخصوصا مودب بمانم .
سرش را خاراند و نگاه ابلهانه ای به من كرد و گفت :
- خدای من ! چه سوالهائی . بگذار فكر كنم .
مدتی گذشت . به نظر می رسید كه بالاخره دارد به خاطر می آورد . خودم را برای نوشتن آماده كردم . در حالیكه به نظر می رسید غرق جستجوهایش است با خود گفت :
- خوب . به آنها چه می گفتم ؟ آنها را اینطور صدا می كردم :-آهای بابا ! آهای مادر !
بدون اینكه بخواهم خنده را سر دادم . حالت صورتش واقعا خنده آور بود و من نمی دانستم آیا با پیرمردی غیرعادی سر و كار دارم كه دارد مسخره ام می كند یا با یك ساده لوح طرف هستم . با همه صبری كه در خود سراغ داشتم برایش توضیح دادم كه تا چه حد این مسائل جدی است و چقدر برای من مهم است كه این اوراق را پر كنم . مُصِر بودم كه مسئله وراثت و تاریخچه شخصی را به او بفهمانم . دوباره گفتم :
- اسم پدر و مادر شما چه بوده است ؟
نگاه كاملا روشن بینانه ای به چهره ام دوخت و آرام ولی با قدرت غیر منتظره ای گفت :
- وقتت را با این چرت و پرت ها تلف نكن .
دهانم از تعجب باز ماند . مبهوت شده بودم . گوئی شخص دیگری این كلمات را بزبان آورده بود . لحظه ای قبل یك سرخپوست چلفتی و احمق روبروی من بود كه سرش را می خاراند و ناگهان او روابط را معكوس كرده بود . خودم را بی شعور و احمق یافتم . او بطرز غیر قابل توصیفی به من نگاه می كرد – در نگاهش نه نخوت بود و نه معارضه جوئی ، نه نفرت و نه تحقیر . چشمانش از محبت می درخشیدند و روشن و با نفوذ بودند .
پس از سكوتی طولانی گفت :
- من تاریخچه شخصی ندارم . یكروز فهمیدم كه تاریخچه شخصی دیگر لزومی ندارد و مثل مشروب تركش كردم .
اظهاراتش بنظرم غیر قابل فهم بود . ناگهان احساس ناراحتی و نوعی احساس خطر مرا فرا گرفت و به او یاد آوری كردم كه گفته بود سوالاتم مزاحم او نیستند . این مطلب را تائید كرد . نگاه عمیق و نافذی به من انداخت و گفت :
- من تاریخچه شخصی ندارم . یك روز ، وقتی احساس كردم دیگر لازم نیست ، آنرا رها كردم .
چشم از او برنداشتم با این امید كه شاید اینطور بهتر بتوانم او را درك كنم . پرسیدم :
- چگونه انسان می تواند تاریخچه شخصی خود را رها كند ؟
- اول باید انسان بخواهد كه آنرا رها كند و سپس آهسته آهسته بنحوی هماهنگ آنرا از خود جدا كند .
- چرا انسان میل به چنین كاری را احساس می كند ؟
تاریخچه شخصی من برایم خیلی مهم بود و به آن پایبند بودم . ریشه های خانوادگی من عمیق بود و صادقانه فكر می كردم كه بدون آنها زندگی من نه معنائی خواهد داشت و نه تداومی .
گفتم :
- شاید بهتر است معنی رها كردن تاریخچه شخصی را برایم توضیح بدهید . با لحن خشكی پاسخ داد :
- خود را از قید آن آزاد كن . منظور من فقط این بود .
دوباره گفتم :
- حتما من مقصود شما را درك نمی كنم . مثلا خودتان را مثال بزنیم . شما سرخپوست یاكی هستید و این را نمی توانید عوض كنید .
با لبخند پاسخ داد :
- من یاكی هستم ؟ تو این را از كجا می دانی ؟
- مسلما برای من امكان ندارد كه از آن مطمئن شوم ولی شما خودتان آن را می دانید و این مهم است . و این تاریخچه شخصی شما را می سازد .
بنظر من این مطلب غیر قابل تردید بود . گفت :
- این كه من بدانم سرخپوست قبیله یاكی هستم یا نه برای من تاریخچه زندگی نمی شود زمانی این موضوع جزء تاریخچه من محسوب می شود كه دیگری آن را بداند . می توانم به تو اطمینان بدهم كه هرگز كسی نمی تواند از آن مطمئن باشد .
ناشی گرانه همه چیز را یادداشت می كردم . آنگاه از نوشتن دست كشیدم و به او نگریستم . نمی توانستم او را توجیه كنم . اثرات مختلفی روی من گذاشته بود . آنها را در ذهنم مرور كردم . نگاه اسرار آمیز و نافذ او در جلسه اول ملاقاتمان برای من كاملا تازگی داشت . در ادعای آن شب او كه توافق همه اشیاء و موجودات اطراف را جلب می كند ، لطفی دیدم . هوشیاری و طنز عصبانی كننده اش از طرف دیگر مرا گیج می كرد . وقتی در باره والدینش از او سئوال كردم ظاهری كاملا ابلهانه داشت ولی حالا اظهاراتش با نیروئی غیر منتظره مرا عمیقا تكان می داد . او كه بود ؟
دوباره شروع به صحبت كرد گوئی مسیر افكار مرا دنبال كرده بود :
- تو نمی دانی من كه هستم اینطور نیست ؟ تو هرگز نخواهی دانست من كه هستم یا چه هستم زیرا من تاریخچه شخصی ندارم .
سپس پرسید :
- آیا پدر داری ؟
پاسخ مثبت دادم و او افزود كه برای مثال قضاوتی را كه پدرم در باره من داشت بخاطر بیاورم ، می گفت :
- پدرت تو را با تمام خصوصیاتت می شناسد و از تو تصوری قاطع دارد . او می داند تو كه هستی و چه می كنی و هیچ چیز در دنیا نخواهد توانست تصوری را كه او از تو دارد تغییر دهد . بعلاوه همه كسانی كه ترا می شناسند تصوری از تو در ذهن خود دارند و تو نیز همواره می كوشی كه با اعمالی كه انجام می دهی این تصور را تائید كنی . سپس با لحن تاثر آوری پرسید :
- ملتفت نیستی ؟ تو مجبوری دائما تاریخچه شخصی خودت را تجدید كنی و به همین منظور هر چه انجام می دهی برای والدینت ، نزدیكان و دوستانت تعریف می كنی . اما اگر تاریخچه شخصی نداشتی هیچ توضیحی لازم نبود به هیچكس بدهی . دیگران نه از اعمال تو ناراحت می شدند و نه عصبانی و بخصوص هیچكس نمی توانست روی تو اعمال نظر كند .
ناگهان همه چیز در ذهنم روشن شد . بی آنكه دقیقا این مطلب را بررسی كرده باشم همیشه آنرا می دانستم . بدون تاریخچه شخصی بودن ، لااقل در سطح روشنفكرانه ، مفهوم جالبی بود ، معذالك بنظرم می رسید كه موجب احساس تنهائی خطرناك و بدعاقبتی خواهد شد . میل داشتم در این باره با دون خوان صحبت كنم ولی جلو خودم را گرفتم . رابطه ما بطور وحشتناكی غیر متعارف بود و مسخره بنظر می رسید كه بخواهم یك بحث فلسفی را با سرخپوست پیری كه بی شك ” ظرافت “ فكری یك دانشجو را نداشت ، عنوان كنم . در هر صورت او موفق شده بود مرا از قصد اولیه ام كه سوال در باره تاریخچه خانوادگی او بود منحرف كند . به او گفتم :
- نمی دانم چطور شد كه ما به این موضوع كشانده شدیم ، در حالیكه من می خواستم فقط چند تا اسم برای پر كردن این اوراق بپرسم . جواب داد :
- وحشتناك ساده است . ما به این جا رسیدیم چون من گفتم كه از كسی در باره گذشته اش سوال كردن نشانه خریت عظیمی است .
لحن سخنش محكم بود . فهمیدم كه به هیچ طریقی نمی توانم نظرش را عوض كنم بنا بر این تغییر روش دادم و پرسیدم :
- آیا این طرزفكر مخصوص یاكی هاست كه به تاریخچه شخصی معتقد نباشند ؟
- نه . این اعتقاد من است .
- شما این را از كجا آموخته اید ؟
- در طول زندگی ، آن را آموخته ام .
- آیا پدرتان آن را به شما آموخته است ؟
- نه . می شود گفت كه خودم به تنهائی به این نتیجه رسیده ام و حالا راز آن را به تو می گویم كه امروز دست خالی برنگشته باشی . صدایش تبدیل به زمزه حزینی شد . از خنده منفجر شدم . او واقعا استعداد بی نظیری در طنز داشت . من با یك هنرپیشه مادر زاد روبرو بودم . با لحن استاد واری ادامه داد :
- همه این ها را بنویس . چرا كه نه ؟ بنظر می رسد وقتی می نویسی راحت تر هستی . سرم را بلند كردم . بدون شك پریشانی مرا در چشمانم دید . دستهایش را روی رانهایش زد و قهقهه پر نشاطی را سر داد .
سپس با لحن شمرده ای گفت :
- بهتر است تمامی تاریخچه خود را از بین ببریم . زیرا این كار ما را از افكار مزاحم و دست و پا گیر آدمهای دیگر خلاص می كند .
حرفش بنظرم باور نكردنی بود . گیچ شده بودم . چهره ام انفعال درونیم را نشان می داد . از این فرصت استفاده كرد و گفت :
- مثلا تو . تو نمی دانی در باره من چگونه فكر كنی چون من تاریخچه شخصی زندگی خود را محو كرده ام و كم كم در اطراف خودم و زندگی ام فضای مه آلودی بوجود آورده ام . حالاهیچ كس نمی تواند با اطمینان بداند من كه هستم یا چه می كنم .
- ولی شما ، شما خودتان می دانید چه كسی هستید .
فریاد زد :
- مسلم است كه ... نمی دانم . و از دیدن تعجب مطلق من از شدت خنده به زمین در غلطید .
سكوت طولانی برقرار شد . گذاشت من خیال كنم كه بالاخره اقرار خواهد كرد كه خود را خوب می شناسد . با این حیله مرا تهدید می كرد . ترس برم داشته بود . با صدائی آهسته گفت :
- این است رازی كه امروز بر تو روشن می كنم : هیچ كس تاریخچه زندگی مرا نمی داند . حتی خودم .
چشمهایش چپ شدند . مرا نگاه نمی كرد. به نقطه نامعلومی پشت شانه چپم خیره شده بود . چهارزانو نشسته بود . پشتش صاف بود معهذا به نظر می رسید كه در حال استراحت است . در این لحظه تصویر خشونت محض بود . در او رئیس قبیله و جنگجوی سرخ پوست را مجسم می دیدم كه در قصه های كودكی فراوان شنیده بودم . این افسانه پردازی رمانتیك ، احساسات متضادی در من بر می انگیخت . می توانستم صادقانه بگویم كه او را دوست دارم و در عین حال وجودش وحشت كشنده ای در من ایجاد می كرد .
این نگاه عجیب مدتی ادامه یافت . بالاخره در حالی كه به همه آنچه در اطراف ما بود اشاره می كرد گفت :
- چگونه بدانم كه هستم د رحالی كه من همه این چیزها هستم . لبخند زنان نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد :
- تو باید كم كم در اطرافت فضای مه آلودی ایجاد كنی . تو باید همه چیز را در باره خودت محو كنی و از بین ببری تا آنجا كه دیگر هیچ اطمینانی باقی نماند ،هیچ واقعیتی باقی نماند . مساله تو در حال حاضر این است كه خیلی واقعی هستی . اعمالت خیلی واقعی هستند ، خلق و خو و واكنشهایت خیلی واقعی هستند . هیچ چیز را بطور مسلم نپذیر. تو باید شروع كنی به محو كردن خودت .
فكر كردم قصد دارد برایم تعیین تكلیف كند . در زندگی هر بار كسی به خودش اجازه داده بود مرا راهنمائی كند با او قطع رابطه كرده بودم و حتی تصور نصیحتی از این قبیل مرا فورا در حالت دفاعی قرار می داد . دون خوان با لحن آرامی ادامه داد :
- تو گفته بودی می خواهی چیزهائی در باره گیاهان بیاموزی . آیا امیدواری كه مفت و مجانی آنها را بدست آوری ؟ تو خیال می كنی كجا هستی ؟ ما با هم توافق كرده ایم كه تو می توانی از من سوال كنی و من هر چه بدانم به تو خواهم گفت . اگر این موقعیت برایت خوشایند نیست . دیگر حرفی با هم نداریم .
صراحت وحشتناك او مرا آزار می داد . متاسفانه ناچار بودم قبول كنم كه او حق دارد .
ادامه داد :
- در واقع تو می خواهی اطلاعات بیشتری در باره گیاهان بدست آوری ولی چون در باره آن ها مطلب گفتنی وجود ندارد ، پس یكی از كارهائی كه باید بكنی این است كه تاریخچه شخصی خودت را محو كنی .
- ولی آخر چگونه ؟
- از كارهای ساده شروع كن . مثلا به دیگران نگو چه می كنی و بعد كم كم افرادی كه تو را خوب می شناسند ، رها كن . بدین ترتیب فضای مه آلودی در اطراف خودت خواهی آفرید .
- ولی این ابلهانه است . چرا مردم نباید مرا بشناسند ؟ این كار چه ایرادی دارد ؟
- ایرادش این است كه به محض اینكه تو را شناختند برای آنها موجود معلومی می شوی و آن وقت دیگر هرگز نمی توانی مسیر فكرشان را تغییر دهی . من شخصا واپسین آزادی ناشناس ماندن را دوست دارم . مثلا هیچكس با اطمینان مرا نمی شناسد . آنطور كه مردم تو را می شناسند .
- ولی این دروغ گفتن است . خیلی جدی حرفم را قطع كرد و گفت :
- دروغ یا حقیقت برای من مهم نیست . در واقع دروغ هنگامی دروغ است كه تاریخچه شخصی وجود داشته باشد .
در این مورد با او بحث كردم . این مطلب را عنوان كردم كه دوست ندارم آگاهانه دیگران را اغفال كنم و فریب دهم . پاسخ داد:
- تو در هر حال همه را فریب می دهی .
پیر مرد روی زخم چركین تمام زندگی من انگشت گذاشته بود . بجای اینكه از او بپرسم منظورش چیست یا از كجا می داند كه من دائما در حال گول زدن دیگران هستم . فقط سعی كردم برای كار خود دلیلی بیاورم . گفتم به این موضوع واقفم و از آن عمیقا رنج می برم . والدین و دوستانم هرگز به من اعتماد نمی كنند ، در حالی كه هرگز در زندگی به آنها دروغ نگفته ام . گفت :
- تو همیشه دروغ گفته ای . فقط نمی دانستی چرا . و حالا این را می دانی .
اعتراض كردم :
- شما نمی بینید كه من از عدم اعتماد دیگران چقدر خسته ام ؟
با لحنی مطمئن جواب داد :
- آخر تو غیر قابل اعتمادی .
- لعنت بر شیطان ! من غیر قابل اعتماد نیستم .
خشم من عوض این كه او را جدی تر كند موجب خنده دیوانه وارش شد . احساس كردم كه از این پیرمرد از خود راضی متنفرم . متاسفانه او حق داشت .
وقتی دوباره آرام شدم ، ادامه داد :
- اگر انسان تاریخچه شخصی نداشته باشد هیچ كدام از حرف هایش نمی تواند دروغ محسوب شود . مشكل تو این است كه می خواهی همه چیز را برای همه توضیح بدهی ولی در عین حال هم می خواهی تازگی و بدعت آنچه را می كنی حفظ نمائی . خوب به محض اینكه راجع به كارهایت توضیح می دهی دیگر نمی توانی شور و شوق لازم برای ادامه آنها را حفظ كنی و آن وقت دروغ می گوئی .
چرخشی كه مطالب بخود گرفته بود مرا سر در گم می كرد . بجای این كه حرفش را قطع كنم و در باره اشتباهات خود یا مفهوم مطالبی كه می گفت بحث كنم ، می كوشیدم ذهن خود را متمركز كنم و آنچه را می گفت به بهترین وجهی یادداشت كنم . ادامه داد :
- از این به بعد تو باید آنچه را كه مایلی ، به دیگران بگوئی ، ولی هرگز برایشان توضیح ندهی چگونه به آن رسیده ای .
- من نمی توانم سر نگهدار باشم . آنچه به من می گوئید بی فایده است .
با لحن خشكی گفت :
- خوب تغییر كن . برقی از خشونت در چشمانش می درخشید . به حیوان وحشی غریبی شباهت داشت . معذالك افكار و اظهاراتش كاملا همساز و درست بود . حرمان من جای خود را به سرگردانی عصبانی كننده ای داد . گفت :
- ببین ، فقط دو راه وجود دارد : یا ما همه چیز را مسلم و واقعی و قطعی می پنداریم یا نقطه نظر مخالف را انتخاب می كنیم . اگر پیشنهاد اول را بپذیریم به ملالی كشنده از دنیا و از خودمان می رسیم . با انتخاب راه دوم كه لازمه اش محو كردن تاریخچه شخصی است فضای مه آلودی در اطراف خود ایجاد می كنیم . حالت اسرار آمیز و فوق العاده ای است . هیچكس نمی داند خرگوش از كجا بیرون خواهد آمد . حتی خودش .
گفتم :
- محو كردن تاریخچه شخصی این خطر را در بر دارد كه احساس نا ایمنی ما را افزایش دهد . پاسخ داد :
- هنگامی كه هیچ چیز مسلم و قطعی نیست ، ما همیشه گوش بزنگ خواهیم بود و همیشه آماده رفتن هستیم . اگر انسان نداند كه خرگوش پشت كدام بوته پنهان شده هیجان انگیز تر است تا اینكه طوری رفتار كند كه انگار همه چیز را می داند .
مدتها سكوت كرد . حداقل یكساعت تمام . نمی دانستم چه بگویم . بالاخره بلند شد و از من خواست كه او را به شهر مجاور ببرم .
این گفت و گو مرا بطرز عجیبی از پا در آورده بود . خواب بر من غلبه می كرد . در بین راه به من گفت كه ماشین را متوقف كنم و اگر می خواهم خستگی در كنم بالای تپه ای كه در آن نزدیكی بود بروم و روی قسمت مسطح آن روی شكم دراز بكشم و سرم را بطرف مشرق بگذارم .
بنظر می رسید عجله دارد . حوصله اعتراض نداشتم . شاید خسته تر از آن بودم كه حرف بزنم . از تپه بالا رفتم و آنچه گفته بود انجام دادم . شاید دو یا سه دقیقه خوابیدم و این كافی بود كه دوباره نیرو بگیرم .
تا مركز شهر رفتیم و آنجا از من خواست پیاده اش كنم . درحالیكه از ماشین پیاده می شد گفت :
- باز هم بدیدارم بیا . حتما این كار را بكن .
قسمت اول متوقف کردن دنیا
بخش اول
تائیدات دنیای اطراف ما
به سرخپوست پیر گفتم :
- كابالرو فكر می كنم شما به گیاهان علاقمند هستید ؟
اسم او خوان ماتوس بود و یكی از دوستانم مرا به او معرفی كرده بود .
گفت :
- آیا دوست شما این ادعا را كرده است .
- بله .
- من گیاهان را جمع می كنم ، در واقع آنها اجازه می دهند كه من بچینمشان .
ما در سالن انتظار یكی از ایستگاههای اتوبوس آریزونا بودیم .
مودبانه بزبان اسپانیولی از او پرسیدم :
- كابالرو ، اجازه می دهید چند سوال از شما بكنم ؟
كابالرو ، یعنی افسر سوار . او مرا با دقت نگریست و با لبخند وسیعی پاسخ داد :
- من یك سوار كار بی اسب هستم – و افزود : اسم من خوان ماتوس است .
از لبخند و رفتار راحتش خوشم آمد . فكر كردم مردیست كه قادر است از شهامت و صراحت خوشش بیاید . پس تصمیم گرفتم با سوالی او را برانگیزم .
به او گفتم كه به جمع آوری گیاهان طبی علاقمند هستم و بخصوص در باره نوعی كاكتوس توهم زا به نام پیوتل تحقیقات مفصلی كرده ام و در دانشگاه لوس آنجلس در این زمینه مطالعاتی انجام داده ام .
این بنظرم یك معرفی كاملا جدی ، مشروع و قابل قبول بود . پیرمرد آهسته سر تكان داد . سكوتش مرا تشویق كرد و افزودم كه هر یك از ما از تبادل اطلاعات راجع به پیوتل نفعی خواهد برد .
در این لحظه او سر بلند كرد و مستقیم در چشمانم نگریست . نگاهی بانفوذ ولی نه تهدید كننده و نه ترساننده . نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ كرد . مبهوت مانده بودم و قادر نبودم حتی كلمه ای بر زبان آورم . اولین برخورد ما اینطور پایان یافت . معذالك او با كلمه امید بخشی مرا ترك كرد یعنی گفت كه درآینده می توانم به دیدارش بروم .
اگر تجربه من بر این واقعه استثنائی استوار نبود ، قضاوت در باره تاثیر نگاه دون خوان مشكل می شد . ده سال پیش ، وقتی مطالعات مردمشناسی را آغاز كردم و این خود موجب ملاقات من با دون خوان شد ، من یك متخصص ” گلیم خود را از آب كشیدن “ شده بودم . سالها بود از خانواده ام جدا شده بودم و بنظرخودم این نشانه استقلال و توانائی من در حل مشكلاتم بود . هر بار كه در زندگی با شكست مواجه شده بودم بطریقی با آن كنار آمده بودم ، یا عقب نشینی می كردم یا عصبانی می شدم و جر و بحث می كردم و یا علاوه برهمه اینها شكوه و شكایت و ناله و زاری می كردم . به هر حال در هر شرایطی گلیم خودم را از آب بیرون می كشیدم و در نمی ماندم و تا آن موقع هرگز در زندگی كسی به آن سرعت و قاطعیت دم مرا نچیده بود كه دون خوان در آن بعد از ظهر فراموش نشدنی در آریزونا این كار را كرد .
مسئله این نیست كه نگاه او مرا وادار به سكوت كرده بود . قبلا هم پیش می آمد كه وقتی برا ی رقیبم احترام قائل بودم سكوت كنم ، هر چند كه خشم و حرمان در ذهنم بر جا مانده بود . ولی نگاه دون خوان مرا فلج كرده بود بحدی كه فكرم درست كار نمی كرد .
این نگاه شگفت انگیز بقدری مرا حیران كرده بود كه تصمیم گرفتم بدیدارش بروم . شش ماه تمام خود را آماده كردم . همه كتابهائی را كه در باره مصرف پیوتل در بین سرخپوستان آمریكا نوشته شده بود خواندم ، بخصوص آنچه را مربوط به آئین نیایش پیوتل در قبایل سرخپوستان دشتها بود بدقت مطالعه كردم . مطلقا همه چیز را خواندم و كاملا حاضر وآماده بسوی آریزونا براه افتادم .
شنبه 17 دسامبر 1960
برای پیدا كردن محل اقامت او مجبور شدم جستجوئی طولانی و مشكل را نزد سرخپوستان آن منطقه بانجام برسانم . اوایل بعد از ظهر بود كه جلوی منزلش رسیدم . او را دیدم كه روی جعبه ای نشسته بود . مثل اینكه مرا شناخت چون به محض اینكه از ماشین پیاده شدم به من سلام داد . مدت زمانی در باره مطالب بی اهمیت حرف زدیم و بعد بدون مقدمه چینی به او اعتراف كردم كه در ملاقات اول لاف زده بودم و ادعا كرده بودم كه پیوتل را می شناسم درحالیكه آنموقع هیچ اطلاعی از آن نداشتم . خیره به من نگاه كرد . عطوفت از چشمانش ساطع بود .
اقرار كردم كه شش ماه تمام خود را آماده كرده ام و حالا كاملا مسلح بسراغش آمده ام .
قهقهه خنده را سر داد . چه چیز خنده داری در گفته های من بود ؟ او به من می خندید . دست و پای خودم را گم كردم و احساس رنجش كردم . بدون شك متوجه نارضائی من شد چون گفت كه علیرغم حسن نیت من هیچ روش ویژه ای برای آماده كردن این ملاقات وجود نداشته است .
خواستم از او بپرسم كه آیا در این جمله معنی نهفته ای وجود دارد یا نه ؟ ولی چیزی نگفتم . بنظرم می رسید افكار مرا دنبال كرده است چون به عنوان توضیح اضافه كرد كه رفتار من یاد آور داستان مردمانی است كه فرمانروائی ستمگر آنها را آزار و كشتار می كرده است . در این داستان تشخیص ستمگر و ستمدیده بسیار دشوار بود و مظلومین را می شد فقط از طریقه تلفظ برخی از لغات شناخت و این مسئله جزئی ،آنها را رسوا می كرد و سرشان را بباد می داد . حاكم دستور داده بود كه در تمام دروازه های مهم كشور كشیك هائی مستقر شوند و هر كس از دروازه می گذشت موظف بود یكی از آن لغات بخصوص را بگوید . اگر مثل فرمانروا آنرا تلفظ می كرد نجات یافته بود ولی در غیر اینصورت مرگ او حتمی بود . روزی مرد جوانی تصمیم گرفت كه خود را آماده گذشتن از دروازه بكند و تلفظ لغت كذائی را فرا گرفت .
با لبخند وسیعی دون خوان مشخص كرد كه در واقع ” شش ماه “ طول كشید تا آن جوان توانست تلفظ لغت را بیاموزد . روز آزمایش بزرگ فرا رسید . جوان كاملا معتمد بنفس خود را به مامور دروازه معرفی كرد و منتظر شد تا افسر اسم شب را از او بپرسد .
دراین لحظه دون خوان قصه اش را ناتمام گذاشت و مرا نگاه كرد . این توقف كه دقیقا حساب شده بود بنظرم ناجوانمردانه آمد ولی به بازی او تسلیم شدم . من این داستان را شنیده بودم ، در باره یهودیان آلمان بود كه می شد آنها را از طریق تلفظ برخی لغات شناسائی كرد . از عاقبت تاثرآور داستان هم بی اطلاع نبودم . مرد جوان زندگی خود را می بازد چون افسركه اسم شب را فراموش كرده بود ، لغت دیگری مشابه آن از او می خواهد كه او بدبختانه تلفظ آن را نیاموخته بود .
بنظر می رسید دون خوان منتظر سوال من است .
انگار كه داستان مرا مسحور كرده است ساده لوحانه پرسیدم :
- خوب چه بسرش آمد ؟
- مرد جوان كه خیلی زرنگ بود متوجه شد كه افسر اسم شب را فراموش كرده و قبل از اینكه او حرفی بزند اعتراف كرد كه شش ماه تمام خود را برای آزمایش آماده كرده است .
مكث دیگری كرد و نگاه شیطنت باری به من انداخت . او نقش ها را عوض كرده بود . اعتراف مرد جوان همه چیز را عوض می كرد ، من از عاقبت این داستان اطلاعی نداشتم . بدون اینكه توجه خود را پنهان كنم پرسیدم :
- خوب بعد چی شد ؟
- خوب مسلم است ، مرد جوان فورا به قتل رسید و سپس قهقهه خنده را سر داد .
استادیش در جلب توجه من قابل ستایش بود . ولی من بیشتر از تغییری كه در داستان داده بود تا آنرا به موقعیت من مربوط كند خوشم آمد . انگار این داستان را برای من خلق كرده است . محتاطانه و با ظرافت تمام مرا مسخره می كرد . به همین دلیل هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و شروع به خندیدن كردم . به او گفتم :
- حتی اگر مسخره هم به نظر بیاید ولی من به گیاهان علاقمند هستم و می خواهم در باره آنها چیزهای بیشتری بدانم. گفت :
- من عاشق راه رفتن هستم .
فكر كردم مخصوصا موضوع را عوض كرد تا پاسخ مرا نداده باشد ، در هر صورت مایل نبودم با پافشاری او را آزار دهم . از من پرسید كه آیا مایلم او را در یك راه پیمایی كوچك در صحرا همراهی كنم ؟ و بعد افزود :
- ما برای گردش به یك پارك نمی رویم .
میل صادقانه خود را به همكاری با او ابراز كردم و افزودم كه من به اطلاعات او نیاز دارم . همه نوع اطلاعات در باره موارد استفاده گیاهان طبی و آماده هستم كه در هر صورت وقت و زحمت او را جبران كنم . گفتم :
- شما برای من كار خواهید كرد و من به شما پول می دهم .
پرسید :
- چقدر؟
طمعی كه در صدایش بود مرا خوشحال كرد .
- هر چه شما بگوئید . گفت :
- وقت مرا ... با وقت خودت جبران كن .
بنظرم رسید با آدم عجیبی سرو كار دارم . مدعی شدم كه منظورش را نمی فهمم. پاسخ داد كه هیچ مطلب گفتنی در باره گیاهان وجود ندارد و بنابراین پول گرفتن از من غیر قابل تصور است .
با ابروان گره خورده ای نگاه نافذی به من انداخت و پرسید :
- توی جیبت داری چكار می كنی ؟ با فلانت بازی می كنی ؟
من داشتم در جیب گشاد بالا پوشم مطالبی را كه می گفت یادداشت می كردم . وقتی این را به او گفتم از ته دل خندید . توضیح دادم كه نمی خواستم حواسش را با نوشتن در مقابل چشمانش ، پرت كنم . گفت :
- اگر می خواهی بنویسی بنویس. تو مزاحم من نیستی .
در صحرای اطراف تا سیاهی شب راه رفتیم . حتی یك گیاه هم به من نشان نداد و از هیچ یك هم اسم نبرد . نزدیك بیشه ای ایستادیم .
بدون اینكه مرا نگاه كند گفت :
- گیاهان موجودات بخصوصی هستند . آنها زنده و حساس هستند .
در این لحظه بادی شاخ و برگهای درختان و گیاهان اطراف را به حركت در آورد و آنها بصدا در آمدند.
دستش را بگوشش گذاشت و گفت :
- این صدا را شنیدی ؟ برگها و باد با من موافق هستند . شروع به خندیدن كردم . دوستی كه او را به من معرفی كرده بود گفته بود كه او موجود عجیبی است . ” موافقت برگها “ هم حتما از رفتار عجیبش بود .
دوباره مدتی راه رفتیم . او نه گیاهی نشان داد ونه گیاهی چید . بین بوته ها می لغزید و آنها را به آرامی نوازش می كرد . توقف كرد و روی تخته سنگی نشست . به من توصیه كرد بنشینم ، استراحت كنم و اطراف را بنگرم .
دوباره به صحبت پرداختم و برایش توضیح دادم كه مایلم همه چیز را در باره گیاهان بدانم ، بخصوص در باره پیوتل . از او خواهش كردم كه سمت مطلع كننده مرا بعهده بگیرد. حاضر بودم پول خوبی به او بدهم . گفت :
- احتیاج نیست پولی به من بدهی . تو هر چه می خواهی از من بپرس من آنچه میدانم به تو خواهم گفت و اینكه به چه درد می خورد .
خیلی از پیشنهادش خوشحال شدم ولی فورا جمله معمایی گفت :
- شاید هیچ چیز آموختنی در باره گیاهان وجود ندارد چون هیچ چیز گفتنی در باره آنها نیست .
نه فهمیدم چه گفت و نه فهمیدم چه می خواست بگوید .
پرسیدم :
- چه گفتید ؟
سه بار لغت به لغت این جمله را تكرار كرد . ناگهان غرش یك جت شكاری كه خیلی نزدیك به زمین رد می شد ،همه چیز را در اطراف ما به لرزه در آورد .
دستش را دور گوشش حلقه كرد و گفت :
- آهان ! بیا ! دنیا موافقت خود را با من اعلام كرد .
او باعث تفریح من می شد و خنده اش مسری بود . پرسیدم :
- دون خوان شما اهل آریزونا هستید ؟
می خواستم دوباره بحث را به این مطلب كه او می تواند مطلع كننده من باشد برگردانم ، در حالی كه سرش را بعلامت مثبت تكان می داد مرا نگریست . چشمهایش خسته بنظر می آمد . مردمكهایش بالا رفته بودند . پرسیدم :
- آیا اینجا متولد شده اید ؟
بدون اینكه كلمه ای بر زبان آورد دوباره سر تكان داد بنحوی كه فكر كردم جوابش مثبت است ولی می توانست حركت عصبی كسی باشد كه در افكارش غرق شده است . پرسید :
- و تو مال كجا هستی ؟
- من اهل آمریكای جنوبی هستم .
- آمریكای جنوبی بزرگ است . تو اهل همه آمریكای جنوبی هستی ؟
دوباره با نگاهش مغز مرا سوراخ كرد .
شروع كردم كودكیم را برایش تعریف كنم ولی مرا متوقف كرد و گفت :
- از این نظر مثل هم هستیم . من اینجا زندگی می كنم ولی سرخپوست یاكی اهل سونورا هستم .
- واقعا ! من هم اهل ...
نگذاشت حرفم را تمام كنم . گفت :
- می دانم – می دانم . تو همان كسی هستی كه هستی .از هر جا كه باشی . همانطور كه من یك یاكی سونورا هستم . چشمانش بطور فوق العاده ای می درخشیدند و خنده اش بطرز عجیبی نگران كننده بود . احساس كردم مچ مرا در حال دروغ گفتن گرفته است . احساس گناه بخصوصی مرا در برگرفت . بنظرم رسید كه او چیزی می داند كه من نمی دانم و یا چیزی می داند كه نمی خواهد بگوید . ناراحتی غریبی كه به من دست داده بود افزایش یافت . انگار متوجه این حالت من شد چون برخاست و پیشنهاد كرد كه باهم در رستوران شام بخوریم .
بازگشت پیاده و راهی كه با ماشین تا شهر پیمودیم مرا تسكین داد بدون اینكه كاملا راحت شده باشم . معذالك نمی دانستم چرا خود را در معرض خطر و تهدید می دیدم .
هنگامی كه شام می خوردیم به او آبجو تعارف كردم . گفت هرگز مشروب الكلی نمی نوشد ، حتی آبجو . در دل به او خندیدم . ممكن نبود حرفش را باور كنم چون دوستی كه ما را به هم معرفی كرده بود مدعی بود كه ” پیرمرد اغلب اوقات تا خرخره مشروب می خورد “ از اینكه دروغ می گفت ناراحت نشدم . او را دوست داشتم . چیزی بسیار آرامش بخش از وجودش ساطع بود .
شاید شك مرا حدس زد چون توضیح داد كه در جوانی مشروب می خورده ولی روزی برای همیشه این كار را ترك كرده است و افزود :
- مردم متوجه نیستند كه می توانند ، هر وقت كه بخواهند ، هر چیزی را كه بخواهند در زندگی رها كنند – به همین سادگی . و با انگشتانش بشكنی زد . پرسیدم :
- فكر می كنید انسان می تواند بآسانی سیگار كشیدن یا مشروب را ترك كند ؟ با لحن مطمئنی گفت :
- مسلم است ترك سیگار و مشروب هیچ كاری ندارد . مخصوصا برای كسی كه می خواهد از شر آنها خلاص شود .
در این موقع دستگاه قهوه جوش بزرگ رستوران سوت بلندی زد . دون خوان با برقی درچشمان فریاد زد :
- گوش كن ! آبی كه می جوشد با من موافق است .
و پس از مدتی سكوت افزود :
- آدم می تواند موافقت همه چیزهای اطرافش را بدست آورد .
دستگاه قهوه جوش صدای غرغر مستهجنی كرد . او به دستگاه نگاهی كرد و آهسته گفت :
- متشكرم . بعد سر تكان داد و قهقهه خنده را آغاز كرد.
تعجب كردم . خنده پرسروصدائی داشت معذالك خوشایند بود .
اولین جلسه من با راهنمای جدیدم باین ترتیب پایان یافت . در موقع خروج از رستوران با من خداحافظی كرد . گفتم كه باید دوستانی را ببینم ولی خوشحال خواهم شد كه بتوانم اواخرهفته بعد بسراغش بروم . پرسیدم :
- چه وقت در خانه خواهید بود ؟
با كنجكاوی مسلمی مرا ورانداز كرد و گفت :
- هر وقت تو بیایی .
- ولی من نمیدانم كی خواهم آمد .
- هر وقت خواستی بیا و خودت را ناراحت نكن .
- ولی اگر شما نباشید ؟ لبخند زنان گفت :
- من خواهم بود . و سپس دور شد .
دنبال او دویدم تا بپرسم آیا می توانم یك دوربین عكاسی باخودم بیاورم و چند عكس از او و خانه اش بگیرم ؟
اخمهایش را در هم كشید و گفت :
- بهیچ وجه .
- یك ضبط صوت چطور ؟
- فكر می كنم كه این هم ممكن نیست . نه این و نه آن .
رفتارش مرا ناراحت می كرد . دلیل مخالفتش را نمی فهمیدم . سرش را بعلامت نفی تكان داد و با لحن محكمی گفت :
- كافیست . اگر می خواهی دوباره مرا ببینی دیگر راجع به این چیزها صحبت نكن .
معذالك شكوه ضعیف دیگری كردم :
- ولی عكس ها و نوارهای ضبط صوت برای كار من واجب است .
پاسخ داد كه برای هر كاری كه انجام می دهیم فقط یك چیز واجب است و آن هم روح است ، و افزود :
- آدم بدون روح هیچ كاری نمی تواند بكند . و تو آنرا نداری به فكر آن باش نه به فكرعكس .
- منظور شما ... ؟
با یك حركت دست مرا متوقف كرد . چند قدم به عقب رفت و با مهربانی گفت :
- حتما بیا . و سرش را به علامت خداحافظی تكان داد.
مقدمه نویسنده
روز شنبه 22 ماه مه 1971 به مكزیك رفتم تا در سونورا (sanora) با دون خوان ماتوس don juan matus)) جادوگر سرخپوست یاكی (yaqui) ، كه مدت دهسال راهنمای من بود ملاقات كنم . بارها به ملاقات او رفته بودم و آنروز نمی بایست با دفعات قبل تفاوتی داشته باشد . معذالك اتفاقات آنروز و روزهای بعد روی من تاثیری قاطع داشت ، بدین معنی كه در این مرحله دوره شاگردی من به پایان رسید . این بار نه رها كردنی ارادی از سوی من كه پایان منطقی طلبگی من بود .
دو كتاب قبلی من ، ” تعلیمات دون خوان “ و ” حقیقتی دیگر “ شواهدی بر این شاگردی و كار آموزی هستند . در آن دو اثر فرض اصلی من بر این بوده كه حالات غیر عادی واقعیت كه به سبب مصرف خوراكی گیاهان (psychotropique) ایجاد می شوند برای كسانی كه تعلیمات جادوگری را فرا می گیرند ، نقاط عطف مهمی را تشكیل می دهند .
دون خوان سه نوع از این گیاهان را به كمال می شناخت و مورد استفاده قرار میداد : datura inoxia كه در آمریكا بنام jimson weed مشهوراست . laphophora williamsii كه پیوتل گفته می شود و نوعی قارچ توهم زا از انواع psilocybo .
تحت تاثیر این گیاهان مخدر و توهم زا طریقه دریافت من از دنیا بقدری عجیب و اثرگذارنده بود كه به این نتیجه رسیده بودم كه این حالات ، تنها را ه برقراری رابطه و فرا گرفتن آن چیزی بود كه دون خوان می خواست به من بیاموزد.
این تصور كاملا اشتباه بود .
برای اینكه كار من با دون خوان به غلط تعبیر نشود باید به چند نكته اشاره كنم :
اولا من به هیچ وجه نكوشیده ام دون خوان را در محیط فرهنگی خودش قرار داده و بررسی كنم . دوم اینكه اگر او خود را سرخپوست یاكی می داند این به آن معنی نیست كه شناخت او را از جادوگری سایر سرخپوستان یاكی هم داشته باشند و یا به آن عمل كنند . و سوم اینكه مكالمات ما به زبان اسپانیولی بوده است و اگر من توانسته ام توضیحات مشكل و پیچیده ای را در مورد سیستم اعتقادات او بدست آورم آنرا مدیون تسلط دون خوان به آن زبان هستم . چهارم اینكه اگر روش او را جادوگری و خود او را جادوگر می نامم برای این است كه او خود این كلمات را بكار می گرفته است .
در اوایل دوره شاگردیم اكثر گفت و گوهایی را كه بین ما رد و بدل می شد و سپس تمامی آنها را یادداشت كردم و پرونده قطوری از یادداشتهای همان موقع در دست دارم . برای استفاده از این مدارك و در عین حال حفظ وحدت و ترتیب آموزشهای دون خوان ناچار شدم از برخی بخش ها صرفنظركنم كه بنظرم ارتباط كافی با مسائلی كه می خواهم در این كتاب روی آنها تكیه كنم ، نداشته اند .
در باره رابطه ام با دون خوان باید بگویم كه من او را بعنوان یك جادوگر پذیرفتم و كوشیدم كه شناخت او را بدست آورم . بعنوان مقدمه نكات بنیادی جادوگری را آنطور كه دون خوان به من آموخته است تعریف میكنم : او معتقد بود كه برای یك جادوگر دنیای زندگی روزمره ، آنطور كه ما گمان می كنیم ، واقعی یا حاضر نیست : برای یك جادوگر ، واقعیت یعنی تصوری كه ما از دنیا داریم تنها یك نوع توصیف ، در میان توصیف های متعدد ، از دنیا می تواند باشد .
در این دهسال دون خوان كوشید تا به من بیاموزد و بقبولاند ، كه آنچه را بعنوان واقعیت دنیا در ذهن خود داشتم چیزی جز یك تعریف و توصیف نبود . توصیفی كه از زمان تولد در ذهن من جایگزین كرده بودند . و بر این مطلب تكیه می كرد كه هر فردی هنگام نزدیك شدن به یك كودك مبدل به یك معلم می شود و دنیا را برای او توصیف می كند تا بالاخره زمانی فرا رسد كه كودك قادر شود به تنهایی دنیا را بصورتی كه برایش وصف كرده اند ببیند . اگر می شد این زمان را دقیقا تعیین كرد خیلی متاثر كننده بود ولی ما هیچكدام آنرا بخاطر نمی آوریم زیرا در آنموقع شناخت دیگری نداشته ایم كه امكان مقایسه را برای ما فراهم كند . از آن لحظه به بعد كودك به صورت یك عضو پیوسته به جامعه در می آید و هنگامی این پیوستگی كامل خواهد شد كه بتواند همه تعبیر و تفسیرهای دریافت شده را بدست دهد ، كه چون این تعبیرات منطبق بر توصیف كذائی هستند آنرا موجه می كنند . بنا براین به عقیده دون خوان واقعیت زندگی روزمره ما در تفسیرات دریافت شده ایست كه همه ما ، یعنی افرادی كه این پیوستگی بخصوص را مشتركا دارا هستیم ، فرا گرفته ایم . این تعبیرات مدام انجام می شوند و بسیار بندرت یا شاید هرگز مورد شك و تردید واقع نمی شوند . درحقیقت ” واقعیت دنیا “ آنطور كه ما آن را می شناسیم ، بقدری به نظرمان طبیعی و مسلم جلوه می كند كه اعتقاد اساسی جادوگری ، مبنی بر اینكه این ” واقعیت “ یكی از توصیف های ممكن بین توصیف های متعدد می باشد ، هرگز نمی تواند بطور جدی مورد بررسی قرار گیرد .
خوشبختانه در مدت آموزش من برای دون خوان اهمیتی نداشت كه من تعالیم و عقایدش را جدی می گیرم یا نه !! او علیرغم ناباوری و عدم توانائی من در درك مطالبی كه می گفت ، تعالیمش را دنبال می كرد . و بدین طریق مانند یك استاد جادوگری از همان جلسه نخست شروع به توصیف دنیا كرد . برای من مشكل بود كه اعتقادات و روشهای او را درك كنم زیرا عناصر توصیف او برای من بیگانه بودند و بخصوص هیچ تطابقی با عناصر توصیف من از دنیا نداشتند .
او بر این مطلب تكیه می كرد كه می خواهد ” دیدن “ را به من بیاموزد و نه ” نگاه كردن “ را و معتقد بود كه در راه وصول به ” دیدن “ باید دنیا را متوقف كرد .
طی سالهای متمادی ” متوقف كردن دنیا “ برای من استعاره ای نامفهوم و مبهم بود . تا اینكه در اواخر دوره آموزشم متوجه شدم كه این مطلب یكی از مهمترین مطالب در شناخت اعتقادات دون خوان است .
طی گفتگوئی آرام و بدون موضوعی خاص در باره مطالب مختلف صحبت كردیم و بالاخره من راجع به یكی از دوستانم كه پسر نه ساله اش مشكلات فراوانی برای اوایجاد كرده بود حرف زدم . دوست من نمی دانست با این بچه كه پس از چهار سال زندگی با مادر ،اكنون به او سپرده شده بود چه كند. پسرك در مدرسه ناسازگار بود ، به هیچ چیزعلاقه نداشت و نمی توانست افكار خود را متمركز كند . بعلاوه عصبانی ، بی تربیت و فراری هم بود .
دون خوان در حالیكه می خندید گفت :
- دوست تو واقعا با مشكل بزرگی مواجه است .
می خواستم باز هم از خرابكاریهای این بچه برایش تعریف كنم ولی حرفم را قطع كرد و گفت :
- لازم نیست بیشتر از این در باره این پسرك بیچاره حرف بزنی . برای من و تو فایده ای ندارد كه در باره رفتار او نظر بدهیم .
پس از این جمله خشك كه با لحن جدی ادا شده بود ، لبخندی زد .
پرسیدم :
- دوست من چه باید بكند ؟
- بدترین كار این است كه نظریاتش را به زور به او تحمیل كند .
- منظور شما چیست ؟
- منظورم این است كه دوست تو نباید به این دلیل كه بچه مطابق میلش رفتار نمی كند ، اورا كتك بزند یا بترساند .
- ولی اگر سخت گیر نباشد چطور می تواند او را تربیت كند ؟
پاسخ داد :
- برای كتك زدن بچه دوست تو باید شخص دیگری را پیدا كند .
با تعجب پرسیدم :
- ولی او چطور می تواند بگذارد دیگری فرزندش را تنبیه كند ؟
واكنش من باعث خنده او شد . ادامه داد :
- دوست تو یك جنگجو نیست . اگر نه می دانست كه بدترین چیزها خشونت با یك انسان است .
- مگر یك جنگجو چه می كند ؟
- با نقشه عمل می كند .
- منظور شما را درست درك نمی كنم .
- می خواهم بگویم كه اگر دوست تو جنگجو بود به پسرش كمك می كرد تا ” دنیا را متوقف كند “ .
- به چه طریق ؟
- او به ” اقتدار شخصی “ نیاز دارد . او باید جادوگر باشد .
- ولی او جادوگر نیست .
- خوب ، برای كمك به پسرش دوست تو باید از وسائل عادی استفاده كند تا تصوری را كه این پسر از دنیا دارد ، تغییر دهد . البته این ” متوقف كردن دنیا “ نیست ، ولی به همان اندازه مفید خواهد بود .
از او خواستم مقصودش را روشن تر بیان كند . گفت :
- اگر به جای دوست تو بودم ، فورا كسی را استخدام می كردم كه بچه را تنبیه كند و برای این كار زشت ترین مرد ممكن را پیدا می كردم .
- برای ترساندن یك بچه كوچك ؟
- نه احمق ، نه فقط برای ترساندن یك بچه كوچك . این پسر باید متوقف شود و تنبیهات پدرش كاری از پیش نخواهد برد . كسی كه می خواهد همنوعان خود را متوقف كند ،باید خارج از محدوده كسانی باشد كه آنان را استثمار می كنند . بدین طریق این شخص می تواند فشارخود را درجهت بخصوص هدایت كند . هرچند پیشنهادش عجیب بود ولی از آن خوشم آمد .
دون خوان روبروی من نشسته بود . چانه اش را روی دست چپش و آرنج خود را روی صندوق چوبی كه بجای میز بكار می رفت ، گذاشته بود .
چشمهایش بسته بودند ولی تكان می خوردند . بنظرم رسید كه از ورای پلكهایش مرا زیر نظر دارد . وحشت زده شدم . پرسیدم :
- دون خوان ، دوست من دیگر چه باید بكند .
- به او بگو كه با دقت تمام یك ولگرد زشت را انتخاب كند یك ولگرد جوان كه هنوز قدرت و نیرو دارد . دوست تو باید از این ولگرد بخواهد كه او و پسرش را دنبال كند و در كمین باشد تا هر وقت كه بچه رفتار غلطی داشت به اشاره دوستت بیاید ، بچه را بگیرد و كتك جانانه ای به او بزند . پس از اینكه بچه وحشت زده شد ، دوست تو باید به هر طریقی كه لازم می داند او را كمك كند تا دوباره اعتماد خود را بازیابد . پس از سه یا چهار بار به تو قول می دهم كه رفتار این پسر بچه نسبت به دنیای اطرافش عوض خواهد شد ، زیرا تصوری كه از دنیا دارد تغییر خواهد كرد .
- ولی اگر این وحشت باعث یك ضربه روحی بشود چی ؟
- وحشت تا بحال به كسی ضرر نرسانده است . آنچه روح را ضایع می كند این است كه با كسی زندگی كنیم كه مدام كتك می زند ، دستور می دهد و منع می كند . بعد اضافه كرد:
- پس از اینكه پسرك آرامتر و متعادل تر شد ، به دوستت بگو كه یك كاردیگر هم بكند . او باید یك كودك مرده پیدا كند یا نزد پزشك و یا در بیمارستان ، آنگاه پسرش را به آنجا ببرد و جسد را به او نشان دهد . او باید كاری كند كه بچه به جسد دست بزند . فقط یك بار و با دست چپ ، مهم نیست به كجای بدنش ولی به هر جائی غیر از شكم . پس از این كار این بچه تغییر خواهد كرد . دنیا دیگر برایش همان دنیای سابق نخواهد بود .
تازه آنوقت بود كه متوجه شدم دون خوان طی سالهای گذشته همیشه از این نوع شیوه ها در رابطه با من استفاده كرده است . از او سوال كردم . پاسخ داد كه همیشه كوشیده است ” متوقف كردن دنیا “ را به من بیاموزد . و لبخند زنان گفت :
- و تو هنوز موفق نشده ای . هنوز هیچ چیز آنطور كه باید تغییر نكرده است . تو واقعا كله شق هستی . اگر كمتر سرسخت بودی شاید می توانستی با هریك از روشهائی كه به تو آموختم ” دنیا را متوقف كنی . “
- چه روش هائی ؟
- همه چیزهائی كه از تو می خواستم انجام دهی راهی برای ” متوقف كردن دنیا “ بوده است .
چند ماه پس از آن روز دون خوان موفق شد به هدفی كه داشت برسد و ” متوقف كردن دنیا “ را به من بیاموزد.
این واقعه شگفت در زندگی من ، مرا بر آن داشت كه تعلیماتی را كه در این ده سال دریافت كرده بودم مورد بررسی قرار دهم . آنوقت برایم روشن شد كه فرضیه من در مورد گیاهان توهم زا مقرون به حقیقت نبوده است . به هیچ وجه این گیاهان عناصر اساسی توصیف دنیا از نظر یك جادوگر نبودند بلكه فقط وسیله كمك كننده ای بودند كه موجب می شدند من بتوانم بین بخش های متفاوت توصیف آنان از دنیا ، ارتباط برقرار كنم . اصراری كه من در چنگ انداختن به نحوه دید همیشگی خودم داشتم موجب شده بود كه نسبت به هدف های دون خوان غیر قابل نفوذ باشم . بنا براین تنها عاملی كه استفاده از مواد توهم زا را در مورد من توجیه می كرد ، فقط عدم حساسیت من بود . با مرور كامل یادداشتهایم دریافتم كه دون خوان قسمت اعظم توصیف جدید دنیا را از همان روزهای اول آشنائی به من داده بود و آنها را فنونی برای ” متوقف كردن دنیا “ می دانست .
در كتابهای قبلی من این مطالب را كه با مصرف گیاهان توهم زا بیگانه بودند ، كنار گذاشته بودم و حالا جایگاه و اهمیت آنها را در آموزش دون خوان ، درهفده بخش نخست این كتاب ، به آنها باز می گردانم . سه بخش آخر كتاب به یادداشتهای من در باره وقایعی كه نقطه اوج آنها ” متوقف كردن دنیا “ است ، اختصاص دارد .
بطور خلاصه این كتاب حاوی مراحل مختلفی است كه طی آن دون خوان توصیف دنیا را از نظر جادوگران به من آموخته است .
هنگامی كه من با او برخورد كردم واقعیت دیگری وجود داشت كه من از آن بی خبر بودم و آن واقعیت دنیا از نظر جادوگران سرخپوست بود .
دون خوان كه جادوگر استاد بود این توصیف را به من آموخت . دهسال شاگردی من موجب شد كه من به تدریج با این واقعیت ناشناخته آشنا شوم و دون خوان هر چه من پیش تر می رفتم ،از عناصر دشوارتر و پیچیده تری استفاده می كرد . معنی پایان شاگردی من این بود كه من بطریق مسلم و موثقی توصیف جدید دنیا را آموخته بودم و قادر شده بودم موجب برانگیختن ادراك و شهودی جدید از دنیا بشوم كه موافق با توصیف جدید بود . بعبارت دیگر من به جرگه جادوگران پیوسته بودم .
دون خوان تاكید می كرد كه برای ” دیدن “ باید الزاما ” دنیا را متوقف كرد “ . ” متوقف كردن دنیا “ كاملا مبین آن حالاتی از آگاهی است كه طی آن واقعیت زندگی روزمره تعدیل می شود ، به این دلیل كه جریان تعبیرات دائمی ما ، توسط شرایطی بیگانه با آن جریان دائمی ، ناگهان قطع می شود . در مورد من مجموعه شرایط بیگانه با جریان عادی تفسیر و تعبیرات من ، توصیف دنیا از دیدگاه جادوگری بود . بعقیده دون خوان شرط اولیه ” متوقف كردن دنیا “ این بود كه شخص خود را مجاب كند . یعنی فرد باید توصیف جدید را كاملا بیاموزد و آنرا با توصیف قبلی مقابله كند تا موفق شود در اطمینان متعصبانه اش نسبت به واقعیت شكافی ایجاد كند . اطمینان متعصبانه ای كه همه ما به ارزش دریافت های خود داریم ، اطمینانی كه به واقعیت دنیا از نظرخودمان داریم و معتقدیم كه هرگز نباید مورد شك قرار گیرد .
وقتی ” دنیا متوقف شد “ مرحله بعدی یعنی مرحله ” دیدن “ فرا می رسد . منظور دون خوان از ” دیدن “ این است : پاسخ دادن به دعوت های دریافت شده از دنیائی ورای آن دنیائی كه ما طبق توصیف خود ، واقعیت می نامیم “ . تاكید می كنم كه این مراحل فقط در غالب كلماتی كه به توصیف جادوگری تعلق دارند قابل درك هستند . و چون این توصیف را دون خوان از اوایل برخورد ما شروع كرده بود باید آموزشهای او را تنها راه شناخت این توصیف بدانیم .
پس بگذاریم كه حرفهای دون خوان ما را یاری كنند .
ك.ك. 1972
از امروز انشاالله میخوام هر روز یک فصل از کتاب سفر به دیگر سو نوشته کارلوس کاستاندا را تو وبلاگ بزارم
امید وارم خوشتون بیاد
"اما در طول هزاران سال عمل، ساحران مشاهده کردند که ما عمیقاً مانند همدیگر هستیم. موقعیتهایی وجود دارد که اثرش ساکت کردن همه ما است.
" آموزگارم تکنیکهای بیشماری برای خاموشسازی ذهنم نشانم داد،.....که میتواند در یک تکنیک خلاصه شود: قصد. سکوت به صورت ناپختهای قصد میشود: تلاش کردن. آن درمورد پافشاری بیشتر و بیتشر است. در مورد فرونشانی افکارمان نیست بیتشر در مورد چگونگی کنترل آنها است.
"سکوت آرامش است، خیلی مفید است که اجازه دهید خودتان محو شوید. احساسی از غیبت بهوجود میآورد مانند هنگامی که یک بچه به آتش خیره میشود. چقدر شگفتآور است که آن احساسات را یادآوری کرد و میتوانند دوباره فراخوانده شوند!
"سکوت شرط اصلی مسیر است. سالها نبرد کردهام تا به آن برسم، اما تمام کاری که کردهام گرفتار شدن در تلاشهایم بوده است. افزون بر مکالمات همیشگی که همیشه در ذهنم وجود داشت، شروع کردم به سرزنش خودم که چرا نمیتوانم مانند آنچه باشم که دون خوان از من انتظار دارد. یک روز همه چیز تغییر کرد، هنگامی که به لحاظ ذهنی غائب بودم به چند درخت میاندیشیدم، سکوت مانند یک چهارپای وحشی از سوی آنها به سمت من میآمد، دنیایم را متوقف کرد و مرا به یک حالت متناقض وارد کرد تازه بود و همزمان همانی بود که بود.
"تکنیک مشاهده- اندیشیدن به دنیا بدون نظرات قبلی- با برخی عناصر خوب جواب میدهد..... برای مثال با شعلهها، آبشار و یا آبهای جاری، تشکیلات ابری و یا غروب آفتاب. بینندگان جدید آن را فریفتن ماشین مینامند زیرا در اصل یادگیری قصد کردن توصیف جدید میباشد.
"مجبوریم که جسورانه برای رسیدن به آن بجنگیم، اما هنگامی که اتفاق افتاد، حالت جدید آگاهی بهصورت طبیعی رخ میدهد. شما یک گام از در رد شدهاید و در باز است و تنها موضوع گردآوری انرژی کافی است برای عبور از سوی دیگر.
"این مهم است که قصد ما هوشمند است. تلاشی که برای رسیدن به سکوت صورت میگیرد هیچ چیزی بهشمار نمیآید، اگر که ما شرایط مناسبی را برای ابقای آن از قبل آماده نکرده باشیم. بنابراین افزون بر یادگیری شیوه مشاهده عناصر، یک مبارز مجبور است که کار بسیار سادهای در عین حال بسیار مشکل را انجام دهد: مرتب کردن زندگیاش.
"همه ما در زنجیرهای شدید گرفتار آمدهایم که زمان نامیده میشود. از آنجاییکه نمیتوانیم سرچشمه ان را ببینیم، ما هیچگاه از فکر به پایان آن بازنمیایستیم. هنگامی که جوان هستیم احساس میکنیم که جاودانه هستیم و هنگامی که به پیری میرسیم تنها چیزی که باقی مانده است شکایت در مورد زمان از دست رفته است. اما این یک فریب است زمان هدر نرفته است ما خودمان را هدر دادهایم!
"نظر اینکه ما دارای زمان هستیم یک سوءتفاهم است که موجب میشود در تمام توافقاتمان انرژی از دست دهیم. هنگامی که یک مرد با شکوت درونی ارتباط برقرار میکند ارزش جدیدی را به زمانش میدهد. بنابراین راه دیگر برای تعریف آن این است که سکوت آگاهی شدید از زمان حال است.
"یک روش ایمن برای رسیدن به سکوت درونی بیعملی است، یک فعالیت که ما با ذهنمان برنامهریزی میکنیم اما اثرش خاموش سازی افکارمان است هنگامی که جریان دارند. دون خوان این نوع تکنیک را پاک سازی یک خار با دیگری مینامید....
توضیح داد که یک نمونه از بیعملی گوش دادن در تاریکی است، که عملکرد حسهایمان را تغییر میدهد و فرمانی را که ما را وامیدارد بهمحض اینکه چشمهایمان را میبندیم بخوابیم. همچنین، گفتوگو با گیاهان، ایستادن روی سر، به عقب راه رفتن، مشاهده سایهها و فواصل یا فضاهای میان برگهای درختان.
" تمام این فعالیتها موثرترین شیوه خاموش سازی گفتوگوی درونیمان هستند اما یک نقص دارند: نمیتوانیم آنها را برای زمان طولانی نگه داریم. پس از مدتی مجبوریم که به فعالیتهای روزمرهمان بازگردیم. یک بیعملی که خیلی زیاد تمرین شده باشد پس از مدتی تبدیل به عمل میشود و قدرتش را از دست میدهد.
"اگرچیزی که میخواهیم گردآوری سکوت عمیق با کمترین تاثیر باشد، بهترین بیعملی تنهایی است. بههمراه ذخیرهسازی انرژی و ممنوع کردن آنهایی که به ما توجه دارند، یادگیری اینکه چگونه تنها بمانیم سومین اصل مسیر است.
" دنیای مبارز تنهاترین دنیایی است که وجود دارد. حتی هنگامی که چندین کارآموز با هم متحد میشوند تا مسیر قدرت را با هم بپیمایند، هر کدام میداند که تنها است، اینکه نمی تواند هیچ چیزی از دیگری انتظار داشته باشد، و نه اینکه به دیگری وابسته باشد. تنها چیزی که میتواند انجام دهد این است که مسیرش را با همراهش قسمت کند.
"تنها بودن نیاز به تلاش بزرگی دارد، زیرا که ما هنوز یاد نگرفتهایم که چگونه بر فرمانهای ژنتیکی اجتماعی بودن پیروز گردیم. در شروع کارآموز باید اگر که نیاز باشد توسط آموزگارش با دامهایی مجبور شود. اما پس از مدتی یاد میگیرد که چگونه از آن لذت ببرد. این طبیعی است که ساحران سکوت را جستجو میکنند در خلوت کوهها و یا در بیابانها و اینکه آنها در طول دورههای طولانی تنها زندگی میکنند.
کسی چنین اظهار داشت که این یک چشمانداز ترسناک است.
کارلوس پاسخ داد که:
"ترسناک این است که سالهای پیریمان را مانند بچهها به گریه بگذرانیم!
"یکی از ویژگیهای زندگی مدرن این است که هرچند ارتباطات بیشتر توسعه یافتهاند، ما احساس تنهایی بیشتری میکنیم. بودش معمولی انسان یکی از دلخراشترین گونه تنهاییها است. به دنبال همراه میگردد، اما نمیتواند او را بیابد. عشقش تنزل پیدا کرده است، رویاهایش خیالپردازی محض است. حس کنجکاوی شخصاش تبدیل به توجه شدید به خودش شده است و تنها چیزی که باقیمانده است وابستگیهایش است.
"از سوی دیگر، تنهایی مبارز مانند عقبنشینی عاشقان است، جایی برای آنانیکه به دنبال گوشهای هستند تا شعری برای عشقش بنویسد. و عشق مبارز در همهجا هست، زیرا که عشقش زمین است، جایی که او برای چنین زمان کوتاهی در آن سرگردان ماند. بنابراین هر جایی که برود، مبارز به معشوقش تسلیم است. بهطور طبیعی گاهگاهی از بودن در اجتماع گریزان است، سکوت درونی تنهایی است.
کارلوس گفت که ساحران باستان برای رسیدن به سکوت از گیاهان اقتدار استفاده میکردند. اما مبارزان جدید روشهایی را که خطر کمتر و کنترل بیشتری را دارند در پیش میگیرند.
"نتایجی مانند گیاهان اقتدار رخ میدهد که هنگامی که مبارز با مانعی جدی روبرو میشود. در موقعیتهایی بینهایت خطرناک، ترسآور، بسیار احساسی و پرخاشگرانه چیزی در ما شروع به واکنش میکند و کنترل را بدست میگیرد: ذهن زنگ خطر را میزند و اتوماتیک پچپچاش به تعلیق میافتد. ایجاد چنین موقعیتهایی از روی عمد و با تامل شکار نامیده میشود.
"اما روش مطلوب مبارزان مرور دوباره است. مرور دوباره ذهن را به شیوهای طبیعی متوقف میکند.
"چاشنیهای اصلی افکار ما موضوعات مشروط و حل نشده، انتظارات و دفاع از خود است. بهندرت شخصی را مییابد که گفتوگوی درونیاش صمیمیت باشد، معمولاً ناکامیهایمان را پنهان میسازیم و به سوی مخالف میرویم: محتویات ذهن ما تبدیل به یک غزل برای «من» میشود.
"مرور دوباره به همه آنها پایان میبخشد. پس از مدتی تلاش دایمی چیزی در درون متبلور میشود. گفتوگوی درونی گسسته و ناراحت کننده میشود. تنها درمان آن توقفاش خواهد بود.
"یک کارآموز درچنین مرحلهای معمولاً خودش را مواجه با آتش بزرگی میبیند. از یک سو همگنسازی پیوندگاهش قرار دارد و در سوی دیگر پرانتزهای زیادی از سکوت که با درد در ذهنش قرار دارند و آن را به قطعاتی تبدیل میکنند.
"هنگامی که ایستایی گفتوگوی درونی شکسته شد، دنیا دوباره ساخته میشود و تازه خواهد بود. موجی از انرژی مانند یک فضای تهی تحمل ناپذیر زیر پاهایش باز میشود. به این دلیل مبارز ممکن است که سالها در یک حالت ناپایدار قرار گیرد. تنها چیزی که میتواند در چنین موقعیتی او را آرام کند حفظ روشن هدف مسیرش است و نه از دست دادن آن: تحت هر شرایطی حفظ تصور آزادی است. یک مبارز بیعیب و نقص هیچگاه عقلش را از دست نمیدهد.
"اگر هنگام انجام چنین تکنیکهایی مبارز حس کند که ذهنش خرد میشود و صدایی که یک عادت همیشگی نیست چیزهایی را با او نجوا میکند، طبیعی است و نباید بترسد. به سمت دیوانگی نمیرود، دارد به توافق ساحران وارد میشود.
از او پرسیدند که آیا حرکت پیوندگاه نیز سکوت را در پی دارد.
پاسخ داد که:
"برعکس است. سکوت درونی موجب حرکت پیوندگاه است و این جابجاییها انباشته میشود. هنگامی که به آستانه معینی رسید، سکوت میتواند نقطه را خودش تا مسافت زیادی حرکت دهد، اما نه پیش از رسیدن به آستانه.
توضیح داد که نیروی توافقات اشتراکی، ایستایی معینی را ایجاد میکند که از شخصی به شخص دیگر بر اساس ویژگیهای انرژیتیکیشان تفاوت دارد. مقاومت در برابر توصیف دنیا میتواند از چند ثانیه تا یک ساعت و یا بیتشر طول بکشد اما همیشگی نیست. برای غلبه بر آن بوسیله قصد پایدار چیزی است که ساحران به آن « رسیدن به آستانه سکوت میگویند».
"گسیختگی به طور فیزیکی احساس میشود، به عنوان یک شکاف در کاسه سر و یا صدای یک زنگ. از این نقطه به بعد به این بستگی دارد که چه مقدار اقتدار ذخیره شده است.
"بعضی ها هستند کهگفتوگوی درونیشان را برای چند ثانیه متوقف ساختهاند و بلافاصله ترسیدهاند، و شروع به توصیف آنچه که حسکرده یا دیدهاند برای خودشان کردهاند. دیگران یاد میگیرند که چگونه درآن حالت برای ساعتها یا روزها بمانند، و از آن برای فعالیتهای سودمند استفاده میکنند.. برای مثال شما کتابهای مرا دارید، بر اساس پیشنهاد دون خوان من آنها را بر اساس حالت سکوت نوشتم. اما ساحران مجربتر حتی خیلی بیشتر رفتهاند: آنها میتوانند در شکل معینی به دنیای دیگر وارد شوند.
"مبارزی را ملاقات کردم که بطور همیشگی آنجا زندگی میکرد. هنگامی که چیزی میپرسیدم بر اساس دیدنهایش پاسخ میداد، بدون اینکه توجهی داشته باشد که آیا پاسخهایش متناسب با سوالات من هست یا نه. .... از منظر آموزشهای کارآموزیم او دیوانه بود ....
"برخلاف طبیعت توصیفنشدنی آن، میتوانیم سکوت را از نتایج آن اندازهگیری کنیم. اثر نهایی آن،چیزی که ساحران مشتاقانه به دنبال آن هستند، این است که ما را همساز با ابعاد متعالی وجودیمان میکند، جایی که ما دسترسی به معرفت کلی و آنی داریم که از دلایل تشکیل نشده و متشکل از اطمینان است. سنتهای قدیمی این حالت را به نام «پادشاهی بهشت» توصیف کردهاند، اما ساحران ترجیح میدهند که اسم شخصی کمارزشتری به آن دهند: معرفت خاموش.
"شما میتوانید بگویید مردی که سکوت را کنترل میکند پیوندش را با روح تمییز کرده است و قدرت بهصورت جریان بر او میبارد. با بشکنی دنیا تغییر میکند. دون خوان این حالت را « شیرجهکشنده افکار» مینامید، زیرا ما در دنیای روزمره شروع میکنیم اما هیچگاه به آن باز نمیگردیم.
قدرت عجیب افسونگری که کارلوس در مورد آن به من گفته بود، .............
یکبار بهآن اشاره کردم و او پاسخ داد که:
"تو هنوز آویزانی! دون خوان همیشه هر کسی را که در اطرافش بود و با معرفت رابطه داشت برمیانگیخت.
پرسیدم که این مطلب چه معنی میدهد.
توضیح داد که:
" خواست واقعی برای دانستن است، نه احساس بیعاطفگی کردن، تا بطور روشن علاقهمند بودن به اینکه روح چگونه به سمت شما میآید، بدون داشتن هیچ انتظاری. داشتن یک رابطه پرحرارت با معرفت تنها چیزی است که به ما قدرتی را میبخشد که ما برای سخن گفتن نیاز داریم هنگامی که ما به سمت ناشناخته اشاره میکنیم.
"هنگامی کهم سیرش دیگر متعلق به انتظارات انسانی نیست، او را در موقعیتی میاندازد که منطقش را به چالش می کشاند، در این زمان میگوییم که مبارز شروع به داشتن رابطهای محرمانه با معرفت است.
"شما شانس فوقالعادهای برای خاموش سازی ذهنتان برای لحظهای را داشتهاید و اجازه دادهاید که قدرت به شما اشاره کند. اما این کافی نیست، شما باید خودتان را با پیام او منطبق سازید، به این ترتیب زندگی شما منطبق با زندگی یک مبارز میشود. از این به بعد کار شما شامل ایجاد یک رابطه صمیمانه و پاک با بینهایت است.یکی از ویژگیهای کارلوس این بود که پیشبینیناپذیر بود. برخی مواقع سر موقع در قرار ملاقاتهایش حاضر بود، بعضی موقع دیگر یک ساعت دیر میرسید. این سیستم مزیت خودش را داشت، علاقه کمتری را به سرپا ایستادن ایجاد میکرد و موجب میشد که علاقه به صبور بودن بیشتر شود.
آن روز قرار ملاقات در دانشگاه مکزیکو بود.
در میان پرسشهای زیادی از او پرسیده شد که آیا به خدا اعتقاد دارد.
در پاسخ کارلوس از ما خواست که او را با توضیحاتش را با اعتقادات مذهبی نامفهوم نسازیم.گفت که: « ساحران با تجربیات خودشان زندگی میکنند. آنها اعتقاد را به دیدن تغییر دادهاند. آنها با روح سخن میگویند نه تنها به آن اعتقاد دارند، بلکه آن را دیدهاند. اما آن را به شکل پدر مقدس دوست داشتنی که از بالا ما را میپاید نمیبینند، روح چیز رکتر و فوریتری است، حالتی از آگاهی است که به ورای عقلانیت میرود».
"هر چیزی که احساس ما را لمس کند یک نشانه است. تنها چیزی که نیاز دارید این است که ذهنتان را ساکت کنید و پیام را بگیرید. به وسیله چنین نشانههایی روح با بیان خیلی روشنی با ما سخن میگوید.
یکی از حاضران گفت که حتی اگر این موضوع استعارهای باشد، نظریه گوش دادن و یا صحبت کردن با روح بهطور افراطی مذهبی است.
اما کارلوس در تعاریفش سرسخت بود:
"صدا یک استعاره نیست! واقعی است! گاهی مواقع با کلمات صحبت میکند، برخی مواقع دیگر تنها نجوا میکند یا صحنهای را جلو چشمهایمان میسازد مانند یک فلیم. به این طریق، روح فرمانهایش را به ما میدهد که میتواند در یک کلمه خلاصه شود: "قصد، قصد!"
"روح به میزان برابری برای همه سخن میگوید، اما ما آن را تشخیص نمیدهیم. ما آنقدر مشغول افکارمان هستیم که به جای خاموش ماندن و گوش دادن، تمام گونههای متفاوت فرار را ترجیح میدهیم . به این دلیل است که صدای بهیاد آورنده وجود دارد.
آنها پرسیدند که صدای بهیاد آورنده چیست.
پاسخ داد که:
"آن منبع دقت است، راه دسترسی به سطح دیگری از آگاهی. ما تقریباً میتوانیم از هر چیزی برای تنظیم کردن خودمان با روح استفاده کنیم زیرا که آن در پس هر چیزی قرار دارد. اما چیزهای ویژهای ما را بیشتر از بقیه جذب میکنند.
"به طور کلی مردم طلسمها، آداب عبادت و یا شعائر مذهبی پیچیده خودشان را دارند، خصوصی و یا اشتراکی. ساحران باستان گرایش به عرفان و تصوف داشتند، آنها قویاً از الهام، طلسم، جادو، چوبهای جادویی و هر چیز دیگری که هشیاری منطق را شکست دهد استفاده میکردند.
" اما برای بینندگان جدید، این منابع بیهودهاند و میتوانند یک خطر را پنهان سازند: آنها میتوانند دقت یک شخص را بهگونهای منحرف سازند که به جای تمرکز بر میثاقهای آنی با روح، شخص معتاد به سمبلها شود. مبارزان امروزی از روشهای که کمتر آشکار باشند. دون خوان مستقیماً قصد سکوت درونی را پیشنهاد میکرد.
باتاکید بر کلمات بیان میداشت که ساحری هنر سکوت است.
"سکوت گذرگاه از میان کلمات است. هنگامی که ذهن ما ساکت میماند، جوانب باورنکردنی از وجودمان آشکارمیشود. با شروع از آن لحظه، شخص تبدیل میشود به وسیلهای برای قصد و اقتدار در تمام اعمالش جریان مییابد.
"در طول کارآموزیم، ولینعمت من گامهای دشواری را که مرا میترساند به من نشان داد، اما در همان زمان بلند همتی و آرزوی مرا تحریک میکرد، من میخواستم به همان اندازه که او قدرتمند بود، اقتدار داشته باشم! اغلباز او میپرسیدم که چگونه میتوانم حیلههایش را یاد بگیرم، اما او انگشت بر لب میگذاشت و به من خیره میشد. سالها وقت گرفت تا توانستم از درس بزرگ پاسخ او به این شیوه قدردانی کنم. کلید ساحری سکوت است.
یکی از حاضران از او خواست که مفهوم آن را توضیح دهد.
پاسخ داد که:
"قابل تعریف نیست. هنگامی که تمرینش کنید، درکش میکنید. اگر سعی کنید آن را درک کنید، آن را مسدود میکنید. آن را به شکل چیزی مشکل یا پیچیده نبینید، زیرا چیزی از دنیای دیگر نیست، آن تنها ساکت کردن ذهن است.
"میتوانم بگویم که سکوت مانند یک لنگرگاه است که کشتیها آنجا توقف میکنند، اگر که لنگرگاه مشغول باشد، جایی برای چیز جدید نیست. این تصور من از موضوع است اما حقیقت این است که من نمیدانم چگونه درمورد آن صحبت کنم.
توضیح داد که سکوت درونی تنها نبود افکار نیست. بیتشر معلق ساختن قضاوت است، برای نمونه یکی از تناقضات ساحران است، اینکه چگونه یاد بگیریم که «بدون کلمات بیاندیشیم».
"برای بیشتر شما، چیزی که میگویم عاقلانه نیست زیرا که شما عادت کردهاید که از ذهنتان برای هر امری مشورت بگیرید. برای کسانیکه تازه شروع می کنند مسخرهترین موضوع این است که افکار ما متعلق به ما نیستند. آنها از میان ما سخن میگویند. ...
"اگر شما از ذهن بپرسید به شما خواهد گفت که هدف ساحران نابخردانه است، زیرا که آن نمیتواند عاقلانه توضیح داده شود. به جای اینکه شما را آگاه سازد که بروید و آن هدف را به درستی تحقیق کنید به شما فرمان میدهد که پس موانع ثابت تفسیری پنهان شوید. بنابراین اگر میخواهید که شانسی داشته باشید، تنها یک را امکان دارد: اذتباط ذهنی را قطع کنید! آزادی با نیاندیشیدن بدست میاید.
"من مردمی را میشناسم که میدانند چگونه ذهنشان را ساکت کنند، و تفسیر اضافی نکنند، آنها درک خالصاند، آنها هیچگاه ناراحت یا پشیمان نیستند زیرا هر آنچه که انجام میدهند از مرکز تصمیمات شروع میشود. آنهایاد گرفتهاند که با اقتدار با ذهنشان رفتار کنند و در حالت صحیحی از آزادی زندگی کنند.
ادامه داد که سکوت حالت طبیعی ما است.
"ما از سکوت متولد شدهایم و به آن بازخواهیم گشت. چیزی که ما را آلوده میسازد، ایدههای اضافی است که به دلیل اجتماعی بودنمان در میان ما نفوذ میکنند .
"همخانوادههای ابتدایی ما، عادات اجتماعی دیرینهای دارند که هدف آنها کاستن سطوح فشار درون گروه است. برای مثال زمان زیادی را به نوازش و دلجویی یکدیگر ، بو کردن و یا گرفتن شپشهای همدیگر تخصیص میدهند.
"عادات آنها ژنتیکی است، بنابراین آنها نمردهاند، آنها در درون قرار دارند، درون شما و من. موجودات انسانی تنها یاد گرفتهاند که چگونه آنها را با کلمات جایگزین سازند. هر زمان که فرصتی مییابیم با صحبت کردن درمورد چیزی یکدیگر را آرام میکنیم. پس از هزاران سال همزیستی این وضعیت را به نقطهای کشاندهایم که تفاوتی ندارد که خواب باشیم یا بیدار، ذهن ما هیچگاه ساکت نمیماند، همیشه با خودش صحبت میکند.
"دون خوان میگفت که ما حیوانات غارتگری هستیم که با قدرت اهلیسازی(توجیحات) به خورندگان علف تبدیل شدهایم. زندگیمان را به نشخوار بیپایان نظرات در مورد هر چیزی میپردازیم. افکار را بهصورت خوشه میگیریم، هر کدام از آنها به دیگری وابسته است تا اینکه تمام فضای ذهن تماماً بسته میشود. آن صدا هیچ استفاهای ندارد زیرا که عملاً تمامیت آن صداها علاقه وافر خودبزرگ بینی هستند....
"زیرا آنها مرتبط با هر چیزی از هستند که از زمانی که بچه بودهایم، آموختهایم از این رو میتوانند به عنوان کوششی برای نبرد در نظر گرفته شوند. در حال حاضر شما امتیاز بزرگی دارید: تجربه کمین و شکار کردن. ساحران امروزی پیشنهاد میکنند که در دنیا بهگونهای زندگی کنیم که هیچ چیز مهمتر از چیز دیگر نیست و با همه چیز بهگونهای مساوی رفتار کنیم. یک مبارز شکارچی صاحب اختیار موقعیت میشود – ... – زیرا اینجا چیز وحشتناک موثری وجود دارد، عمل کردن بدون ذهن.
حاضران شماری تمرین عملی برای سکوت از او خواستند.
پاسخ داد که این یک موضوع بسیار شخصی است، زیرا سرچشمه گفتوگوی درونی با تاریخچه شخصیمان تغذیه میشود.
ادامه دارد...